آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (3)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« July 2004 | صفحه اصلی | September 2004 »


جمعه 6 شهریور 1383
امروز با " من " همراه باشید ...

تمام لباسهایی که قبلا توی کمدم بودند الان روی تخت دراز کشیده اند . گیج شده ام و نمی دانم هرکدام را چند بار امتحان کرده ام . دوست دارم سرتاپا قرمز بپوشم ولی نمی توانم . مشکل اینجاست که رژ لب قرمز ندارم .اینها پس چی اند ؟ بیشتر تو مایه هایه زرشکی ان ...خب باشن ! مهمونی هم احتمالا تاریکه ، کسی تشخیص نمیده ...موقع شام چی که چراغها رو روشن می کنن ؟ نمی دونم . اصلا اگر تاریک نباشه که نمی تونم اینو بپوشم . کبودی پشت شونه ام معلوم می شه...

*****

سجاده را پهن می کنم ، عطر گلهای یاسی که مادر برایم گذاشته در اتاق می پیچد ...می خواهم امروز فقط من باشم و او . می خواهم دعا کنم ، ...چادر سفید گلدار را به سر می کشم و نسیمی که از تکان آن برمی خیزد گلهای یاس را جابه جا می کند . تار و پودهای دو سمت مهرو تسبیح روی سجاده رنگ و رو رفته و پوسیده اند . دستهایم را نگاه می کنم که برای خوابیدن روی سجده گاه آماده می شوند...

*****

دستم را محکم روی بوق فشار می دهم . رانندهء مسافر کش سرش را بیرون می آورد : ...کش ! می میری بذاری من رد شم ؟ من هم در حالی که صدای موزیک را کم می کنم سرم را بیرون می برم : ...کش هفت جد و آبادته ! اول برو فحش زنونه یاد بگیر بعد اون گاله رو باز کن ! نگاه متعجب سرنشینان مسافرکش...از پله های شرکت بالا می روم ، دستهایم را چند بار باز و بسته می کنم تا عرق پشت کتف ها و ناشی ازتماس صندلی ماشین خشک شود. باز هم تاخیر دارم ...

*****


Hi dear
Wanna say something about you , …I’m not shy but I am not in the mood of writing love letters !
Last night I suddenly felt , you were my first love and I was a 14 year old girlie …


*****

این سومین دفعه است که چشمهایم را باز می کنم و می بینم که هنوز زنده ام . بیرون اتاق زندگی ادامه دارد ، مامان سر باغبانی که برای مرتب کردن چمنها آمده داد می زند که یکی از بوته های نسترن اش را خراب کرده . نیم خیز می شوم و به قوطی خالی قرصها و بعد ساعت نگاه می کنم ...تا حالا باید مرده باشم ولی فقط معده ام درد می کند و هیچ حس دیگری ندارم . خدا کنه تا شب که بابا خونه میاد یا معده دردم خوب شده باشه یا مرده باشم . حوصلهء جر و بحث های اینها رو دیگه ندارم ...

*****

کتاب را می بندم ، عینکم را از چشم برمی دارم وبه حالت نیمه باز روی جلد کتاب می گذارم . " حکایت دولت و فرزانگی " مارک فیشر ... عود تازه ای برمی دارم و روشن می کنم . با دو انگشت اشاره چشمهایم را می مالم و بعد به حالت نیلوفری می نشینم و به پشتی تخت تکیه می دهم و مانترا... ، مانترا... ، مانترایی را که فرار می کند جستجو می کنم ....

*****

روی کف سنگی دراز کشیده ام . از شریک شدن گرمای بدنم با کف لذت می برم . دستم را که دراز می کنم به قوطی خالی آبجو می خورد . از برخورد صدای قوطی و غلتیدن آن روی کف خالی لذت می برم . پک دیگری به سیگار می زنم ودود را به هوا می فرستم . از تماشای رشتهء سردرگم دود درفضا لذت می برم . باز هم از اینکه نمی توانم دود را حلقه کنم خنده ام می گیرد . از تلاشم برای حلقه کردن دود لذت می برم .

