آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« October 2003 | صفحه اصلی | December 2003 »


شنبه 8 آذر 1382
آغلانح !

لباسهای کهنه رو دوست دارم . مامان می گه : لیلا ! این بلوزت خیلی وضعش خرابه ! بندازش دور ! می گم : نه مامان ! من عاشق اینم . تن آدمو اذیت نمی کنه !.........عاشق چیزای کهنه ایم ، چون دیگه اذیتمون نمی کنن . دیگه ساب رفتن . دیگه زبری نویی شون تن رو نمی خوره ! آدمها تا بیان کهنه بشن دیگه عادت می شن ! دیگه نمی تونی بندازیشون دور ! دیگه فکر می کنی عاشقشونی ! مسخره است اگه بخوای فکر کنی هر کدوم از اون نوها اگه زیاد کار کنن عشقت می شن و هر کدوم از اون کهنه ها رو اگه مامان یواشکی بندازه دور کم کم از یاد می بریشون ! وقتی از عشق می نویسین می دونین مثل چیه ؟ تا حالا شده یه اتفاق با مزه ای رو که براتون افتاده وقتی برای دوستی تعریف می کنین اصلا نخنده و شما هم فکر کنین که چقدر قضیه بی نمک شد ؟ از عشق که می نویسین ، دیگه عشق نیست ! نوشتن از نخ نمایی حسّیه که حالا دیگه همه می بیننش و حتی سوراخهاشو هم پیدا می کنن ! تو رو خدا اینجوری چیزای کهنه رو بی ارزش نکنین ! چون تنها حسنی که دارن همون اذیت نکردنه که همینو هم از بین می برین . اونوقته که دیگه از اون سوراخهای تازه کشف شده سوز میاد تو و اذیت می کنه !

لیلا | 10:26 PM | نظرات (0)
دوشنبه 3 آذر 1382
يک روز در دوزخ !


از خواب بلند شدم . عود روشن کردم، دکمهء ضبط رو بدون توجه به اینکه چی توشه زدم و باز دراز کشیدم .ساعت 8 مامان در اتاق رو با شدت باز کرد و با نگاهی به انبوه لباسهای روی صندلی گفت : پس تو کی یاد می گیری که منظم بشی ساعت هشته ! من با خونسردی گفتم : هروقت شما یاد بگیرین موقع داخل شدن در بزنید... با عصبانیت در رو پشت سر خودش بست . شنیدم که به بابا می گفت : دخترت مثل خودته به هیچ نظم و قانونی احترام نمی ذاره . چند دقیقه بعد بابا به آرومی در زد و تو اومد گفت که تا ماشین رو بیرون می بره می تونم آماده شم و باهاش تا یه جاهایی برم . تقریبا داد زدم و گفتم که نمی خوام سر کار برم ! رفت و به مامان گفت : دخترت دیوونه است . لبه تخت دراز می کشم ، یه درد خفیفی توی معده ام احساس می کنم برا همین رو شکم می خوابم تا با فشار وزنم یه کم دردش خوب شه بالشم رو بغل می کنم و یه دستم به صورت یه 7 از لبهء تخت آویزونه ، اینطوری حس می کنم که خستگی هام از تنم و از تو سرم سر می خوره و از نوک تیز اون هفته میوفته پایین . خوابم می بره و خواب میبینم که مریض شدم و تنها کسی که به عیادتم اومده یکی از همکاران شرکته که اتفاقا یه آقاییه که زن داره وقتی میاد قصد داره روبوسی کنه که من بهش می گم نه ! خانمتون مریض می شه ! مامان دوباره در رو با شدت باز می کنه و می گه : خب اگه مریضی بگو تا بریم دکتر . می گم : اگه بذارین فقط خوابم میاد ! می گه این عودی که تو می سوزونی حال آدمو خراب می کنه سردرد گرفتم . می گم : اگه در رو ببندید بوش نمیاد .........خواب می بینم موهام بلند شده ، تقریبا تا سر شونه هام ، مامان با خوشحالی گفت : خب دیگه وقتشه ! خرمگس خاتون هم اونجا بود و گفت : فقط دخترای محافظه کار موهاشونو بلند می کنن . اونقدر زیر پتو گرمه که خیس خیس شدم بلند می شم و می بینم که موهام خیلی به هم ریخته است سراغ ضبط می رم و صدای لورینا رو می بندم داشت کم کم می رفت رو اعصابم سر جام بر می گردم و می خوابم .... خواب می بینم مایا ( همکلاسی سابق ) اومده دم در و می گه لیلا بیا بریم عروسی فلانی و فلانیه ! می گم : اونا که عین کارد و پنیر بودن . می گه نه اون فیلمشون بود ....عصر شده صدای بابامو می شنوم که به مامان می گه : می گن خواب زیاد از علائم افسردگیه ! مامان می گه نه بابا این که عین زن سعدی همش در گردش و تفریحه ! افسردگیش کجا بود ؟ دیگه نمی شنوم خواب می بینم که منشی شرکت زنگ زده و من طبق معمول صداشو با اون یکی اشتباه می گیرم . می گه آقای دکتر گفتن پروژهء زونهای اداری فردا رو میزم باشه ، آماده ! می گم من خوابم میاد نمی تونم امروز کاری انجام بدم ....الان که دارم خاطره نویسی می کنم شب شده ! احساس حماقت می کنم و اینکه چقدر امروز روز گهی بود ...


