آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« June 2003 | صفحه اصلی | August 2003 »


سه شنبه 7 مرداد 1382
روز ـــــــــــــــــــــ نامه !


 



مگه حتما آدم باید همهء شاهکارهای ادبی رو بخونه ؟ " ریمسکی مشتی کاغذ از کشوی میزش بیرون کشید و دستخط استپا در یاد داشت ها را با حروف درشت عکس تلگرافی مقایسه کرد . انتهای امضاها خم تیزی داشت و حروف عکس تلگرافی به عقب خم می شد ..... " روی خودم خم شدم حفره ای در هستی من دهان گشود ! آدم نمی تونه تصور کنه این صدا از دهان یه آدمیزاد در میاد این دوتار هم آدمو دیوونه می کنه ، اخوان هم عجب شناخته این سمندری رو : خون پاش و نغمه ریز .... پر از کدام چشمه و دریا کنی سبو ؟ " سبز پری " است این که زنی یا " شتر خجو " ؟ سبز پری ، کاکل زری ، تومبون قرمزی ، سوسک سیاه قد بلند ، دامن کوتاه ، گردن بلند ، این شلیته جون شما می دونی چیه ؟ اسم بدنومی ! خودت سوسک سیاهی ! ا, دیگه به من نگو خاله سوسکه ! من اگه نصف عشوه های اونو بلد بودم ؟ اگه یه کم بیشتر دختر بودم ؟ آخه داداش جونم نمی شد خودت یه راه حل بدی که ما رو هر سال اینطوری تو هچل نندازی ؟ آخه خودتم که به قولت عمل نکردی ! قرار بود امسال برای کادو تولدم برام " کتاب مستطاب آشپزی " بخری برا آینده م خوب باشه ! نخریدی که ؟ حقشه منم برات" دنیای سوفی " بخرم ؟ این دنیای سوفی رو هم گذاشته بودم رو نقاشیهام صاف شن ! باید دیوان شمس بذارم روشون این زیاد سنگین نبوده هنوز کج و کوله ان ! نقاشی هم که دیگه نمی کشی ؟ زندگی سگی ! ولی این دوتار زندگیه ! ببین یا ضبط رو خاموش کن یا این کتاب رو ببند ! بولگاکف بیچاره اگه می دونست قراره با ساز سمندری خونده بشه ، هیچ وقت نمی نوشت ..... " به در کن پیرهن غم از بر من .... " این پیرهن نرگس هم اینجا جا مونده ! باید بهش یه زنگ بزنم ! پاشو همین الان زنگ بزن ! آخه الان تالاره ! من که می دونم دوباره می ره تا هفتهء دیگه ٬ یه ماهه برنامه همینه ! طفلک حق داره بهت می گه بی معرفت !یه تلفن برای دوستیه 9 ساله توقع زیادیه ؟ " هیجان زده و پر انرزی بود بعد از تلفن موهن آخر ، دیگر تردیدی نداشت که مشتی اوباش شوخی خطرناکی را شروع کرده اند .... " بله این شوخی با ناپدید شدن لیخودیف بی ارتباط نیست ، بیچاره واره نوخا !!! بیچاره من !!! چه اعصابی دارم !!! .... همسایهء با شعور هم خوب چیزیه ! آخه لامصب صدای اونو کم کن یه بند می گه : آی آی خوشگل خانوم راندوو بیا در خونمون .... خوبه منم بلند کنم یه بند بگه سرو خرامان منی سرو خرامان منی ای رونق بستان من ..... یا می خوای منم همونو بذارم ببینیم صدای ضبط کی بلندتره ؟ با تو نیستم که اینجوری نیگا می کنی ! اینجوری منو نیگا نکن ! ببین " آقای شیکم " ! روزی که کادو گرفتمت قرار شد تو یکی همیشه مهربون بمونی ٬ اینجوری نمیشه ها ! می دم یه نفر برات سیبیل بکشه ها ! چیه خب ؟ برم دیگه " چرا و چیه " هم شروع شد آآآآآآآآآآخ ! این مامانم راست می گه ها ! کاش یه مهمون بخواد بیاد من اتاقمو مرتب کنم . آخه این پیچ گوشتی از کجا پیداش شد ؟ کاش که اون پیچه رو سفت می کردم دوباره دستهء عینکم تو خیابون آویزون می شه ! بــــــــــــــــــــــــــعله ! بگو مامان جان از همن جا بگو ! ......هرچی باشه می خورم مامان جون ! چی ؟ نه قیمه نه ! مامان جان می دونی که من از لپه بدم میاد ! چی ؟ نه فسنجون نمی خورم ، من که غذای شیرین دوست ندارم ! بادمجونم نه ! الان تو تابستون آخه ؟ می دونی که حساسیت دارم دور لبم قرمز می شه ! هان ؟ خب گفتم که هر چی باشه می خورم ! ..... گیر می دنا !!!! چی می گفتم ؟؟؟؟ " شَقْشَقَـةُ هَدَرَتْ " ok ! آی آی آی خوشگله نگو نمی شه نگو مشکله ....


