آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (7)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (37)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« July 2004 | صفحه اصلی | September 2004 »


جمعه 6 شهریور 1383
امروز با " من " همراه باشید ...

تمام لباسهایی که قبلا توی کمدم بودند الان روی تخت دراز کشیده اند . گیج شده ام و نمی دانم هرکدام را چند بار امتحان کرده ام . دوست دارم سرتاپا قرمز بپوشم ولی نمی توانم . مشکل اینجاست که رژ لب قرمز ندارم .اینها پس چی اند ؟ بیشتر تو مایه هایه زرشکی ان ...خب باشن ! مهمونی هم احتمالا تاریکه ، کسی تشخیص نمیده ...موقع شام چی که چراغها رو روشن می کنن ؟ نمی دونم . اصلا اگر تاریک نباشه که نمی تونم اینو بپوشم . کبودی پشت شونه ام معلوم می شه...

*****

سجاده را پهن می کنم ، عطر گلهای یاسی که مادر برایم گذاشته در اتاق می پیچد ...می خواهم امروز فقط من باشم و او . می خواهم دعا کنم ، ...چادر سفید گلدار را به سر می کشم و نسیمی که از تکان آن برمی خیزد گلهای یاس را جابه جا می کند . تار و پودهای دو سمت مهرو تسبیح روی سجاده رنگ و رو رفته و پوسیده اند . دستهایم را نگاه می کنم که برای خوابیدن روی سجده گاه آماده می شوند...

*****

دستم را محکم روی بوق فشار می دهم . رانندهء مسافر کش سرش را بیرون می آورد : ...کش ! می میری بذاری من رد شم ؟ من هم در حالی که صدای موزیک را کم می کنم سرم را بیرون می برم : ...کش هفت جد و آبادته ! اول برو فحش زنونه یاد بگیر بعد اون گاله رو باز کن ! نگاه متعجب سرنشینان مسافرکش...از پله های شرکت بالا می روم ، دستهایم را چند بار باز و بسته می کنم تا عرق پشت کتف ها و ناشی ازتماس صندلی ماشین خشک شود. باز هم تاخیر دارم ...

*****


Hi dear
Wanna say something about you , …I’m not shy but I am not in the mood of writing love letters !
Last night I suddenly felt , you were my first love and I was a 14 year old girlie …


*****

این سومین دفعه است که چشمهایم را باز می کنم و می بینم که هنوز زنده ام . بیرون اتاق زندگی ادامه دارد ، مامان سر باغبانی که برای مرتب کردن چمنها آمده داد می زند که یکی از بوته های نسترن اش را خراب کرده . نیم خیز می شوم و به قوطی خالی قرصها و بعد ساعت نگاه می کنم ...تا حالا باید مرده باشم ولی فقط معده ام درد می کند و هیچ حس دیگری ندارم . خدا کنه تا شب که بابا خونه میاد یا معده دردم خوب شده باشه یا مرده باشم . حوصلهء جر و بحث های اینها رو دیگه ندارم ...

*****

کتاب را می بندم ، عینکم را از چشم برمی دارم وبه حالت نیمه باز روی جلد کتاب می گذارم . " حکایت دولت و فرزانگی " مارک فیشر ... عود تازه ای برمی دارم و روشن می کنم . با دو انگشت اشاره چشمهایم را می مالم و بعد به حالت نیلوفری می نشینم و به پشتی تخت تکیه می دهم و مانترا... ، مانترا... ، مانترایی را که فرار می کند جستجو می کنم ....

*****

روی کف سنگی دراز کشیده ام . از شریک شدن گرمای بدنم با کف لذت می برم . دستم را که دراز می کنم به قوطی خالی آبجو می خورد . از برخورد صدای قوطی و غلتیدن آن روی کف خالی لذت می برم . پک دیگری به سیگار می زنم ودود را به هوا می فرستم . از تماشای رشتهء سردرگم دود درفضا لذت می برم . باز هم از اینکه نمی توانم دود را حلقه کنم خنده ام می گیرد . از تلاشم برای حلقه کردن دود لذت می برم .

*****

مادرم اشاره می کند که چایی را بیاورم . مادر داماد همینطور سرتاپایم را برانداز می کند و خود داماد سرش پایین است . سینی را می آورم و دستم هم نمی لرزد . موقع ریختن چایی به حلقه ای که پشت ویترین مغازه دیده ام فکر می کنم و اینکه اسم بچه هایم را چی بگذارم ؟ طفلک داماد ! چطور با سر پایین سینی چای را جلوی رویش می بیند و آیا به جز سینی چیز دیگری هم می بیند ؟

*****

امروز هیچکدامتان با " من " نبود . امروز" من " تنهای تنها ، حتی بی " خدا " بودم .


اینجا رو باش !

لیلا | 06:43 PM | وبلاگ خوبی داری ! به من هم سر بزن (84)
چهارشنبه 21 مرداد 1383
یا نه !

