آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« May 2004 | صفحه اصلی | July 2004 »


چهارشنبه 10 تیر 1383
سهم

دو دستم از آرنج روی میز چوبی آشپزخانه ، دستی به پیشانی و دست دیگر به موازات کتابی روی میزاست . صدای مادر که از جا می پراندم و قرچچچچچ ...دستی که روی میز بود از چیزی چسبناک شبیه بقایای مربا جدا می شود و رو به صدای مامان برمی گردد .
- تو انگار توی این خونه زندگی نمی کنی ! خب نشستی اینجا یک لحظه روی گاز رو هم نیگا کن . بوی سوختگی خونه رو برداشت .
- خودتون مگه کجا بودین ؟
- دیدی که من داشتم با تلفن حرف می زدم . مادر فلانی رو بردن تو سی سی یو .
- مگه زنده است هنوز ؟
- لیلا ! تو رو خدا یک کم درست شو ! بسه دیگه ! از صبح تا شب نه درست می بینیمت نه چیزی ! اصلا ما بمیریم هم تو نمی فهمی ! کار خونه هم که هیچی ...فردا می ری خونهء یکی همه به من فحش می دن . می گن دختربزرگ کرده آشپزی هم بلد نیست ...
در اتاقم را می بندم اما می توانم حدس بزنم که بحث تا کجاها پیش رفته ، تقریبا تا قبل از میلاد مسیح و همهء اعمال و رفتار و کارهای من و مامان و بابا و برادرم توی دیگ هم می خورند . گاهی یکی به دیگری می خورد و گاهی هم یک تکهء کوچک از آنها همراه با قل قل هیجانات و عصبانیت مادر به بیرون پرتاب می شود. صدای جیلیزززززز قابلمهء سوخته که مامان زیر شیر آب می گذارد ...
در اتاقم با شدت تمام باز می شود و ادامهء قل قل ها همراه با یک لیوان شیر در دستان مامان تو می آیند .
- بگیر بخور ! هیچی هم که نمی خوری . رنگ خودتو تو آئینه دیدی ؟
- نه ! چشه ؟ به این خوشگلی !
- آره مگر اینکه خودت بگی ...بخور اینو! نذاری اینجا روی میز بمونه ها ! هر روز ده تا لیوان و استکان از تو اتاق تو در میاد . حال آدم به هم می خوره . دیروز از زیر تخت هم استکان چایی در اومد . به بابات نشون دادم می خنده . می گم این دخترت به کی رفته اینجوری شده ؟ می گه این کاراش که به من نرفته به خودت رفته .
- شما همیشه سر تقسیم خصوصیات بد و خوب من مشکل دارین . یه جوری خوبهاشو با هم تقسیم کنید بدها رو هم بدین به خودم .
- هه ! فکر کردی خوبها قابل تقسیم هم هست مگه ؟
- ا.....اینقدر زیادن ؟
- خیلی پررویی دختر !
- اه اه . این چرا گرمه؟ شما که می دونین من از شیر گرم متنفرم .
- بخور بچه ! فقط بلدی غر بزنی ...
شش ساله هستم و مشغول درست کردن یکی از آن چیزهای عجیب و غریب با چسب و کاغذ که فقط خودم ازشان سر در می آورم. ساعت را نگاه می کنم و با انگشتانم ساعات باقیمانده تا آمدن برادرم را می شمارم . یادم می آید مامان گفته بود که پلوپز خودش خاموش می شود و من فقط منتظر باشم که وقتی او آمد غذا را برایم بکشد . با اینکه برنامهء هرروزم بود ولی هر روز هم همان دلشورهء روز قبل را داشتم . به آشپزخانه می روم و می بینم که در پلوپز نیمه باز است و کفگیرتوی آن جا مانده .
- مامان حواس پرت ! خودت که از همه گیج تری !
- چیکار کنم ؟ مگه شما دوتا برای آدم حواس می ذارین ؟ هر روز هم که میام تو یه دسته گلی به آب دادی . یا دست بچهء همسایه رو پیچوندی یا سر زانوات زخمی ان یا نذاشتی داداشت مشقاشو بنویسه ...
به سراغ پلوپز می روم تا کفگیر را بردارم ...با شدت از پشت به در یخچال می خورم . تا مدتی همینجور نشسته ام و فکر می کنم که یعنی این همان برق گرفتگی بود که توی کارتونها دیده بودم ؟ دستی که کفگیر توی آن است هنوز گزگز می کند .