لیلا | 07:39 AM | نظرات (2)
جمعه 3 مرداد 1382
يک سالگی عقل !

من آن مفهوم مجرد را جسته ام


من آن مفهوم مجرد را می جويم


.........


با اينهمه از ياد مبر که ما


 من و تو


انسان را رعايت کرده ايم


خود اگر شاهکار خدا بود يا نبود


و عشق را رعايت کرده ايم


..........


قلبم را در مجری کهنه ای پنهان می کنم


در اتاقی که دريچه ايش نيست


از مهتابی به کوچهء تاريک خم می شوم


و به جای همه نوميدان می گريم :


آه من حرام شده ام


با اين همه ای قلب در به در از ياد مبر که ما


من و تو


عشق را رعايت کرده ايم


از ياد مبر که ما من وتو


انسان را رعايت کرده ايم


خود اگر شاهکار خدا بود يا نبود


که ما


من و تو عقل را


رعايت نکرده ايم


هر که هر چه می خواهد بگويد


( من و شاملو )


عقل من امروز يک ساله شد !  از اين عقل خرد ( با ضم خ و سکون ر ) انتظار زيادی نداشته باشيد !


 ( امروز تولد وبلاگمه !!!! الان اگه بوزک بود می گفت فکر کردی IQ ما اندازهء گلدونه که با وجود اون نوشتهء بالايی اينو گفتی ؟ولی خب گفتم شايد بعضيها فکر کنن که تا ۱ سال پيش تو نوبت عقل بودم و ۱ ساله که خدا به من عقل داده ! به هر حال فرق زيادی نمی کنه ! )


 

لیلا | 07:40 AM | نظرات (8)
دوشنبه 30 تیر 1382
نه آمدن !


می خواهی بدانی زندگی یعنی چه ؟


یعنی اینکه بهترین چیزها همیشه از دسترس تو بیرون است ،  زیرا بهترین چیزها اینست که زاییده نشده باشی ، نباشی ، هیچ باشی !( نيچه )


 جايی هست که آنجا نه زمينی ، نه آبی ، نه فروغی ، نه هوايی ، نه نا محدودی مکان ، نه نا محدودی دانستگی ، نه نيستی ، نه ادراک و نه  نه - ادراک ، نه اين جهان و نه آن جهان است ، نه خورشيدی و نه ماهی است . من آن را نه آمدن می نامم ، نه رفتن ، نه ايستادن ، نه حرکت ، نه سکون ، نه مرگ ، نه تولد ، بی بنياد و بی پيوستگی است ، بيجاست . اينجا پايان رنج است !


 

لیلا | 06:43 PM | نظرات (4)
پنجشنبه 26 تیر 1382
معمولی تر از معمولی !