<><><><><><><><><><><><>


ببينم کسی يه گالری  يا نگارخونهء آشنا نداره که قبل از عيد به من وقت بده ؟


 

لیلا | 07:54 PM | نظرات (8)
چهارشنبه 28 آبان 1382
Down


 


چشم هایم تبدار و سرگردان اند ! طعم گس پاییز در دهان خشکیده ام چسبندگی عجیبی ایجاد کرده ! سرد است : دستانم را که به هم می سایم حس یک مومیایی را دارم ! دهان که باز می کنم احساس خفگی می کنم ، لباسهایم بر تنم سنگینند ، پاها عقب تر از تن می آیند ، آرزو مرده است : هر چه پیش آید خوش آید !


( به احتمال قريب به يقين عکس هيچگونه ارتباطی با نوشته ندارد ! )

لیلا | 06:16 PM | نظرات (23)
سه شنبه 20 آبان 1382
  هرگز اين نمی رود

 


هرگز اين نمی رود ز خاطرم ،


کاندران شب به یاد ماندنی


خسته از تمام روز کار سخت ،


آمدی.


گفتيَم سلام و من دادمت جواب باز


ــ رسمی و رفاقتی ــ .


گفتيَم : « مرا ببخش ميهمان !


تو اگر چه از مسيرهای دور آمدی ،


تو اگر چه ای فقط مدّتی به خانه ام ،


باز هم مرا ببخش کز تمام روز خود بر گزيده ام برای تو دمی ؛


غربت است بی پدر ! کار اگر رود ز دست سخت می توان دوباره يافتش .


باز هم مرا ببخش . . . . » .


اين تعارفات رفت ، چون تمام عمر من به پای تو .


.


دوشَکی گرفتی و تازه تر ز غنچه های نيمه باز آمدی .


چشم هات ، خسته تر قشنگ تر .


در تنی چنان ظريف ، روح صد هزار مرد بيش تر .


.


از تمام بغض های سينه مان ، از تمام دوست های ظاهری ،


از خدا که قهر بود با دلم ، با دلت ، از تمام غصّه های روزگار ،


از تمام دردهای ساليان ، ز هر دری سخن برفت .


بگذريم ! چون گذار تو ز من .


.


در دو گوشه ی اتاق چند شمع زينتی ، رنگ ديگری به شام ما زدند .


قلب من ز پشت کوه های دوريت ، در ره طلوع بی غروب بود .


بوی عود تازه بود .


.


گفتنی ، هر چه بود ، رفته رفته شد تمام .


بعد از آن ، گفتيَم که خسته ای .


گفتمت که ای فلان ، قبل خواب ، چای نيز حاضر است .


گفتيَم که می خوری .


.


برف ها ، بی خيال هر چه هست ، می نشست بر زمين .


روشنايی ِ اتاق هم همان شمع های کوچک و ضعيف بود .


.


با دو استکان چای ، ليمويی شکافته ، توی يک سينی قديم کار اصفهان ،


آمدم به سوی تو .


وين ميان ، شامه ام ، بوی عود با شراب می شنيد .


خواب چشم های تو ربوده بود .


دست تو جام را واژگون نموده بود .


سينی ِ دو چای را گوشه ای گذاشتم .


آرزوی من کنون رنگ واقعی به خود گرفته بود .


کاش سال ها به سان کهفيان خواب تو ادامه داشت ؛


کاش ها همه خيال ، خواب ها همه محال . . . .


.


روی تخت ، پيکری به خواب ناز رفته بود .


بوی عود و آن شرابِ واژگون ، لرزه های بازتاب های ــ


نور شمع های نيمه جان به روی چهره ی کنون غنوده ات ،


قلب من که با بهانه ات کنون به سان آفتاب تفت می تپید ،


مستی ِ شراب پیشْ نوش هم . . . .


.


در کنار پیکرت که روی تخت خفته بود


روی قالی ِ گُل ِ عشایری کنار تخت


چون کبوتری فرود آمدم .


در کنار صورتت ، دست خود به زیر گونه ام زدم .


حال این اتاق بود و شمع و تخت و قالی و من و شراب واژگون و چای نیمه گرم و چشم های تو . . . .


.


داستانِ چشم های بی بدیل !


وه چه ناتوانم از سرودنت !


وه چه ناتوانم از سرودنت !


.


بی که سیر گردم از نگه به تو ،


بی که حس کنم چگونه یا که کِی ،


صبح شد .


من چه گویم از گُل شراره ای ، کز شعاع آفتاب


بر دو چشم خواب تو فتاده بود ؟


از همین شراره ها ، نرمه نرمه هوشیار می شدی


و من غریق می شدم در خلیج چشم هات .


رفته رفته چشم تو به روی من گشوده شد .


