آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« March 2004 | صفحه اصلی | May 2004 »


جمعه 11 اردیبهشت 1383
سیاه

چراغها همچنان خاموشند . با اینحال صاحب خونه سعی داره با روشن کردن چند شمع در گوشه و کنار سالن کمی جو رو عوض کنه . بعد از چندین ساعت دیدن اشباحی که مستانه تو بغل هم می رقصیدن و دود سیگار به هوا می دادن حالا می تونم کمی قیافه ها رو تشخیص بدم و آشناها رو بشناسم . یک نفر داد می زنه که هر کی هر جا ایستاده بشینه و همه روی مبل ، صندلی و یا زمین می شینن . با اینحال تعارف ها هنوز ادامه داره... دختر هایی که با اصرار قصد دارن روی کف سنگی و بدون فرش سالن بنشینن و دعوت شازده هایی رو که از اونها می خوان روی مبل و یا صندلی جلوس کنن با لبخندی رد می کنن ...و بعد هم به زور می خوان لبهء دامن های کوتاهشون رو کمی پایینتر بیارن. خانوم خوشگله پارچه کش نمیاد! حجب و حیای زنانه !
صدای آواز آشنا و ساز آشناتر ...همچنان که ساز می زنه جایی بین آدمکها روی زمین و روبروی من برای خودش پیدا می کنه و اون هم می شینه ...
" ...خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خون ، همش جنگه ...
نمی دونی نمی دونی ...نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی نمی بینی ...نمی بینی که دست افشان و پاکوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی دلم تنگه ...."
...توی تاریکی نوک پاچه های شلوارم رو می بینم که هر کدوم به سویی رفته و نور شمعها بازی عجیبی رو روی اونها شروع کردن ... رد نور رو که بگیری می بینی که آخر بازی روی کاسهء صیقلی سازرقص دیوانه وارتری داره ..
.وقتی اون ساکت می شه بوی سیگار و مشروب بیشتر توی ذوق می زنه چون اون موقع همخوانیهای زمزمه وار آروم گرفته و همهء نفس های مست تو هوا رها شدن ...وقتی هم که می خونه زمزمهء دختر ها و پسرها که هر کدوم فقط قطعهء کوچکی از شعر رو می دونن وپسرها با هر بار تکرار " دو تا چشم سیا داری ..." به چشمهای لنز دار دخترک مو "های لایت" شده کنار دستیشون عاشقانه نگاه می کنن... که ای کاش این حس لطیفشون رو فقط در بغل کردن همان کنار دستی بروز بدن و دست از این همراهی با خواننده بردارن ...
" ...میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت "
ومن در دورترین نقطهء سالن و نزدیک دستشویی همخوانی دیگری هم از موسیقی دارم ... عق زدن های پیاپی دختری که دلداریهای مهربونانهء مردونه ای همراهیش می کنه ...پسر می گه : عضله هاتو سفت نکن بذار بالا بیاری راحت می شی ...تقصیر خودته عزیزم که چند نوع چیز رو با هم خوردی و بعد هم نطقی طولانی در باب آداب می خواری !!!!و صدای سازکه نمی ذاره من از شنیدن باقی نطق نصیب ببرم...
" دو تا چشم دو تا چشم ...دو تا چشم سیاه داری ..."
در دستشویی که باز می شه نور با شدت وارد سالن می شه و پشت سرش صدای دختر از توی دستشویی می آد که از پسرمی خواد کیف لوازم آرایشش رو براش ببره ...برمی گردم و به چشمهای سیاهش نگاه می کنم و ریمل های سیاه تر ریخته بر روی گونه ها...
" دو تا موی رها داری
تو اون چشا چیا داری ؟ بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیا داری ..."
اینجور مستقیم به چشمهای من نگاه نکن پسرک آشنای غریبه ! آخه تو این تاریکی چی می بینی ؟ اون برق چشمهایی رو که می گفتی هم که من هیچ وقت ندیدم ...خیلی توی آئینه دنبالش گشتم ، ولی نبود ...الان فقط این کاسهء سازه که برق می زنه ...
" توی سینه ات صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبخت ، از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری ... "
موهامو یادته ؟ بهت می گفتم کم کم دارم شبیه این دخترای سر جالیز می شم ، فقط باید لپ هاموقرمز کنم ...می گفتی نکنه یه وقت کوتاهشون کنی !و حالا چقدر خوبه که مجبور نیستم تو این گرما اونارو پشت گردنم تحمل کنم ...
" نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مث ما داری
نیگا کن با همه رندی رفاقت با کیا داری ..."
پوستین پوش حقیر! مارک دیزل بلوزت از این طرف سالن جیغ می زنه ! من بی رفیق که ادعایی نداشتم... دوباره در دستشویی با شدت باز می شه و این دفه صدای عق زدنهایی که در فاصلهء بینشان صدای" آه خدا" و"وای خدا" هم می آد ...
" به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
دوتا چشم دو تا چشم... دو تا چشم سیا داری
دو تا موی رها داری ..."


