آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« November 2004 | صفحه اصلی | January 2005 »


چهارشنبه 9 دی 1383
My ex ...

توجه توجه : این مطلب بسیار چیپ و در پیت است . آنهایی که حس روشنفکرانه شان و توقعشان از عاقلانه خدشه دار می شود لطفا نخوانند .


تا بحال برایتان پیش آمده که قیافهء بزرگترها و یا پدر و مادرتان را هنگام تجدید خاطرات گذشته و یاد آوری عشق های پیشینشان ببینید ؟ واقعا که حالت عجیبی ست از طرفی آدم دوست ندارد این نوع شرم را توی صورت نزدیکانش ببینت پاک نمی شود و اینکه می گویند عشق اگر واقعی و پاک باشد ماندگار است حرف چرندی ست چون این حسی ست که نیاز در لحظه آن را ایجاب می کند و در زمان خودش واقعی ست . حالا در مورد بعضی ها این لحظه ها کش می آید و در مورد بعضی دیگر همان نگاه گذرا که رانندهء ماشین گذری خیابان می اندازد کافی است .

مدتی از به هم خوردن آخرین رابطهء عاطفی اش می گذرد ، رابطه ای که در زمان خودش از آن به عشق تعبیر می شده ولی الان یا به دلیل حس اینکه %9? خیلی غیر سازنده است و ممکن است باعث شود ساعتها بیکار و بدون انرژی بنشیند و به عکس طرف یا یک یادگاری احمقانه که از او دارد نگاه کند بدون اینکه هیچ کار مثبتی انجام دهد و هی فکر کند که اطرافیان چقدر بیشعورند که از اوکه شکست خورده در عشق است توقع سازندگی دارند. یک خلال دندان ماتیکی را در دستش می چرخاند و فکر می کند که آن روز خاطره انگیزی که با هم آن شام عاشقانه را صرف می کردند ، طرف این خلال دندان را بعد از غ؛? عاشق شده بوده از دست خودش هم تا مدتها عصبانی می ماند و چون معمولا آدمها عصبانیت از خودشان را سر خودشان خالی نمی کنند . پس اطرافیان باید چوب این پشیمانی را بخورند . و اینکه این مار احمق که خودش بوده چرا عاشق یک شیلنگ شده و همیشه هم فکر می کرده که عجب چیزی تور کرده و مار به این خوش خط و خالی پیدا کرده ، بعد حالا بخواهد از شیلنگ متنفر باشد واقعا بی انصافی نسبت به هر دو طرف است . بهتراست پایه باشد گذشته خودش را لDB?ن راه حل چون ترجیحا باید سریع و تا قبل از اینکه طرف مقابل این کاررا انجام بدهد انجام بشود معمولابیشتر ازیک حجم قهوه ای بزرگ از نتیجه اش باقی نمی ماند .گاهی هم سعی می کند با بد گفتن از طرف در محافل ادبی ، اجتماعی ، فرهنگی دل خودش را خنک کند ودر عین حال انتقامش را هم بگیرد . ولی اگر تصمیم بگیرد تحقق بخش ضرب المثل " دیگی که برای من نجوشه ، سر سگ توش بجوشه " نباشد خدا را بیشتر خوش میاید که این ضرب المثل های غیر انیچ مردی ارتباط برقرار نخواهد کرد . دختری که عاشق فوتبالیست موبوری می شود که زن و سه بچه دارد و پوستر های لوله شده اش را زیر تختش قایم می کند ، یک روز هم یک توپ فوتبال می خرد و پست می کند که معشوق موبور برایش امضا کند و هر روز که زنگ خانه شان به صدا در می آید از تصور اینکه پستچی توپ امضا شده اش را برگردانده قلبش می تپد ...
اگر او هم سعی کند معشوق سابق را با همان خصوصیات واقعی در یکی از این جاها بنشاند ، می داند که ه%D

لیلا | 07:21 PM | راه حل عملی ؟ (26)
شنبه 5 دی 1383
:)