هميشه و هروقت اينجا بالای منبر رفتم در اصل می خواستم خودمو نصيحت کنم بعد هم رفتم نشستم اونور تا ببينم شماها از قول من چی می گيد . ولی ايندفه تقريبا دارم از يه جای مطمئن حرف می زنم که زير پام زياد شل نيست و می تونم داد بزنم و نترسم از اينکه با هر داد يه کم فرو برم تو زمين ! دوستانی که بهم می گن سخت سخت فرمايش می کنم و اونايی که می گن من دشمن عشق و عاشقيم می تونن ببينن که من چه قدر معمولی و حتی معمولی تر از معموليم !


می خوام گله کنم از تربيتمون از اينکه ما رو يه جوری بار آوردن که خودمونو دوست نداريم يا اگر هم دوست داريم يه جور نارسيسيسته نه دوست داشتن ناشی از شناخت ! خيلی خوشم مياد از اين موجود که هميشه شعارش اينه که " I love myself " . ممکنه آدمی که نمی شناستش در برخورد اول بگه !  WOW  چه اعتماد به نفسی !ولی مگه چه عيبی داره ؟ ما ها عاشق خودمون نيستيم برای همينم نمی تونيم عاشق ديگرون باشيم ! اگر هم ادعايی باشه از روی خودخواهيه يعنی که يه نفر رو دوست داريم به خاطر خودمون به خاطر چيزايی که می تونه بهمون بده نه به خاطر خودش ! حالا من نمی دونم که اين فرهمند هم رسيده به اينجا که  "Love for sale " يا فقط ادعاشو داره ولی به هر حال گفتنش هم اگر فقط ادعا باشه ساده نيست ! حالا تصور کنين که ماها با اين تربيتمون اونو از زبون يه دختر بشنويم ! مطمئنم اگه من اينو بگم همون فرداش بايد بند و بساطم رو از اينجا جمع کنم و برم و بعدش بشينم ميل باکسم رو از عکسهای پورنويی که خواننده هام برام فرستادن پاک کنم !


راستش من اين چند وقته خيلی ها رو ديدم که ادعا می کردن عاشقن و بعد ...... نمی دونم حتی وقتی اين مسئله به صورت کاملا عينی برای خودم پيش اومد باورش برام سخت بود ! اينکه چرا دوست داشتن های ما از نوعيه که می گيم : ديگی که برای من نجوشه ؛ سر سگ توش بجوشه ! چی می شه که عشقهايی که می بينيم همه شون بعدا يه جورايی می شن ؟


تو زندگيم اونقدر زنهايی رو ديدم که با عشق ازدواج کردن و بعد از بچه دار شدن همهء اون عشق عملا متوجه بچه شون شده ! اونقدر مردهايی رو ديدم که با عشق ازدواج کردن و بعد چه زود طرف براشون عادی و تکراری شده ! چقدر آدمهايی رو ديدم که ادعای عاشقی می کردن و بعد که به هر دليلی به معشوقشون نرسيدن سعی کردن که اونو له کنن و به لجن بکشن ! چقدر عشقهايی که چه به راحتی به تنفر تبديل شدن و ........


اين مسئلهء عشق به فرزند هم تو ماها چيز غريبيه ! راستش تعداد زنهای شوهر داری  رو که ( مخصوصا تو نسل خودم ) ديدم و از زندگيشون راضی بودن به تعداد انگشتهای يه دست هم نمی رسه !اونايی که از بچه خوششون مياد يه جوری دلشونو به اون خوش می کنن و بقيه ...... واقعا نمی دونم چيکار می کنن ؟


