آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« January 2004 | صفحه اصلی | March 2004 »


جمعه 8 اسفند 1382
چه دانم های بسيار است

چه دانم های بسيار است ليکن من نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دانم نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دانمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دانمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دانمی دا نمی دا نمی دا نمی دا نمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانمی دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم دانم  ی دانم  ی دانم ی دانم ی دانم  ی دانم ی دانم ی دانم  ی دانم ی دانم ی دانم  ی دانم ی دانم ی دانم  ی دانم ی دانم ی دانم  ی دانم ی دانم ی دانم  ی دانم ی دانم ی دانم  ی دانم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی دا نم ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ی د ا ن م ...

لیلا | 10:36 AM | نظرات (0)
جمعه 1 اسفند 1382
مداد تراش

پاک کن ته مداد تموم شد ولی اين پاها درست نشد . همش يکی از پاها بزرگ می شه يکيش کوچيک ...تازه  پاهای اين خانومه از روبرو کشيده شده ولی مال نقاشی من يه وريه ! پاهاشو که از روبرو می کشم شبيه پاهای مرغ خاله زری اينا می شه  ...... سميرا می گفت : چرا بهش می گی خانوم خوشگله ؟ اسم اينا باربيه ! باربی ! ... آدم ياد اين خرس پشمالوها ميوفته که يه قلب قرمز رو با دستهاشون نگه داشتن حيف نيست خانوم به اين خوشگلی اسمش اسم يه خرس باشه ؟  ...اين مداد تراش باز کجا غيبش زد ؟...يادم باشه آشغال تراشها رو بردارم وگرنه مامان دوباره داد می زنه هرچی هم نقاشيم قشنگ باشه نيگاش نمی کنه ...فقط فکر تميزی خونه است...هميشه وقتی بهش نشون می دم می گه : آره خوب شده ...ولی هميشه هم يا داره ظرف می شوره يا آشپزی می کنه اصلا سرش رو بر نمی گردونه نگاه کنه ...


تازه پاها رو هم که بکشم صورتش می مونه من هميشه جاهای سخت رو آخر می کشم ...مثل صورت اين خانومه .  دوست دارم مدادم هم هميشه تيز تيز باشه آخه اگه مداد تيز نباشه که نمی شه باهاش خانوم به اين لاغری و خوشگلی رو کشيد !...ولی صورتش سخته ها ...ولش کن بذار وقتی به اونجا رسيدم يه کاريش می کنم شايد هم اصلا صورتشو بدم مامان بکشه...


نمی دونم گلهای روی دامنش رو بکشم يا نه ؟ آخه اينها بيشتر شبيه گلهای فرش می مونن ولی من فقط بلدم از اين گلها بکشم که يه گرداليه بزرگ وسطشه ۵ تا گردالی ديگه هم بهش چسبيده ...


اولش که مداد رو گرفته بودم دلم نميومد بتراشمش ولی با مدادی که تيز نباشه هيچی نمی شه کشيد بعدشم اگه با خود اين مداده خانومه رو  بکشم بهتر در مياد تازشم اول فکر می کردم ۲ تا از اين خانوم ها روش هست ...آخه وقتی می چرخونمش هم ۲ تا ديده می شه ولی يه دفعه انگشتم رو گذاشتم رو يکی از صورتها و بعد که مداد رو چرخوندم که اون يکی رو ببينم ديدم فقط يدونه هست خيلی با مزه بود ...همين جوری می خنديدم و مامان از تو حياط داد زد که : باز هم خل شدی دختر ؟ به چی می خندی ؟...