*****

مادرم اشاره می کند که چایی را بیاورم . مادر داماد همینطور سرتاپایم را برانداز می کند و خود داماد سرش پایین است . سینی را می آورم و دستم هم نمی لرزد . موقع ریختن چایی به حلقه ای که پشت ویترین مغازه دیده ام فکر می کنم و اینکه اسم بچه هایم را چی بگذارم ؟ طفلک داماد ! چطور با سر پایین سینی چای را جلوی رویش می بیند و آیا به جز سینی چیز دیگری هم می بیند ؟

*****

امروز هیچکدامتان با " من " نبود . امروز" من " تنهای تنها ، حتی بی " خدا " بودم .


اینجا رو باش !

لیلا | 06:43 PM | وبلاگ خوبی داری ! به من هم سر بزن (96)
سه شنبه 27 مرداد 1383
لحظه

- یک فنجان دیگه برایت بریزم ؟

- ممنونم ! اگر زحمتی نیست ...

دختر منتظر نمی شود تا او جمله اش را تمام کند ، فنجانها را جمع می کند و به آشپزخانه می برد . همانطور که آنها را زیر شیر آب گرفته سرش را بر می گرداند و می گوید :

- تو اصلا لهجه نداری ها !

اگر مادر اینجا بود می گفت دارد فنجانها را گربه شور می کند ، این دختره خانه دار نمی شود .

- جداً ؟ برای اینکه همیشه در سفر بودم . تهران هم زیاد میام ولی اگه قرار بود لهجه می داشتم چیز قاطی پاطی ای می شد ...

هر دو می خندند . سینی کوچک چای تازه جلوی او قرار می گیرد . قطرات آب توی سینی می گویند که علت وجود ما بی حوصلگی و شلختگی نیست ، عدم لزوم برای خشک شدن است . مادر می گوید ممکن است جزئیات به نظر بی اهمیت بیایند ولی خانمی باید از تک تک کارهای یک دختر مشخص باشد . پس چرا او ایرادی نمی بیند ؟ با اینکه هیچ طنازی خاصی در رفتارش نیست ، ولی به نظرش او یک زن کامل است . یک خانم !

- تو اینجا از تنهایی نمی ترسی ؟
- نه ! مگه تنهایی ترس داره ؟ آدمها که ترسناک ترند ...
- آخه تو یک زن تنها اینجا ...
- زن بودن سخته ، ولی تنهایی نه !
- آره می فهمم .
دختر فنجان را به لبش نزدیک می کند ، کمی از چایش را می نوشد و با طعنه می پرسد :
- مگه تو زن بودی تا حالا ؟
- نه ! ولی اگر سخت نبود مردم اینقدر مشکل نداشتن در زمینهء زن بودن !
فنجان چایی اش را یک جا هورت می کشد و به وسایلی که کف اتاق و روی میز ریخته اند نگاه می کند . مادر می گفت پذیرفتن اینگونه ریخت و پاشها از یک مرد قابل قبول است ولی زن مسئول نظم دادن به امور خانه است . اگر او هم بی نظم باشد ، خانه جنگل می شود ...احساس می کند آن قاب خالی و بقایای چسب های کاغذی مچاله و استفاده شده دقیقا جایشان همانجا روی زمین است و اگر نبودند این اتاق چیزی کم داشت .
- نقاشی می کنی ؟
- آره ! یعنی تلاشم رو می کنم .
و می خندد
- آبرنگند نه ؟
و به تابلوهای روی دیوار نگاه می کند . یکی از تابلوها نیمه تمام است . از نقاشی سر در نمی آورد می ترسد سوال کند و مثلا این یک سبکی چیزی باشد .
- آبرنگ لطیفه . خوشم میاد .
- اوهوم . راستش من از رنگهای غلیظ و پوششی بدم میاد .
- آره من هم . آدم احساس می کنه هر خرابکاری رو می شه زیر رنگها پنهان کرد .
و دوباره به سمت تابلوی نیمه تمام بر می گردد . یک صندلی توی فضایی که مشخص نیست کجاست .
- من کارهای نصفه زیاد دارم . این بزرگترین نقطه ضعفمه که با یک دست چندین هندوانه بر می دارم و بعد نمی تونم تمامشون کنم . همیشه همینطور بودم ...
- این بد نیست . هر کتابی ، هر موسیقی یا هر اثر هنری تصویری در یک مرحله ای ممکنه آدمو ارضا کنه و چیزی رو که انتظار داریم ، ازش بگیریم . یا برعکس احساس کنیم که اصلا چیزی قرار نیست ازش بگیریم و پرداختن بیش از این بهش حوصله مونو سر میبره پس دیگه دلیلی برای تموم کردنش نمی مونه ...
- دقیقاً !


