آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (3)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« December 2003 | صفحه اصلی | February 2004 »


شنبه 11 بهمن 1382
نوشتن

خب معلومه ...اگه من هم از اين دستگاه تایپهای قديمی داشتم که حروف سربی رو  با اون شاسی های دايره ای شکل روی کاغذ می شونن و اندازهء يه باطری ماشين هم وزنشونه ، خيلی سنگين تر می نوشتم تا اينکه با اين کيبورد لاغر و حقير بنويسم که تازه همهء حروف فارسيش هم به جز يه « ژ » پاک شده ....


لیلا | 08:41 PM | نظرات (589)
جمعه 3 بهمن 1382
برای گروه سنی « الف » تا « ج »

يک خط زيگزاکی قرمز که معلومه در فواصل نامعين و با سرعتهای متفاوت کشيده شده . مداد قرمزه ته خط به حالت ايستاده منتظره و چند تا نقطهء پراکنده دور و برشه که نشون می ده يک کم اين پا و اون پا کرده تا ببينه بقيهء خط رو هم زيگزاک بزنه يا بدون دردسر يه خط صاف رو بگيره و بره ؟! ... مداد سبزه يهو معلوم نيست از کجا پيداش می شه . اين سبزينگی ها هميشه همين طورند ! يهو بی هوا وسط صفحهء سفيد سبز می شن ! به هر حال معلومه که خيلی خوشحاله ، چون با سرعت يه قوس بزرگ بالای خط زيگزاکيه می زنه و در انتهای خط با حفظ يه فاصلهء سفيد کنارش می ايسته ، وقتی هم که قوس رو می کشيد می شنيدم که می خوند : سبزی من از تو سرخی تو از من ....اوهوی سبزه ! خنگه ! اون زرديه ! نخير گوش نمی ده .....حالا دو تا خط نسبتا باريک سبز و قرمز داريم که دارن تو صفحه اينور اونور می رن قرمزه يه کم پهن تره و گاهی عقب می مونه ولی سبزه منتظر می مونه تا اون بهش برسه برای همينم هست که گاهی يه نقطه های پر رنگ وسط خط سبزه ديده می شه ...يه حجم بزرگ رنگ سبز اينجاست ...فکر کنم به جنگل رسيدن  اميدوارم يه شير و خورشيد دنبال سر خودشون راه نندازن که قصه مون خراب می شه ، نه نه ...سبزه عاقله ! چون يه سبد تمشک می چينه و می ده دست مداد قرمزه ...انگاری قصد داره اين سرخی رو زياد تر کنه ...ولی قرمزه فکر کنم از پشت اون کوه تيز تيزای قهوه ای که بالای صفحه اند اومده چون اون برگ کوچولوهای تمشک رو با بی ميلی می خوره و تمشک ها رو دور می اندازه ...يک ردّ نقطه نقطهء قرمز پشت سرش به جا مونده و خودش کم کم داره قهوه ای می شه ...سفيدی کاغذ و دو تا خط : يکيشون يه کم چاق تره و قهوه ای متمايل به قرمزه و اون يکی سبزه و لاغر ! حالا يه سری خطوط منحنی آبی می بينيم که با حوصلهء بيشتری نسبت به خط فرفری های جنگل نقاشی شدن خط ها آبی پر رنگند و بين اونها با يک آبی کمرنگ تر پر شده ...اينجا درياست ! اميدوارم خط هامون غرق نشن .........نه مثل اينکه از پهنای آب رد شدن و دارن بيرون ميان اين از اولی که سر و کله اش پيدا شد ! اوهوی اينجا رو ببينين ! خط سبزه يه کم سبز - آبی شده خوب الانه که  سر و کلهء قرمزه هم پيدا می شه فکر کنم رنگ قهوه ای ها رو آب دريا شسته باشه و الان دوباره به همون قرمزی اولش ، شايد هم شفاف تر بيرون بياد .......ای بابا ! اين که کاملا قهوه ای شد خوب عيب نداره ...يه خط سبز - آبی خيلی لاغر داريم و يه خط قهوه ای چاق که توی سفيدی کاغذ می رن و خط قهوه اييه تقريبا اون يکی رو دنبال می کنه و گاهی هم يه کم اينور اونور می مونه و يه لکه هايی می کشه ...نمی دونم منظورش چيه !


اينجا صفحه مون پر از نقطه هايیه که شبيه قطره می مونن از اونايی که پايينشون قلمبه شده و بالاشون تيزه ...تو نقاشی داره بارون مياد ! ...