"عشق در جايي ست که پيدايش مي کني . فکر مي کنم احمقانه است که آدم دنبال عشق بگردد . و به گمانم اغلب مي تواند زيان آور هم باشد .
آرزو مي کنم آن هايي که مجبورند به طور قراردادي عاشق همديگر باشند ،وقتي دعواشان مي شود به يکديگر بگويند : خواهش مي کنم ، يک کمي از عشق کم کن و يک کمي به محبت معمولي اضافه کن . "

( اسلپ استيک - کرت ونه گات )

وحي شبانه :
توي جامعه اي زندگي مي كنيم كه همه چيز را زود فراموش مي كنيم.. مثل زلزله بم.. شهري كه در 12 ثانيه ويران شد و آدم هايي كه زير آوارها مدفون شدند با همه عشق ها و تعلقاتشان.. بايد ياد مي گرفتيم كه زندگي همين يك دم است.. و آن را غنيمت شمريم. شايد تا لحظه اي ديگر ما هم نباشيم.. كسي چه مي داند.. گاهي دوست داشتن و گفتن اينكه دوستت دارم را از هم دريغ مي كنيم.. اگر به كسي بگوييم دوستت دارم.. فوري مي پرسد منظورت چيست؟!!... دنبال چه هستي؟... بعد بايد اثبات كنيم كه بابا قصد بدي در كار نيست... فقط دوستت دارم!!.. من مي گويم همين دوست داشتن ها را غنيمت بشمريم ... عاشقي پيشكشمان!... عشق تحمل و صبر مي خواهد... .... البته گاهي ما عشمان را هم احتكار مي كنيم!! ... و اجازه ظهورش را نمي دهيم.. در حاليكه عشق با ظهورش فزوني مي يابد.. عشقمان را به انسان ها به طبيعت .. به كودكان هديه دهيم.. از كودكان ياد بگيريم كه بي قضاوت و ساده عشق و محبتشان را ابراز مي كنند...

بوسه :
...برگیر و بنوشان غم این تازه گناه / کاندر صف ما جان کشی از بهر رفیق است .

سالاد :
پیدا کردن عشق مهم نیست پرورش دادن اون مهمه... بازم میگم دوست داشتن سخت تر از دوست داشته شدنه

دختر کولی :
ما را همان محبت معمولي بس

همایون:
..... عشق این جاست، در اکنون ما حاضر است، در همین لحظه. چیزی نیست که پس از مرگ نزد ما بیاید. بر عکس اگر اکنون به دنبالش نگردیم و تمرینش نکنیم، با گذر زمان کمترین فرصتها را برای آموختن و ورزیدنش خواهیم داشت."
"...... به دنبال عشق، به دنبال این لحظه ی جاودانه بروید، به دنبال یگانه چیزی که تا هنگامی که نوع بشر به پایان روزگار خود برسد، باقی میماند."
( پائولو کوئلیو )

صفر تردید :
عشق را جستجو کردیم در شهرها و خانه؛ آن را یافتیم در بیابان خدا...

شقايق :
خيلي ها سعي مي كنن عشق و محبتشون رو كتمان كنن اما چشماشون چي ميشه؟

آنانیتا :
Love is a sweet illusion

مطقییر :
جالبه که همه در وجودش اتفاق نظر دارن. حتی بدون کوچکترین شک!

ستاره ای سرگردان :
...نمي دانم چه بگويم..واقعا نمي دانم..واين تنها ندانسته اي است كه از ندانستنش شادمانم!

مردی زیر باران :
چقدر این جمله زیباست که ما حتی دوست داشتن را هم احتکار می‌کنيم و اجازه بروز و ظهور به اون نمی‌ديم. چقدر خوب بود اگه در مورد دوستی و محبت بده و بستان های روزمره را کنار میذاشتیم. ایکاش میتونستیم بی‌دریغ و چشمداشت دوست داشتن را به هم هدیه کنیم و ایکاش از هدیه گرفتن نمیترسیدیم. ایکاش وقار و شخصیت را کوری و کری در مقابل زیبایی‌های زندگی معنی نکرده بودیم. ای‌کاش میشد قبل از اینکه زلزله خانمانمون را زیر و رو کنه عشق‌های تل‌انبار شده در دلمون را بیرون می‌ريختيم.
به بهانه این مطلب لیلا صدها "دوستت دارم" و صدها "دوستم داری؟" فریاد خواهم زد

اهورا :
گفتی عشق رو با چه طائی می نویسن ؟
.
.
.