- در اتاق رو چرا باز می ذارین ؟ مگه وقتی اومدین تو باز بود ؟

- عین جغد از صبح تا شب بشین اون تو ببینم آخرش چی می شه .
- هیچی مگه قراره چی بشه ؟ شماها که اینقدر اصرار دارین ما هم همون روش زندگی شما رو ادامه بدیم ، کجای دنیا رو گرفتین ؟
- تو هیجده سال درس خوندی که این کارها رو بکنی ؟ که اصلا هم به رشته ات ربط نداشته باشه ؟ من و بابات که لا اقل از درس خوندنمون استفاده کردیم . تو چی ؟
- من هیجده سال درس خوندم که الان این آدمه باشم . و هستم . اگه بقیه بذارن می تونم راضی هم باشم .
- چیه ؟ لابد ما نمی ذاریم شما راضی باشین ؟ چکار خواستی بکنی که نتونستی و نکردی ؟
- من همهء سهمم رو می خوام . حالا که به ارادهء شما اومدم و هستم همهء سهممو می خوام .
- بروبگرد و همه شو بگیر ! کی جلوتو گرفته ؟
تو پشت کردی و می روی . از پشت سر شانه های قوی مادرانه ات را می بینم که هیچ وقت ، هیچ چیز را از من دریغ نداشته اند . خدا نکند که هیچ وقت نباشی مادر ! پدر که خانه است این جور مواقع به سراغش می روی و می گویی : این دختره به کی رفته ؟ و دوباره بحث تقسیم محاسن و معایب من بالا می گیرد که دست آخر زور هم کدام بیشتر باشد همهء محاسن اگر همه ای باشد به او رسیده و معایب هم به ضعیفتر. هر دو می خندند و من شاد می شوم از خندهء آنها . خدا کند همیشه باشی پدر ... به زیر شیشهء میزم نگاه می کنم که یک نوشتهء قدیمی از زیر آن پیداست : " یک لقمهء خاردار باش تا هیچ گلویی نتواند تو را فرو دهد " . ده ساله می شوم وزیر شیشهء میزم پر است از کارت پستالها و بریده های مجلات سروش نوجوان و ...هرچیزی که دوست می داشتم باید دور و برم می بود . کجاست آنهمه علاقه ؟
مادر گفت برو بگرد و همهء سهمت را بگیر ! نمی دانم باید دنبال چه بگردم ؟ هرچه که بود در شلوغی زندگی از یاد رفت . هر وقت پاهایم را توی زمین محکم کردم ، موج آدمها آنچنان به این ور و آن ور کوبیدتم که ازدرد بی حس شده ام . چه شد ؟ مگر تو نبودی که همهء آن کارت پستالها و عکسها را دور ریختی و جایشان را به آدمهای زنده و حقیقی دادی ؟ باز هم هرچه که دوست داشتی دور خودت جمع کردی ؟ پس چرا هجومشان مستی را از سرت می پراند ؟
می خواهم مست باشم اما بدون فرو دادن آن مزهء تند و تیز . می خواهم با داشتن این حالت مستی همهء سهمم را از زندگی بگیرم . من یک بار به دنیا می آیم و اگر اینجا بنشینم هیچ چیز به من نمی دهند . شرم ندارم که برای به دست آوردن این سهم هرچه را که باشد بدهم . حتی اگر نزدیکترین هایم متهمم کنند به انجام نکرده ها. من سهمم را می خواهم و می دانم که بدست آوردنش ارزان نیست . چون اینجا چیزی را به جز مرگ ارزان نمی فروشند !
با خودم فکر می کنم که یعنی تا حالا چیزی حقیقی تر و در عین حال درپیت تر از این شعر شنیده ام ؟
افسانهء حیات حرفی جز این نبود
یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ
باید باشد !... چون من چیزی جز این می خواهم .