 


 


يک خط آبی توی صفحه است و يک خط قهوه ای که خيلی عقب تر داره اونو دنبال می کنه ... داريم به انتهای سفيدی می رسيم بايد برم دورتر ببينم اين دوتا خط با همديگه چی کشيدن ...د ....صبر کن ببينم چی کار می کنی ؟ تو که گند زدی به همه چی ! پاک کن زشت گنده ! چرا خط آبيمو پاک کردی ؟

لیلا | 12:37 PM | نظرات (14896)
پنجشنبه 25 دی 1382
...


 


 


 


گفتم که رفيقی کن با من ، که منت خويشم


گفتا که بنشناسم ، من خويش ز بيگانه  ...

لیلا | 01:58 PM | نظرات (0)
جمعه 19 دی 1382
مچاله


درو خيلی آروم پشت سرم می بندم و داخل می شم انگار از بلند شدن هر نوع صدايی می ترسم ... سلام می کنم و جواب می گيرم . خودمو روی مبل ولو می کنم ...يه مبل چرمی قهوه ای ...خدا کنه زياد طول نکشه ، هميشه از نشستن طولانی مدت روی اين مبل ها بدم ميومده ، آدم عرق می کنه و بوی چرم کهنه می گيره ...


پشت ميز نشسته و دو دستش رو به هم قلاب کرده ، آرنج هاش روی ميزند و انگشتهای اشاره به کمک هم عينکش رو نگه داشته اند ، به طوری که حس سنگينی عينک فلزی به منم منتقل می شه ...چندتايی تابلوی نقاشی آبرنگ به ديوارها هست ، از اون دست تابلوهای رنگ و رو رفته ای که بزدلی نقاش در استفاده از رنگها رو به حساب روح لطيف و هنرش می ذارن و می شه با قيمت نه چندان گرون تو گالری های نا شناخته تهيه شون کرد ...مانتوم زيرم مچاله شده ...اه ...اصلا من برای چی اينجا اومدم ؟ کمی نيم خيز می شم و لباسم رو صاف می کنم ...تا مانتوم کاملا از نشستن روی اين چرم لعنتی چروک نشده بايد حرف بزنم و گورمو گم کنم ، بر می گردم و بهش نگاه می کنم . معلومه که اونم حوصله اش سر رفته ...بالاخره شروع می کنه به سوال و جواب در مورد سن ، تحصيلات و وضعيت تاهل و تجرد ...خيلی راحت می تونم به ته چشماش نگاه کنم و حس می کنم که نگاهم اصلا عصبی نيست ...بعد می پرسه که چه مشکلی داری عزيزم ؟...عزيزم ! اين عزيزمش بدجوری تو ذوق زن بود .....تو هميشه زود قضاوت می کنی دختر ! ...


جوونه ! شايد فقط چند سالی از من بزرگتر باشه ، با اين وجود رد کوتاهی از موی سفيد روی شقيقه هاش به چشم می خوره ...می پرسه : « الان به چی فکر می کنی ؟ » راستش روم نمی شه بگم به مولانا ! ز خاک من اگر گندم بر آيد / از آن گر نان پزی مستی فزايد / خمير و نانوا ديوانه گردند / تنورش بيت مستانه سر آيد ....چه اعتماد به نفسی ...


می گم : « حس می کنم يه سطل آشغال بزرگم ...همه از پنجرهء من عبور کردن ، همه ! ...ديگه جا برای دردای خودم نمونده ...نمی دونم فکر کنم مشکلم اصلا اين نباشه .... » اونقدر حجمش زياده که می ترسم جا بيفته ....اه ! برای چی اومدی اينجا دختر ؟...


احتمالا پيش خودش فکر می کنه من فقط يه آدم وراج احمقم ! ...اصلا برام مهم نيست ...ميا بی دف به گور من زيارت / که در بزم خدا غمگين نشايد ...


