
چند وقتی ست از خواب که بیدار می شوم باید دهانم را بشویم تا موقع آب خوردن آن مزهء عجیب را پایین ندهم . چند وقتی ست خوابهایم همه ترش اند ...
" مادرم در اتاق را با شدت باز می کند
__ زود باش لباستو عوض کن مهمون داریم.
با بی حوصلگی شلوار جین به پا می کشم و اولین بلوزی را که به دستم می آید می پوشم . وارد پذیرایی خانه که می شوم از چشم غرهء مادر می فهمم که مهمانمان رسمی ست و لباس من نا مناسب . به سمت تنها صندلی نداشتهء خانه مان می روم و با " صادق هدایت " جوان که مؤدبانه روی آن نشسته دست می دهم ..."
نمی دانم خواندن چند کتاب از یک آدم نهیلیست نشانهء چه ارادت خاصی است که باید او این طور حق به جانب در مهمانخانهء ما بنشیند و لبخند بزند .
" دربند یا جایی شبیه آن . قوری ، استکان های چای ، من و دوست دیگری روی تخت . همه نشسته ایم و بحث در مورد قلیان است :
__لیلا ، خیلی چیز مزخرفیه ! همیشه منظرهء خانومای چارقد به سر برام تداعی می شه که مشغول غیبت کردن و به هم ریختن زندگی مردم اند .
_ اوه اوه ...خوب قلیون نمی کشم بابا ! نمی خواد منو تو اون شکل و شمایل مجسم کنی
* خانوم خوشگله بده فالتو بگیرم !
دوستم نگاهی تند به زن می اندازد و من هم می گویم که به فال احتیاج ندارم . زن اصرار می کند و من با پوزخند می گویم که اگر بخواهد خودم فالش را می گیرم و او بی توجه به من درون آئینه اش را نگاه می کند و می گوید که عاشق شده ام !
دوست همراه که گویا تازه توجهش جلب شده سر بر می گرداند و من که به خالکوبی های بالای ابروی زن نگاه می کنم می شنوم که می گوید :
* ولی عاشق یک زن شده ! یک هم جنس خودش ..."
لابد دیدن این همه غیر منتظره در بیداری برایم کافی نیست که باید در خواب هم چرک ترین ها را ببینم و بچشم .
" با عده ای دوست ، همکار ، همکلاسی که هیچ کدام قاعدتا جز من کس دیگری را نمی شناسد در یک راه نیمه جنگلی - کوهستانی می رویم . من هر از چندی می ایستم و با غرولند می گویم که شدیدا تشنه ام و آنها قمقمه های خالیشان را به نشانهء همدردی به رخ من می کشند . به رودخانه می رسیم .همه پاچه های شلوار را بالا می زنند تا از آب رد شوند و من خودم را می بینم که با کفش های پاشنه دار و نوک تیز و دامن تنگ میان سنگ و آب راه می روم و به سختی تعادلم را حفظ کرده ام و دوستی که رو به من فریاد می زند :
__اگه بتونی یک جا ثابت بایستی و پاهات توی آب باشه آب کم کم از پاها بالا میاد و تشنگیت رفع می شه ..."
فکر نمی کردم آن قدرها هم عقدهء پوشیدن لباس به این شکل را داشته باشم که مجبور شوم خطر افتادن توی آبهای رودخانه و برخورد با سنگهای سخت و براق را تحمل کنم و بعد هم ساق پایم محکم به یکی از آن سنگها بخورد و از خواب که بیدار شوم میلهء یک سمت تختم چپ چپ نگاهم کند .
" تنها بچهء تنها برادرم را بغل کرده ام و او هم مثل بیداری به دنبال نشانه ای از مادرش یقهء لباس مرا می کشد . خنده ام گرفته است و با مهربانی دگمه های لباسم را باز می کنم ...هیچ نشانهء زنانه ای وجود ندارد !!!..."
چند وقتی ست از خواب که بیدار می شوم باید دهانم را بشویم تا موقع آب خوردن آن مزهء عجیب را پایین ندهم . چند وقتی ست خوابهایم همه ترش اند ...
