آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (3)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« November 2003 | صفحه اصلی | January 2004 »


شنبه 6 دی 1382
اشک خشت !


ديشب نانواهای شيراز تا صبح نان پختند......


امروز آبهای دماوند همه به کوير رفت ..........



ترسيم درد از خنده ای که به تلخی بر لب است !



روز يکشنبه ۷ ديماه ۱۳۸۲


از ساعت ۴ تا ۶ بعد از ظهر گردهمايی با حضور وبلاگنويسان


جهت کمک به هموطنان آسيب ديده در زلزله اخير


در پارک نظامی گنجوی گرد هم ميآييم .


به اميد ديدار همه شما نيکان

لیلا | 07:22 PM | نظرات (0)
سه شنبه 2 دی 1382
فنجان قهوه ۲

تردید ، شک و دودلی ...این دستهایی که با حرکتی آرام ولی عصبی فنجان قهوه را در دست می چرخانند چه قدر کوچک و نحیفند ! انگار بار اولیست که نگاهشان می کنم . تا به حال هیچ وقت کوچکی شان را تا به این حد حس نکرده بودم حتی وقتی بارها و بارها آنها را در دستان مردانه ام فشرده  و با لبان بزرگم بر آنها بوسه زده بودم ! دلم می خواست می توانستم این بار هم آنها را در دست بگیرم وبه صاحب دستها بگویم که هنوز هم دوستت دارم . اما می ترسم ! می ترسم سردی نا آشنای دستانم حالت عصبی اش را تشدید کند . انگار حتی گرمای دستانم را نیز مدتی است برای " او " گذاشته ام . تو را چه می شود مرد ؟ قرار نبود آدمها را مقایسه کنی ؟ قرار نبود سهم کسی را به دیگری بدهی ؟ ....آخر " او " از جنس من است . " او " دیگری نیست . " او " خود من است ! یادم می آید روزی را که از من پرسید : « چطور جرئت می کنی در این دنیای مجازی پر از دروغ به کسی اظهار عشق کنی ؟ » و من گفتم : « من هم جنسی  رو از پشت این کابلها هم احساس می کنم . » پرسید : « دوست نداری عکس منو ببینی ؟ » و من گفتم : «  دوست ندارم تصویر ها در عشق نقش داشته باشن بالاخره یه روزمی بینمت ...» وحالا سه ماه است که بی تابانه انتظار دیدنش را می کشم ...شرم دارم و می ترسم که اینجا هم به خیانت متهم شوم ! اما من از روز اول به تو گفته بودم که گمشده ای دارم که روزی می آید ، مگر نه ؟ می ترسم ! می ترسم چون امروز با وجود اینهمه  که از دوستیمان می گذرد به نظرم غریبه می آید . دستهای کوچکش همچنان فنجان را در دست می چرخاند و درون آن را می کاود . به دنبال چه می گردی ای دوست دیرینه ؟ مگر تو نبودی که همیشه جستجوی مرا به سخره  می گرفتی ؟


 این صدای قلب لعنتی نمی گذارد فکرم را جمع کنم ! همین امروز که باید تمام فکرم را اینجا و پیشش متمرکز کنم تمام حواسم نزد " او " ست . یعنی چه شکلی ست ؟ زیباست یا ... ؟ نه نه ! نباید به این موضوع بیندیشم . من به خودم و به " او " قول داده ام که برایم مهم نباشد . زیبایی واقعی چيزی جز اينهاست ...! نه مهم نیست ! حتی اندکی ؟ نه !  وقتی روبروی این دختر نسبتا خوش چهره با قیافه ای تیز و باهوش نشسته ای و به نظرت غریبه می آید ! این دوست دیرین و زیبایی و غریبگی ... دیگرمهم نیست که " او " [ آن آشنا ] چه شکلی دارد !


_  حالت خوب نیست ؟ تو خونه مشکلی پیش اومده ؟


_  نه خوبم ! چطور مگه ؟


_  حس می کنم کمی نگران و عصبی هستی !


_  خوبم ، شاید مال خستگی باشه !


خستگی ... همیشه به من که می رسید خسته بود . همیشه ! اما من هرگز نخواستم که برای من نقش بازی کند . هرگز نخواستم که خودش را تغییر دهد ، من دوستش داشتم . دوستش داشتی ؟ چه شد که حالا نداری ؟


_  ببین ! من امروز گفتم بعد از مدتها یه قرار حضوری بذاریم تا هم ببینمت و هم یه چیزایی رو بهت بگم !


_  می دونم !


_  نه نمی دونی ! کاش می دونستی ، کاش می فهمیدی منو ! کاش با پیشداوریهات منو متهم نمی کردی !