يه نگاه به ساعتم می کنم ، نيم ساعت گذشته و من هنوز به اندازهء نيمی از اونچه رو بايد نگفتم ...يه دفعه احساس می کنم عضلات فکّم درد می کنه ...ديگه حوصلهء حرف زدن ندارم ...سکوت می کنم و بعد ازش می پرسم : « شما چطور اين کارو می کنين ؟ چطوری اين همه درد رو تو خودتون جا می دين ؟ اينهمه آدم !!!! ؟؟؟؟؟ »


حس می کنم حالتش عوض شده ، دستاشو از حالت گره خارج می کنه ، بعد با دست چپش روی ميز ضرب آهنگ کندی رو شروع می کنه دست راستش به حالتی خود نمايانه هنوز روی ميز ايستاده مونده ، فقط آرنج کمی جلوتر اومده و حالتی صميمی تر به بدن داده ...توی انگشت انگشتری دست راست يه حلقه است که شبيه حلقه های ازدواج می مونه ...يه بغضی توی چشماشه که حالمو به هم می زنه ...داره حرف می زنه ولی نمی شنوم ...چو بر گورم بخواهی بوسه دادن / رخم را بوسه ده کاکنون همانيم ...می گه ۲ ساله ازدواج کرده ...زنش مريض سابقش بوده ...خيلی خوشگل بوده ...بوده ! بوده ؟ داشته بودی ؟ .....با همون اولين جلسهء مشاوره عاشقش می شه ...هنوز هم دوستش داره ، ولی نمی دونه چرا نمی تونه از کنار زنهای ديگه به راحتی رد بشه ، تاکيد می کنه که نه هر نوع زنی ! اينو اونقدر محکم می گه که دستم از روی دستهء مبل پايين ميوفته ...سعی می کنه نگاه نافذی داشته باشه و تو چشمهام نگاه کنه ...و دوباره با تاکيد می گه : « اونهايی که می فهمن ، شعور دارن و ...» می گه : « اوائل همه چی قشنگ بود ...ولی الان ...الان اون حامله است چون فکر می کرده که اينطوری بتونه زندگيشونو حفظ کنه ...ولی نمی دونه چيکار کنه ! از مسئوليت مضاعف می ترسه ... فکر کنم اگه يه کم ديگه بشينم اشکاش بريزه ...به ساعتم نگاه می کنم و فکر می کنم که بايد پول نيم ساعت مشاوره رو بدم يا يک و نيم ساعت ...سرم درد می کنه . وقتی از اتاق بيرون ميام پشت سرم از اتاق خارج می شه و به منشی می گه که از اين خانم پول نگيرين ! خانوم منشی نگاهی از سر بد بينی به سر تاپام می کنه ...خوب معنيشو می فهمم ! ...دختر خوشگليه ولی چشماشو اصلا دوست ندارم ......حوصلهء چونه زدن ندارم ، تشکر می کنم و از مطب دکتر روانکاو بيرون می يام ...سرم درد می کنه و فقط دلم می خواد بخوابم ...

لیلا | 02:12 PM | نظرات (3569)
جمعه 12 دی 1382
Nothing is real but pain now

می گم : « گوشی رو ببر نزديک دهنت ، نمی شنوم ! » می گه : کم مونده قورتش بدم عزيزم ! » می گم : « چی می گی ؟ » می گه : « گفتم دوستت دارم ! » می گم : « چقدر صدا مياد شيشهء ماشين رو بکش بالا ! » می گه : « آخه سرم بيرونه ، می ترسم کنده بشه ! » می گم : « ديوونه ! اين چيه گوش می دی ؟ » می گه : « متاليکا ! دوست داری ؟ » می گم : « نه ! »


I can't remember anything
Can't tell if this is true or dream
Deep down inside I feel to scream
This terrible silence stops me


می گه : « هوا خيلی خوبه ! » می گم : « مگه تو پشت فرمون نيستی که کله ات رو بيرون کردی ؟ » می گه : « نه عزيزم ، دوستمه ! » می گم : « جلوی اون اينجوری نگو ! » می گه : « از خودمونه ! »


Now that the war is through with me
I'm waking up, I cannot see
That there's not much left of me
Nothing is real but pain now


صدای لاستيک های ماشين مياد که در اثر ترمز روی آسفالت کشيده می شه سرش رو دوباره بيرون می بره ( اينو می شه از زياد شدن صدای ماشينها و کم شدن صدای موزيک فهميد ... ) وداد می زنه : ماييدی گارو !!!! ( می تونم تصورش کنم که انگشت ميانيشو رو به راننده ای که جلوی ماشينشون پيچيده گرفته ) ...........


می گم : « با من بودی ؟ » می گه : « نه عزيز ، مگه کسی با عشقش اينجوری حرف می زنه ؟ من خيلی دوستت دارم ! » می گم : « مستی ؟ » می گه : « يه کم ! » می گم : « دوستت چی ؟ اون که پشت رل نشسته ؟ » می گه : « اندازه ء من ! » می گم : « خدا رحم کنه ! » می گه : « اونم مسته ! » می گم : « ولی وقتی تو اين حالت چيزی می گی بيشتر باورم می شه ، مستی و راستی ! وقتی قربون صدقه ام می ری ........راستی ! هميشه می خواستم اينو ازت بپرسم چرا اينقدر می خوری ؟ » می گه : « برا اينکه فراموش کنم .....»