*********
کیومرث صابری ( گل آقا ) از دنیا رفت

لیلا | 02:59 PM | که درس عشق در دفتر نباشد (27)
جمعه 4 اردیبهشت 1383
دیرست گالیا !

می تونیم فکر کنیم که مجموعه ای از قواعد اخلاقی وجود دارن که همیشه و همه جا کار می کنن و درست اند ولی نمی تونیم این نکته رو فراموش کنیم که زمان همه چیز و از جمله باورهای اخلاقی رو دگرگون می کنه ، منظور از زمان تغییر نسلها و سالها نیست ...منظور زمان ماست ، زمان من ...تجربه های من ...و این چیزیه که برای همه اتفاق می افته ولی چون تجربه ها یکسان نیست معیارها هم متفاوته . اخلاق قراردادی انسانی نیست بلکه جزئی از ساختار این مجموعهء بزرگه که ما هم در اون هستیم به همین جهت من فکر نمی کنم که بشه اون رو در میون قواعد دینی جستجو کرد . مثلا با پذیرفتن " گناه نخستین " یعنی همون خوردن سیب کذایی می شه گفت که ما انسانهایی هبوط یافته هستیم و اصولا راه به جایی نمی بریم ...معیارهای اخلاقی دین می تونه یک راه حل برای یک جزء کوچیک باشه : کودن اما خوب !

چطور می شه تو دنیای معاصر یک قانون مشخص تبیین کرد ؟ دنیایی که در اون آدمها به خاطر شکل
متفاوت یونیفرم با هم می جنگن و خون هم رو می ریزن و بعد وقتی همون یونیفرم پوش ها در جایی دیگه و زمانی دیگه دچار یک جنگ دیگه بشن حتی براشون اشک هم می ریزن ...
اینکه هنگام جنگ وطن و هموطن جزو مقدسات محسوب می شه و زمان صلح همون هموطن به خاطر اینکه مثل تو فکر نمی کنه به مرگ محکوم بشه ...

راستش چیزی که باعث شد من این یادداشت رو بنویسم اتفاقات اخیر زندگی خودم بود ...همیشه آدمهای عاقلی که اطرافم بودن بهم می گفتن که : اگه از آدمی دو تا " گاف " گنده دیدی دیگه دورش رو خط بکش ! این آدم نمی تونه دوست خوبی باشه و اصولا راه رشد رو هم به خودش بسته ...ولی من همیشه با لجبازی تمام حتی اگه یک عالمه از این گاف ها هم می دیدم و یک دونه خوبی ، می گفتم که : پس می شه که بشه .
همیشه فکر می کردم این " درد " ه که باعث رشد آدم می شه . برا همین هم اگه آدمی می دیدم که دردهای زیادی رو کشیده روش یه حساب دیگه باز می کردم ، نه به عنوان یک آدم دردمند که به عنوان یه آدم بزرگ ! آدمی که چیزهایی دیده که من ندیدم و همین شاید بتونه به رشد منم کمک کنه ...ولی الان جور دیگه ای فکر می کنم . این " درد " نیست که باعث رشد می شه بلکه " صبر " ه .......صبر به روی همهء اونچه که درد می نامیمش !
من نمی دونم شماها عمل اخلاقی و غیر اخلاقی رو چه طوری برای خودتون تعریف می کنین ؟ ولی من یک سری اصولی برای خودم دارم که احتمالا یا مختص منند و یا فقط به تعداد آدمهای کمی تعلق دارن برای مثال این رو قبول دارم که :" آدم با هر دگوری خاک تو سری نمی کنه "