آن نیمکت تنها نیمکت خشک بود که بعد از یک دور گشتن اطراف پارک پیدا کرده بود . همان وقت بود که دختر را دیده بود . لبخند زیبایی به لب داشت و می دوید . نشسته بود و به آدمها مخصوصا آنهایی که برای ورزش به پارک آمده بودند نگاه می کرد که او آمد .
- ببخشید ! می تونم اینجا بشینم ؟ آخه بقیهء نیمکت ها خیس بودن ...
- بفرمائید ! خواهش می کنم . من هم کلی دنبال جای خشک گشتم .
خودش را مثلا کمی عقب کشید ولی جابجا نشد . رویش نشد و گرنه می گفت :

- من نیم ساعت است که منتظر نشسته ام و با هر دور دویدن شما ، وقتی که به اینجا نزدیک می شدین ضربان قلبم تند تر می شده . خوب شد آمدید !
چند بار نفس عمیق کشید و بازدم هایش را با صدای بلند بیرون داد . حالتش طوری بود انگار در این دنیا از هیچ چیزی احساس شرم نمی کند و متوجه هیچ کس نیست . بعد تکیه داد ، نگاهی به کیف دستی او انداخت و ابروهایش را با شیطنتی کودکانه بالا انداخت .
- بهتون نمی آد که شب رو توی پارک گذرونده باشین .
- نه شب تو بیمارستان بودم ، برای مراقبت از یک دوست . تصادف کرده بود و تا امروز صبح که یکی از آشناهاش اومد سراغش کسی پیشش نبود . من به خاطر کارم تهران زیاد میام ولی اهل اینجا نیستم . ایندفعه که به کاری نرسیدم . مجبور شدم وقتم رو برای آدم غریب دیگه ای مثل خودم بگذارم ...
خودش هم می دانست که جواب اون سوال کوتاه اینهمه نبود . ولی نمی دانست که چرا دارد توضیح می دهد اگر جلوی خودش را نمی گرفت ممکن بود همهء زندگیش را برای دختر بیرون بریزد .
- شما چی ؟ همیشه اینجا می دوین ؟
- نه ! اتفاقا من هم صبح روزهای تعطیل پارک دیگه ای می رفتم . امروز که رفتم دیدم دارند کف سازی بعضی جاهایش رو عوض می کنن . داشتند از این سنگفرش های رنگی به جای آسفالت کار می گذاشتند . البته اشتباه می کنن . چون اگه یه روز اینجا هم انتفاضه بشه مردم می تونن از این سنگفرش ها استفاده کنند ...
و بلند می خندد . از آن خنده هایی که این روزها شنیده نمی شود . صادقانه و از ته دل . در تمام مدتی که آنجا نشسته بودند چندین بار سعی کرده بود بخندانتش . حاضر بود ساعتها بنشیند و به این خنده ها نگاه کند . هر بار تمام نیم تنه اش به جلو خم می شد و بعد سرش به سمت بالا می رفت . حتما می دانست که این تنها خندهء طبیعی دنیا را باید با آسمان هم شریک شود ...
حالا هم روی مبل راحتی نشسته بود ، روی دستهء آن می کوبید و باز هم همانطور عقب و جلو می رفت و می خندید .
مادر می گفت دختر نباید دهانش از یک حدی بیشتر باز شود . باید متانت داشته باشد . حتما از نظر مادر دهان او زیاد باز می شد ولی متانت ؟ او ربطش را با ابعاد خنده نمی فهمید . حتما مادر هم مثل او تا به حال یک خندهء واقعی ندیده است وگرنه نظرش عوض می شد .
- ببینم چی شد که منو به خونه ات دعوت کردی ؟
- خب گفتم هردومون گرسنه ایم ، بریم یه چایی چیزی بخوریم تا صدای شکم تو بیشتر بلند نشده .
- از کی تا حالا صدای قلب و شکم یکی شده ؟
باز هم لبخندی به پهنای صورت و برق چشمها ...
- گوش من همیشه مشکل داشته ، شما ببخشیدش !
