آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« October 2004 | صفحه اصلی | December 2004 »


سه شنبه 3 آذر 1383
ت س ب ل ر ی ک ت

هوای قدم زدن ابریست ، اینجا باران می بارد ...دوست خوبم بیا اینبار که به مهمانی کوچه ها رفتیم قدر پاهایمان را بیشتر بدانیم که ما را می برند تا انتهای گفتگو ...سلامت را به کلاغها می رسانم و اگر آنطرفها آمدم یک ، دو چند کلاغ قار قاری برایت به سوغات می آورم . هدیهء تولدت را بپذیردوست عزیزو بزرگ من !

راست گفته بودی دوست خوبم ! ترک بعضی عادتها از زندگی کردن هم سخت تر است . من همهء آن آدمها را خلق می کنم و بعد می گذارم تا ذره ذره از من بنوشند و بعد هم اگر نباشند ، دلتنگشان می شوم ...فقط باید مواظب باشم تا آن گاز کوچولو اتفاق نیفتاده و من هم دراکولا نشدم ، باید مواظب باشم .. می دانم که روزهای تولدت زیاد است ولی تولد تقویمی ات مبارک !

آنقدر بین تقدم و تاخر این تبریک ها و این تسلیت چرخ زدم تا آخر خواستم که اینطور بنویسمش ، تا رعایت تقدم و تاخر زندگی هم شده باشد ...گو اینکه زندگی رعایت ما را نمی کند :
نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را / چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون ...به همین سادگی می آییم ، خیلی خیلی سخت می مانیم و چه ساده تر می رویم و سخت تر می مانیم که چه کنیم با جای خالی عزیزترینهایمان
...دوست عزیزم ، گوشه ای از آن اتاق تنهایی ات را به ما بده تا توی کنجش بنشینیم و برایت آرامش بخواهیم ، من هم نمی دانم از کی یا کجا ؟ ولی می دانم که پیدا می شود ، چه خدایی باشد چه نباشد جایی هست که برای پر کردن این " چه دانم ها " آرامش بفروشند ... تسلیت من را بپذیر بانوی بزرگ تنهایی ها !


پیرو کسب چند لقمه نان حلال برای روزی خانوم بچه ها چند روزی را قرار است در بیابانهای اردکان به سر ببرم ...اگر بر نگشتم حلالم کنین :)

لیلا | 11:42 AM | حتما برای اینجا چیزی نیست (29)
سه شنبه 26 آبان 1383
خواهر عزیز من باکرهء خود فروش