_  دیگه مهم نیست . هرچی بود تموم شد .


_  نه ! من نمی خوام اینجوری تمومش کنم .


_  نه نه ! اشتباه نکن منظورم این نبود . فقط یه کم به من فرصت بده !


فرصت ! فرصت ! این همه فرصت داشتی عزیزم ! چه کار کردی با اینهمه زمان ؟ می دانم که اعتبار این رابطه تمام شده و باید باور کنی که من هم ناراحتم ! من به این دوستی عادت کرده بودم . احساس عذاب وجدان می کنم . احساس می کنم معطل من مانده ای و حالا که من فرصتش را پیدا کرده ام ، به آرامی راهم را جدا کرده ام و می روم . ولی من همیشه به تو گفته بودم و تو هم می گفتی : « تو چطور می تونی برای زندگی عاطفیت برنامه ریزی کنی ؟ » ولی نفهمیدی که من برنامه ای نمی ریختم من فقط انتظار کسی را می کشیدم که بایست می آمد و حالا آمده است ! از صمیم قلب برای تو هم آرزو می کنم که روزی گمشده ات را بیابی ! ......آه از این چشمها ! هیچ وقت تاب نگاهشان را نداشته ام ، چه برسد به این زمانی که می خواهم برای همیشه از آنها خداحافظی کنم . چیزی درون این چشمها هست که آزارم می دهد . چیزی به جز عشق ! چیزی مثل یک فریب ! .....



 


 


همیشه و در طول این سه ماه با خودم می اندیشیدم که هیچ چیز را نمی توان از او پنهان کرد . سابقا او همه چیز را در چشمهای من می دید . اما سه ماه است که دیگر هیچ چیز را نمی بیند ! نه عشق و نه فریب ! .....


دستهای مردانه اش که بارها و بارها گرمایشان را با من قسمت کرده اند دیر زمانی ست سرد سردند ! این سردی را حتی می توان از آن سوی میز نیز حس کرد ! بیگانگی...  تمام فکر و ذکرش پیش " او " ست ، نزد آن نجات دهنده ! این سه ماه خیلی برایم سخت گذشت . اما گذشت ! امروز می خواهم بگویم که برگرد عزیزم ! پیش از رفتنت برگرد ! زیرا که می دانم آن زمانی که می گفتی عاشق من بودی دروغ نمی گفتی ! چرا که می دانم  نجات دهنده ای وجود ندارد ! چرا که من خود " او " هستم !


جور عجیبی نگاهم می کند . مثل غریبه ها ! کمی می ترسم ! می ترسم از شنیدنش عصبانی شود . باید تمام حواسم را متمرکز کنم . نباید بگذارم این حالت عصبی همه چیز را خراب کند ! ....


_ یادته همیشه بهت می گفتم با این عوض کردن آدمها چیزی عوض نمی شه ؟


_ آره من همهء حرفهای تو یادمه !


_ من فقط می خواستم یه چیزی رو بهت ثابت کنم . اینکه باید توی خودت دنبال گمشده بگردی ! ببین این جستجوهای تو همیشه منو اذیت می کرد !


_ آره می دونم . چون باورشون نداشتی ! هنوز هم نداری . ولی دیگه تموم شد . دیگه اذیتت نمی کنم !


 


می دانم که به چه چیزی فکر می کند .چقدر سخت است که نمی توانم با نگاهم به درونش راه بیابم ! فرصت کم است و من به جای نگاه کردن به چشمهای تو دارم شیارهای روی میز کهنهء چوبی را می نگرم ! فرصت کم است دختر ! سرت رو بلند کن و با شجاعت اعتراف کن !


_ ببین من باید بهت بگم ... شایدم باید زودتر می گفتم ! ولی باور کن برای خودم هم خیلی سخت بود ، سه ماه تحمل بیگانگی در عین آشنایی !


_ ... منظورت چیه ؟


_ ببین " او " که فکر می کنی گمشدهء واقعیته ، " او "ن منم !


_ چی ؟ چی می گی ؟


_ " او " خود منم ! سه ماهه که دارم با مهارتی که خودمم باورش برام سخته نقش دو نفر رو بازی می کنم !


_ تو چطوری از وجود " او " با اطلاع شدی ؟ از کجا پیداش کردی ؟ باهاش حرف هم زدی ؟


_ من دارم جدی می گم ، من خودشم !


_ می دونم برات سخته که دل بکنی عزیزم ! ولی به خاطر اون عشقی که به من داری باید بذاری که من به دنبال " او " برم ! نباید برای بالا بردن خودت عشق بزرگ منو از بین ببری تو همین جوری هم ارزشت پيش من زياده !