....
But we live in an everyday world,
with everyday human beings.
And we must start again each morning,
with scraps of faith and feeling,
to make the world's meaning in the foundry of our heart.

لیلا | 05:46 PM | شما ؟ (58)
دوشنبه 8 تیر 1383
قرمه سبزی

یک عدد پیاز ساطوری
نیم کیلو ماهیچهء گوسفندی یا قلم خرد کرده
نیم کیلو سبزی ساطوری
نیم پیمانه لوبیا چشم بلبلی خیسانده
پنج عدد لیمو عمانی سوراخ کرده
روغن و نمک به مقدار لازم
تره و جعفری به مقدار برابر ( با کمی شنبلیله )

دو یا سه قاشق روغن را در دیگ روی آتش ملایم داغ کنید و پیاز را در آن تفت بدهید تا کمی رنگ بگیرد . هر چقدر هم انتظار بکشید و سعی به خرج دهید میزان تغییر رنگ از زردی تا سیاهی بیشتر نخواهد بود ( نه کمتر و نه بیشتر ) و داشتن انتظار طیف دیگری از رنگ هم ابلهانه می نماید . پس بهتر است با این پیش زمینه عمل کنید و بدانید که غذا هیچ گونه تعهدی نسبت به شما ندارد .
گوشت را اضافه کنید و ده تا دوازده دقیقه بچرخانید تا سرخ شود . لوبیا را با شش پیمانه آب اضافه کنید و به جوش بیاورید . این آسانترین کار است چون احتیاج زیادی به فکر کردن ندارد . فقط کافی ست حرارت باشد و صبر . حرارتی که از یک منبع ثابت و با میزان فشار یکسان وارد می شود .
سپس آتش را کم کنید . در دیگ را ببندید و گوشت و لوبیا را دو ساعت بپزید . وقتی که در دیگ بسته است دیگر خیالتان آرام است چون درون دیگ را نمی بینید . شعله ای که به کار گماشته اید کار خودش را می کند و وجدان هم در این میانه نقشی ندارد . حتی می توانید از دور به تماشا بنشینید و به لرزشهای در دیگ که با فشار بخار در زیر آن رقصی جنون آمیز دارد دل بسپرید .
در پایان ساعت دوم لیمو را با کمی نمک اضافه کنید . توجه داشته باشید که زمان نقش بسیار مهمی ایفا می کند . همه چیز باید خوب جا بیفتد . ( لوبیای چشم بلبلی را که زود پزتر است بهتر است در پایان ساعت اول بریزید یا جداگانه بپزید و اضافه کنید ) همیشه باید درجهء پخته شدگی را از قبل تشخیص دهید تا کارتان راحت تر و بهتر انجام بگیرد . بعضی ها را می توان از قبل آماده کرد و برخی را بهتر است ضرب العجلی وارد ماجرا کنید .
پنج – شش قاشق روغن در تابه روی آتش ملایم داغ کنید . سبزی را در آن بریزید و با قاشق چوبی بیست تا بیست و پنج دقیقه بچرخانید تا آب سبزی بخار شود و روغن آن رنگ سبز بگیرد . این سبزی را در پایان ساعت اول روی گوشت بریزید و زیر و رو کنید . آتش را کم کنید و در دیگ را نیمه باز بگذارید تا خورش به روغن بنشیند .
لوبیای چشم بلبلی روش قدیم است و اخیرا بیشتر لوبیای قرمز یا چیتی به کار می برند . با اینحال بعضی مفاهیم تغییر ناپذیرند و سیر تحول از لوبیا چشم بلبلی تا چیتی هم از آن جمله است ، و تصور نمی شود که روزی لوبیاها جای خود را به چیزی مثل هویج واگذارند .
هنگام کشیدن در هر بشقاب یک لیمو بگذارید و هنگام غذا خوردن لیمو را با قاشق فشار دهید . لیمو و آداب خوردنش بدین منظورند تا مکثی بر این غریبگی کنیم و درباره اش فکر کنیم وگرنه هنوز هم علت حقیقی و روانشناسانهء آن معلوم نشده است . سعی زیادی در نو آوری نداشته باشید . فقط مجری باشید و دنباله رو ! این غذای محبوب ما ایرانیهاست .