- ولی همچین گفتی من فکر کردم خونه ات همون بغله ! بعد که دیدم داری دربست می گیری و بعد هم این مسیر نسبتا طولانی رو که آمدیم... راستش واقعا تعجب کردم و سوال برام پیش اومد . واقعا چی شد ؟
- خب آدم گاهی خر می شه دیگه .
- یعنی باز هم تجربهء خر شدن داری ؟
خنده زیبایش به طور ناگهانی قطع می شود و نگاه تندی به او می کند .
- واقعا ببخشید . منظوری نداشتم . ولی راستش من هم که پسرم کمی ترسیدم .
خدا را شکر ! لبخند دوباره بازگشت .
- چرا ؟ ترسیدی بهت تجاوز کنم ؟ من که ابزارشو ندارم !
- دیوونه !
- ببین گل پسر ! من یه چیزی توی تو دیدم که ندیده بودم و یه حس اطمینان هم قاطیش بود . الان هم فکر نمی کنم اشتباه کرده باشم ولی خب خودم هم می دونم که آدم بی کله ای هستم . چه می شه کرد ؟ حالا تو ناراحتی ؟
- نه اصلا ! راستش اون موقع که تو پارک بودیم همش می ترسیدم که تو بخواهی زود بری و وقتی به صرف چایی دعوتم کردی بال در آوردم .
- پوووووووف ! پس برای همین حرف نمی زدی ؟ منتظر لحظهء وداع بودی ؟
و باز هم سیل شادی که با خنده بیرون می ریزد .
- منتظرش نبودم . از آمدنش می ترسیدم .
- حالا که دیدی نیامد . ولی همه مون همین طوریم . لحظه هامونو عاشقانه دوست نداریم و با آینده نگری یا مزمزه کردن گذشته خرابشون می کنیم . همین تو ! پیش خودت فکر می کنی که یه دختر تنها با گوشهای به این درازی تا حالا چند بار مرتکب همچین خریتهایی شده ...؟
- ااااااااا...من که معذرت خواستم .
- نه جدی می گم . اجتناب ناپذیره . دلت می خواد بدونی من قبلا کی بودم و با این تنهاییه چی کار می کردم .
- راستش من همیشه منکر عشق بودم . یعنی منکر عشق که نه منکر اون چیزی که مثل برق از آدم عبور کنه و بعد دلش رو به تپیدن وادار کنه ، ولی اون موقع که تو دور محوطهء چمن پارک می دویدی . قلبم ریتم قدم های تو رو گرفته بود و با هر خنده ات از جا کنده می شد . برای خودم هم عجیبه . چون نمی تونم خودمو بشناسم . برای همین ممکنه راجع بهت کنجکاوی کنم .
- من هم از تو خوشم اومد برای همین خواستم بیشتر باهات حرف بزنم .
- ممنونم از اعتمادت !
- تشکر نکن . یک حس دو طرفه بوده و هست ...الان دیگه بگذار یه چیزی بیارم بخوریم . می گن شکم گرسنه ایمون نداره چه برسه عشق حالیش بشه .
لبهء دامنش به کنارهء مبل کشیده می شود و همزمان چیزی به ذهن او سائیده می شود . چشمانش را می بندد تا رفتنش را نبیند . اورا با شکم بر آمده مجسم می کند که به سمت آشپزخانه می رود . از رویای خودش شرمگین می شود و گرمای تندی زیر پوستش می دود . خوب شد نبود تا ببیند . کتابی روی میز افتاده . آن را بر می دارد و خودش را باد می زند . دختر با سینی صبحانه ایستاده است .
- تو هم ؟
باز هم گرما به صورتش می دود .
- چی ؟
- یی چینگ ؟
به جلد کتاب نگاه می کند و از آسودگی لبخندی به تائید می زند . کتاب را می گشاید : " دیدار با مرد بزرگ مفید فایده است ، اما از آب بزرگ عبور نکنید . "
- به نظرم میاد که تو هم از زندگیت و خودت لذت می بری .
- آره . یعنی سعیمو می کنم . ولی من هم ابزارش رو ندارم .
و چشمکی می زند . دختر همانطور که وسائل صبحانه را می چیند بر می گردد و نگاهی حاکی از تعجب می کند .