*****

فردا شب برنامه " طلوع ماه " رو ببینید . (کانال 1 ساعت 11 ) مصاحبه با هادی میرمیران یکی از بزرگترین استادان معماری و برجسته ترینشونه !
( این ساعت 10 سه شنبه 8 دی نوشته شده )

لیلا | 03:06 PM | شیرین کاری بود؟ (71)
دوشنبه 30 آذر 1383
کمی پیش از موعد


دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود/تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت/ تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود
آن نافهء مراد که می خواستم ز بخت / در چین بت آن مشکین کلاله بود

از دست برده بود خمار غمم سحر / دولت مساعد آمد و می در پیاله بود
بر آستان میکده خون می خورم مدام / روزی ما ز خوان کرم این نواله بود

هرکو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید / در رهگذر باد نگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح / آن دم که کار مرغ چمن آه و ناله بود

آتش فکند در دل مرغان نسیم باغ / زان داغ سر به مهر که بر جان لاله بود
دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه/یک بیت از آن قصیده به از صد رساله بود

آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر
پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود


روز و روزگارتون خوش


امروز تولد یکی از بهترین دوستهای من و قدیمی ترینه( البته قدیمی تو دنیای مجازی)
تولدش مبارک

لیلا | 04:52 PM | یلدا تون مبارک (17)
دوشنبه 23 آذر 1383
Insurance Company

- ما به شما اطمینان کامل می دیم . هر گونه خسارت و یا آسیب دیدگی پیش بیاد ما در کنار شما هستیم .
این را گفت و با صمیمیتی که از مدیر یک شرکت بزرگ بعید بود سینی قهوه را که روی میز بود به سمت من هل داد . من هم لبخند زدم و فنجان قهوه ء داغ را که روی آن علامت شرکت بیمهء " همیشه حاضر" بود برداشتم . قهوه اش خوشمزه ترین قهوه ای بود که تا آن روز خورده بودم . من ناراحتی معده دارم واین جور چیزها شدیدا وضع معده ام را به هم می ریزد . ولی این یکی ...نرم و ایمن ، درست مثل اطمینانی که در لبخند دوست عزیز مدیر عامل بود . آدم خوش مشربی به نظر می رسید و آدم دلش می خواست روابطی غیر کاری و خارج از عقد قراردادهای بیمه با او برقرار کند . انگار که فکرم را خوانده باشد دستش را روی دستم گذاشت و گفت :
- ما دوست شما هستیم . باور کنید ما اصلا به چشم مشتری به شما نگاه نمی کنیم .
نا خواسته با شنیدن کلمهء " ما " سرم را برگرداندم و اطراف دفتر شرکت بیمهء " همیشه حاضر" را نگاه کردم . به نظر می آمد غیر از من و او هیچ کس دیگری آنجا نباشد . حتی خوب که فکر می کنم می بینم انگار سینی قهوه هم از اول همانجا روی میز بود ، ولی همهء اینها چیزی از اطمینان و آسودگی خاطر من کم نکرد .
قرارداد را تا کرد ، در یکی از پاکتهای مخصوص با علامت بیمه گذاشت و به من داد . موقعی که داشتم از دفتر بیرون می رفتم مرا دوستانه در آغوش گرفت و موقع خداحافظی گفت که آرزو می کند هیچ وقت هیچ مشکلی نباشد اما من باید بدانم که آنها همیشه هستند .

ماشینم را که جلوی در ورودی پارک کرده بودم روشن می کنم و به راه می افتم . حس عجیبی ست . این تابلو های بن بست همیشه تحریک کننده بوده اند و اینکه بدانی جایی هست که تو می توانی با دلگرمی تمام و کمال به وسوسه های دلت برسی و از هیچ چیز نترسی . فرمهای شرکت بیمه را از روی صندلی کناری بر می دارم و توی داشبورد می گذارم . فرمان ماشین را می چرخانم و وارد کوچه ای که یکی از این علامت های بن بست دارد می شوم . به انتهای کوچه که نزدیک می شوم سرعتم را زیاد می کنم ...