لیلا | 10:37 AM | هرچه می خواهد دل تنگت بگو ! (353)
دوشنبه 1 تیر 1383
نگاه کن ! شاید چیزی کم باشد

یکی از دانه ها کم است ...
اگر تسبیح گو باشی، شاید هیچ وقت متوجه کم بودن یکی از دانه های تسبیح نشوی . همینطور هربار
ذکرت را می گویی و می روی ...اما اگر چنین عادتی نداشته باشی ، ممکن است روزی این ردیف دانه هایی را که به نخ شده اند از روی قفسه یا جانماز مادر بزرگ برداری و از سر کنجکاوی دانه های آن را بشماری ...

لیلا | 09:46 AM | حرفی ؟ (41)
چهارشنبه 27 خرداد 1383
تلفن

با عجله وارد فروشگاه شد . در حالی که غرولند می کرد کیفش را روی پیشخوان کوبید و رو به فروشنده گفت :
- آقا کار تعمیر هم انجام می دین ؟


فروشنده نگاهی به سرتاپای دختر جوان انداخت و گفت :

- گوشیتون چی هست ؟

صورت زیبایی داشت و کمی تپل بود . موهای بلندش را زیر روسری خیلی بالا بسته بود به طوریکه از نیمرخ کله اش شکل مضحکی پیدا کرده بود . مانتو شلوارش کرم رنگ بود وآن قدر نازک که اگر دقت می کردی میتوانستی رنگ لباس های زیر مانتو را هم تشخیص بدهی .

با عجله زیپ کیفش را باز کرد و اول یک سری خرت و پرت مثل دفترچهء یادداشت ، یک کتاب با نام " راز زیبایی و شادابی " ، یک کیف لوازم آرایش ، یک دسته کلید و یک قوطی خالی آبمیوه به روی میز ریخت تا بالاخره یک کیسه فریزر حاوی شیئی سنگین از کیف در آمد که هنوز قطرات خیس آب از بیرون آن به چشم می خورد . کیسه را از بالای آن با اکراه نگه داشت و رو به فروشنده گرفت .
- بفرمائین گوشیم اینه !

- چی شده ؟ چرا خیسه ؟

خنده ای بلند سر داد و گفت :
- داشتم حرف می زدم که یکهو افتاد توی توالت فرنگی .

فروشنده با لحن کشداری گفت :


- بیچاره طرف که اون ور خط بوده. می گن خانومای خوشگل روشهای عجیبی برای ضایع کردن دوست پسرهاشون دارن . ولی دیگه اینجوریشو ندیده بودیم .

دختر باز هم می خندد و می گوید:

- اتفاقا با دوست پسرم حرف نمی زدم ، با دوست دوست پسرم حرف می زدم .

بعد انگار که یک چیزی یادش آمده باشد می گوید :

- ببخشید آقا من می تونم یه تلفن ازاینجا بزنم ؟

فروشنده گوشی تلفن را به سمت دختر می چرخاند و با لبخندی می گوید :

- خواهش می کنم . خوشبختانه گوشی ما جاش محکمه و نمی شه انداختش توی توالت .
دختر بلند می خندد جوری که آدم فکر می کند توی دنیا هیچ کاری جز ریسه رفتن بلد نیست و در همان حال شماره ای را می گیرد بعد دوباره به سمت مرد برمی گردد و با لحن اعتراض آمیزی که خالی از ناز و عشوه هم نیست می گوید :
- آقا چرا صفرشو بستین ؟ خسیس بازی چرا در میارین ؟

مرد فروشنده هم اینبار قیافه ای خجالت زده به خود می گیرد و گوشی موبایلش را تقدیم خانم می کند .
- الو الو ؟ سلام ! خوبی ؟
ببخشید که قطع شد . گوشیم افتاد تو توالت . منم سریع زدم بیرون که بیارمش تعمیرگاه و درستش کنم . تو که می دونی من اگه گوشیم نباشه لنگ لنگم !