- چرا ؟ مگه رویا نداری ؟
و او هم چشمک می زند . نه امکان ندارد که بتواند فکر او را بخواند .یعنی خدا کند نتواند ...
- دارم . ولی کافی نیست . به قول یوسا : " اگر شیطان نبود مردم بلد نبودند از زندگی خودشان لذت ببرند . " و من هم میزان شیطان زندگیم کم بوده
و بعد برای اولین بار از لحظهء دیدارشان بلند بلند می خندد .
- آره خب . شیطان هم لازمه . مثلا بودن زن و مرد نا محرم در مکان خلوت حرامه و اگه شیطان نبود ما الان از حضور هم لذت نمی بردیم و در ضمن تو هم گرسنه می موندی چون اونجایی که بودیم از کله پاچه ای خبری نبود . ولی خب همه اش رو هم نباید به شیطان بدبخت محول کرد . خودمون هم باید بلد باشیم لذت ببریم .
می خواست بگوید که تو از همه کس به من محرم تری ولی اینجا خلوت نیست . احساس می کنم تمام اتاقت مرا می پاید.
- نمی خواهی بگی که کله پاچه دوست داری ؟
مقداری از شکری که داشت توی شکر پاش می ریخت روی رومیزی می ریزد و او هم با دست آنها را روی زمین می ریزد .
- این هم سهم مورچه ها ...چرا که نه ؟ کله پاچه غذای لذیذیه !
- آخه معمولا دخترا ...
- خالی می بندن بابا ! همه شون دوست دارن .
- می گن بو می ده .
- همه چی بو می ده . همهء غذاها ، گیاهها ، آدمها ...زن و شوهری که زیر یک سقف زندگی می کنن هیچ وقت متوجه بوی بدن و یا عرق تن هم نمی شن مگر اینکه از هم بدشون بیاد . اگه عاشق هم باشن که اصلا شاید بو رو هم حس کنن ولی عاشق همون بو باشن . کله پاچه رو هم اگه عاشقش باشی دیگه بو نداره !
از این رک گویی متعجب است . به سمت در کوچکی می رود که احتمالاً دستشویی است . میز صبحانه آماده است . دستگیره را می چرخاند و به سمت دختر رو بر می گرداند .
- تا به حال با هیچ کس اینقدر راحت نبودم .
- من هم ...
با دست خیس بیرون در ایستاده است و چشمانش اطراف اتاق را به دنبال دستمال کاغذی جستجو می کند . پیشبند ظرفشویی را که هنوز به گردنش آویزان است به سمتش می آورد .
- دستمال کاغذیم تموم شده . وقت نکردم بخرم .
یرای یک لحظه از اینکه تا این حد فاصله شان کم است هول می شود و به پنجره اشاره می کند .
- من ترس از ارتفاع دارم . هیچ وقت تصور اینکه بشه تو یه همچین ساختمونی زندگی کرد نداشتم .
- اینجا که زیاد بلند نیست . تو تهران ساختمونهای خیلی بلندتر از " اکباتان " داریم .
- آره می دونم . راستش گاهی اوقات که با ماشین سفر می کردم از اتوبان شهرک شما رو می دیدم . هیچ وقت هیچ حس خوبی بهش نداشتم . تصور اینکه تو هرکدوم از این هزاران پنجره یه خانواده زندگی می کنه آدمو دیوونه می کنه و اینکه اینهمه همسایه داشته باشی !
- اتفاقا اینجا چون تعداد ساکنین زیاده . رسم و رسومهای همسایگی و اینها دیگه وجود نداره . عملا اینجا کسی منو نمی شناسه و من هم هیچ کس رو نمی شناسم . اینجا کسی به زندگی کسی کاری نداره .
زنگ موبایلش بلند می شود و به سمت فاصلهء تشک مبل و دیوارهء آن می رود که تلفن آنجا گیر کرده . به کلی دنیای بیرونش را از یاد برده بود .
- بله بله ! چشم من الان میام . از کی تا حالا کسی پیشش نیست ؟