چند وقتيه که هر وقت با آلوشای نوشی حرف می زنم ازم می پرسه : خاله ليلا پسر داری ؟ ( خوبه اقلا يکی ما رو خاله صدا می کنه ) بعد که جواب منفی منو می شنوه چيزهای بامزه ای می گه دفهء اول گفت : چرا ؟ پسرتو آقا دزد دزديده ؟ اون دفه کلّی خنديدم ولی دفهء بعد پرسيد : چرا ؟ پسرت هنوز به دنيا نيومده ؟ گفتم  : نه ! هنوز به دنيا نيومده !!!!!! با نا اميدی گفت : دختر چی ؟ دختر داری ؟ گفتم : نه ! گفت : دخترت هم هنوز به دنيا نيومده ؟ و بعد که من گفتم نه ! بچه انگار دلش برام سوخت چون با فداکاری تمام خواهرش ( ناشا ) رو تقديم من کرد ( نمی دونم اون موقع نوشی کجا بود ؟ چون اگه بود احتمالا من الان اينجا نبودم ! ) راستش با اينکه يه مکالمهء خيلی ساده با اين موجود با نمک بود ولی بعدش کلّی دلم گرفت ! اين نوشی الان تمام عشقش  بچه هاشن چون کس ديگه ای نيست که لياقت اين عشق بزرگ رو داشته باشه ! ولی فکر کردم که بالاخره منم شايد يه روزی دختر يا پسری داشته باشم ! اونوقت من می تونم سهم اون بچه رو از عشق کامل بهش بدم ؟ يعنی اون موقع برای دادن سهم اون سهم کس ديگه ای رو نمی گيرم ؟ جوابش خيلی سخته ! چون واقعا دوست داشتن های ما يه جوريه که نمی تونيم اونقدر عاشق باشيم که به هر کس هر چقدر می خواد و خودمون می خوايم عشق بديم و از کس ديگه ای نگيريم تا سهم اون جبران شه ! اين خيلی سخته و خيلی ظرفيت بالايی می خواد که اولا هرکس رو به خاطر خودش دوست داشته باشيم و دوما به خاطر چيزی که هست نه به خاطر چيزی که اميد داريم باشه ! اگه نمی تونيم سهم کسی رو از عشق بديم بيخودی ادعای عاشقی نکنيم ! من که اگه کسی بگه عاشقمه از سهم خودم نمی گذرم و به همين دليل هم نمی تونم خيلی راحت ادعا کنم که عاشقم چون واقعا مسئوليت سختيه ! عاشقی لياقت ؛ ظرفيت و مسئوليت زيادی می خواد که من ندارم ! ولی با اعتماد به نفس کامل می گم که اگه در مورد کسی هر ادعايی بکنم تقريبا تمام سعيمو می کنم و چيزی براش کم نمی ذارم !


( نوشتهء يه دختر معمولی ! )

لیلا | 09:26 AM | نظرات (5)
یکشنبه 22 تیر 1382
نا عاقل !


نمی دونم کدوم راهزن اسب رویاهای منو با خودش برد ؟


آی سوار تنها ! اسب رویاهای منو ندیدی ؟


سوار می گه : خوابگرد به دنبال چیزی هستی که نبوده و نیست !


( چقدر این سوار برام آشناست ) نه من خوابگرد نیستم ................ اینجا بیابان دلتنگیه ! خوب می شناسمش ! ولی حتی سرابی نیست که تشنه های مونده از سفر رو به امید اون پیش ببره ! ولی باز هم سپاس !


" سپاس تو را


که به هر انسانی


سپری از تنهایی بخشیده ای تا هرگز فراموشت نکند "


صدای مبهم زمزمهء پرنده ای ....................پرنده ! من هم از جنس توام ! چون به پرواز فکر می کنم ! تو که تا دورها رفتی رویاهای منو ندیدی ؟ ( چقدر این پرنده آشناست ) می گوید :


" ای قدیمی !


مگر عاشق باشی


ورنه


به هر شیوه که نگاهت می کنم


پریشان حالی بیش نیستی "


پریشان حال !!!! کاش می گفت : حالا که عازم سفری / سفرت به خیر " آمده ام تا در کفشت لانه بسازم تا سبک تر گام برداری "


برگی در بیابان !!!! و حشره ای بر پهنای سبزش ! ای حشره نامت را نمی دونم اما تو که شاهد خستگی ناپذیر منظرهء این بیابانی ! رویاهای منو ندیدی ؟ صدای آشنایی از خودش در میاره و می گه این بیابان تبعیدگاه منه ! کسی به غیر از من اینجا نیست . مگر اینکه تو هم تبعید شده باشی !