بازهم از آن خنده ها می کند که باعث می شود تا صد متری همه برگردند و نگاه کنند و دستش را هم جوری جلوی دهانش می گیرد که به طنازیش اضافه کند و در همان حالت سر را کمی به عقب خم می کند . ولی اینبار به نظر می آید که آن سمت گوشی کسی گوشش به این خنده های دلبرانه نیست .

-چی شده ؟ چرا بد اخلاقی؟ از اون رفیقت یاد گرفتی ؟ حتما الان هم می خوای به جای اون منت کشی کنی . آره ؟ اصلا چرا خودش بهم زنگ نزد ؟ کلاس گذاشته ؟

مثل بچه ها لب ورچیده و به صحبتهای آن سمت خط گوش می دهد اگر مدتی طولانی نگاهش می کردی به نظر می آمد که همهء حرکاتش از پیش تنظیم شده است . همه به نوعی طنازانه اند و با اینکه به نظر زیاد باهوش نمی آید اما انگار برنامه ریزی خوبی برای فیزیک بدن و صورتش انجام داده است. شخصی که آن سمت گوشی ست به نظر کمی عصبانیش کرده چون برای لحظه ای گوشی را دور نگه می دارد رو به فروشنده می گوید :
- چی شد ؟ پول تو حلقش گیر کرده یا باید بندازمش دور ؟

فروشنده هم با خنده جواب می دهد :
- نگران نباشین خانوم ! خرجتون زیاد نمی شه . خوشبختانه سیم کارت سالمه .
دختر روی یک پا می چرخد و با بی تفاوتی به ادامهء صحبتهای تلفنی اش می پردازد .
- چرا خودش تا حالا زنگ نزده ؟ حتما روش نمی شده . من که بهش گفته بودم منت کشی قبول نمی کنم . حالا کجاست ؟ باز رفته شرکت باباجونش ؟
عصبانیتش بیشتر شد جوری که تنظیمات طنازانه کم کم به هم می ریخت و سعی زیادی در کنترل لبخندهای عصبیش نمی کرد .

- من چرا نمی ذارم ؟ خب حرف بزن تو از اولش هم لالمونی گرفته بودی . خب حرفتو بگو ! البته بهتره بگم حرفشو بگو . آقا وکیل وصی گرفته برای ما که آشتی کنه . بهش بگو فعلا یه گوشی خوب برام بخره تا باهاش آشتی کنم . باشه بابا بگو ! چی می خوای بگی ؟

ابروهایش را به هم نزدیک می کند و با حالتی عصبی یک سمت روسری را پشت گوشش می زند و گوشی را به گوشش می چسباند . دست دیگرش را طوری نگه داشته که انگار می خواهد آدمهای آنجا را به سکوت دعوت کند . پره های بینی اش شروع به لرزیدن می کند و می گوید :

- چه موقع ؟داشته میومده پیش من ؟ خودش پشت فرمون بوده ؟ مگه ماشینی که بهش زده چی بوده ؟

لیلا | 02:37 PM | نظرات (39)
جمعه 22 خرداد 1383
جدی نگیرید !