در همان حال که صحبت می کند به سمت چشمهای نگران دختر بر می گردد و با حرکت دست به او می فهماند که آرام باشد و مشکل جدی نیست . کاغذی با پونز به دیوار چسبیده و رویش با خطی که نشان دهندهء یک روحیهء کودکانه است نوشته : " خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد / بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش "

- ببخشید خانمی . من یه سر باید برم بیمارستان . می شه یه آژانس برای من بگیری . حال این دوستم یه کم خوب نیست می خوان به یه بخش دیگه منتقلش کنن و مثل اینکه کسی بالا سرش نیست .
به آرامی مشغول ساندویچ درست کردن است و در همان حال با انگشت کوچکش شماره های گوشی را که روی میز افتاده می گیرد . گوشی را با گردنش نگه داشته و نان را داخل فویل می پیچد و رو به او می گیرد .

روی صندلی جلوی ماشین کنار راننده نشسته و به یاد آن لبخندهای زیبا لبخند می زند . راننده همچنان صحبت می کند .
- آقا حالا شما که کارتون زیاد به اینجا میوفته بدونین . از این به بعد اگه با آژانس جایی رفتین که می دونستین کم طول می کشه به نفعتونه که نگهش دارین . درسته که الان به نفع من شده ، چون بالاخره روز تعطیله و مسافر هم کم . ولی خب شما وقتی می فرمائید که همین یک ساعت پیش این مسیر رو با فلان قیمت اومدین ، من لازم می دونم که توضیح بدم خدمتتون . اولا که دربست گرونتر از آژانسه ! بعدشم بالاخره " اکباتان " به نسبت جای پرتیه و من مجبورم خالی برگردم ...راستی فاز چند بود ؟
- بله ؟
- می گم فاز چند می خواهین برین ؟ بلوک چند ؟ ورودی چند ؟
احساس می کند چیزی از زیر قلبش می سوزد و در تمام بدنش پخش می شود . مشتش را به هم می فشارد . ساندویچ فویل پیچ شده در اثر ماندن و فشار از شکل افتاده است و دستانش هم چسبناک شده اند .
- نمی دونم . فراموش کردم آدرس بگیرم ...


( نقاشی هم کار عاقلانه است*)

لیلا | 09:38 AM | لطف کردین تا آخرش خوندین (107)
چهارشنبه 21 مرداد 1383
یا نه !

طرح دیگری رها می شود ، تو همچنان در مسیر باد حرکت می کنی و با چشمی که نمی خواهی
بپذیری حسد می ورزد به هماغوشی باد و برگها نگاه می کنی . برگهایی که باد با جسارت از زیر پای تو می رباید و به هوا بلند می کند . تنگ در بغل می فشاردشان و رقصی شبیه *رقصهای محلی را برای تو به نمایش می گذارد. برگها هم انگار با تو همدردی نمی کنند چون شادمانه به بازی ادامه می دهند و دور می شوند . از این بی اعتنایی دردت می آید و به تلافی همچنان که راه می روی یکی از پاها را لجوجانه بر روی برگی می گذاری و به باد اجازه نمی دهی او را با خودش ببرد . حالا مدتی گذشته ... ،از آن حسی که ابتدا از زیر سینه ات بالا آمده و یک راست به کله ات رفته دیگر خبری نیست تو باید قدم برداری و بروی ولی پایت را برداری برگ هم خواهد رفت ...