بذار حالا که گلهای دامنش رو کشيدم مدادم رو تيز کنم و اون يک دونه گل روی بلوزش رو هم بکشم خيلی لباسش قشنگه به مامان گفتم مامانی تو هم يدونه از اين لباس ها بخر و بپوش خيلی بهت مياد ...مدادم رو گرفت و يه نگاهی به خانوم خوشگله کرد بعد گفت : خدا به دور ، ديگه از من گذشته ... خيلی ناراحت شدم آخه مامانم هم جوونه هم خوشگل فقط يه کم تپله ! ولی هر چی بهش می گی می گه ايشالا برای تو ديگه ...موهامو می بافه و آروم برام يه چيزايی می خونه ، شايدم برای خودش می خونه . ولی من از شعره يه جاهاييش رو فهميدم که به نظرم برای من باشه آخه هی می گه عروست می کنم و خوشبخت می شی ...


حالا فکر می کنی پاهاش که خيلی کثيف شده معلوم شه ؟ آخه پاک کنش فقط سياه کرده سگ پدر ! مامان بهم گفته دختر هيچ وقت حرف بد نمی زنه من هم وقتی با خودم تنهام می گم چون اون دفعه ای که بلند گفتم مامان محکم زد تو دهنم و گفت : کی اينو بهت ياد داده ؟ منم گفتم : هيچکی به خدا ...ولی ترسيدم بگم که کی بهم ياد داده اونوقت دوباره می رفت با صاحب خونه مون دعوا کنه و بگه : چرا دق و دليتو سر بچه خالی می کني ؟ بعد هم دعوا زياد شه و همهء همسایه ها بيان . اونوقت همه يادشون می ره که من هم اونجام و صاحب خونه مون هم هی به بابای من فحش بده ...آخر سر هم مامان اونقدر محکم دست منو بکشه ببرتم تو اتاق که دستم درد بگيره ...


ديگه داره تموم می شه مدادم رو که تيز کنم صورت خانومه رو می کشم...خب اول بايد چشمهاشو بکشم که از همه سخت تره فقط نمی دونم توی چشمهاشو با چی بکشم آخه چشمهای خانومه آبيه.....ا .......چشمهاش کو ؟ چرا اينقدر زود به گردنش رسيد ؟ من که هنوز چيزی نتراشيده بودم ؟!...

لیلا | 03:36 PM | نظرات (1)
جمعه 24 بهمن 1382
« شادی با مردم بودن »

 گاهی تنهايی بزرگترين سوغات است برای يک مسافر ... در مسافرت بودم که بدون برنامهء قبلی  رفتم جشنوارهء موسيقی ...کنسرت آذربايجان و تار « راميزقلی اف » ...چيزی که در تهران بايد با مشقت بليطش را تهيه کرد ...مردم توی سالن با هر نيمچه شادی توی موسيقی  يک عالمه دست می زدند ، کمی خنده ام گرفته بود ، شايد اگر پيشتر ها بود عصبانی می شدم ولی فقط خنديدم و با شاديشان شاد بودم . بعد از آن شب وقت زياد داشتم برای فکر کردن ، آن قدر فکر کرده ام که حالا خيلی خودمانی می خواهم فکرهايم را بنويسم .


ميهمان خانه ای بودم که ميزبانانم از تنها چيزی که می رنجيدند اين بود که غذايم را بيرون از خانه شان صرف کنم . اين مردمان ساده راز اين مثل قديمی را می دانند که اينطور نان و نمک خوردن است که دلدادگی می آورد ...می نشينی و ساعتها به صحبت هايشان درباب زندگی گوش می دهی و خاطراتی که ممکن است برای صدمين بار برايت بازگو شوند ...و هيچ خسته نمی شوی ! ولی شايد بارها شده است که با يک دوست ، يک رفيق متفکر و روشنفکر نشستی و قهوهء تلخ خوردی و هر بار انديشيدی که چقدر اين « نیهيليسم جات » تمام نشدنی اند و تو تا ابد می توانی از مرگ همه چيز بگويی و تهوع فرو خورده ات را بعد از جدا شدن از دوست خردمندت در خودت بالا بياوری ! و هيچ چيز يک قهوه تو را نمک گير نمی کند حتی تلخی اش آنقدر ناچيز است که به يادت نمی ماند و اگر بعد ها بخواهی خاطرهء يک تلخی را به ياد آوری مسلما مزهء آن قهوه نخواهد بود .