فکر کردن چیز عجیبیه ! وقتی که یکی از اون لحظه های ناب رو گیر میاری " یک فکر خوب " و می خواهی روش مانور بدی ، بپردازیش ، خوشگلش کنی و باهاش حال کنی یکهو عین ماهی سر می خوره و می ره بعد یک موقع دیگه تو اون لحظه که هزار تا کار و بدبختی داری گیرت میاره و شروع می کنه به انگولک کردن و ور رفتن با ذهنت . هر چی هم سعی می کنی که دکش کنی بره پی کارش . مگه می شه !
یک وقتایی شدیدا احتیاج داری که تمرکز کنی و به مسئلهء خاصی بپردازی اون وقته که بعد از چندین ساعت به خودت میای می بینی که نشستی و داری به این فکر می کنی که دختر همسایه سگشو هر از چند وقت می بره حمام ؟ یا چرا هیچ خوردنی آبی رنگی آفریده نشده ؟ یا اینکه اون دامن قهوه ای رو برای چی خریدی ، در حالیکه اون همه پول بالاش دادی و هیچ بلوزی هم نداری که به رنگش بیاد ؟
یک قصهء تکراری برای همه مون اینه که قسمتی از یک نوشته رو چندین دفعه می خونیم و هیچی از اون نمی فهمیم . یا مثلا مسیر اتاقمون تا آشپزخانه رو به قصد برداشتن شیئی 10 بار طی می کنیم و بعد معلوم می شه اون پدیده تو کشوی میز خودمون بوده ...به چی فکر می کنی که اینقدر گیجی ؟لابد می گین اینا بی حواسیه ! خب بر عکسش چی ؟
نشستی توی تاکسی . یه سیبیل نشسته کنار دستت و داره پهلوتو مورد عنایت قرار می ده تو هم شدیدا تو نخ " یوسا " نویسندهء محبوبت هستی و داری به روند تغییر از " گفتگو در کاتدرال " تا " سور بز " فکر می کنی و حتی حس لامسه ات هم در خدمت فکرته و اصلا در تصور انگولک و این جور بی ناموسی ها نیستی . حتی ممکنه گاهی مثل وقتی که می خواهی مگس بپرونی دستتو حوالی نقطهء مالش و دست سیبیل تکون بدی . ولی چه فایده مگسه که نمی دونه تو اینقدر یولی !
گاهی که کاملا باعث دردسر و بدبختی می شه . قضیهء ملا نصرالدین رو شنیدین که ازش سوال می کنن شبها موقع خواب ریشتو زیر لحاف میذاری یا روش ؟ اون بیچاره هم از اون شب هرچی فکر می کرده که شبهای قبل چیکار می کرده یادش نمیاد و از این فکر دیگه نمی تونسته بخوابه ! خود من یک بار سه ماه دستم تو گچ بود یکی از آشنایان که خدا ازش نگذره بعد از یک ماه بهم گفت : هی فلانی من یادمه که تو موقع خواب بالش بغل می کردی . حالا با این دستت چجوری می خوابی ؟ ...من بیچاره تا مدت مدیدی شبها به سقف اتاقم نگاه می کردم و فکر می کردم . حتی به شمردن گوسفندایی که از روی پرچین می پریدن هم متوسل شدم ...یا اون اوائل تو اینترنت یکی از این ایمیل های رایج این بود که بر حسب اینکه وقتی میری حمام اول کجاتو می شوری تحلیل روانشناسیت می کرد؟ ( سر یا سینه یا ...) من بدبخت از اون به بعد وقتی حمام می رفتم جرئت نداشتم به خودم دست بزنم ...
ممکنه بگید این معضلات آدم خنگی مثل منه ! ولی یادمه بچه که بودم در مورد یک ریاضیدان معروف خونده بودم که یک روز از پستخانه نامه ای دریافت می کنه و هرچی فکر می کنه اسم روی پاکت رو نمی شناسه در صورتیکه اون اسم خودش بوده و نامه هم نامهء برگشتی !
بعضی اوقات هم کاملا مصممی که فکرت رو روی یک چیز بذاری مثلا فکر می کنی که کاش عاشق بشی و اونوقته که مجبوری هزار جور پیچ و خمی که از آسمون می ریزه رو سرت رو باز کنی و عاشقی فراموش می شه . یا یک وقتی سخت مشغول کارهای جدی و مهم و پول و شهرت و اینهایی یهو سر و کلهء یه بابایی پیدا می شه و تو عاشق می شی بعد تو اون موقعیت هر روز می شینی و به دیوار سفید نگاه می کنی و فکرتو پرواز می دی که بره پیش یارو و هی تند تند " یی چینگ " و " فال حافظ " می گیری که شاید این دفعه بی خیال شه و جواب مثبت باشه !
می دونم که باز هم یک سری میان و می گن همه چیز رو به دلت بسپار و اصولا با این عقل ناقص زیاد فکر نکن . ولی قربون شکل ماهتون با " دل " که نمی شه راه رفت و بند کفش بست و سوار تاکسی شد و ...
حتی اگه زیاد بهش رو بدی باز هم فکر گند می زنه تا بگه که زورش بیشتره. سپردی دست دل و نشستی بعد ممکنه فکر کنی که الان دوست داری یه چیزی مثل " از زندگانی گله دارد جوانیم / شرمندهء جوانی از این زندگانیم " از " محمودی خوانساری " بشنوی ، دست دراز می کنی و سی دی رو توی ضبط میذاری که یهو "modern talking "با صداي بلند پخش مي شه که چيزاي ديگه اي دلش مي خواد و مي گه " let this party never end "
من نمی دونم حکمتش چیه و اصولا خدا چه خصومتی باهامون داشته ؟ هی هم منت گذاشته که تنها مزیت ما به سایر جک و جونورا همین فکره ! بعد می بینی که جونوره یه صدایی از خودش صادر می کنه و جفتش می فهمه که یعنی ما بعله ! بعد هم با هم عروسی می کنن و سالهای سال به خوبی و خوشی در کنار بچه ها روزگار می گذرونن ! اونوقت همین آدمه اگه صدا هم خارج کنه بعدا می تونه زیرش بزنه و بگه من منظورم چیز دیگه ای بود و تو چیز دیگه ای فکر کردی !

