آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« April 2003 | صفحه اصلی | June 2003 »


شنبه 10 خرداد 1382
شايد !

مشغول مرور خاطراتم بودم که اينو ديدم شايد این دوست يادش نياد ولی پارسال یه همچین موقعی اين شعر رو تو نمايشگاه نقاشيم برام نوشت !

شايد آرزوهايم
زندانی قاصدک شدند
که دست زمان آزادشان نکرد
شاید هم ستاره شدند
تا دست کسی نرسد بچیندشان
امروز نمی دانم ....
چند سالگی عقربه هاست
که صمیمانه ترینهایم را
به آینه می دهم
شاید تهی شده ایم از سرنوشت
که اینگونه
شکل پیری خود می شویم ....
شاید .

(می دونم مضحکه برا خاطرهء يه نفر نظر بدين من فقط خواستم آپديت کنم همين !)

لیلا | 10:01 AM | نظرات (1)
سه شنبه 6 خرداد 1382
بن بست !

الان بهاره ! و ديگه اينکه خرداده ! چند روز پيشا خيلی ها شلوغ پلوغ کردن فکر می کردن يه خبری بايد باشه اما نبود ! بابا اين آقا خودشون فرمودند که دوم خرداد تمام شد ! من نمی دونم از گفتهء خود يه آدم مستند تر ديگه چی می خواين ؟ ماشا لّا مملکت هر روزش يه مناسبتی داره هر روز يا شهادته يا تولد يا يه چيز من در آوردی ! بده می خوان مردم سرشون گرم باشه ؟ بی لياقتين ديگه ! حالا شما يه روز رو تخفيف بدين براش مناسبت نذارين ! تازه اگه اينقدر عجول نباشين به زودی يه چيزی واسش پيدا می شه ! به هر حال یول بودن به از نبود شدن خاصّه در بهار !

چند وقت پيش توی يه رستوران نشسته بودم ٬ رستورانه از اينايی بود که بين هر سری صندليش يه پاراوان مثل اين اداره ها داشت ٬ نمی دونم اونارو برای چی می ذارن ؟ احتمالا برای اينه که اگه کسی خواست کسی رو ماچ کنه بقيه نبينن و فقط صندوقداره ببينه ! ولی نه نمی شه ٬ چون ميزش اونقدر پهنه که عملا طرف بايد بلند شه تا ماچ کنه ! بی خيال نمی ارزه
بگذريم ! ....... من عادت دارم وقتی دارم با کسی حرف می زنم زياد اينور و اونور رو نگاه می کنم مخصوصا آدمها رو ! می دونم عادت زشتيه خب يه کم فوضولم آدمها برام جالبن ! خلاصه اونجا خيلی بد بود چون هر وری رو نيگا می کردی يا پاراوان روبروييتو می ديدی يا ۳ تا عکس بزرگ رو ديوار ! عکسهايی که وقتی می بينيشون غذا از گلوت پايين نمی ره ! اون موقع بحث کشيده شد به نامهء سرگشاده ای که همون روزها نوشته شده بود و راجع به اين عکسهای بزرگ هم توش یه چیزایی بود ! تو ايران و کشورهای امثال اون می خوان يه چيزايی رو با زور رو مغز مردم حک کنن ! وقتی داری خريد می کنی و يا يه چيزی کوفت می کنی هم بايد به ياد نجات دهندگان مملکت باشی و احساس گناه کنی که اينقدر بی خيالی ! اگر هم بی خيال نبودی از اونور ميوفتی ! ماها تخصص ويژه ای داريم در زمينهء ساختن بت های فرهنگی و سياسی مثل کاری که چند سال پيش کرديم و يه بت ديگه برای خودمون درست کرديم ! حالا می بينيم که بابا جان داريم تو کوچه بن بست دور می زنيم ! آخه احمق از تو اون کوچه بیا بیرون و راهنماتو خاموش کن ! اگه راه داشت که پيدا می شد !
اين آقا هم خيلی غير مفيد نبود ٬ کلّی آبرو برای آقايون خريد ٬ دنيا رو باهامون مهربون کرد و ديگه اينکه حداقل الان گندها جلوی چشم نيست که آلودگی بصری ايجاد کنه ! فقط وای به حال وقتی که اين لايه رو برداريم چون بوی تعفنش همه مون رو خفه می کنه ! آقا اين چند ساله شد سوپاپ اطمينان برای ما ! همهء فشارها خالی شد يه سری سرشون رفت زير آب و يه سری زدن به چاک ! به جاش ديگه فشاری نموند ! جوونا هم سرشون به عطينا گرمه نمی رسن به کارای ديگه فکر کنن ! خب البته هر از مدتی لازمه يه چماقی تو سرشون بخوره که يادشون نره مملکت صاحاب داره ! تازه چماق که عيب نداره از کشته شدن که بهتره ! حالا شما شلوار کوتاه بپوشين ٬ پاتونو تو گونی سوسک هم اگه بکنن خدا رو شکر می کنين که زنده اين ! به هر حال از تعداد اين جور آدما کم نمی شه چون هرروز به تعداد جوونهايی که از سوسک نمی ترسن اضافه می شه ولی آدم نا آرومی رو که داد می زنه و اعصاب مردم رو خورد می کنه بايد کشت !

يادمه تو سريال سربداران می رن پيش طغای و می گن مردم شورش کردن ! می پرسه : چقدرن ؟ می گن : زيادن ! می گه خب بکشنيشون کم می شن !