* نام یکی از داستانهای دههء شصت مخملباف

در نمایشگاه مطبوعات بودم که من و یک آقای معمم همزمان با هم از غرفهء مجلهء زنان دیدن می کردیم . اولین چیزی که توجه من و هر کس دیگری را جلب می کرد پوستری بود که در تعداد زیاد همهء دیوارهای غرفه را پوشانده بود با عکسی از سه رخ چهرهء یک زن و نوشتهء : " زنان ، اولین نشریهء فمینیستی ایران " . از مسئول غرفه که دختری هم سن و سال خودم بود پرسیدم که: این رو برای چی نوشتین ؟ با لحنی حاکی از خستگی گفت : وای خانوم من نمی دونم از سردبیرمون بپرسین . حالا شما که خوبه از صبح 100 تا مرد اومدن و همینو پرسیدن ...آقای عمامه بر سر هم پوزخندی به طرف بنده زدند و سرتا پایمان را جوری نگاه کردند که انگار دارند به نجاست نگاه می کنند و بعد هم رفتند ...


من از زن بودن خودم راضی ام و هیچ وقت هم برای یک چنین چیزی تاسف نخوردم بلکه تاسف من بابت اینست که چرا خیلی از دوستان ( آقایون ) به من می گویند که اخلاقهای زنانه ندارم و بر خلاف نظر آنها من این را به حساب تعریف و تمجید نمی گذارم ...
هر آدمی باید مطابق طبیعت وجودیش زندگی کند و رفتار نماید ، حالا اگر من در مواقعی به نظر دوستان مثل یک مرد هستم ایراد یا از رفتار من است ، یا از جامعه که هر رفتار منطقی و آرامی را رفتاری مردانه می بیند و هر عمل پر از تشویش و احساساتی را زنانه ! و یا اینکه ایراد از خود ماست که باور عمومی بر اینست !
فمینیسم در ایران در صدد احقاق حقوق زن است حال آنکه جاهای دیگر دنیا مکتبی پیچیده است که یکی از اهدافش چنین چیزی ست و اصولا به نظر من یک چنین مکتبی در اینجا وجود ندارد !
چرا باید این همه حق پایمال شود که بعد بخواهیم با وصل کردن خودمان به جایی که چیزی هم از آن نمی شناسیم جبرانش کنیم ؟
یادم می آید که جایی از یک متفکر خواندم : " با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد …" ببینید چه افتضاحی ست که حتی برای سنجش صلاحیت یک زن در بحرانی ترین مرحلهء زندگی یعنی ازدواج معیار مردگونه است !
یک بار یکی از آشنایان ( مرد ) به من گفت که ما برای آنچه که داریم جنگیده ایم ، شما هم اگر حقی می خواهید بروید و بجنگید ! …و من هر چه فکر کردم یادم نیامد که او و سایر مردها کی و چگونه جنگیده اند !!! ولی اقرار می کنم که ما نه تنها نجنگیده ایم بلکه خودمان با دست خودمان داریم هرچه کثافت بهمان می بندند گربه شور می کنیم !
زیبایی و در صدد کسب آن بودن عیب نیست و جزو غریزهء ماست . من و شما هیچ کدام دوست نداریم امل به نظر بیاییم ولی به نظر من لباس و پوشش و آرایش هم باید معیارهای شخصی داشته باشد نه اینکه" مد " کاری کند که همه شبیه هم بشوند . چیزی که این روزها توی ایران اتفاق افتاده …همه انگار از یک کارخانه در آمده اند و این ابلهانه ترین چیزیست که ممکن است برای آدم اتفاق بیفتد . اینکه نتوانی با دیدن نوع پوشش و رنگی که شخص انتخاب می کند تا حدی به شخصیتش پی ببری و تصور کنی که پشت این قالبهای انسانی یا اندیشه ای نیست یا اگر باشد همه یکسان است .
