

ديشب نانواهای شيراز تا صبح نان پختند......

ترسيم درد از خنده ای که به تلخی بر لب است !

روز يکشنبه ۷ ديماه ۱۳۸۲
از ساعت ۴ تا ۶ بعد از ظهر گردهمايی با حضور وبلاگنويسان
جهت کمک به هموطنان آسيب ديده در زلزله اخير
در پارک نظامی گنجوی گرد هم ميآييم .
به اميد ديدار همه شما نيکان
تردید ، شک و دودلی ...این دستهایی که با حرکتی آرام ولی عصبی فنجان قهوه را در دست می چرخانند چه قدر کوچک و نحیفند ! انگار بار اولیست که نگاهشان می کنم . تا به حال هیچ وقت کوچکی شان را تا به این حد حس نکرده بودم حتی وقتی بارها و بارها آنها را در دستان مردانه ام فشرده و با لبان بزرگم بر آنها بوسه زده بودم ! دلم می خواست می توانستم این بار هم آنها را در دست بگیرم وبه صاحب دستها بگویم که هنوز هم دوستت دارم . اما می ترسم ! می ترسم سردی نا آشنای دستانم حالت عصبی اش را تشدید کند . انگار حتی گرمای دستانم را نیز مدتی است برای " او " گذاشته ام . تو را چه می شود مرد ؟ قرار نبود آدمها را مقایسه کنی ؟ قرار نبود سهم کسی را به دیگری بدهی ؟ ....آخر " او " از جنس من است . " او " دیگری نیست . " او " خود من است ! یادم می آید روزی را که از من پرسید : « چطور جرئت می کنی در این دنیای مجازی پر از دروغ به کسی اظهار عشق کنی ؟ » و من گفتم : « من هم جنسی رو از پشت این کابلها هم احساس می کنم . » پرسید : « دوست نداری عکس منو ببینی ؟ » و من گفتم : « دوست ندارم تصویر ها در عشق نقش داشته باشن بالاخره یه روزمی بینمت ...» وحالا سه ماه است که بی تابانه انتظار دیدنش را می کشم ...شرم دارم و می ترسم که اینجا هم به خیانت متهم شوم ! اما من از روز اول به تو گفته بودم که گمشده ای دارم که روزی می آید ، مگر نه ؟ می ترسم ! می ترسم چون امروز با وجود اینهمه که از دوستیمان می گذرد به نظرم غریبه می آید . دستهای کوچکش همچنان فنجان را در دست می چرخاند و درون آن را می کاود . به دنبال چه می گردی ای دوست دیرینه ؟ مگر تو نبودی که همیشه جستجوی مرا به سخره می گرفتی ؟
این صدای قلب لعنتی نمی گذارد فکرم را جمع کنم ! همین امروز که باید تمام فکرم را اینجا و پیشش متمرکز کنم تمام حواسم نزد " او " ست . یعنی چه شکلی ست ؟ زیباست یا ... ؟ نه نه ! نباید به این موضوع بیندیشم . من به خودم و به " او " قول داده ام که برایم مهم نباشد . زیبایی واقعی چيزی جز اينهاست ...! نه مهم نیست ! حتی اندکی ؟ نه ! وقتی روبروی این دختر نسبتا خوش چهره با قیافه ای تیز و باهوش نشسته ای و به نظرت غریبه می آید ! این دوست دیرین و زیبایی و غریبگی ... دیگرمهم نیست که " او " [ آن آشنا ] چه شکلی دارد !
_ حالت خوب نیست ؟ تو خونه مشکلی پیش اومده ؟
_ نه خوبم ! چطور مگه ؟
_ حس می کنم کمی نگران و عصبی هستی !
_ خوبم ، شاید مال خستگی باشه !
خستگی ... همیشه به من که می رسید خسته بود . همیشه ! اما من هرگز نخواستم که برای من نقش بازی کند . هرگز نخواستم که خودش را تغییر دهد ، من دوستش داشتم . دوستش داشتی ؟ چه شد که حالا نداری ؟
_ ببین ! من امروز گفتم بعد از مدتها یه قرار حضوری بذاریم تا هم ببینمت و هم یه چیزایی رو بهت بگم !
_ می دونم !
