آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« July 2003 | صفحه اصلی | September 2003 »


چهارشنبه 5 شهریور 1382
گناه


 


اندوه و خستگی ، پشت و روی یک سکه اند .


اندوه ، خستگی است که بر جان می نشیند .


خستگی ، اندوه است که در تن می رود . ( بوبن )


* خبط نکن اینها همه سایه اند ، .... ـ نه این سایه نیست پرّه های باد کردهء بینی را ببنین ، سرخی گونه ها ، این سرخی از چیست ؟ شرم یا شهوت ؟ شاید هم از خشم باشد ! * خسته تر از پیش رهایت می کند ! این سایه را دنبال نکن ! ـ سایه نیست گرمی دستانش را حس می کنم ! * همهء اینها گناهکارانی فرومایه اند ! گرمی دستها ازگرمای آتش گناهی ست که درون را می سوزاند و تنها گرمی اش به تو می رسد ! ـ گناه ؟ چه گناهی ؟ گناه دوست داشتن ؟ * دوست داشتن ؟ او هم از فرزندان همان هاست ! آنها کنار هم بودند چون او خواسته بود ! آمیزش کردند چون او می خواست و عشق ورزیدند چون انسان دیگری نبود که به او عشق بورزند ! ـ اما من به او گفته ام که روحم همراه است ولی آمیزشی در میان نیست ! * او می تواند با روحت آمیزش کند اگر تو اجازهء این کار را به او داده باشی که راه را هموار کرده ای ! تا دیر نشده جلوی این عمل تجاوزکارانه را بگیر ! بکارت جان خیلی مهم تر است این را به یاد داشته باش !


Gluttony


Greed


Sloth


Envy


Wrath


Pride


Lust

لیلا | 03:39 PM | نظرات (11)
یکشنبه 2 شهریور 1382
زن



چهارشنبه 28/5/82 برای دیدن فیلم " صدای ماه " ساختهء " فرحناز شریفی " به موزهء هنرهای معاصر رفتم ! این فیلم حاصل یک پایان نامهء دانشجوییه و از زندگی " قمرالملوک وزیری " ساخته شده ! من نمی خوام اینجا شرح ما وقع رو بگم ! اونو می تونین اینجا بخونید ! چیزی که برای من مهمه اینه که از پخش این فیلم قبلا جلوگیری شده بود و اون روز به مناسبت هفتهء زن و بزرگداشت زن این فیلم به قول همون سایت CHN برای دوست داران هنر پخش شد ! بگذریم از اینکه نصف بیشتر سالن اعضای سینماتک موزه بودن ، یک سری هم فک و فامیل و آشنا و خلاصه چندین دونه هنرمند مثل حسین علیزاده و صدیق تعریف و .... تنها خبرنگار روزنامهء چاپی هم که به طورجدی دیده شد مال " کیهان " بود که اونهم معلوم بود برای چه اومده !!!! چند تایی هم آدم سمج و کنه مثل من بودن که طبق معمول با دربون طرح دوستی می ریزن و می رن تو!............. به نظر من پخش فیلمی به این صورت یعنی از سر باز کردن قضیه ، چون تقریبا مطمئنم که این فیلم حالا حالاها اجازهء پخش نخواهد گرفت ! وقتی چراغها را روشن کردند دیدم که همهء خانمهای دور و برم دستمالی به دست دارن و برای اینکه آرایششون پاک نشه دارن با احتیاط اشک چشم پاک می کنند ! درسته فیلم تاثیر گذاری بود ولی من خیلی دلم می خواست اون لحظه از این خانوما بپرسم که چرا گریه می کنن ؟ راستش من فمینیست نیستم ولی اون موقع دلم به حال زنها بدجوری سوخت ! چون مطمئنم که اونها داشتن برای قمر گریه می کردن ! احساس کردم بد جوری داره ازمون سوء استفاده می شه ! هرکاری دلشون بخواد می کنن و بعد هم برامون بزرگداشت می گیرن و کیه که اونجا یادش بیفته که باید برای خودش گریه کنه نه اون خانم هنرمندی که 50 سال از مرگش می گذره و با افتخار هم زندگی کرده ! بعد از پخش فیلم حسین علیزاده هم سخنرانی کرد و چیزایی گفت که بدتر آتیشیم کرد ( اینا هم تو همون جا هست ) راستی یه سوال ! چرا برای آقایون بزرگداشت نمی گیرن ؟؟؟ حتما می بینن که یه کمبودی هست و می خوان اینجوری جبران کنن ! نه ؟ یا چرا بعد از اینکه چندین سال روز مادر داشتیم یادشون افتاد روز پدر هم بگیرن ! چرا اینقدر همه چی متناقضه ؟