لیلا | 07:25 PM | فکریات (23)
دوشنبه 18 خرداد 1383
لینکستان

اولین جشنواره وبلاگ ها و نشریات اینترنتی

راستش می دانم که خیلی از ما نسبت به اینگونه حرکت ها نا امید شدیم ولی به نظر من بیائید اینبار هم قضیه را جدی بگیریم . خدا را چه دیدی ؟ ( آخه به خدا چه دخلی داره ؟ سازمان ملی جوانان و پرشین بلاگ حامیان جشنواره اند )شاید هم خیلی خوب از آب در آمد ...
عاقلانه هم در غرفهء مجله ء شاتوت منتظرتان است.

همیشه یادم هست که حتی آن موقع هایی هم که در پرشین بلاگ می نوشتم گاهی از خواندن کامنت هایی مثل " خیلی عاقلانه بود " خونم به جوش می آمد . اینجا که آمدم این دمپایی بی ادعا را زدم سر در خانه که دیگر از این اوصاف نشنوم . به هر حال من هم گاهی عاقلانه نوشتنم می آید و گاهی هم نه !
اینبار با خواندم مطلبی ...( ولش کن بگذار صفت نگذارم ) از دوستم به این نتیجه رسیدم که لیلا بهتر است گاهی عاقلانه گفتن را به دیگران واگذاری و به خودت یاد آور شوی که چقدر معمولی هستی ! شما هم کثافت را بخوانید !

لیلا | 10:04 PM | برید همونجا نظر بدین (310)
پنجشنبه 14 خرداد 1383
زندگی عاشقانه

زن و مردی عاشقانه زیر یک سقف زندگی می کنند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

چراغ نفتی با شیشه های دود زده کنج دیوار روی دو تا آجر سر پا ایستاده و با کم نوری به پشت سر مرد زل زده که روی یکی از دو تشک موجود در اتاق به پهلو دراز کشیده و یک دستش را ستون چانه کرده تا سر سنگین از رویا به روی رختخواب نیفتد و مشغول در آوردن چرکهای زیر ناخنش است رختخواب دیگر تا شده کنار او نشسته و سنگینی پتوی سربازی کهنه را هم بر دوش حمل می کند . زن در گوشهء تاریک اتاق مشغول ور رفتن با اجاق کهنهء سفری ست که معلوم است سالها سفر نرفته ...