*******

بگذارید این وطن برای من وطن شود

ولی در عین حال به نظرم اینکه هر شب با یک نفر بخوابی در مقایسه می تونه کار کثافتی نباشه خب
هر کس اختیار مال خودش رو داره ولی اینکه برای رفتن به اون رختخواب پاتو بذاری رو سر یکی و بالا بری کثافته !و از هر کثافتی هم غلیظ تره و متاسفانه خیلی خیلی خیلی زیاد دیدم آدمهایی رو که برای بالا رفتن حتی از یک پلهء کوچیک باید پاشونو رو یکی بذارن انگار هیچکس سعی نمی کنه قد بکشه یا اینکه
پاهاشو یک کم بیشتر بلند کنه ...حتما طی این مسیر روحانی بالا رفتن باید یکی له بشه


مثلا برای سقط جنین در صورتی که یک کم احتمال باشه که به خاطر شرایط ممکنه بچه ای که تحویل جامعه می دی
یه آدم عقده ای ، روان پریش و یا دیگر آزار بشه این کار به نظر من عملی غیر اخلاقی نیست متاسفانه پدر و مادر های ایرانی فکر می کنن که این بچه ای که به قول خودشون با خون دل بزرگ کردن و زحمتشو کشیدن الان دیگه جزو مایملکشونه و تا ابد باید طبق خواسته ها و پیش بینی های والدین رفتار کنه ...بابا جان اون موقعی که این بچه رو درست کردین این یه نیاز روحی ، روانی و یا حتی فیزیکی بوده...و در عوض پدر و مادر هایی هستن که انگار نه انگار یه بچه پس انداختن باچشم خودشون میبینن که بچهه داره تو چه لجنی می ره ولی می ایستن و نگاه می کنن
دهنتون لطفا باز نمونه ! من خودم هنوز به یک همچین جاهایی نرسیدم ولی متاسفانه خیلی دیدم . شاید اونقدر کثافت دیدم که اینقدر راحت می تونم راجع بهش بنویسم . واقعا از حضور انور اون دسته از دوست هام که عقاید مذهبی دارن شرمنده ولی الان که این ها رو می نویسم هیچ چیز مقدس و بزرگی به عنوان عقاید مذهبی و دینی برام باقی نمونده و به نظرم چیزی که آدم رو تو این دنیا حفظ می کنه اینه که بدونیم بزرگترین خطر برای بقای زندگیمون خود مائیم . مسلما برای اینکه یک موجود اجتماعی باشیم ، باید یک سری از خوشنودی های غریزی رو هم فدا کرد ولی اینجا مشکل من این جامعه نیست ...بابا جان نمی خواد پا بذاری روی غرایزت فقط آدم باش بذار طبیعت وجودیت کار خودش رو ادامه بده ...برای نلغزیدن و سقوط تو کثافت راه وسط وجود نداره همونطوری که بین گفتن حرف راست و دروغ هم حد وسطی نیست ...مثلا دروغ گفتن مسلما خلاف طبیعته برای همین هم من عقیده دارم اینکه بد دهن باشی و تو هر جمله ات 5 تا فحش ناموسی باشه شاید غیر اخلاقی نباشه ولی اینکه به خودت اجازه بدی شعور طرف مقابل رو زیر سوال ببری و برای هر چیزی دروغ بگی غیر اخلاقیه ...
من اینو قبول دارم که دلبستگی ها و اون چیزهایی که ما اسمشو عشق می گذاریم انسان ها را به طرز مفتضحی نامعقول می کنه ( عشق کور است ) حتی تا حدی که ممکنه اعمال بسیار غیر اخلاقی در قبال جامعه صورت بگیره با اینحال به نظر من اینگونه غیر اخلاقی بودن زیبایی های خاص خودش رو داره که به غیر اخلاقی بودنش می ارزه و باعث می شه قابل بخشش بشه .....ولی می دونین مشکل از کجا شروع می شه ؟ از اونجایی که یک سمت اون عشق چرخش در بره و کج شه ...وقتی که به قولی عشق یک طرفه بشه ...
مشکل ماها اینه که اغلب وقتی به اینجا می رسیم می گیم : " دیگی که برای من نجوشه سر سگ توش بجوشه " آخه چرا ادعای عشق می کنیم وقتی که بعدا قراره به خاطر اینکه اون عشق دیگه مال ما نیست به لجن بکشیمش ؟
بذارید تکلیف خودمون رو روشن کنیم ...اگه قراره " اخلاق " یک امر کل گرایانه باشه همه چیز خیلی احمقانه می شه ...مثلا چون سوراخ کردن لایهء ازن با استفاده از موادی مثل اسپری ها کاری ( احتمالا ) غیراخلاقی محسوب می شه پس بهتره وقتی می خواهید به سراغ دوستتون برین بوی عرق تن بدین ولی لایهء ازن را سوراختر نکنید !!!!
نه جونم ...به نظر من اخلاق یک امر جزء گراست یعنی که یک جورایی همان حدیث خودمان : هر جوری دوست داری باهات رفتار شه با آدمها رفتار کن ! ( این گفته یا حدیث در روابط جنسی صدق نمی کنه !!!یعنی خیلی صدق نمی کنه )
هیچگونه قانون خاصی هم نداره که بشه ازش پیروی کرد چنانچه می گن زنها نسبت به مردها درونگراتر، غیر منطقی تر ، مهربان تر ، فداکار تر و دلسوزترند پس اگر اینگونه فکر کنیم ممکن است یک عمل
غیر منطقی برای یک زن اخلاقی و برای یک مرد غیر اخلاقی باشه
پس قانون رو بی خیال بشیم و به دنبال طبیعت باشیم
تا خیلی دیر نشده و هممون تو کثافت غرق نشدیم باید کاری بکنیم