چند ماه بعد


حیف شد ! واقعا حیف شد ...بین من و مدیر عامل شرکت بیمهء " همیشه حاضر " رابطهء عاطفی خوبی ایجاد شده بود . من فکر نمی کردم که اینقدر شرکت ضعیفی باشند که با پرداخت هزینهء چند حادثهء کوچک ورشکسته شوند . به هر حال حتما پایان کارشان رسیده بود . هر چیزی یک مدت زمانی دارد .


چندین ماه بعدتر

باز هم اخبار بد و ناراحت کننده ...فرمهای شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " را پاره می کنم و دور می ریزم و در همان حال به انبوه فرمهای بی معنی فکر می کنم که پر از مشخصات به درد نخور است و آدم مجبور است در زندگیش هزار تا از آنها را پر کند . واقعا ناراحتم که مدیر این شرکت بیمهء " آغوش امن ما برای شما " بعد از اعلام ورشکستگی خودش را گم و گور کرد ، کم کم داشتیم دوستهای خیلی خوبی می شدیم و روابط غیر کاری خوبی را تجربه می کردیم .


بعدتر از بعدتر

روزنامه را تا می کنم و به همهء خبرگذاری ها لعنت می فرستم که چیزی غیراز اخبار بد ندارند . چند ماهی بود که بیمهء شرکت " بازو به بازوی شما " شده بودم و حالا ...خبر ورشکستگی و بدتر از آن خودکشی مدیر عامل شرکت که دوست بسیار عزیز و صمیمی من بود . یادم باشد برای پس فردا برنامه هایم را جوری تنظیم کنم که به مراسم ختم دوست عزیزم آقای مدیر عامل شرکت " بازو به بازوی شما " برسم . واقعا تاسف آور است . فندک را روشن می کنم و سیگاری آتش می زنم همینجور که دستم روی چرخ دندهء کوچک فندک است شعلهء آن را به لبهء فرش ابریشم نزدیک می کنم . نگاهی به روزنامهء تا کردهء روی میز حس اطمینانم را خراب می کند ، فندک را خاموش می کنم و توی جیب کنارم می گذارم . لعنت به این نا امنیتی زندگی !

لیلا | 06:23 PM | شما هم شرکت بیمه دارین آیا ؟ (197)
شنبه 14 آذر 1383
کاش جغدها هم گردن بلندی داشتند


" از چشم نا پیدای خطا چکیده ام : "

هر شب همین طور است ، موقع خواب که می شود او می آید ، دست یکی از همخوابه هایش را در دست دارد و به رختخواب من می رود ...هر شب با یک نفر می آید : قد بلند ، قد کوتاه ، مو بلند ، مو کوتاه ، چشم سیاه ، چشم سبز ...ولی همه شان در یک چیز مشترکند : رنگ پوستشان سفید سفید است ! و نزدیکیهای صبح همانطور که آمده بودند می روند ، بی صدا . گاهی هم او جمله ای می گوید . مثل : خوب بخوابی ! یا اینجا بوی سوختگی می آید ! یا هوا کمی سرد شده است ! ...
" تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن ."
شب های جمعه نمی آید و من می توانم از سر شب در رختخواب خودم بخوابم . بعد آنها می آیند : اشکها را می گویم آنقدر پایین می ریزند تا بالشم خیس خیس می شود . من چندشم می شود روی بالش خیس بخوابم و برای همین تا صبح خوابم نمی برد و بعد آرزو می کنم که کاش شبهای جمعه هم بیاید ، لا اقل دیگر تنها نیستم و اینجا هم دیگر این همه نمناک نمی شود .
" مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیک ، غمی غمناک است . "
شبهایی که اینجا هستند ، من تا صبح کنار پنجره می ایستم و بیرون را تماشا می کنم . گاهی که چراغهای آن بیرون روشن است ، تصویر همبستری آنها توی شیشه می افتد ، آنوقت مجبورم پیشانی و نوک بینی ام را به شیشه بچسبانم وباز هم بیشتر سردم بشود . درون سیاهی پشت پنجره همیشه چیزی هست که مرا سرگرم کند : سایه هایی که از پس دیوار رد می شوند ، بعضی هاشان تند تند قدم بر می دارند و بعضی خسته اند ، سایه هایی که تنها دلیلشان فریب ماندن است! گاهی هم بر سر دیوار به دنبال جغدی می گردم تا تقصیرها را بر گردن او بیاندازم . او می گوید که جغد مال ویرانه های قصه هاست ، نه انبوه هجوم دیوارهای شهر . ولی من می دانم دلیلش اینست که جغد اصلا گردن ندارد . به جای جغد دو گربه را می بینم که گردن و پشتشان را برای هم راست کرده اند و با سر و صدای زیاد روی هم می پرند . کودکی از پنجرهء روبرویی همین صحنه را نگاه می کند .