من بی دل و دستارم ، در خانهء خمارم
یک سینه سخن دارم ، هین شرح دهم یا نه ؟

( لینک ربطی به ماجرا نداره ! فقط عشقم کشید به دوستم لینک بدم *)


لیلا | 11:11 AM | خودم هم نمی دونم (757)
چهارشنبه 14 مرداد 1383
رویا- دریا

" ... رفتم تماشای آتشبازی ، باران آمد ، باروتها نم برداشت . " ( ابراهیم گلستان )

می شود از این هم مهربانتر باشد و به جای اینکه شانه به شانه ات بنشیند و علامت تائید حرفهایت فشار کوچکی به رانها باشد رو در رویت باشد و شانه هایت را در بر بگیرد . اصلا می شود جوری نگاهت دارد که صورتش را هم نبینی و بتوانی بی هیچ شرم نگاهی گریه ات را بیرون دهی . گریه ای که اگر در رویا نبود حتما هواری بود بر سر هرچه آشنا و دوست ...
"مشت می کوبم بر در ، پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آه با شما هستم
این درها را باز کنید . "
اینجا دری وجود ندارد . فضایی باز و نا مشخص و مبهم و اویی که لازم نیست چشم هایش را تصویر کنی . می دانی تصور جزئیات در رویا همیشه کار سختی است . خصوصا چشم ها !
ولی حتی می شود از این هم زیباتر باشد . چشمهایی را ببینی که مثل دو ستارهء کوچک به تو چشمک می زنند ، ستاره هایی که در واقعیت نمی توانی آنها را داشته باشی . ستاره هایی که در واقعیت حق داشتن آنها را نداری !
" می دانم که خائن می خوانی مرا
چون خونم را در راه عشق های بی هدف هدر داده ام
حق با توست
که خونی اینچنین
هرگز حتی ذره ای از ستاره ای نخواهد داشت . "
اینجا خستگی چشم ها را نمی بینی ، بی تفاوتی صدا را نمی شنوی . اینجا وقتی بخواهی حرف بزنی نطقت پاره نمی شود که بشنوی :
- دندانهایت ماتیکی شده عزیزم !
و یا زنگ تلفن های پیاپی نطق از پیش آماده شده ات را پریشان کند .
اینجا وقتی می بینی اش نمی گویی :
- زیر چشم هایت گود افتاده اند ...
و او برای توضیح ، غرولندهای جمع شده اش را بیرون بریزد و تو هم بشنوی بی اینکه بگویی . اینجا کسی ناله نمی کند و او همیشه آمادهء پذیرفتن تو است ، بدون هیچ پیش زمینه ای گشاده رو و عاشق !
اینجا تمام خودخواهیهای نهفته ات ارضا می شود . اینجا دوستش داری برای خودت و دوستت دارند برای خودت . اینجا از تو نمی خواهند که دیگری باشی ! اینجا به خودت می گویی :
- به تو چه که آسمان ابری ست کسی آمده و در خانهء تو چراغی افروخته است .
اینجا دوست داشتن را به گدایی نمی نشینی ، اینجا دوستت دارد و دوستش داری بی اینکه علتش را بپرسی . اینجا از آن کلید خبری نیست . فلسفه بافی وجود ندارد . کلیدی که همانطور که درها را باز می کند آنها را قفل هم می کند . اینجا کسی دری برای قفل کردن ندارد .
" دهان باز کنی
قلاب ها به صلابه ات می کشند
هی ماهی جان
دریا را فراموش کن
روزی
حسرت همین رودخانه به دلت می ماند . " ( کریم رجب زاده )
ولی من و تو او او با رویای دریا زندگی می کنیم . رویا قانع نیست . رویا آینده نگری ندارد . رویا فلسفه و منطق نمی شناسد . من و تو و او شبها موقع خواب گوسفند یا ستاره نمی شماریم . رویا می سازیم . رویای آرزو . بدون هیچ حد و مرز !


حسین پناهی درگذشت

گفتم مي‌روم / و در مرام ما رفتن مردن بود / و حالا سال‌هاست كه مرده‌ام
حسين پناهي، مجموعه «من و نازي» (انتشار: ۱۳۷۶)

لیلا | 02:16 PM | دعا کنیم باروتها را نخیساند (1195)