
صبح کلهء سحر بود که کامنت زهرخند را دیدم ، نوشته بود که در لیست سیاه نفر پنجاه و نهم شده و بیا و ببین که چه خبره ...رفتم و دیدم و خندیدم . ( البته لیستش قرمز بود ) . چون آقای برادر دینی گفته بود که قرار است لیست را کامل کند از روی کنجکاوی چند ساعت بعد هم به آنجا سر زدم و دیدم که ا.....چه باحال برادر دینی مهربان ترسیده که من دچار حس زنانهء !!!!! حسادت بشوم و رتبهء پنجاه و نهم را به من واگذار کرده . خوشحال از اینکه بهانه ای گیر آوردم که می توانم صبح زود زنگ بزنم و برادرم را از خواب بیدار کنم ( چون چند وقتی ست که شبها تا صبح خواب ندارم و صبح ها از حسادت به خواب آشنایان و دوستانم دچار دق می شوم ) تلفن کردم و گفتم کجایی برادرکه جوجه ات بی عمه شد ؟ و از این به بعد به جای نوحهء معروف عمه بابایم کجاست باید بخوانند بابا عمه ام کجاست ؟...( کمی نا موزون می شود ولی کاریش نمی شود کرد واقعیتسیت انکار ناپذیر ) داداش جان فرمودند که بگیر بخواب این برادر ( این برادر نه آن برادر ) لابد کمبود محبت داشته .
یعنی اگر من بهش محبت کنم از خیر گردن زدن چهارصد و چهل و یک نفر می گذره ؟
شاید هم ...
گوشی را که گذاشتم احساس کردم که در حال حاضر محبت برای خودم هم کم دارم و چیزی ندارم که به برادر دینی ببخشم .
پس به تنظیم وصیت نامه پرداختم : ...قالب وبلاگ و دمپایی قرمز به آلیس واقع در شگفتزار تعلق بگیرد ...و ...مطالبم را هم بسوزانید تا مایهء عبرت باز ماندگان شود و آنها مثل من مرتد نشوند . ( خصوصا این قسمت ) .
از دوستانی که در این راه مرا دلداری داده اند صمیمانه تشکر می کنم و وصیت من به آنها اینست که به این کشکی من مرتد نشوند !
میمون عزیز برایم دعا کرد که انشاء الله تیغشان آنقدر تیز باشد که من اصلا زجر نکشم . البته با توجه به اینکه من تقریبا اوائل لیست قرار دارم می شود به این امر امیدوار بود .
امیر قافله گفت که خدا نسل هرچی آدم بی کار را روی زمین حفظ کند. و گفت که دمشون گرم چه لیست باحالی تهیه کردن و خیلی با صفاست . بعدم گفت که حالا که من رفتنی شدم یک کاری ! براش بکنم که بعدا که قتل زنجیره ای شدم پزش را بدهد . ( و من صد البته اگر مرتد باشم ولی حرف بی ناموسی نمی زنم )
فرهمند هم گفت که :
that's very good actually
you can use this website to get immigration in Canada or Australia
Just apply for an emergency Immigration Visa and tell them that they want to kill you when moharram comes I know so many people who have got immigration like this ...
خداوند همهء بندگانش را ببخشد و بیامرزد !
باز هم بلند می شوم و خاک پشت شلوارم را می تکانم اگر الان بود می دانستم که این کار فقط
ناشی از یک حالت عصبی است و چیزی تغییر نمی کند. آقا رضا هر روز که باغچه ها را آب می دهد این سکو را هم می شوید. سکوی کوتاهی که روی آن نرده های خاکستری نصب شده و در حقیقت نرده و سکو با هم دیوار جدا کنندهء آپارتمان ما و خانهء کناری هستند .
" آ " ضربهء کوچکی به باسنم می زند و می خندد . لابد انتظار دارد من هم مثل او بخندم
- نکن همچین !
