

ديشب نانواهای شيراز تا صبح نان پختند......

ترسيم درد از خنده ای که به تلخی بر لب است !

روز يکشنبه ۷ ديماه ۱۳۸۲
از ساعت ۴ تا ۶ بعد از ظهر گردهمايی با حضور وبلاگنويسان
جهت کمک به هموطنان آسيب ديده در زلزله اخير
در پارک نظامی گنجوی گرد هم ميآييم .
به اميد ديدار همه شما نيکان
اگر تمامی اين حجم مفلوک را بالا بياورم ، جايی باز نخواهد شد برای گنجاندن امروز ...
اگر « تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم ، آن نمی گفتيم که به کار آيد » ...
اگر تمامی آنچه را می بايد ؛ می گفتم ، آن نبود که تو می خواستی ! راستی تو چه می خواستی ؟...
اگر تمامی صداقت خود را نزد من آوری ، هرگز اين شک را جبرانی نيست ...
اگر تمامی يقين دنيا جمع شود ، اين ترديد گذشته را پر نمی کند ...
اگر تمامی آنچه را در دل دارم اينجا نهم ، از بوی لجن آميخته با تکرار خفه خواهيد شد ...
اگر تمامی ادب و غرور فرو خورده ام را باز پس دهم ، می گويم که اينجا از اول هم قرار بود عاقلانه باشد نه عاشقانه ! ...
اگر تمامی روزهای زندگی ام را شمارش کنم ، می بينم که ارزشش را ندارد اينهمه ادب به خرج دهم ...
حيف که ندارم وگرنه می گفتم به فلانم که از اين پس بر سر هر دلی چه خواهد آمد ! من که دل نيستم . من عقل ام ! راستی چه شد که آخر داستان اينهمه تلخ شد ؟
پروانه
ياسو
گلبرگ به خاک افتاده
برجست و به شاخهء گل نشست
ها ، اين پروانه بود !
مرده
ليلو
آغوش سرد ، لبان يخ بسته
لغزيد و به خاک افتاد
ها ، اين مرده بود !
( مارگوت بيکل )
فرو ريختگيت را تاب بياور و بنشين به انتظار ديگر بار !...........و تو ! بيا تا برايت بگويم ..... نه ! نه ! حتی اگر بيايی هم نمی توانم بگويم که چه اندازه تنهايی من بزرگ است . تو برو خود را باش !