این خانم " سيمين غانم " بعد از اینکه یه عالمه کنسرت تو  جاهای دیگهء دنیا داد یه دونه هم محض دل ایرونیای مانده در وطن تو تالار وحدت برگزارکرد !!! ( اينجا قبلا يه اشتباه لپی مربوط به حافظه ء من شده بود که يه چيزايی رو گاهی قاطی می کنه ) خب مسلما کنسرت زنانه بود به همین دلیل اون تو از مانتو و روسری خبری نبود !!! یه سری مطابق جو کنسرت ها و تئاترها توکشورهای متمدن لباس شب پوشیده بودنو موهاشونو شینیون کرده بودن و یه سری دیگه با تیشرت و شلوار جین بودن ! یادمه اینقدر منظرهء تالار وحدت احمقانه بود که آدم حتی نمی تونست خودشو به احساساتش بسپره ! بعدشم هرچی مردم گفتن که آهنگ " مرد من " رو بخونه نخوند و گفت که ممنوعه !




يا اين خانم " افسانه رثایی " با اون صدای فوق العاده باید مثنوی خوانی کنه و با بيژن کامکار و علیزاده کنسرت بده و اصل کار از فرانسه با رونوشت فرانسوی به دست آدم برسه !



مجلهء زنان میاد و با "پری ملکی " به عنوان یه خواننده مصاحبه می کنه و لابد خواننده هام باید تصور کنن و تو ذهنشون یه صدای زنانهء خیلی بالا رو مجسم کنن که با پیانو همخوانی می کنه ! و شعرهای حافظ و مولوی رو احتمالا خیلی قشنگ می خونه !( عیب نداره حتما می خوان قوهء تجسممون قوی شه )



و ديگه اينکه می تونین فکر کنین که یه خواننده ای هست به اسم  " زیبا شیرازی  " که خیلی قشنگ می خونه ! و تقریبا می شه گفت که صاحب سبکه و شبیه صداش تا حالا نبوده !



این میون هم یه خانمهایی پیدا می شن و به اسم هم خوانی کاست می دن بیرون ! جالب اینجاست که صدای تک خوانی کاملا تواین کارها واضحه ! البته این به نظر من خیلی خوبه ! چون من عقیده دارم که هرکی خر فرضتون کرد خر فرضش کنین !



من حرفم اینه که بابا جون نه ما خودمونو مسخره کنیم نه اینا مارو ! این تقدیرها و بزرگداشتها و امثال اینها واقها خنده دارند ! به خدا سر کاریم ! من یکی که ترجیح می دم اونقدر زنها رو محدود کنن که همهء مذهبی ها در اثر فشار برن مقلد " منتظ.... " بشن تا اینکه اینجوری نسیه بهمون آزادی بدن ! من یکی دوست ندارم عین سگ پارس کنم تا طرف برای برطرف شدن صدای واق واق یه تیکه گوشت بندازه جلوم ! من یا گوشت رو خودم شکار می کنم یا می رم یه گوشه از گرسنگی می میرم ! همون سیستمی که قاچاقی همه جور چیزی رو گیر میاری خیلی بیشتر حال می ده هم چون یواشکی و ضد قانونه کیف داره و هم اینکه برای خودت ارزش قائل شدی بهت حس خوبی می ده ! نمی دونم چقدر تونستم منظورمو برسونم روز زن خیلی ها بهم تبریک گفتن و منهم به یه سری تبریک گفتم ولی تا وقتی که حسم می گه اينا همش شعاره نخواستم چیزی اینجا بنویسم !


به قول بوبن : هر قدر واژه ای کمتر بر زبان آید ، بیشتر به گوش می رسد ! اگر واقعا همینقدر که می گن برای زنها ارزش قائل بودن اینهمه موضوع رو تو بوق نمی کردن ! پس به جای گول خوردن این حرفهای " جایگاه زن " و " ارزش و منزلت زن " و " بزرگداشت زن " و اینا سعی کنیم خودمون جامونو پیدا کنیم ! یه بار ديگه می گم اگه فکر کنین اینا عقاید فمینیستی بود کاملا در اشتباهین !

لیلا | 01:37 PM | نظرات (0)
چهارشنبه 29 مرداد 1382
بیهوشی

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد


بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خويش


 


می گن اونی که اون بالاست هيچ وقت بيش تر از توان آدمهاش بهشون درد نمی ده ! حتی می گن که اگه اين درد در مواقعی بيش از طاقت آدم بشه طرف بيهوش می شه تا چيزی نفهمه !