لحظه ای نگاهی و اخمکی و خاستی ،


گرم جامه را ز روی شانه هام کاستی .


گفتمت : « چه می کنی ؟ »


باز گفتیَم : « تو باز ؟ چشم من ؟ عشق تو ؟ باز ساحرانِ چشم های من ؟


باز ناز چشم من ، خواب چشم تو ربود ؟ ، پا شو از زمین پسر » .


پا شدم .


راندیَم به سوی تخت .


شاد بودم از مرور چشم هات و خسته از تمام تن .


.


خواب ، چشم های من ربوده بود .


خواب ، چشم های من ربوده بود و آمدی .


.


گر گناه باشد این ، کز تمام روز های هستیم ، بر گزینم آن دو ــ سه ،


گر گناهم این بود ، کامدست و بی ریا ،


بین دست های من چو آتشی به پا شده ست ،


ور گناه باشد این که یک پری ( حیف او که می نمایمش مشابه پری )


مدّتی به گوش من ، می سرود رمز و قصّه ای مگو ،


گر گناهم اين بود که در ميان موج های گيسوان او غنوده بوده ام ،


وز روايح عجيب پيکرش ــ اگر چه اندکی ــ مستفيض گشته ام ،


نيز اگر گناهم اين بود که از لبانمان ، لحظه ای به هم شديم ،


وز همين به هم شدن ،


هر دو چشم او به سان چشم های بی بديل حوريانِ مست گشته از شراب ِجنّتی


نيمه باز می شدند ،


گر دمی گريخته ست ، از گزيدنم لبش ،


ور دمی شتافته ام بر لبيدنِ لبش !


گر گناه من مريض بودن است ، از شميم گيسوان يک پری


گر گناه من به خواب رفتن است ، در ميان بازوان حوری ای


. . . . .


گر گناهم ای « لطيف » آن بوَد ، پس بگو


ليک قبل گفتنت ، « کاش » های من شنو :


کاش ، باز ، روزکی ،


نازَکی که خوب می شناسيَش


آنکی نگاهکی به ما کند .


کاش کاش کاشکی ،


( آرزو که عيب نيست ) روزَکی


می رسيد از پس سرم يکی


می گذاشت بر غمين چشم هام


دستکی يواشکی


می پريدم از درون غصّه هام آن زمان


و بين قاب چشم های کهنه ام


ناگهان


عکس يک پريَّکی ! . . . . . . . . . . .


* * *


در ميان گيس ها ش


چيزکی ست


مثل بويی از بهشت .


 


 <><><><><><><><><><><><><><>


اين شعر نوشتهء يکی از دوستانم ( و شايد يکی از دوستانتان ...) « امير قافله » است !  اونم  رفت و چون کرکره ها رو زودتر از موعد پايين کشيده بود من اين مطلب رو اينجا گذاشتم ! زيباييش حيف بود که زير دست و پای روزمرگی و کار از بين بره . ولی واقعيت اينه که هر کدوم از اين دوستای قديمی  تعطيل می کنن من دلم می گيره !


هر کجا هست خدايا به سلامت دارش !


 

لیلا | 04:55 AM | نظرات (6)
سه شنبه 13 آبان 1382
من نه منم ، نه من منم !

ما را نمی توان يافت ، بيرون از اين دو عبرت


يا ناقص الکــــــماليم ، يا کامل القـــــصوريم


تو آدم اين روزمرگيها نيستی ! کسالت ، خستگی ، آدم های بی مقدار کم ارزش که فقط انرژی را می خورند ! تو آدم جمع اينها نبودی ! بلندتر بپّر دختر ! بلند ! بالای سر همهء اين کوته پروازها ؛ پرواز که نه : خزيدن ها ! بالا نه برای اينکه به چشم آيی ؛ برای اينکه زير دست و پای بی مايگان نمانی ! می توانی همرنگ « بالا » شوی تا حتی به چشم هم نيايی ! می توانم ؟ می توانی ! بی بال پريدن چه ؟ ...تو بال داری نمی بينيشان ؟ نه ! نه می بينم ! نه حس می کنم ! بی حس شدم . حتی مدتهاست درد هم ندارم : يک کرختی مزمن که هميشه همراه است ، پا روی پا بينداز ، پشت ميز بنشين و همان کارهايی را بکن که هر احمقی می تواند بکند همان روزمرگی ! همان خزندگی ! سادهء ساده بين ساده فهم ساده انگار ! نه نکن ! ببين چقدر کثيف شدی ! لباسهايت را نگاه کن ! لباسهايم ؟ پاک فراموششان کرده بودم ! فکر می کردم عريانی بهتر است ....نه نه اشتباه نکن ! عريانی فقط در سرزمين بی لباسان خوب است ، نه در اينجا که همه تا بالای گردن پوشيده اند ! نه اينجا که حتی برای چشمهايشان نيز لباس دوخته اند ! اينجا سرزمين پارچه های کثيف است ، اين مردمان عورت نمی پوشانند ، اينها عورت بيرون می گذارند و صورت می پوشانند !

لیلا | 07:03 PM | نظرات (5)