
یادم میاد که پدرم از کوچیکی برام می خوند : « یه مرغ نازی داشتم ، خوب نیگرش نداشتم ، شغال اومد و بردش .... » و من اون موقع چقدر دلم برای اون شغال می سوخت که قرار بود به خاطر خوردن مرغ ناز چلاق بشه ! و فکر می کردم که خب اون بیچاره چجوری سیر شه ؟ شغال پیر مرگ ، ویگن رو با خودش برد و من برای اولین بار برای کسی با این نسبت دور گریه کردم ودیگه فکر نکردم که چجوری این شغال باید سیر شه چون الان بزرگ شدم و می دونم که اون هیچ وقت سیر نمی شه ! .........او کبوتر گشت و از بامم پرید / بر کدامین آشیانه پر کشید ؟ او دگر رفته و ......آه از این دل که به یادش بنشسته ! آه از این دل شکسته ! مثال تور ماهیها ، تار دلم ز هم گسسته می خوام بگیرم دامنش ، با این دو دست پینه بسته دلم میون سینه ام به خون نشسته مثال قایقهای پیر، تنم شکسته دل زدستم گله داره ، من زدست دل شکایت نتوانم پیش یارم ، غم دل کنم حکایت ای آسمون بی ستاره ، با دل من کن مدارا به هم مزن دیگر دوباره ، آشیون عشق ما را ! چه زود رسید سرمای زمستون ، اومد برف رو گل ها رو پوشوند ! چه زود گذشت ! چه آرزوهایی که زود مرد ! چه سینه هایی که سوخت ! راستی خونه ات کجاست تو اون همه ویرونه ؟ آخر سر به دور از خونه و کاشونه پر کشيدی ؟ تو بودی که می گفتی : عشقی که ما را اینجا کشانده ! دیگر به مقصد راهی نمانده !؟؟چی شد پس ؟ هنوز کاشانه ات در چین و شکن گیسوی یار است ! کاش بودی و با هر شانه کشیدن گرهی از دلت باز می شد ! تو همهء سهم خودت رو از دندانه های خونین این شانه به جهان دادی و رفتی ...... نبریم از یادت ، ندهیم بر بادت ، شادیم با یادت ! یادت و صدایت ماندگار و عزیز !

امروز عمّه شدم !

اونقدر دوست پيدا کردم که ديگه تنهای تنها شدم !