..... حالا می فهمم که چرا بعضی وقت ها آدم تو بی  " هوشی  " راه می ره ، حرف می زنه و خلاصه  " زنده  " گی می کنه ....


 


.....................................


اين clip رو ببينين خيلی با حاله ! سازنده اش هم همين گوشه و کنارهاست !


.....................................


اولين جشنوارهء بستنی و شکلات ! آدرس: ابتدای جاده لشکرک، بلوار اوشان، بعد از بیمارستان 505 ارتش، کوی جنت، مجتمع بیمارستانی - رفاهی محک. تلفن: 7 - 2490544


اونايی که اومدن که هيچ !!!!!!اونايی که نيومدن می تونن عکس هاشو اينجا ببينن !

لیلا | 02:26 PM | نظرات (0)
شنبه 25 مرداد 1382
سادهء زنانه !


ده تا روسری رو امتحان می کنی تا ببینی امروز حس کدومشو داری ! بعد از کلی امتحان رنگهای مختلف و بالاخره انتخاب یکیشون از خونه میای بیرون که یه دفه احساس می کنی شالاپ ...بالای سرت و روی روسریت خیس و سنگین شد ! کفتره رو می بینی که با آرامش بال زد و رفت ........


تو ماشين ، تمام طول مسير به مهمونی رو داشتی به آرومی و با دقت به ناخنهات لاک می زدی و خودتو تحسين می کردی که اين وقت رو توی خونه تلف نکردی ! دم در خونهء طرف بابا جانت يه ترمز اساسی می زنه و قلم موی لاک روی سفيديه تابلوی دامنت يه نقاشيه بی ريخت می کشه ..........


تو صف پمپ بنزين وايسادی ، يه دختر بچهء خوشگل تو ماشين روبرويی بهت لبخند می زنه ، براش دست تکون می دی و جواب می گيری ، يه تل به سرش زده و دو تا گيس بامزه از دو طرف سرش آويزونه که وقتی برات دست تکون ميده به اينور و اونور می رن ! .... با خودت فکر می کنی که از زمون بچگيت يه دونه عکس با موی بلند نداری ، تقريبا هميشه موهاتو کوتاه کوتاه می کردن و بعد هم انتظار داشتن که با دخترای ديگه بری مامان بازی کنی ! خب معلومه که با اون مو آدم به جای اينکه مامان بازی کنه هميشه سر زانواش زخمه ....بعد نگاه می کنی و می بينی دختر بچهه که تو ماشين جلويی بود انگار داره با مامانش دعوا می کنه بعد هم با گريه و عصبانيت تل سرش رو در مياره و به سمت مامان جون پرت می کنه تل که تو هوا تاب می خوره دو تا گيس هم بهش وصله که می خورن تو داشبورد ماشين و دخترک با موهای کوتاه و بغض بر می گرده و تو رو نگاه می کنه ..........


بعد از کلّی وايسادن تو گرما بالاخره يه پيکان مسافرکش برات نگه می داره و سوار می شی ... با خيال راحت رو صندلی عقب می شينی .. جلو کنار راننده يه آقای خوش پوش و ميانسال نشسته ...به سراغ کيفت می ری تا برای گذروندن وقت کتابی از توش در آری که با صدای آقا خوش پوشه توجهت جلب می شه و سرتو بلند می کنی ! آقاهه تقريبا ۱۸۰ درجه برگشته و پاکت سيگارشو رو به تو گرفته و می گه : بفرمائين خانوم ................


با لباس سرتاپا سياه ، ساعت ۴ بعد از ظهره و از مراسم ختم ۳ تا از دوستهای دبيرستانت بر می گردی ! قيافه ات به احتمال زياد شبيه ميت شده و با چشمهايی که از زور گريه تقريبا نمی بينن سعی می کنی جهت رو پيدا کنی .. بالاخره يه جا واميستی که ماشين بگيری که يه دختره با قيافه ای شبيه خانومهای خيابونی به طرفت مياد و بهت می گه : اوهوی خانوم اينجا جای منه .............