گاهی که پاهایم از ایستادن درد می گیرد ، کنارشان روی زمین می نشینم ، به تخت تکیه می دهم و برایشان قصه می خوانم ، ولی قصه هایم یا تکراری اند یا آنها دوست ندارند . چون هیچ وقت بهشان گوش نمی دهند .

همیشه دم صبح وقتی بعد از رفتن آنها به رختخوابم می روم ، همه چیز خیلی سرد است و من سابقا دلیلش را نمی دانستم. ولی یک بار به بدن یکی ازآن دخترها دست زدم ، لبهء تخت نشسته بودم و دستم را روی ساق پایش گذاشتم . آنقدر سرد بود که اگر دست من خیس بود حتما پوست دستم کنده می شد ...

گاهی آن بیرون ، پشت سیاهی پنجره ام هیچ چیز نیست جز دیوار روبرو ، آنقدر به آجرهایش زل می زنم که برایم دست تکان می دهند و من هم برایشان لبخندی زورکی می زنم . او می گوید همهء حس ها متقابل است پس لابد دست تکان دادن آنها هم زورکی ست ....
یک شب همانطور ایستاده پای پنجره خوابم برد و خواب وحشتناکی دیدم :
" ...شبی مانند شب های دگر خاموش
بی صدا از پا در آمد پیکر دیوار
حسرتی با حیرتی آمیخت . "
می ترسم از اینکه یک روز پرده را کنار بزنم و بیرون اتاقم هیچ چیز جز سیاهی بی حرکت نباشد . آنقدر از این تهی می ترسم که تصمیم می گیرم دیگر هیچ وقت خوابم نبرد ...

" کاش اینجا نچکیده بودم ! "
( اشعار متعلق به سهراب سپهری ست )

لیلا | 01:32 PM | مهم نیست (20)
چهارشنبه 11 آذر 1383
برگشت ناپذیر

( این یک داستان واقعی ست )
مکان : یکی از بیابانهای کشور ( کارگاه ساختمانی یک شرکت تجاری )
زمان : زمان مبداء- ساعت پنج بعد از ظهر
اشخاص : لام ( که خود بنده باشم ) و سین ( دوست ، همکلاسی و شریک کاری من ) و آقای مهندس سازه

- سین ! بدو اون فرغون رو بردار بیار اینجا !
- زنیکه ! تو که همین الان یه مشت گچ از اینجا بردی ؟!
- خب با این بادی که میاد همشوتوی راه باد برد ...
سین گره روسری اش را با دندان سفت می کند ، خم می شود و دستهء فرغون ( فرغان ! فرقون ! فرقان ! ) را می گیرد و به سمت من می دود . در همین حال کیفش از روی شانه اش سر می خورد ، طول دستش را طی می کند و با شدت توی مخلوط خاک سنگ و گچ فرود می آید . در اثر این ضربه مقدار زیادی پودر سفید به هوا بلند می شود و برای همین ما چند لحظه ای از دیدار سین محروم می شویم ، صدای سرفهء سین می آید وصدای نچ آقای مهندس سازه در این میان گم می شود. چند ثانیه بعد سین با پشتکار فراوانی که دارد خود را از آن سمت زمین به من رسانده ...
آقای مهندس سازه سر متر را با فاصله ای از زمین نگه داشته وحواسش هست که ساعتش خاکی نشود و در همین حال دائما یاد آوری می کند که اینها وظیفهء او نیست . گاهی هم سر حسن آقا کارگر پیری که نای راه رفتن ندارد داد می زند که خطوط گچی اضافه را پاک کند . من هم دلم برای حسن آقا می سوزد و همانطور که دودستم پر از گچ است و تمام سیاهی لباسم سفید شده ودرراستای طول متر گچ روی زمین می ریزم ، با کف کفشم خطوط اضافه را پاک می کنم ...