همیشه یاد آوری کرده ام که از این شوخی ها خوشم نمی آید . خصوصا وقتی که عصبی هستم ، حالا او هر جور می خواهد فکر کند . شاید فکر می کند که جنبهء اروتیک قضیه زیاد می شود و یا شاید هم جنبهء صمیمانه اش ... به هر حال من از شوخی های فیزیکیی که مربوط به ماتحت آدم بشود بدم می آید .
دوباره با کمی تغییر جا روی سکو می نشینم . پسر بچه ای که شلوارک سرمه ای با تی شرت سفید پوشیده همچنان مشغول شمردن است ...هیفده ،...هیژده ، ...نوزده ، ... بیست ...اومدم !
ساعدش را از ستونی که به آن تکیه داده و چشم گذاشته بر می دارد و بعد مرا نگاه می کند . حتما از من انتظار دارد که کمکش کنم . برای اینکه مجبور نباشم جای بچه ها را لو بدهم بر می گردم و از لای نرده ها حیاط کناری را نگاه می کنم و همین حرکت سریع باعث می شود تکه ای از سیمان سکو مچ پایم را کمی خراش دهد . من آدم فروش ! نیستم . مامانم گفته بود که همهء این ...هایی که به جایی رسیده اند آدم فروش بوده اند .
- مامان ! مگه می شه آدم رو هم فروخت ؟
- نه دختر جان ! به آدمهایی که آدمهای دیگه رو لو می دن می گن آدم فروش !
- مگه چی کار کردن که لوشون بدن ؟
- کارهای خوب ...
" آ " شانه ام را می گیرد و با حرکت تندی به دیوار تکیه ام می دهد . توی چشمهایم نگاه می کند و می پرسد :
- تو چه مرگته ؟
و من طبق معمول نمی توانم توی چشمهایش نگاه کنم . نه که تاب نگاهش را نداشته باشم می ترسم توی چشمهایش پیدا شوم و از این پیدا شدن می ترسم .
روی موزائیک های حیاط کناری بقایای بازی هفت سنگ به چشم می خورد . صدای قرچ گاز زدن به سیبی سرم را بر می گرداند . همین موقع است که سر و کلهء " آ " پیدا می شود . او هم مثل بقیهء بچه ها توی آن فصل شلوارک و تی شرت می پوشد . ولی سر زانوانش هیچ وقت زخمی نیست و موهای سیخ سیخی اش همیشه مرتب است. یک فرق دیگر هم با بقیه دارد و آن عینکی ست که روی دسته های کائوچوئیش خط قرمزی دارد. گاز دیگری به سیبش می زند و به سیب دیگر توی دستش اشاره می کند:
- سیب می خوری ؟
- نه ...
باز هم شانه ام را تکان می دهد .
- هر دفعه به خودم می گم که دیگه ازت نمی پرسم . ولی وقتی این سکوت رو می بینم و ناراحتی تو رو نمی تونم طاقت بیارم .
- می ترسی بپرسی غرورت آسیب ببینه ؟ خب نپرس !
این دفعه عصبانیت توی چشمهای " آ " می دود . دستش را از روی شانه ام بر می دارد .
- تو واقعا نمی فهمی یا خودتو می زنی به نفهمی ؟
- چیو ؟
- داری با من بازی می کنی ؟
باز هم یک گاز نسبتا کوچک از سیب قرمز رنگ . این سیب های قرمز با اینکه خوشگل ترند ولی من مزه شان را دوست ندارم ...
- تو چرا باهاشون بازی نمی کنی ؟
- از قایم موشک بدم میاد .
اگرمی توانستم بهش می گفتم که می ترسم یک جایی قایم شده باشم و یکهو یکی سر برسد و دستش را روی شانه ام بگذارد ...می ترسم تا بخواهم از جایم بیرون بیایم مرا ببینند و سک سک کنند و هیچ فرصتی حتی برای دویدن به سمت محل چشم گذاشتن هم نداشته باشم . اگر الان بود می گفتم که چقدر از پیدا شدن می ترسم .