خواهر من چند سالی از من بزرگتر است . اما کمتر کسی در نگاه اول متوجه این موضوع می شود . خصوصا اگر در خیابان ما را با هم ببینند.
به خاطر چتری های کوتاهش که به طرزی آشفته روی پیشانیش می ریزد چهره اش بچه می نماید . و این قضیه که خیلی زیباست هم در این مورد بی تاثیر نیست . البته او اصلا از زیبایی خودش خبر ندارد . گاهی فکر می کنم حتما معیارهای زیبایی شناسانهء او با همهء مردم فرق دارد . بیشتر آدمهای دور و بر را زیبا می بیند و وقتی به من هم می گوید که دیدی فلانی چه خوشگل بود من همیشه سر تکان می دهم و با نا امیدی از سلیقهء خواهر عزیزم به خباثت خودم فکر می کنم .
خواهر من اگر چندین سال زودتر به دنیا آمده بود حتما جای مادر ترزا را می گرفت . البته اگر این را به خودش بگویید ناراحت می شود ، چون معتقد است که روح مادر ترزا در بدن او حلول کرده . یادم میاید وقتی که هر دومان بچه تر بودیم تخت من همیشه زیر پنجره بود .خواهرم از اینکه نیمه شب از خواب بیدار شود و ماه را ببیند ( یا ماه او را ببیند ) شدیدا وحشت داشت . یک شب که به طور اتفاقی روی تخت من خوابیده بود نیمه شب با گریه از خواب پرید و وقتی از او پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده گفت که مادر ترزا را خواب دیده و به او گفته که تو به دنیا آمدی تا برای دیگران باشی بعد هم به عنوان مدرک چند تا سوراخ را که او برایش به یادگار روی بدنش گذاشته بود نشانمان داد .البته نه از آن سوراخهایی که همه دارند ، سوراخهای عجیبی که روی قفسهء سینه اش بودند و چون هنوز نشانه های زنانگی آشکار نشده بود نمی شد آنها را با چیز دیگری اشتباه گرفت . بعد از آن هم دیگر آنها را به هیچ کس نشان نداد ولی می دانم که آنها هنوز همانجا هستند چون دیگر هیچ وقت لباس یقه باز نپوشید وهنوز هم مثل شیء عزیزی از آنها مراقبت می کند .
از آن زمان او هیچ وقت موهایش را کوتاه نکرد و الان هم یک بافتهء بلند پشت سرش آویزان است و همیشه چتری هایش را فقط کوتاه می کند . من و پدر مادرم علت این کار را نمی دانیم . پدرو مادرم زیاد کارهایش را جدی نمی گیرند وهمه را به حساب نوعی دیوانگی می گذارند و به همین دلیل من مسئول برآورده کردن تمام آرزوهای آنها هستم . گاهی که فشار زیادی در این راه متحمل می شوم از خواهرم متنفر می شوم ولی او آنقدر خوب و مهربان است که آدم نمی تواند برای مدت زیادی ازش متنفر بماند . خودش که اصلا از این چیزها حالیش نمی شود . اصلا از هیچ کسی هیچ کینه ای به دل نمی گیرد و این هم یکی از مواردی ست که بارها لج مرا در آورده ...
وقتی با هم در خیابان قدم می زنیم می بینم که او همه را می شناسد و همه هم می گویند که او را می شناسند . آدمها را یکی یکی نشانم می دهد و راجع به درد و رنج هایشان برایم تعریف می کند و گهگاه با انگشت اشاره اش مانع افتادن اشکی می شود که روی گونه اش پایین می دود .
خواهرم کتاب نمی خواند ، از فلسفه بیزار است و بهترین فیلم زندگیش بیگ فیش است . سابقا کتابهای سالینجر را هم می خواند ، ولی یک روز که مشغول خواندن فرانی و زویی بود جمله ای دید که دیگر ارادتش به سالینجر هم قطع شد . سالینجر از قول یکی از شخصیتهای داستانش گفته بود که امکان ندارد کسی به یک نفر زنگ بزند و حالش را بپرسد بدون اینکه یک دلیل زشت و خودخواهانه نداشته باشد...
خواهرم واقعا پدیدهء عجیبی ست . گاهی آدمها بلاهایی بر سرش آورده اند که من فکر کردم حتما دیگر به مرگ آن آدم راضی می شود ولی در کمال ناباوری همه چیز را فراموش می کند . حتی متابولیسم بدنش جوری طراحی شده که هیچ چیز توی دلش نمی ماند چه برسد به کینه ...در یکی از مسافرت های خانوادگی بود که طبق معمول بعد ازپنج دقیقه خوردن و آشامیدن خواهرم اعلام کرد که دیگر نمی تواند تحمل کند و سریعا باید خودش را به دست به آب برساند و وقتی پدرم بعد از نیم ساعت یکی از این توالت های بین راه را پیدا کرد خواهرم که سفیدی چشمانش هم زرد شده بود به سمت توالت دوید ، و متاسفانه از پایین در زنگ زدهء مستراح دو جفت پای مردانه دیده شد ، بالاخره در باز شد و یک آقای جنتلمن تشریف آوردند بیرون ، و خواهرم با دیدن آقای جنتلمن همهء دردهای دنیا را فراموش کرد و شروع به خوش و بش با آشنای قدیمی (یا یکی از آن عشق های قدیمی ) کرد ....خواهرم چند باری در زندگیش عاشق هم شده است اما هر بار که آمده به طرف بفهماند که چه چیزی در دلش می گذرد ، طرف شروع به درد و دل کرده و از دختری گفته که دلش را برده است . خواهر عزیز من هم همهء هم و غمش را گذاشته و همهء تلاشش را انجام داده که این دو نفر را به هم برساند و بعد هم کلی خودش را لعن و نفرین کرده که به جای انجام وظیفهء انسانیش عاشق شده بوده
چندین بار هم پیش آمده که از این آدمهای شکست خورده در عشق پیشش آمده اند و او هم چون وظیفهء خودش می دانسته که به آنها کمک کند ، عشقی را که جای دیگر نتوانسته اند پیدا کنند بهشان داده و بعد که آن شکست خورده دیگر اشباع شده و یاد نیازهای دیگرش افتاده رفته اند ...
البته کمک او به دیگران فقط شامل مسائل عشقی نمی شود . مثلا همین چند وقت پیش موبایلش را فروخت تا خرج انداختن بچهء دوستش بکند که از دوست پسرش حامله شده بود و بعد هم نشست و برای بچهء دو هفته ای دوستش کلی گریه کرد .
یا یکی از دوستانش نامه نوشته بود که یکی از موهای مژه اش کجکی در می آید و هرچقدر هم که ریمل مصرف می کند توفیری نمی کند . گفته بودند که دوایش خوردن تخم تمساح نر است و خواهر عزیز من هر طور شده بود آن را پیدا کرد و برای دوست ندیده اش پست کرد .
گاهی به او می گویم که دور و بریهایت از تو سوء استفاده می کنند ولی او اخمهایش در هم می رود و می گوید اگر هم اینطور باشد من برای همین به دنیا آمده ام . یک بار هم سراسیمه به خانه آمد و گفت که قصد ازدواج دارد ، مامان و بابا خیلی خوشحال شدند ولی من که طبق معمول با سوء ظن به قضیه نگاه می کردم پاپیچش شدم تا قضیه را برایم تعریف کند و او هم گفت که یکی از دوستانش ایدز دارد و چون هیچ کس دوستش ندارد این می خواهد زنش بشود . یک روز طول کشید تا قانعش کردم که اگر زن این بابا بشود زود می میرد و نمی تواند به وظایفش به طور کامل عمل کند . خوشبختانه قضیهء ایدز خالی بندی بود و طرف یک هفته بعد با صمیمی ترین دوست خواهر من رفیق شد . البته خواهر عزیز گفت که چون دوستش عاشق شده بوده شفا پیدا کرده ...
خواهرم یک شعر با دست خط یکی از دوستانش دارد که آن را به دیوار اتاقش زده و هر روز آن را می خواند . آن دوستش الان دریک خانهء هفتصد متری زندگی می کند و با برادر دوست پسرش ازدواج کرده و یک معشوقهء پیر پولدارتر از شوهرش هم دارد . این شعر را هم آن موقع هایی برای خواهر من نوشته بود که داشت به فرهنگ مملکت کمک می کرد ولی بعدا تصمیم گرفت به چیزهای دیگری هم در مملکت کمک کند ...
" سلام بر درخت که غرور تملک ندارد
و هر چه اوراست
هماره فراچنگ به پیشکش می دهد
و حتاش اگر به سنگ زنند می بخشد " ( موسوی گرمارودی )
خواهرم می گوید که در زندگی بعدیش یک درخت خواهد شد !