آقا ما اينکاره نيستيم عين چی هم از زندان می ترسيم ها ! خودم يه دونه ش رو برای تزم طراحی کردم اصلا دوست ندارم جای اونا باشم ! به هر حال يول بودن به از نبود شدن خاصّه در بهار !

لیلا | 03:24 PM | نظرات (17)
یکشنبه 4 خرداد 1382
نرو !

نرو ! يه دقيقه وايسا !
ببين نريا ! تو رو خدا !
نرو ! اگه بری من ديگه نمی تونم پيدات کنم !
نرو صبر کن حداقل يه قلم و کاغذ بيارم يه چيزی ازت داشته باشم !
..................................................
رفتی ؟ .............


تموم شد فکرم رفت ! برای اين دفه ديگه چيزی ندارم بنويسم !

لیلا | 09:44 AM | نظرات (6)
پنجشنبه 1 خرداد 1382
برو !

همچين می زنم تو سرت صدای سگ بدی ها !
دِ ..... برو !
نيگا ٬ همينجوری وايساده منو نيگا می کنه !
گفتم برو !
برو اصلا حوصله تو ندارم ها ! برو !
برای چی زل زدی به من ؟
برو اعصابتو ندارم !
برو !



بالاخره پشتشو کرد به من دمی تکون داد و رفت ...............

لیلا | 08:29 PM | نظرات (0)
دوشنبه 29 اردیبهشت 1382
شغل خوب

يه شغل خوب کشف کردم ! نه احتياج به سرمايه داره و نه چيز ديگه ای ! تازه خيلی هم مفيده !

مدير خط !



می دونين چيه ؟ يه آقايی ( متاسفانه تا حالا مدير خط خانوم نديدم ) واميسته توی ایستگاه تاکسی ها و مسافر کش ها و يه دفترچه هم دستش می گيره و به مردم ميگه که نوبت کدوم ماشينه و کدومو بايد سوار شن ! بعد هم اسم يارو رانندهه رو تيک می زنه ! از کرايهء مسافرا هم يه درصد قابل توجهی می گيره ! وجودش هم کلّی به صلح جهانی کمک می کنه چون راننده ها هم ديگه سر يه دونه مسافر خرخرهء همديگه رو نمی جون !

اونوقت هی بگين بيکاری ! بيکاری بيداد می کنه ! دروغگوها ! مملکت سر تا پاش ايجاد شغله

لیلا | 08:28 AM | نظرات (0)
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1382
يا سوال نکن يا انتظار

يا سوال نکن يا انتظار شنيدن هر جوابی رو داشته باش !

لیلا | 04:37 PM | نظرات (8)
دوشنبه 22 اردیبهشت 1382
اعترافات عاشقانه !

روسو (ژان ژاک )زمانی توی خونه ای به عنوان خدمتکار کار می کرده ٬ یه روز يکی از وسايل خانم خونه رو که توجهش رو جلب کرده بوده بر می داره ( مثل روبان يا يه همچين چيزی ..... ) وقتی که قضيه فاش می شه تقصير رو به گردن يه دختر خدمتکار که اون هم همونجا کار می کرده می اندازه و دختر رو از اون خونه اخراج می کنن !

بعدها روسو در اعترافاتش اين قضيه رو تعريف کرده و گفته که در اون زمان عاشق اون دختر بوده و در هر زمانی اسم و چهرهء اون در نظرش بوده به همين خاطر وقتی که ازش برای دزدی بازخواست می شه ناخود آگاه اسم اون دختر رو می بره !

این یعنی عشق !!!

لیلا | 08:41 PM | نظرات (0)
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1382
انسان ؟!

انديشه :
کاهی بود
در آخور ما کردند ٬
تنهايی :
آبشخور ما کردند

.

لیلا | 08:20 AM | نظرات (0)
جمعه 12 اردیبهشت 1382
خدا







ای رفته به چوگان قضا همچون گو
چپ می رو و راست می رو و هيچ مگو
کانکس که تو را فکنده اندر تک و پو
او داند و او داند و او داند و او
داند و او داند و او داند و او
داند و او داند و او داند و او
داند و او داند و او داند و او
داند و او داند و او داند و او
داند و او داند و او داند و او
داند و او داند و او داند و او
داند و او داند و او داند و او
داند و او داند و او داند و D8ند و او داند و او
داند و او داند و او
داند و او داند و او
داند و او داند و او
داند و او
داند و او
داند و او
داند و او
داند و او
داند و او
داند و او
داند






لیلا | 05:36 PM | نظرات (0)
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1382
نسيه نداريم حتی برای شما !

هزينهء وارده برای شما جهت استفاده از اين مکان :

( فرض می کنيم با توجه به نوع نوشتن من که به طور متوسط کمی طولانی است و دير بالا آمدن صفحات وبلاگ شما جمعا ۳ دقيقه وقت در اين مکان مصرف می کنيد )

۱- هزينهء برق مصرفی در قبال کارکرد با کامپيوتر و روشن بودن حداقل يک لامپ ۱۰۰ وات بالای سرتان : ۳۲۰ ريال
۲ـ هزينهء استفاده از خط تلفن : ۴۳۰ ريال ( که اين مبلغ به زمان استف%7 ثابت نیست ما حداقل را در نظر گرفته ایم پس چانه زدن ممنوع !)
جمع کل : ۲۱۵۷۵۵ ريال

مبلغ وارده به هيچ ع�%8

لیلا | 10:03 AM | نظرات (3)