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار نا توان
دیرست گالیا !
ه . ا . سایه

لیلا | 10:44 PM | I will survived (32)
دوشنبه 31 فروردین 1383
عاقل دیوونه !

"بهش می گم سکهء قلب لا اقل کام خودش شیرینه ...
دیگه هر شهد براش زهر هلاهل نمی شه
می گه اون شیرینی به درد شاعر می خوره
که با شمع و گل و پروانه و بلبل بغل هم بذاره
بشینه نیگا کنه ، های های گریه کنه ، شعر بگه
بهش می گم عزیزکم ! جانکم ! امیدکم ! قلبک بازیگوشم !
سکهء قلب اقلا " قلب " است !
می شه باهاش سر یک کسی کلاه گذاشت یا کلاهی برداشت
هیچ قلبی مث تو عاطل و باطل نمی شه
می گه اون قلب فقط به درد ملا می خوره
بهش می گم ملا بازم هرچی باشه دست کم به فکر نفع خودشه
بی خودی منصف و عادل نمی شه
عینهو فرشتهء سر در دیوان قضا ، که حالا 30 ساله چسبیده به دیوار
که چی ؟ که با اون ترازوی نامیزون یه چیزی وزن کنه
می گه هر فرشته ای کاسب و بقال نمی شه
تازه هر بقالی ام اینقده احمق نمی شه ، که با دستمال ببنده چششو
بعد بخواد زردچوبه و فلفل رو با ترازو بکشه
دیگه اون مثقال مثقال نمی شه ، دیگه اون فلفل فلفل نمی شه
بابا ول کن حاج آقا ! دل به فلفل آخه دخلی نداره
فلفل شمام مث سکهء قلب همه چی داره به غیر از فلفل
عینهو قلب شما قلابیست !
توی دل هر چی باشه به جز از عشق و محبت چیزی داخل نمی شه
داش من ! از قول ما به این دل وامونده ات حالی کن :
عشق مث دسته چپق باید حتما دو تا سر داشته باشه
آخه عشق یه سره ، مایهء دردسره
می گه اون عشق فقط به درد خراط می خوره
بهش بگو عقل هم آخه خوب چیزیه
اگه فرهادی شیرینت کو ؟ اگه مجنونی لیلی ت کجاااااست ؟
آخه مرشد ! مجنون اگه لیلی داشت مجنون نمی شد !
وقتی هم شد دیگه عاقل نمی شه ...
بهش بگو دس وردار ! دیگه دیوونه شدن این همه قمپز نداره !
توی دنیا دیوونه فراوونه ! مگه تو نوبرشو اوردی؟"

(شهر قصه - بیژن مفید)


لیلا | 01:03 PM | نه دیگه این واسه ما دل نمیشه! (37)
جمعه 21 فروردین 1383
ما




کاش با دونستن اينکه زبون مشترکمون فارسيه ، می تونستيم مطمئن باشيم که زبون همديگه رو می فهميم ...

<><><><><><><><><><><><><><><><><>

مامعمارها يک رسم ديرينه ای بين خودمون داريم که تا آخر عمر اين قضيهء سال بالايی و سال پايينی رو رعايت می کنيم و يک احترام ويژه ای برای موجودی به نام سال بالايی قائليم ...خلاصه که در دنيای مجازی يک سال بالايی داشتيم و می خواستيم برای اولين تولد وبلاگش چيزکی در حد سال پايينی بنويسيم که با صحنهء تعطيلی وبلاگ سال بالايی مواجه شديم ...معمار باشی ، هذيان هم بنويسی ...بيشتر از اين چه انتظاری می شه داشت ...وبلاگ بيچاره رو در روز تولدش کشتن فقط از يک همچين موجودی بر ميومد ...