مکان : مهمانسرای همان شرکت تجاری
زمان : بیست دقیقه قبل

سین تلفن همراه به دست مشغول راه رفتن در طول حیاط است و مرتب داد می زند . من سعی دارم او را آرام کنم و در همین حال هم بند کفشهایم را می بندم ، تلفن را قطع می کند و به سمت من می آید .
- بدو لام بدو !
- کجا بدوم ؟
- نمی دونم برو چیزو بیار !
- چیز چیه ؟
- من دهن این مرتیکهء ...وز رو سرویس می کنم .
- باشه عزیزم چی شده ؟
- می گه اگه از مهمانسرا بیرون نیومدین همونجا بمونین چون همه رفتن و در انبار هم بسته است ، نه متر داریم نه گچ !
- آروم باش جونم ! خالی می بنده بیا ما بریم اونجا به روی خودمون نمیاریم ، ببینیم چی می شه !
- آخه یک ساعت قبل که ماداشتیم میومدیم برای ناهار مگه نمی دونست که متر و گچ می خوایم ؟...

مکان : دفتر کارگاه ساختمانی همان شرکت تجاری
زمان : یک ساعت قبل

مکان یابی ساختمان را با کمک سین و آقای مهندس سازه تعیین کردیم و این قضیه در حالی بود که آقای مهندس سازه در همهء زمینه های طراحی نظر دادند و بعد هم گفتند که شما معمارها چیزی از سازه سرتان نمی شود ! من و سین از شدت گرسنگی رو به موت هستیم و به سختی پشت میز نشستیم . دفتر در شلوغ ترین ساعات کار اداری خودش است .

- خب آقای مهندس سازهء عزیز ! خدا رو شکر حالا اگه اجازه بدین ما بریم یه ناهار بخوریم تا شما کارگر پیدا می کنین بعد بر می گردیم که گچ ساختمان رو بریزیم !
- وظیفهء من نیست که کارگر پیدا کنم ! هر کس یک جایگاهی داره ! من مدیر فنی کارگاه و مسئول بخش سازه و مدیر اجرائی طرح و ... هستم !
- بله بله ! شما درست می فرمائین ! ولی اینجا شهر شماست ! ما نمی دونیم از کجا کارگر بیاریم ؟
- به جون یدونه بچه ام من دارم خیلی به شما لطف می کنم .( سه روز قبلش که ما رفته بودیم اونجا این آقا شش ماه بود که ازدواج کرده بود...)
- بله بله درست می فرمائید ! ما ازتون تشکر می کنیم .
- خب پس یک ساعت دیگه اینجا باشین !
- چشم ! خیلی ممنونیم ! ما یک ساعت دیگه اینجاییم .

مکان : یکی از خیابانهای خیلی خیلی غیر فرهنگی شرقی ترین نقطهء تهران
زمان : هفت سال قبل

من و سین و چند تا دختر دیگر توی خیابان راه می رویم و به سمت آبادی می رویم تا ماشین بگیریم . سین از روز اول دانشگاه ماشین داشت و آن روز استثنائا ماشینش را نیاورده بود .
- خداییش بچه ها از وقتی دانشگاه مارو اینجا آوردن جو اینجا عوض شده ها !
- آره بابا اولا فقط تعمیرگاه و سیرابی فروشی اینجا بود . الان کلی بهتر شده .
سین رو ترش می کند و با اخمش نشان می دهد که به نظر او اینجا همان افتضاحی که بوده هست . در همین حال یک عدد عملهء کلنک به دست از کنار سین که کمی از ما عقب مانده رد می شود و گویا چیزی می گوید یا دستی به پشتش می کشد . ناگهان صدای داد و فریاد سین سرهای همهء ما را بر می گرداند ...
_ بی ادب ! بی نزاکت ! رعیت !!!!!


لیلا | 08:04 PM | من جای شما بودم از ته به سر می خوندم ! (169)