نه ، این یکی زیادی فقیرانه بود .فعلا باید به فکر شکم باشند و به عشق نمی رسند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

مرد در چوبی پاتختی را باز می کند و در چدنی گاوصندوق کوچک از پشت چوبهای هم آغوش با عاج چشمک می زند . نور قرمز اتاق خواب روی تابلوی آکریلیک افتاده و لرزش نور باعث می شود که زنهای برهنهء تابلو مختصر تکانی به بدنهای خود بدهند . مرد همانطور که مشغول بررسی اسناد و مدارک است گاه گاهی بر می گردد و به زن نگاه می کند که با لباس حریر از جلوی پنجره های اتاق عبور می کند و گویی مشغول اجرای نمایش است . مرد سعی می کند با همان فشار مختصر لبهایش به او بفهماند که اگر نمایش برای اوست که او نمی بیند و احتمالا عابران خیابان و همسایه ها بهرهء بیشتری می برند و زن سبکبال و فارغ از دیدن لبهای به هم فشرده و حتی نقش خود به بازی ادامه می دهد ...

نه ، این ها خیلی مرفه بی درد بودند و امکان داشت که مرد هر لحظه در اثر غیرت جو عاشقانه را بر هم بزند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

سه تا از دیوارهای اتاق که با قفسه های مملو از کتاب پوشیده شده اند درگوشی راجع به دیوار خالی صحبت می کنند . زن لبهء تخت نشسته و توی کاغذ هایی که روی نیمی از تخت پخش شده اند دنبال چیزی می گردد و هر از گاهی سیگارش را در یکی از لیوانها و فنجانهای کنار دستش که از خاک سیگار و ته ماندهء چای نیمه پرند می تکاند . مرد به پشتی تخت لم داده و دود پیپ به هوا می دهد و برگه هایی را می خواند که سیمی شده اند و شبیه کپی هایی از یک کتاب قدیمی ممنوع به نظر می آیند ...

نه ، اینها آنقدر روشن فکر بودند که فکر نکنم رویشان بشود جلوی ما عاشقانه رفتار کنند

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

هنوز ته ماندهء لباسهای میهمانی به تنهاشان مانده . زن روی تخت به پشت افتاده و مرد سعی دارد بند نازک کفشهای زن را که به دور ساق ها پیچیده شده اند باز کند ولی هر از چندی خنده ای مستانه وادارش می کند که روی زمین ولو شود . زن هم می خندد و می گوید که امشب را باید با کفش بخوابد چون هیچ کدام نمی توانند بند را باز کنند . مرد ناگهان از یاد آوری صحنه ای که دوست صمیمی اش و همسرش همدیگر را می بوسیدند مچ پای زن را چنگ می اندازد و زن هم در جواب اعتراض ها نشستن آن زنیکه روی دستهء مبل مرد را به رخش می کشد ...

نه ،احتمالا اینجا درجهء کثافت کاری از شدت عشق بیشتر است

زمان : شب
مکان : داخلی - اتاق خواب

زن یک سمت تخت به پهلو دراز کشیده و به نوزادش که با همهء کوچکی نیمهء دیگر تخت را گرفته نگاه می کند . اطراف تشکچهء کوچک نوزاد از وسایل بازی بچه ، و کهنه و شیر دوش و امثال اینها پر شده . مرد رختخوابی را به زور کف اتاق پهن می کند که لبه های آن روی دیوارهء کمد را می پوشاند و زن با غرولند از او می خواهد که فضای کمی را اشغال کند که اگر او نیمه شب مجبور شد از اتاق بیرون برود مشکلی نداشته باشد ...

چی ؟ قرار نبود نبود بچه ای در کار باشد ؟ بله فهمیدم ! فقط یک زن و مرد عاشق باشند ! چشم !

زن و مردی عاشقانه زیر یک سقف زندگی می کنند ...

لیلا | 12:51 PM | یافت می نشود جسته ایم ما (33)