دوباره صدای ترمز مياد ..........


Hold my breath as I wish for death
Oh please God, wake me


Back in the womb it's much too real
In pumps life that I must feel
But can't look forward to reveal
Look to the time when I'll live


Fed through the tube that sticks in me
Just like a wartime novelty
Tied to machines that make me be
Cut this life off from me


می گم : « می شه صدای ضبط رو کم کنی ؟ خوب نمی شنومت ! » می گه : « می بندمش عزيزم ، وقتی صدای تو هست من خرم اگه چيز ديگه ای گوش کنم ! قربونت برم ! » می گم : « چی رو می خوای فراموش کنی ؟ اين چيه ؟ بازم که روشنش کردی؟ ...........................اين چيه ؟ .................»


اللّهم انّی اسئلک برحمتک الّتی وسعت کلّ شی ء


و بقوتک الّتی قهرت بها کلّ شيء


و خضع لها کلّ شيء و ذلّ لها کلّ شی ء


و بجبروتک الّتی غلبت بها کلّ شی ء


می گم : «.....اين دوستته ؟ چه صدايی داره !!!! چش شد ؟ » می گه : « گفتم که می خوام فراموش کنم ! می خوام يادم بره .... اون دوستم رو که تو اون عمليات عاشق اون دختره شده بود ، بايد می ديديش ! فردای روزی که دختره رو با بيل مکانيکی دار زدن خودشو با حلقهء بسکتبال حلق آويز کرد ، بايد می ديديش ! نمی فهمی من چی می گم ! ..........»


.......من چيزی نمی گم


می گه : « يه دوستی داشتم ، هم سن و سال خودم بود شبها با هم پشت می داديم به خاکريز ستاره هامونو به هم نشون می داديم ! ...يه شب وقتی آتيش شروع شد من دويدم .....آخه من تو تيم مدرسه مون قهرمان دو بودم ....ولی اون دويدنش خوب نبود و موند سعی کردم ببرمش ولی نشد ... فرداش که رفتم سراغش جای دستم هنوز رو صورتش مونده بود ........»


.......من چيزی نمی گم


....لرحمتک و يناديک بلسان اهل توحيدک


و يتوسلّ اليک بربّوبيتک يا مولای فکيف يبقی فی العذاب


و هو يرجو ما سلف من حلمک ام کيف تولّمه النّار...


می گم : « دوستت چه صدايی داره ! دلمو ريش کرد ! » می گه : « قربون دلت برم ! صداش مال گاز خردله ! می دونی چيه ؟ » می گم : « آره ! ........تو هم ؟ » می گه : « من هم ! » می گه : « گريه می کنی ؟ من فکر می کردم دختر قويی باشی ! » می گم : « منو ببخش ! » می گه : « بابت چی ؟ » می گم : « هميشه مست بودی ... فکر می کردم تو کلّه ات فقط هوا باشه ....» می گه : « من هميشه سعی می کنم دلقک خوبی باشم ..ولی بعضی وقتا نمی شه ! می دونی از کجا بر می گردم که حالم خرابه ؟ » می گم : « مگه نگفتی باشگاه  ؟ » می گه : « نه ! ...بيمارستان ! دوستم داره می ميره ! » می گم : « اونم شيمياييه ؟ » می گه : « آره ! يه دختر کوچولوی خوشگل و مامانی داره ! ........کاش مثل يه مرد بميره ...»


......من چيزی نمی گم


می گه : « من ديگه رسيدم بعدا بهت زنگ می زنم . » می گم : « کجا ؟ » می گه : « ببينم اين يارو چيزی برای خوردن داره ! ........سپرده بودم برام بياره اگه آورده باشه برم بگيرمشون » می گم : « تو که همين الان هم حالت خرابه ! » بلند بلند می خنده و خداحافظی می کنه .......


Hold my breath as I wish for death
Oh please God, wake me


Now the world is gone I'm just one
Oh God help me Hold my breath as I wish for
Death
Oh please God, help me


Darkness Imprisoning me


All that I see
Absolute horror
I cannot live
I cannot die
Trapped in myself
Body my holding cell


Landmine Has taken my sight
Taken my speech
Taken my hearing
Taken my arms
Taken my legs
Taken my soul
Left me with a life in Hell


لیلا | 02:22 PM | نظرات (469)