_ ببین قضیه خیلی ساده است چرا نمی تونی بپذیری؟


_ تو به حریم خصوصی من تجاوز کردی ! عزیزم من همینجوریشم خیلی دوستت داشتم ! چرا این کار رو کردی  ؟چرا می خواهی با چسبوندن تکه های عاریه دیگران خودتو بزرگ کنی ؟ عشقی که ادعای داشتنشو می کنی  ارزششو نداشت که به خاطرش تمام مقدسات منو له کنی ! به هر حال " او " برای من ارزش دیگه ای داره ! من هنوز هم هوش تو رو تحسین می کنم ولی نمی خواستم آخرش اینجوری تموم بشه ! یادت باشه که خودت اینو خواستی !... خداحافظ !


جملهء آخر را در حالت ایستاده می گوید . به سمت پیشخوان می رود ... پول دو فنجان قهوه را می پردازد و به آرامی از در بیرون می رود .


هوا سنگین است ! نفسم بالا نمی آید ! سنگینی گامهای مردانهء او که دور می شوند ، سنگینی نگاه صاحب کافه که به مشتری قدیمیش با تعجب می نگرد و سنگینی بار نگاه مشتریان همه و همه گردنم را خم می کند و نگاهم را به میز می دوزد ! میز همان میز است ، همان شیارهای عمیق که کهنگی سطحشان را پر کرده است ! فنجانم همچنان نیمه پر است ...فنجان خالی او را بر می دارم و بر حسب عادت درونش را نگاه می کنم فنجان به نسبت خالی بودنش سنگین است و در دستهایم می لرزد ...نمی دانم دست من است که می لرزد یا فنجان یا تصویر قدیسی که از ته فنجان به من زل زده است ؟ با آن هاله ای که به دور سرش دارد !  قطره ای که از چشمم می لغزد طرح قدیس را مغشوش می کند ...


 


 

لیلا | 08:35 PM | نظرات (36)
چهارشنبه 26 آذر 1382
Those days are over forever

اگر تمامی اين حجم مفلوک را بالا بياورم ، جايی باز نخواهد شد برای گنجاندن امروز ...


اگر « تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم ، آن نمی گفتيم که به کار آيد » ...


اگر تمامی آنچه را می بايد ؛ می گفتم ، آن نبود که تو می خواستی ! راستی تو چه می خواستی ؟...


اگر تمامی صداقت خود را نزد من آوری ، هرگز اين شک را جبرانی نيست ...


اگر تمامی يقين دنيا جمع شود ، اين ترديد گذشته را پر نمی کند ...


اگر تمامی آنچه را در دل دارم اينجا نهم ، از بوی لجن آميخته با تکرار خفه خواهيد شد ...


اگر تمامی ادب و غرور فرو خورده ام را باز پس دهم ، می گويم که اينجا از اول هم قرار بود عاقلانه باشد نه عاشقانه ! ...


اگر تمامی روزهای زندگی ام را شمارش کنم ، می بينم که ارزشش را ندارد اينهمه ادب به خرج دهم ...


حيف که ندارم وگرنه می گفتم به فلانم که از اين پس بر سر هر دلی چه خواهد آمد ! من که دل نيستم . من عقل ام ! راستی چه شد که آخر داستان اينهمه تلخ شد ؟

لیلا | 07:50 PM | نظرات (0)
سه شنبه 18 آذر 1382
پروانه -مرده

پروانه


ياسو


گلبرگ به خاک افتاده


برجست و به شاخهء گل نشست


ها ، اين پروانه بود !


 


مرده


ليلو


آغوش سرد ، لبان يخ بسته


لغزيد و به خاک افتاد


ها ، اين مرده بود !

لیلا | 08:26 PM | نظرات (47)
پنجشنبه 13 آذر 1382
از کسی نمی پرسند ...

از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدا نگهدار بگويد


از عادات انسانيش نمی پرسند


از خويشتنش نمی پرسند


زمانی


به ناگاه


بايد با آن رو در روی در آيد


تاب آرد


بپذيرد


وداع را


درد مرگ را


فرو ريختن را


تا ديگر بار


بتواند که بر خيزد


( مارگوت بيکل )


فرو ريختگيت را تاب بياور و بنشين به انتظار ديگر بار !...........و تو ! بيا تا برايت بگويم ..... نه ! نه ! حتی اگر بيايی هم نمی توانم بگويم که چه اندازه تنهايی من بزرگ است . تو برو خود را باش !

لیلا | 08:35 PM | نظرات (0)