_ نه نمی دونی ! کاش می دونستی ، کاش می فهمیدی منو ! کاش با پیشداوریهات منو متهم نمی کردی !
_ دیگه مهم نیست . هرچی بود تموم شد .
_ نه ! من نمی خوام اینجوری تمومش کنم .
_ نه نه ! اشتباه نکن منظورم این نبود . فقط یه کم به من فرصت بده !
فرصت ! فرصت ! این همه فرصت داشتی عزیزم ! چه کار کردی با اینهمه زمان ؟ می دانم که اعتبار این رابطه تمام شده و باید باور کنی که من هم ناراحتم ! من به این دوستی عادت کرده بودم . احساس عذاب وجدان می کنم . احساس می کنم معطل من مانده ای و حالا که من فرصتش را پیدا کرده ام ، به آرامی راهم را جدا کرده ام و می روم . ولی من همیشه به تو گفته بودم و تو هم می گفتی : « تو چطور می تونی برای زندگی عاطفیت برنامه ریزی کنی ؟ » ولی نفهمیدی که من برنامه ای نمی ریختم من فقط انتظار کسی را می کشیدم که بایست می آمد و حالا آمده است ! از صمیم قلب برای تو هم آرزو می کنم که روزی گمشده ات را بیابی ! ......آه از این چشمها ! هیچ وقت تاب نگاهشان را نداشته ام ، چه برسد به این زمانی که می خواهم برای همیشه از آنها خداحافظی کنم . چیزی درون این چشمها هست که آزارم می دهد . چیزی به جز عشق ! چیزی مثل یک فریب ! .....
همیشه و در طول این سه ماه با خودم می اندیشیدم که هیچ چیز را نمی توان از او پنهان کرد . سابقا او همه چیز را در چشمهای من می دید . اما سه ماه است که دیگر هیچ چیز را نمی بیند ! نه عشق و نه فریب ! .....
دستهای مردانه اش که بارها و بارها گرمایشان را با من قسمت کرده اند دیر زمانی ست سرد سردند ! این سردی را حتی می توان از آن سوی میز نیز حس کرد ! بیگانگی... تمام فکر و ذکرش پیش " او " ست ، نزد آن نجات دهنده ! این سه ماه خیلی برایم سخت گذشت . اما گذشت ! امروز می خواهم بگویم که برگرد عزیزم ! پیش از رفتنت برگرد ! زیرا که می دانم آن زمانی که می گفتی عاشق من بودی دروغ نمی گفتی ! چرا که می دانم نجات دهنده ای وجود ندارد ! چرا که من خود " او " هستم !
جور عجیبی نگاهم می کند . مثل غریبه ها ! کمی می ترسم ! می ترسم از شنیدنش عصبانی شود . باید تمام حواسم را متمرکز کنم . نباید بگذارم این حالت عصبی همه چیز را خراب کند ! ....
_ یادته همیشه بهت می گفتم با این عوض کردن آدمها چیزی عوض نمی شه ؟
_ آره من همهء حرفهای تو یادمه !
_ من فقط می خواستم یه چیزی رو بهت ثابت کنم . اینکه باید توی خودت دنبال گمشده بگردی ! ببین این جستجوهای تو همیشه منو اذیت می کرد !
_ آره می دونم . چون باورشون نداشتی ! هنوز هم نداری . ولی دیگه تموم شد . دیگه اذیتت نمی کنم !
می دانم که به چه چیزی فکر می کند .چقدر سخت است که نمی توانم با نگاهم به درونش راه بیابم ! فرصت کم است و من به جای نگاه کردن به چشمهای تو دارم شیارهای روی میز کهنهء چوبی را می نگرم ! فرصت کم است دختر ! سرت رو بلند کن و با شجاعت اعتراف کن !
_ ببین من باید بهت بگم ... شایدم باید زودتر می گفتم ! ولی باور کن برای خودم هم خیلی سخت بود ، سه ماه تحمل بیگانگی در عین آشنایی !
_ ... منظورت چیه ؟
_ ببین " او " که فکر می کنی گمشدهء واقعیته ، " او "ن منم !
_ چی ؟ چی می گی ؟
_ " او " خود منم ! سه ماهه که دارم با مهارتی که خودمم باورش برام سخته نقش دو نفر رو بازی می کنم !