لیلا | 11:11 PM | زبون مشترک (7)
شنبه 15 فروردین 1383
سکسکه

کی راه می افتين ؟
- سپيده دم .
تا کجا می رين ؟
تا پايان .
بايد بتونم احساسم رو بگم . مگه نه ؟
آنت می گه : سخت دل باش دختر !
 تو کار ياد گرفتنش هستم ولی الان فرصت نيست ...می دونی تا دير نشده بايد بهش بگم ...تا نرفته ...
عزيز رو به آقاجون می گه : می ترسم کمرش رو ناقص کنه با اين کاری که پيش گرفته و آقاجون هم می گه : کمر يک جوون که با اين کارها ناقص نمی شه .
آره ناقص نمی شه ...البته اگه دفعهء آخر باشه ...ولی دردی که احساس می کنم از کمر نيست ...انگاری از قفسهء سينه است ...حتما مال اين سکسکهء لعنتيه که اينقدر طولانی شده ...
عزيز می گه : کی می تونه قول بده که دفعهء آخر باشه ؟
ولی اگه اين سکسکه امان بده يه جوری بهش می گم ...و مطمئنم که اين دفعهء آخره ...
لوچيا چنانچه با خودش حرف می زنه می گه : عجب بی تامل اين حرفها را می زنند !
آه ...شما استعداد بسيار خوبی دارين ولی حيف که ايده آليست هستين ...
تراما می گه : بله شما هم در اصل شاعريد و اگر کوشش می کرديد می تونستيد مهندس خوبی هم بشيد ...
مگه نمی شه مهندس شاعر بود ؟دل هستی هم مثل دل من سنگينه . دل هستی سنگينی هوای روستاشونو رو داره . هستی می دونه که همه نمی دونستن ...
فارست می گه : بهش بگو ! حتی من هم گفتم ...کوچه تاريک بود جنی سرشو از در بيرون آورد و گفت : کی داشت ساز دهنی می زد ؟ منم بلند شدم و راستش يه کم به خاطر لباسهام خجالت می کشيدم . ولی گفتم : منم فارست .
چه شب درازی ، پس کی صبح می شه ؟ از شب يلدا هم طولانی تر شده . می خوام شفای رحمتو بگيرم ...
مش رحمون می گه : دعا بخون !
بلد نيستم تازه اين سکسکه هم نمی ذاره ...
می گه : من بلند می خونم تو هم با من بخون . السلام ُ عليک
ال...سلام ُ علي...ک
يا وارث ِ
يا ...وار...ث ِ
آدم
...
اوليويه می گه : اين کارها فقط موجب غمگين شدنه . فقط سعی کن خودت باشی همونطوری که من به کريستف هم گفتم .
کريستف می گه : ديگران چه نفعی می بينن ؟
اوليويه می گه : نفع بسيار بزرگ کريستف عزيزم .تنها همين که هستی باش . برای ما تشويش نخور !
ولی من هم مثل او به اين چيزها رضا نمی دم الان فقط اين وقته که داره می گذره و من با وجود اين سکسکهء لعنتی نمی تونم حرف بزنم ...اه ...وقتی بخوای حرف مهمی بزنی اين سکسکه بدترين چيز دنياست ...
اوبراين می گه : بدترين چيز تو دنيا برای هر آدمی درجاتی داره . چه بسا که زنده به گور شدن باشه ، يا مرگ بر اثر سوختن و غرق شدن ، يا پنجاه نوع مرگ ديگه . در مواردی امر کاملا پيش پا افتاده ايه که مرگبار هم نيست ...
با اينکه هيچ وقت با اين مردک هم عقيده نبودم و اصولا نمی فهمم چی می گه ولی الان اين حرفش به دلم نشست ...
ژان می گه : وقتی اومدی اونو پس خواهی گرفت . اما اون نخواست نگهش داره بايد ...فهميد ...بايد فهميد ...
شما نخواستين به حرف من گوش کنيد ...بسيار خوب بفرمائين ...
والياستروگووا می گه : اونکه منتظر شنيده شدنش بودی داره از اينجا ميره ...
سربرمی گردونم و نگاه می کنم ...اون رفته و خاطرهء عطرش هنوز اونجاست خوب بو می کشم ...عطر تندی که تنفسش سکسکه را بند می آره ...

لیلا | 10:08 PM | شما هم بفرمائید سکسکه ! (9)