لیلا | 04:16 PM | از پذیرفتن خواهران بدحجاب معذوریم (52)
پنجشنبه 21 آبان 1383
آبی غمگین ! پس چرا اینجا گل منگلی یه ؟




- بسه دیگه ! سرتو بالا بگیر ...
- می خوام ولی نمی تونم .انگارکه گردنم شکسته باشه ...درد نداره ها .ولی حس هم نداره .
- ببین تو همیشه با من بودی ، درسته که بعضی جاها حضورت بیشتر اذیت کننده بوده ولی خب خیلی وقتها هم کمک بودی . حالا هم سرتو بیاربالا بذار نفس بکشم .
- چرا می گی اذیتت کردم ؟ هر وقت که تو عصبی بودی من آروم بودم و هروقت غمگین بودی سعی کردم شاد باشم . من برات رویا می ساختم . من همیشه کمکت کردم .
- آره ولی بعضی وقتها هم در عین شادی می دیدمت که این لبخند تمسخر آمیز گوشهء لبت هست . شادی های منو مسخره می کردی .
- حتما شادیهات ابلهانه بوده ...( پوزخندی می زند ، مثل همیشه )
- ببین ما از جنگیدن با هم سودی نمی بریم . تو مجبوری همیشه این تو بمونی . پس به جفتمون زهرمار نکن !
- آره من مجبورم . چون پای رفتنم تویی . ولی تو به خاطر من تونستی تا حالا دو بار زندگی کنی و اینو مدیون منی !
- فکر کردی خیلی خوبه ؟ اینکه همه چی دو بار اتفاق بیفته حتی اگه یکیش خوب باشه زجر آوره . حالا هم که دیگه کاری نمی کنی . فقط خم شدی و نمیذاری من نفس بکشم .
- دست خودم نیست . می خوام که سرمو بلند کنم ولی نمی شه . فکر کردی خیلی خوبه ؟ حالم داره به هم می خوره تمام مدت صورتم چسبیده به قفسهء سینهء تو . همهء تکون هاش اذیتم می کنه ...
- اه ! کاش من فقط یک نفر بودم ...