راستش می خواهم خيلی رک باشم ، کاری که شايد تا به حال نکرده ام . من اين جا را باز نکردم که بنويسم من اين وبلاگ را می نويسم که خوانده شوم و دوست پيدا کنم ، دوستانی نه از جنس خودم چرا که جنس هر کس بافته ای جدا دارد دوستانی که زندگی را بيش از آنچه می دانم به من بياموزند .شعار نمی دهم....من تغيير کرده ام نه از آن زمان که شما می شناسيدم بلکه هر روز و هر روز و اين ضعف نيست بلکه از نرمی است...من آدمهای زيادی ديده ام که هرکدام با دردهايشان دلت را ساب می دادند و می رفتند و اينگونه نرم شدن را در نوشته ها نمی توان پيدا کرد .


زمانی  پای صحبت کسانی می نشستم که از «  کافکا  »  ،  «  کامو  »  ،  «  کوندرا  »  و « کيشلوفسکی »  می گفتند . و بعدها هم صحبت مردمانی شدم که با « کاف » های ممنوعه بيشتر احساس قرابت می کردند و باورم نمی کنيد که از آنها معرفت را ياد گرفتم و آموختم که بی دريغ باشم و اگر می خواهم چيزی به کسی بدهم تمام و کمال باشد ، که در غير اين صورت مثل تکّه چربی ست که جلوی سگ می اندازم ...


برای همين است که مدتهاست وقتی دوستی از من می پرسد که : چه چيزها می خونی ؟ می گويم : هيچ چي ! و او با تعجب می گويد : يعنی تو هيچ کتابی نمی خونی؟ ! مگه می شه!  پس تو چه روشنفکری هستی؟ و من می گويم که : من روشنفکر نيستم ! و وقتی می پرسد که : چه چيز ها گوش می دی ؟ می گويم که : همه چي ...حتی به صداهايی که خطاب به من نيستند بيشتر گوش می دهم که همهء عمر پيغامهايم را از آنها گرفته ام . به چشمها هوش می دهم که هرگز دروغ نمی گويند سخن مخاطب راه نگاه را منحرف می کند پس گوش ده و هيچ مگو و مخوان اين بزرگترين اندوخته و سرمايه ام است .


...و اينکه بخند ! نه از آن جهت که دنيا به رويت بخندد که دنيا هيچ وقت نخواهد خنديد ! از آن جهت که خنده مسری است ...درد سرمايهء دل است و شادی قسمت مردمان می دانم که دلقک ترين دختری بودم  که در اين سن و سال بتوان ديد و مدت هاست که از خودم عصبانی ام که کمتر می خندم حتما نتوانسته ام بغضم را فرو دهم و اين ضعف است !


گويند سنگ لعل شود در مقام صبر


آری شود وليــک به خون جگر شود


اين سنگ سياه بعد از ديدن اين همه درد لعل نشد ولی نرم شد ! نرمی هم به هر جا بخورد درد دارد ولی به دور از جوانمردی ست که بشنوی و دم بزنی ! آه نکش ! همه را قورت بده و سپس بخند اينگونه خنده را هيچ کجای هيچ نوشته ای نمی توان يافت .


« خداوند قلب را نه با افکار که با دردها و تناقضات راهنمايی می کند »


... باور کن می توان ساعت ها ، روزها و هفته ها نشست و به اين فکر کرد که من چقدر در جمع اين کوته فکران تنها مانده ام و چقدر ظلم است که اينها پای مرا بسته اند و مجال پروازم نمی دهند ، می توانی از خستگی ات بنالی و چون روشنفکر ها معمولا خدايی ندارند ( که به دور از تفکر مردان بزرگ است که  تن به بندگی بسپرند ) داد بزنی که « آهای ! ...دارکوب خستگی ها باقی لجاجتت را برای درختی ديگر نگه دار ...» و بيندیشی که تو می خواهی سر بر آسمان بگذاری اگر اين هرزها و اين دارکوب مجالت دهند که تو هم داری ميان اين بی انديش مردان به هرز می روی . اينگونه انديشيدن لذتی همراه با خود آزاری دارد که خيلی بيش از لذت زندگی کردن است ...من همهء اين ها را ديده ام و چشيده ام ولی کنون می دانم که آنها هم که گرفتار روزمرگی اند چه بسا ممکن است رويای پريدنشان بزرگ تر از من باشد .