وقتی این مانتوها را می بینم که از شدت تنگی آدم احساس می کند با هر فشار بازدم به قفسهء سینه تمام دگمه ها به اطراف پرت می شوند ، واقعا افسوس می خورم . از خیلی از پسرها شنیده ام که می گویند اینها از پوشیدن" بیکینی " تحریک کننده تر است . و بعد یک چنین آدمی گاهی ادعای فمینیستی هم می کند . باور کنید خنده دار است وقتی که بدانیم یک فمینیست واقعی می گوید هر چیزی که به بدن زن ضرر بزند و فقط باعث زیبا شدن باشد قدغن است ( اپیلاسیون ، پوشیدن سینه بند ، و هزار چیز دیگر که به علت کم روئی نویسنده سانسور می شود ) و بعد هم توی یک مجله می خوانی که برای یک چنین حرکت هایی اسم هم گذاشته اند : " انقلاب ریملی "...چقدر احمقیم ما که فکر می کنیم با این روش داریم انقلاب می کنیم ...نه جانم ! فقط روز به روز بیشتر سرمان توی آخور فرو می رود . کله را فرو تر می کنیم و باسن مبارک رو هوا کردیم ، چیزی که نمی بینیم بماند خودمان را هم در حد یک جنس مرغوب ارائه می کنیم . حالا این چه انقلابیست و اصولا به کجای کی بر می خورد خدا داند ! کاشکی لا اقل این " انقلاب " چیز قشنگی می بود که دل آدم نمی سوخت . گاهی آرایش ها و لباسهایی را می بینم که با خودم می گویم باید یک دورهء مجانی و اجباری " اصول اولیهء زیبایی شناسی " برای ما ایرانیها می گذاشتند حداقل با وجود این همه کثافت منظر بصری مان چیز خوبی می شد ....ولی حیف که نتیجهء این حرکت پرشور و انقلابی ما زنها چیزی نیست جز اینکه همه مان را فقط به یک چشم می بینند... : ظهر روز عاشورا در خیابان خلوتی حاج آقایی که دگمه های پیراهن سیاهش تا خرخره آمده دستهء هزاریش را به من نشان می دهد و من هم آنقدر متعجبم که حتی فرصت نمی کنم از آن فحش های سالی یک بار نثارش کنم . تازه فحش هم بدهم چه می شود ؟ طرف فکر می کند شاید من از ریشش یا از بنز سیاهش ترسیده ام ولی به نظرم اصلا فکر نکند که نه بابا ! دختره اینکاره نبود ...می رود و کمی پایینتر پیشنهادش را به دختر دیگری مطرح می کند...
همیشه سعی می کردم دوستانم از بین پسرها از آن دسته ای باشند که از زور چشم و دل سیری روابطشان با جنس مخالف از روی عقده نباشد و بتوانیم مثل دو تا آدم که یک کم می فهمند با هم صحبت کنیم . ولی گاهی چیزهایی را می بینم که تمام تصورات و پیش فرض هایم به هم میریزد مثل نوشتهء این دوستم که خیلی هم برایم عزیز است ولی خب ...اگر متن این دوست را خواندید مثل من از روی عصبانیت قضاوت نکنید بلکه کمی فکر کنیم که چرا یک پسر ایرانی به چنین مرحله ای از تصورش راجع به زن می رسد ؟ واقعا تعداد زنهایی که نمی خواهند فقط در حد جنس مرغوب بمانند اینقدر کم است که به چشم هم نمی آیند ؟

مي تواني باور کني که تو درون همان دايره اي هستي که او مي گويد .
مي تواني باور کني که او هم درون همان دايره ايست که مي گويد .
حتي مي تواني باور کني که هر دو دايره يکي ست .
پس مي تواني باور کني که هر دو درون يک دايره هستيد .
و مي تواني کمي فقط کمي هم به اين فکر کني که ممکن است آن دايره ، اصلا دايره نباشد ...

اگر دردي حس نکردي سنگ و چوبي ، اگر حس کردي ، آکنده از خشم و نفرتي !