_ تو چطوری از وجود " او " با اطلاع شدی ؟ از کجا پیداش کردی ؟ باهاش حرف هم زدی ؟
_ من دارم جدی می گم ، من خودشم !
_ می دونم برات سخته که دل بکنی عزیزم ! ولی به خاطر اون عشقی که به من داری باید بذاری که من به دنبال " او " برم ! نباید برای بالا بردن خودت عشق بزرگ منو از بین ببری تو همین جوری هم ارزشت پيش من زياده !
_ ببین قضیه خیلی ساده است چرا نمی تونی بپذیری؟
_ تو به حریم خصوصی من تجاوز کردی ! عزیزم من همینجوریشم خیلی دوستت داشتم ! چرا این کار رو کردی ؟چرا می خواهی با چسبوندن تکه های عاریه دیگران خودتو بزرگ کنی ؟ عشقی که ادعای داشتنشو می کنی ارزششو نداشت که به خاطرش تمام مقدسات منو له کنی ! به هر حال " او " برای من ارزش دیگه ای داره ! من هنوز هم هوش تو رو تحسین می کنم ولی نمی خواستم آخرش اینجوری تموم بشه ! یادت باشه که خودت اینو خواستی !... خداحافظ !
جملهء آخر را در حالت ایستاده می گوید . به سمت پیشخوان می رود ... پول دو فنجان قهوه را می پردازد و به آرامی از در بیرون می رود .
هوا سنگین است ! نفسم بالا نمی آید ! سنگینی گامهای مردانهء او که دور می شوند ، سنگینی نگاه صاحب کافه که به مشتری قدیمیش با تعجب می نگرد و سنگینی بار نگاه مشتریان همه و همه گردنم را خم می کند و نگاهم را به میز می دوزد ! میز همان میز است ، همان شیارهای عمیق که کهنگی سطحشان را پر کرده است ! فنجانم همچنان نیمه پر است ...فنجان خالی او را بر می دارم و بر حسب عادت درونش را نگاه می کنم فنجان به نسبت خالی بودنش سنگین است و در دستهایم می لرزد ...نمی دانم دست من است که می لرزد یا فنجان یا تصویر قدیسی که از ته فنجان به من زل زده است ؟ با آن هاله ای که به دور سرش دارد ! قطره ای که از چشمم می لغزد طرح قدیس را مغشوش می کند ...
اگر تمامی اين حجم مفلوک را بالا بياورم ، جايی باز نخواهد شد برای گنجاندن امروز ...
اگر « تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم ، آن نمی گفتيم که به کار آيد » ...
اگر تمامی آنچه را می بايد ؛ می گفتم ، آن نبود که تو می خواستی ! راستی تو چه می خواستی ؟...
اگر تمامی صداقت خود را نزد من آوری ، هرگز اين شک را جبرانی نيست ...
اگر تمامی يقين دنيا جمع شود ، اين ترديد گذشته را پر نمی کند ...
اگر تمامی آنچه را در دل دارم اينجا نهم ، از بوی لجن آميخته با تکرار خفه خواهيد شد ...
اگر تمامی ادب و غرور فرو خورده ام را باز پس دهم ، می گويم که اينجا از اول هم قرار بود عاقلانه باشد نه عاشقانه ! ...
اگر تمامی روزهای زندگی ام را شمارش کنم ، می بينم که ارزشش را ندارد اينهمه ادب به خرج دهم ...
حيف که ندارم وگرنه می گفتم به فلانم که از اين پس بر سر هر دلی چه خواهد آمد ! من که دل نيستم . من عقل ام ! راستی چه شد که آخر داستان اينهمه تلخ شد ؟
پروانه
ياسو
گلبرگ به خاک افتاده
برجست و به شاخهء گل نشست
ها ، اين پروانه بود !
مرده
ليلو
آغوش سرد ، لبان يخ بسته
لغزيد و به خاک افتاد
ها ، اين مرده بود !
( مارگوت بيکل )
فرو ريختگيت را تاب بياور و بنشين به انتظار ديگر بار !...........و تو ! بيا تا برايت بگويم ..... نه ! نه ! حتی اگر بيايی هم نمی توانم بگويم که چه اندازه تنهايی من بزرگ است . تو برو خود را باش !