                             « در برابر کدامين حادثه آيا


انسان را ديده ای


                  با عرق شرم بر جبينش


                      آنگاه که خوش تراش ترين تنها را به سکهء سيمی توان خريد ...»


روشنفکر ها شرمگين نمی شوند چون همين که لبخندشان را با دريغ به کسی بفروشند به او لطف کرده اند ...بارها شده است که  با  دستهای استخوانی و نرم دوستی دست داده ام و تا خواستيم گرمای ناچيزمان را به تساوی به ميان بگذاريم  ، دستها لغزيده و از دستانم بيرون رفتند و کم شده است که با دستانی با ناخنهای حنائی و انگشتانی پهن به واسطهء  کار سخت دست داده ام و فکر کردم که همينجا ميان اين دستها می توان سوخت و پر کشيد .و صاحب دستها در همان حال از فکر زبری دستانش شرمگين بوده است ...


بين خويشانی زندگی می کنم که از سنگ کف حاشيهء خانه هايشان تا گلدان کريستال روی ميز هم رنگ است و از اينها ياد گرفتم که يک رنگ باشم در هر چه که دارم و ياد گرفتم که من هم پول را دوست بدارم و خرج کردن آن هم با دل است نه آموخته ...


وقتی چيزی می نويسم که بعضی می آيند و می گويند : ليلا ! ما اين نوشته را نفهميديم ! ...می خندم ، اما باور کنيد به اندازهء يک دنيا غمم می گيرد که : ليلا چی شده که نمی تونی اون جوری بنويسی که دوست داری بخوننت ؟ اين ضعف است .


هر کو نکند فهمی زين کـــــــلک خيال انگيز


نقشش به حرام ار خود صورتـگر چين باشد


جام می و خون دل هريـــک به کسی دادند


در دايــــــــرهء قســـــمت اوضاع چنين باشد

لیلا | 03:27 PM | نظرات (91)
شنبه 18 بهمن 1382
خيز و در کاسهء زر

خيز و در کاسهء زر آب طربـــــــناک انداز


پيشتر زانکه شود کاسهء سر خاک انداز


عاقبت منزل ما وادی خاموشان اســـت


حالــــــيا غلغـــــــله در گنبد افلاک انداز


به سر سبز تو ای سرو که چون خاک شوم


ناز از سر بنــــه و سايــه بر اين خاک انداز


چشم آلوده نظر از رخ جانان دور اســــت


بــــــــر رخ او نــــــــــظر از آئينهء پاک انداز


غسل در اشک زدم کاهل طريقـــت گويند


پاک شو اول و پــــس ديده بر آن پاک انداز


يارب آن زاهد خودبيــــن که بجز عيب نديد


دود آهيـــــش در آئـــــينهء ادراک انـــــداز


چون گل از  نکهت او جامه قبا کن حافظ


ويــــن قبا در ره آن قامـــــت چالاک انداز


دارم برای يک هفته می رم شهر حافظ !


می دونی چيه ؟ تو روزهای مونده رو با شمردن ستاره هايی که می افتن حساب می کنی و من روزهای از دست رفتمو با شمردن پاکی هايی که  تو داری و از من افتادن !


خانم کوچولو از ستاره هايی که از دلتون جا می مونه به من می فروشين تا من هم بتونم بشمرم ؟

لیلا | 10:19 PM | نظرات (0)