" می دانم که خائن می خوانی مرا


چون خونم را در راه عشق های بی هدفم هدر داده ام


حق با توست


که خونی این چنین


هرگز حتی ذره ای از ستاره ای نخواهد داشت "


ستاره ام ! سرمو بلند می کنم پیشینهء ترک ترک کف بیابان مانع دیدن آبی آسمونه ! به نظر شما گوسفند گل رو خورده ؟ نمی دونم یادم نمی آد تجیر رو براش گذاشتم یا نه ؟ سابقا وقتی به آسمونم نگاه می کردم می تونستم بفهمم که گوسفند گل را خورده یا نه ؟ اما الان حتی سیارهء خودمونمی تونم ببینم چه برسه به اینکه ببینم سرخی گل رو اون می درخشه یا لبخند شیطنت آمیز گوسفند !


خوابگرد ! پریشان حال ! عاشق ! تبعیدی ! خائن ! چی شد که حرفی از عقل به ميون نيومد ؟


( جملات داخل گيومه اشعار لئونارد کوهن هستند )

لیلا | 12:12 PM | نظرات (2)
چهارشنبه 18 تیر 1382
پرندهء خيس



ای صميمی ؛


دیگر زندگی را نمی توان


در فرو مردن یک برگ


یا شکفتن یک گل


یا پریدن یک پرنده دید


ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم


آیا شود که باز درختان جوانی را


در راستای خیابان پرورش دهیم


و صندوقهای زرد پست


سنگین ز غمنامه های زمانه نباشد ؟


در سرزمینی که عشق آهنی ست


انتظار معجزه را بعید می دانم


باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟


پرندگان


ازشاخه های خشک پرواز می کنند


آن مرد زرد پوش


که تنها و بی وقفه گام می زند


با کوچه های « ورود ممنوع »


با خانه های « به اجاره داده می شود »


چه خواهد کرد


سرزمینی را که دوستش می داریم ؟


پرندگان همه خیس اند


و گفتگویی از پریدن نیست


در سرزمین ما


پرندگان همه خیس اند


در سرزمینی که عشق کاغذی ست


انتظار معجزه را بعید می دانم .


 


لیلا | 12:25 PM | نظرات (0)
شنبه 14 تیر 1382
سوغاتی !!!!

سوغاتی !!!!

دلا نزد کسی بنشين ٬ که او از دل خبر دارد / به زير آن درختی رو ٬ که او گلهای تر دارد
درين بازار عطاران ٬ مرو هر سو چو بی کاران/ به دکّان کسی بنشين ٬ که در دکّان ٬ شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را ٬ زوره زند هر کس / يکی قلبی بيارايد ٬ تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او بطرّاری ٬ که می آيد / تو منشين منتظر بر در ٬ که آن خانه دو در دارد
به هر ديگی که میجوشد ٬ مياور کاسه و منشين / که هر ديگی که میجوشد ٬ درون چيزی دگر دارد
نه هر کلکی ٬ شکر دارد ٬ نه هر زیری زبر دارد / نه هر چشمی نظر دارد ٬ نه هر بحری ٬ گهر دارد
چراغست اين دل بيدار ٬ به زير دامنش می دار / از اين باد و هوا ٬ بگذر ٬ هوايش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی ٬ مقيم ٬ چشمه ای گشتی / حريف همدمی گشتی ٬ که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد ٬ درخت سبز را مانی / که ميوه نو دهد دائم ٬ درون دل سفر دارد



( يه مطلب طولانی پر از غر غر نوشته بودم ديدم هم از حوصلهء من بيرونه هم شما ! در ضمن زیاد هم دنبال ربط اینها نگردین )

لیلا | 08:42 AM | نظرات (5)
سه شنبه 10 تیر 1382
بونوئل

زيبايی يا تشنج زاست يا اصلا وجود ندارد

( آندره بروتون )



بزرگداشت لوئيس بونوئل



( حوصلهء اينجا کمی از دست من سر رفته و عاقلانه های خودم هم ته کشيده البته از اولش هم چيزی نبود و شما لطف می کردین این چرندیات رو می خوندید فعلا چند روزی می رم مرخصی ! )

لیلا | 06:57 AM | نظرات (0)