در دل من پردهء نو می زنی / ای دل و ای دیده و ای روشنی
پرده توئی وز پس پرده توئی / هر نفسی شکل دگر می زنی
پرده چنان زن که به هر زخمه ای / پردهء ظلمت ز نظر بر کنی
شب منم و خلوت قندیل جان / خیز که تو آتش با روغنی
بی من تو هر دو توئی یا تو من / جان منی آن منی یا منی

*******************************




مطلب دیگری هم می خواستم بنویسم که برادرم بهتر از من نوشت
عرفات هم رفت ...

لیلا | 01:52 PM | من چه می دونم ! (22)
یکشنبه 17 آبان 1383
بعدا می گم !


از دریچهء چشم دیگران !

لیلا | 01:56 PM | جالب و عجیب بود برام ... (14)
دوشنبه 11 آبان 1383
آخرین چهارپایهء گوشهء سمت چپ کلاس

چهار پایه را بلند می کنم و می برم پشت آخرین میز گوشهء سمت چپ کلاس می گذارم . سعی می کنم صدای قیژ برخورد پایه های صندلی با کف موزائیکی کلاس بلند نشود تا مبادا از خواب بیدار شوم .
همیشه این پسر ها هستند که عقب کلاس را قرق می کنند و ما مجبوریم جلوی کلاس بنشینیم و آنقدر سیخ و صاف باشیم که حتی نشود کمی خواب ببینیم .من نمی دانم کدام احمقی این میزهای پهن و چهارپایه هن ردیف کلاس نشستی یک چیزی را بی هوا پرت کنی زیر میز و وقتی برای برداشتنش پایین می روی منظرهء کنگره کنگره ای را سیر تماشا کنی . خیلی جالب است : بعضی ها یک وری می نشینند و بعضی دقیقا مرکز ثقلشان را روی چهارپایه تنظیم می کنند . هر کدام به نوعی زیباست ...
البته من نمی توانم این کار را انجام دهم چون همیشه این پسر ها هستند که عقب کلاس را قرق می کنند و ما مجبوریم جلوی کلاس بنشینیم و آنقدر سیخ و صاف باشیم که حتی نشود کم�%6ه ها پشت سرش می گویند بچه ...ی ! واقعا که ...یک روزی به همه شان می فهمانم .
او عاشق من است . البته هیچ چیزی نگفته است ولی من خودم می دانم . من هم عاشق او هستم و می دانم که چطور با زیرکی برای اینکه رد گم کند به جای اینکه مثل بقیهء پسرها دختر ها را و مخصوصا مرا که عاشقم است دید بزند همیشه به پسرها نگاه می کند . با اینکه درسش خیلی خوب نیست ولی پشتکار زیادی دارد و همیشه هم جایش روبروی میز استاد است . بچه ها می گویند پسرهء عسلD8�ن تخته است استاد سر می رسد . و او هم که خیلی به نظافت همه چیز و خصوصا لباسش اهمیت می دهد همیشه دستپاچه می شود . خوشحالم از اینکه من فقط عاشقش هستم و او عاشق منست . می توانم کاملا مطمئن باشم که او فقط مال منست . همیشه بین دختر ها می نشیند و دخترها هم می گویند که او کبریت بی خطر است . این هم از زرنگی اش است .
دل وجانم به تو مشغول و نظردرچپ وراست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی ...
صدای قرچ چ چ چ کشیده شدن گچ روی تخته س�%8

لیلا | 02:28 PM | D: (16)