تو يکی از سفرهای دانشجوئيت به کرمان با هزار بدبختی خونهء صاحب يه ملک قديمی رو پيدا می کنی ! دوست داری قبل از اينکه تمام خونهء قديمی رو خراب نکردن و خاکشو برای باغهای پسته شون نبردن توی اون خونه رو ببينی با عجله سراغ طرف می ری و با اينکه سر ظهره سعی می کنی شرمندگی رو کنار بذاری .... طرف با روی باز تو و دوستهاتو دعوت می کنه تو خونه و ازتون می خواد که صبر کنين ...بعد می پرسه که ناهار خوردين و وقتی با جواب مثبت شما روبرو می شه شما رو به پای بساط ترياکش دعوت می کنه !!!......... صدای زن و دختراش مياد که احتمالا تو اتاق کناری رو گرفتن و نشستن .............



 بعد از کلّی اشغالی بالاخره به اينترنت وصل می شی به مجرد اينکه مسنجرت بالا مياد  يه پيغام دعوت برای ديدن webcam دريافت می کنی ٬ از وقتی که يکی از خواننده های وبلاگت تو چت بهت گفته که فکر می کرده اينقدر آدم مغروری باشی که باهاش صحبت نکنی هيچ دعوتی رو رد نکردی ! webcam روشن می شه و بعد با تعجب می بينی که آقا دوربين رو زوم کرده يه جاييش ..... پيش خودت فکر می کنی که چقدر جوونهای مملکت بدبخت و عقده ای شدن که طرف پيغام ميده که : ۱ دقيقه است داری نگاه می کنی چرا هيچی نمی گی ؟ ...... تو بهش می گی که اشتباه گرفته و تو پسری ! اونم با جملات وقيحانه ای بهت می گه که امکان نداره که اشتباه کنه .... وتو بدترين و رکيک ترين حرفها رو از زبون يه پسر بهش می گی تا گورشو گم کنه !!!با خودت فکر می کنی که اينها رو از کجا و کی ياد گرفتی ؟...........


۳ تا دختر پا شدين رفتين سمنان به خيال اينکه برين خانقاه شيخ علاء الدوله رو ببينين که تو ۵ کيلومتري اين شهره ! و تمام مسئوليت اين گروه ۳ نفره با توست چون پيشنهادش از تو بوده ! بعد از رسيدن به سمنان در کمال شرمندگی متوجه می شی که خانقاه تو ۵ فرسخيه نه ۵ کيلومتری ! با کلّی زور زدن يه ماشين می گيری که ببرتتون اونجا ، طرف در طول مسير سعی می کنه لاس بزنه و بعد که می بينه راه به جايی نمی بره شروع به غرزدن می کنه ، به خانقاه که می رسين تازه ترس همراهات زياد می شه و تمام انرژيتو می گيره ! يه ساختمون نيمه خرابه وسط يه بيابون ! آقاهه که فکر می کنه شماها قاطی دارين بهتون می گه پولمو بدين تا برم ! تو هم تمام عزمت رو جزم می کنی و بهش می گی : آقا ما پولتونو نمی ديم تا شب هم برگردی دنبالمون ... يارو شروع می کنه به داد و بيداد و تو سعی می کنی با آرامش بهش بفهمونی که ۳ تا دختر تنها تو اين بيابون چارهء ديگه ای ندارن و حق دارين ! آقاهه با کج خلقی راضی می شه و به سمت ماشينش می ره ! موقعی که داره سوار  ماشين می شه با پوزخندی رو بهت می گه : مواظب باشين خانوم ! اينجا مار داره .....


ساعت ۱۱ شب ، تو يه بلوار پت و پهن داری به سمت خونه می ری خلوته و يه کم مونده به خونه برسی . بوی بنزين شديدی مياد بعد يه دفه ماشين پت پت می کنه و تا اونو به کنار خيابون می کشونی خاموش می شه ! پياده می شی و می بينی کلی بنزين از ماشين رفته و ديگه روشن هم نمی شه ! با هزار زحمت با خونه تماس می گيری ، اولين برخورد شاهکاره ! به جای نگرانی نصيحتت می کنن و بعد از دعوا قرار می شه بيان سراغت ! تو اين فاصله ترجيح می دی بشينی تو ماشين تا آدمهای عوضی برات نگه ندارن .......... نيم ساعت گذشته و تو اين مدت هر جور آدمی که فکرشو بکنی اومده سراغت ! اينا فکر می کنن که اگه يه دختر اين وقت شب تو ماشين شيشه هاشو بالا کشيده و داره از شدت گرما خفه می شه يا ديوونه است و يا اينکه اينقدر شجاعه که حتما به شغل شريفی !!!! مشغوله ! هيشکی احتمال خرابی نمی ده ... با خودت فکر می کنی که دفعهء ديگه که اين يارو برگشت چجوری در ماشين رو باز کنی که بخوره تو فرق سرش که سر و کلهء مامان و بابا پيدا می شه ....... به خودت می گی که دختر قويی هستی و از اين بابت مطمئنی فقط نمی دونی چرا شب از شدت تپش قلب و درد دست خوابت نمی بره ...........