- ببین دختر جان من نمی تونم مثل این آدمهای احمق درگیر روزمره گی بشم و یادم بره که قراره کجا برم .
- می فهمم . تو درگیری های متعالی داری و من ...
- مسخره ام می کنی ؟
- نه ! ولی همین آدمهای روزمره هم به پریدن فکر می کنن ! من مطمئنم .
- آره اگه ده ساعت کار روزانه و خرج زن و بچه و فکر غذا و خرج خونه و ...بذاره .
- اگرم همش بخواد بشینه به پرتاب ملکوتیش فکر کنه هیچ وقت نمی پره .
نگاهی به بقایای سیب توی دستش می اندازم . معلوم است نمی داند با آن چه کار کند و کجا از شرش خلاص شود و از طرفی می خواهد خوردن سیب بعدی را هم شروع کند .
- اصلا تو خودت چرا بازی نمی کنی ؟
- هه ! من که با بچه ها بازی نمی کنم . من اصلا زیاد وقت ندارم . چون موقع هایی که مدرسه نمی رم هم دارم کتاب می خونم . یک عالمه کتاب دارم همهء کتاب های تن تن رو بابام برام می خره ...تو چی ؟ کتاب متاب می خونی ؟
- آره ولی اسم خیلی هاشونو نمی دونم .
- ها ها ها ...مگه می شه ؟ مگه رو جلدشون ننوشته ؟
- نه ... آخه خیلی هاشون جلد ندارن
- پس چیز درست و حسابی نخوندی تا حالا . من همهء قصه های تن تن رو حفظم... ولی خب فکر نکنم دختر بچه ها چیزی از اینجور داستان ها سر در آرن .
" آ " یکی از بقایای خاطرات کودکی مرا گیر آورده و با آن بازی می کند و ورق هایش را که همه کاهی و زرد رنگند و گوشه هایشان شکسته نگاه می کند . کتابی که جلد ندارد و بالای صفحات سمت راست آن نوشته " کی بر می گردی داداش جان ؟ "
- دختره ء کله شق !من هیچ وقت نفهمیدم چجوری باید به تو توضیح بدم تو همیشه حرف خودتو زدی و هیچ وقت منو نفهمیدی !
- تو چی ؟ فهمیدی ؟
- من لا اقل سعیمو کردم . اما تو همین کارو هم نکردی .
(کاش می فهمیدی که سوال کردن راحت ترین راه خلاص شدن از پرسش و پاسخ -هر دو – است .)
- ببخشید که سوال نکردم ...
نوبت چشم گذاشتن به یک نفر دیگر رسیده و بچه ها دارند در مورد جر زنی های یکدیگر جر و بحث می کنند . یکی از آنهابر می گردد و رو به من می گوید :
- تو هنوز هم بازی نمی کنی ؟
من هم داد می زنم:
- چرا یک کم صبر کنین !
وقتی دارم از جایم بلند می شوم " آ " از فرصت استفاده می کند و بقایای سیب گاز زده اش را از لای نرده هابه خانهء همسایه پرتاب می کند. کمی که از " آ " دور می شوم برمی گردم و می پرسم :
- تو بازی نمی کنی ؟
- نگاهی به سر زانوهای سیاه من می اندازد و با لبخندی می گوید:
- نه !
با اینکه سن الان را نداشتم ولی می دانستم که این لبخند چه مفهومی دارد ...
پراکنده گویی های یک آدم نیمه خواب که قرار بود متن دیگری را اینجا بگذارد ولی این را نوشت
قسمت دوم مطلب قبل به قرینهء غیر لفظی حذف شده است !
وخانه ای که دیوارهایش برای حفظ من بر سرم منت می گذارد ... مرشد می گوید اگر همینطور ادامه بدهی ، تمرینات و کلینینگ ها را ترک نکنی، می توانی عاشق همه باشی و بی دریغ ...به خصوص دعای قبل از شب را فراموش نکن . خجالت می کشم بگویم که من برای " پر " شدنم دعا می کنم ولی برای عاشق همه بودن نه !