آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« November 2003 | صفحه اصلی | January 2004 »


شنبه 6 دی 1382
اشک خشت !


ديشب نانواهای شيراز تا صبح نان پختند......


امروز آبهای دماوند همه به کوير رفت ..........



ترسيم درد از خنده ای که به تلخی بر لب است !



روز يکشنبه ۷ ديماه ۱۳۸۲


از ساعت ۴ تا ۶ بعد از ظهر گردهمايی با حضور وبلاگنويسان


جهت کمک به هموطنان آسيب ديده در زلزله اخير


در پارک نظامی گنجوی گرد هم ميآييم .


به اميد ديدار همه شما نيکان

لیلا | 07:22 PM | نظرات (0)
چهارشنبه 26 آذر 1382
Those days are over forever

اگر تمامی اين حجم مفلوک را بالا بياورم ، جايی باز نخواهد شد برای گنجاندن امروز ...


اگر « تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم ، آن نمی گفتيم که به کار آيد » ...


اگر تمامی آنچه را می بايد ؛ می گفتم ، آن نبود که تو می خواستی ! راستی تو چه می خواستی ؟...


اگر تمامی صداقت خود را نزد من آوری ، هرگز اين شک را جبرانی نيست ...


اگر تمامی يقين دنيا جمع شود ، اين ترديد گذشته را پر نمی کند ...


اگر تمامی آنچه را در دل دارم اينجا نهم ، از بوی لجن آميخته با تکرار خفه خواهيد شد ...


اگر تمامی ادب و غرور فرو خورده ام را باز پس دهم ، می گويم که اينجا از اول هم قرار بود عاقلانه باشد نه عاشقانه ! ...


اگر تمامی روزهای زندگی ام را شمارش کنم ، می بينم که ارزشش را ندارد اينهمه ادب به خرج دهم ...


حيف که ندارم وگرنه می گفتم به فلانم که از اين پس بر سر هر دلی چه خواهد آمد ! من که دل نيستم . من عقل ام ! راستی چه شد که آخر داستان اينهمه تلخ شد ؟

لیلا | 07:50 PM | نظرات (0)
سه شنبه 18 آذر 1382
پروانه -مرده

پروانه


ياسو


گلبرگ به خاک افتاده


برجست و به شاخهء گل نشست


ها ، اين پروانه بود !


 


مرده


ليلو


آغوش سرد ، لبان يخ بسته


لغزيد و به خاک افتاد


ها ، اين مرده بود !

لیلا | 08:26 PM | نظرات (0)
پنجشنبه 13 آذر 1382
از کسی نمی پرسند ...

از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدا نگهدار بگويد


از عادات انسانيش نمی پرسند


از خويشتنش نمی پرسند


زمانی


به ناگاه


بايد با آن رو در روی در آيد


تاب آرد


بپذيرد


وداع را


درد مرگ را


فرو ريختن را


تا ديگر بار


بتواند که بر خيزد


( مارگوت بيکل )


فرو ريختگيت را تاب بياور و بنشين به انتظار ديگر بار !...........و تو ! بيا تا برايت بگويم ..... نه ! نه ! حتی اگر بيايی هم نمی توانم بگويم که چه اندازه تنهايی من بزرگ است . تو برو خود را باش !

لیلا | 08:35 PM | نظرات (0)