 

لیلا | 12:42 PM | نظرات (5)
سه شنبه 21 مرداد 1382
مصاحبه :



- سلام ! می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم !


* بگیرش ! چند لحظه اش هم مال تو !


- اسمتون چیه ؟


* می تونی اون پایین ببینی !


- لیلا ؟ این اسم واقعیتونه ؟


* نه !


- پس چی ؟


* اسم واقعی م " لیلا " ست !


- شوخی نکنید ، منم که همینو گفتم !


* نه ! لحنش فرق داشت !


- باشه ! ..... لیلا خانم چند سالتونه ؟


* چند می خوره ؟


- 22 !


* 23 خریدمه به خدا ! 24 دادن نفروختمش ! 25 بگو خیرشو ببینی !


- برای چی می نویسین ؟


* می خوام با زور نوشتن چربی های اضافهء روحم آب شه ! ( نمی شه که ... )


- آهان ! یعنی روحتون بزرگ شده ؟


* نه نه ! شما همتون همینطورین ! چرا حرفهای آدمو تحریف می کنین ؟ بزرگ نه ، چاق !


- آهان ! ..... شما چند درصد نوشته هاتون برای دل خواننده هاست ؟


* 50 درصد !


- و چند درصد برای دل خودتون می نویسید ؟


* 10 درصد !


- اون 40 درصد باقی مونده چی ؟!!


* اون 40 درصد باقی مونده رو نمی نویسم !


- ممنون ! ببخشید اگه وقتتون رو گرفتم ؟!


* خواهش می کنم ! می بخشم اگه .....


- اگه چی ؟


* اگه حرفامو تحريف نکنيد !

لیلا | 06:16 PM | نظرات (9)
سه شنبه 14 مرداد 1382
آن چيست ؟

آن چيست که بهتر از مادر ما را می شناسد ؟ مرگ .


باد از کجا می وزد ؟ از کتاب کهنه ای که فراموش کرده ايم آن را بر بنديم .


سخن راست را از کجا بشناسيم ؟ از سکوت آن .


برف چيست ؟ اندکی سردی ، بسياری کودکی .


آن چيست که تا سپيده دم می رقصد ؟ستاره .


آن چيست که هنگام راه رفتن رد پايش را پاک می کند ؟ خوبی .


سگی که صاحب خود را به دندان می گزد چه نام دارد ؟ افتخار .


آن چيست که پس از مرگ می خندد ؟ باران در ميان شاخساران .


آن چيست که از دست ما غذا می خورد ؟ اميد .


آن چيست که تنها در غياب ما به سراغمان می آيد ؟ عشق .


آن چيست که تب دارد بی آنکه هيچ وقت بيمار باشد ؟ زمان .


آن چيست که نور را با دستمالی آلوده پاک می کند ؟ جنون .


آن چيست که ناخوانده وارد می شود و نارانده خارج ؟ زندگی .


کريستين بوبن ( رفيق اعلی )


 


( خصوصی : داداش خوبم سالگرد وارد شدن اين مهمان ناخوانده يعنی زندگی رو بهت تبريک می گم ، تولدت مبارک داداش جونم !!!! )

لیلا | 08:52 AM | نظرات (9)
شنبه 11 مرداد 1382
از اين و اون !

مطلب دستواره رو اينجا بخونيد ! ايشون سال بالايی اسبق من و از دوستان خوب وبلاگ نويس فعليه !


*****


اين دوست عزيزم هم عکسشو گذاشته که ديگه ازش نترسين ! خب نترسين ديگه ! به خدا زياد ترس نداره من تضمينش می کنم !


*****


هاله يه دختر ايرانی ـ آمريکاييه که ۳ـ ۴ سال پيش به زبان فارسی و شعرهای مولانا علاقه مند شد و شروع به ترجمهء اشعار فارسی کرد . سه تار رو ياد گرفت و روی صفحهء ساز به ابتکار خودش يه ميکروفون نصب کرد ! الان يه گروه داره که آهنگای Rock می سازن ! می تونين اينجا اونها رو گوش کنين ( فقط می شه گوش کنين قابل دانلود کردن نيست )


*****


( ببخشيد هميشه که آدم چيز نداره از خودش بنويسه ! )

لیلا | 07:46 PM | نظرات (0)