طرح دیگری رها می شود ، تو همچنان در مسیر باد حرکت می کنی و با چشمی که نمی خواهی
بپذیری حسد می ورزد به هماغوشی باد و برگها نگاه می کنی . برگهایی که باد با جسارت از زیر پای تو می رباید و به هوا بلند می کند . تنگ در بغل می فشاردشان و رقصی شبیه *رقصهای محلی را برای تو به نمایش می گذارد. برگها هم انگار با تو همدردی نمی کنند چون شادمانه به بازی ادامه می دهند و دور می شوند . از این بی اعتنایی دردت می آید و به تلافی همچنان که راه می روی یکی از پاها را لجوجانه بر روی برگی می گذاری و به باد اجازه نمی دهی او را با خودش ببرد . حالا مدتی گذشته ... ،از آن حسی که ابتدا از زیر سینه ات بالا آمده و یک راست به کله ات رفته دیگر خبری نیست تو باید قدم برداری و بروی ولی پایت را برداری برگ هم خواهد رفت ...


من بی دل و دستارم ، در خانهء خمارم
یک سینه سخن دارم ، هین شرح دهم یا نه ؟

( لینک ربطی به ماجرا نداره ! فقط عشقم کشید به دوستم لینک بدم *)


لیلا | 11:11 AM | خودم هم نمی دونم (757)
چهارشنبه 14 مرداد 1383
رویا- دریا

" ... رفتم تماشای آتشبازی ، باران آمد ، باروتها نم برداشت . " ( ابراهیم گلستان )

می شود از این هم مهربانتر باشد و به جای اینکه شانه به شانه ات بنشیند و علامت تائید حرفهایت فشار کوچکی به رانها باشد رو در رویت باشد و شانه هایت را در بر بگیرد . اصلا می شود جوری نگاهت دارد که صورتش را هم نبینی و بتوانی بی هیچ شرم نگاهی گریه ات را بیرون دهی . گریه ای که اگر در رویا نبود حتما هواری بود بر سر هرچه آشنا و دوست ...
"مشت می کوبم بر در ، پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آه با شما هستم
این درها را باز کنید . "
اینجا دری وجود ندارد . فضایی باز و نا مشخص و مبهم و اویی که لازم نیست چشم هایش را تصویر کنی . می دانی تصور جزئیات در رویا همیشه کار سختی است . خصوصا چشم ها !
ولی حتی می شود از این هم زیباتر باشد . چشمهایی را ببینی که مثل دو ستارهء کوچک به تو چشمک می زنند ، ستاره هایی که در واقعیت نمی توانی آنها را داشته باشی . ستاره هایی که در واقعیت حق داشتن آنها را نداری !
" می دانم که خائن می خوانی مرا
چون خونم را در راه عشق های بی هدف هدر داده ام
حق با توست
که خونی اینچنین
هرگز حتی ذره ای از ستاره ای نخواهد داشت . "
اینجا خستگی چشم ها را نمی بینی ، بی تفاوتی صدا را نمی شنوی . اینجا وقتی بخواهی حرف بزنی نطقت پاره نمی شود که بشنوی :
- دندانهایت ماتیکی شده عزیزم !
و یا زنگ تلفن های پیاپی نطق از پیش آماده شده ات را پریشان کند .
اینجا وقتی می بینی اش نمی گویی :
- زیر چشم هایت گود افتاده اند ...
و او برای توضیح ، غرولندهای جمع شده اش را بیرون بریزد و تو هم بشنوی بی اینکه بگویی . اینجا کسی ناله نمی کند و او همیشه آمادهء پذیرفتن تو است ، بدون هیچ پیش زمینه ای گشاده رو و عاشق !
اینجا تمام خودخواهیهای نهفته ات ارضا می شود . اینجا دوستش داری برای خودت و دوستت دارند برای خودت . اینجا از تو نمی خواهند که دیگری باشی ! اینجا به خودت می گویی :
- به تو چه که آسمان ابری ست کسی آمده و در خانهء تو چراغی افروخته است .
اینجا دوست داشتن را به گدایی نمی نشینی ، اینجا دوستت دارد و دوستش داری بی اینکه علتش را بپرسی . اینجا از آن کلید خبری نیست . فلسفه بافی وجود ندارد . کلیدی که همانطور که درها را باز می کند آنها را قفل هم می کند . اینجا کسی دری برای قفل کردن ندارد .
" دهان باز کنی
قلاب ها به صلابه ات می کشند
هی ماهی جان
دریا را فراموش کن
روزی
حسرت همین رودخانه به دلت می ماند . " ( کریم رجب زاده )
ولی من و تو او او با رویای دریا زندگی می کنیم . رویا قانع نیست . رویا آینده نگری ندارد . رویا فلسفه و منطق نمی شناسد . من و تو و او شبها موقع خواب گوسفند یا ستاره نمی شماریم . رویا می سازیم . رویای آرزو . بدون هیچ حد و مرز !


حسین پناهی درگذشت

گفتم مي‌روم / و در مرام ما رفتن مردن بود / و حالا سال‌هاست كه مرده‌ام
حسين پناهي، مجموعه «من و نازي» (انتشار: ۱۳۷۶)

لیلا | 02:16 PM | دعا کنیم باروتها را نخیساند (1124)