آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« January 2005 | صفحه اصلی | March 2005 »


یکشنبه 2 اسفند 1383
مشت نمونهء خروار

آقای " ر " و خانواده اش نمونه های خیلی خوب و متشخصی از آدم های ایرانی هستند . آنها مثل همهء ایرانیها ، باهوش ، مبادی آداب و دارای خلقیات خوب یک آدم اجتماعی هستند .
روز اول سال است و چند لحظه قبل صدای شلیک توپ سال تحویل ( از تلویزیون ) بلند شده است . خانم خانه لباس های مهمانی اش را به تن کرده و جواهرات مد امسال را به خود آویخته ، دختر خانه هم لباس مهمانی به تن دارد و تا به حال 3 بار رژ لبش را زده و پاک کرده ، پسر خانه روبروی تلویزیون نشسته و روی میز جلویش چندین عدد کنترل ( ریموت ) و یک موبایل به ترتیب قد چیده شده اند و همانطور که کانال های مختلف تلویزیون ایران و ایرانیهای مقیم بلاد خارجه را تند تند عوض می کند و زیر لب غر می زند ، فکر می کند که اگر دوست دختر پنجمی اش همین الان زنگ نزند و سال نو را تبریک نگوید با او به هم خواهد زد و شماره 3 را به عنوان فابریک اعلام خواهد کرد .

همهء خانواده توی مجلس عید دیدنی نشسته اند و مدام از آنها پذیرایی می شود . خانوادهء آقای " ر " همه افرادی خوش زبان و مجلس آرا و تو دل برو هستند . پسر خانواده مدام ساعتش را نگاه می کند ، دختر خانواده با موبایلش sms می فرستد ، مادر خانواده در مورد کلاس یوگا و آخرین روش های ماساژ صورت و رژیم لاغری قهوهء سرد برای خانم صاحب خانه توضیح می دهد و آقای خانواده در بارهء سیاست و اینکه امسال برای اولین بار در زندگیش رای خواهد داد برای آقای صاحب خانه توضیح می دهد و در همان حال که به ساعتش اشاره می کند به خانم یاد آور می شود که حالا که نزدیک خانهء " فلانی " هستند به خانهء آنها هم سری بزنند و در مقابل اعتراض بچه ها که می گویند موقع ناهار است و گرسنه هستند می گوید که عید که کسی ناهار نمی خورد و تازه 5 دقیقه بیشتر نخواهند نشست !

خرداد ماه است و آقای " ر " و بچه ها برای دادن رای از منزل بیرون میروند . خانم " ر " به خاطر رژیم های متعددی که گرفته ، فشارش پایین آمده و به آنها که از در بیرون می روند می گوید که کاش صندوق رای را به خانه بیاورند تا او هم بتواند به تنها منجی ایرانیها رای بدهد ، به بهترین آدم روی زمین و همانطور که قربان صدقهء ریش آقای منجی می رود که با همهء ریش های دنیا متفاوت است جلوی تلویزیون روی کاناپه دراز می کشد . آقای " ر " هم دلداریش می دهد که آن سه نفر مبارز به جای او هم رای خواهند داد .

تیر ماه است و دختر خانه که به تازگی از شر مدرسه خلاص شده از استخر برگشته و باز هم مشغول جر و بحث با مادرش است که می گوید وقتی خودشان استخر به این خوبی دارند که همهء همسایه ها حسرتش را می خورند او چرا برای شنا به استخرهای بیرون می رود ؟ و دختر که رنگ پوستش به رنگ " کیت کت " در آمده می گوید که از استخر خودشان بدش می آید و تازه همهء دوستانش به آنجا می روند . پسر هر شب مست به خانه بر می گردد و پدر درگیر کارهای شرکت است و برای مادر هم مدتی گرفتن هرگونه رژیمی ممنوع شده است برای همین هم سعی دارد این تابستان را به کار فرهنگی بپردازد و دائما در کتابخانه شان نشسته و کتابهای رمان در مورد زنان و خصوصا تاریخچهء زنهای ایرانی را مطالعه می کند ، کتابخانه ای که از همه رنگ کتاب دارد و هر کتابی که برای تایید روشنفکری لازم باشد در آن موجود است .

اواخر تابستان است و خانوادهء آقای " ر " سر رفتن مسافرت به شمال با هم چانه می زنند ، دختر خانواده معترض است که به جای اینکه 3 بار در طول تابستان به ویلایشان بروند لا اقل اینبار به دوبی یا ترکیه بروند تا او بتواند برنزه شود و پسر می گوید که از مسافرت دسته جمعی با خانواده اش خوشش نمی آید چونکه آنها همه اش به شخصیت و کلاس دوست دخترهایش که به خانه می آوردشان ایراد می گیرند و پدر و مادر هم غر می زنند که بچه هم بچه های قدیم ...

ماه رمضان است و خانوادهء آقای " ر " با اینکه در ظاهر انسانهای مسلمانی نیستند ولی در حقیقت و توی دلشان خیلی مسلمان و با خدا هستند . برای همین در این ماه هیچ کدام الکل نمی خورند و خانم آقای " ر " هم تصمیم دارد یک مهمانی بزرگ افطاری بدهد که از هر دو طایفهء خودش و شوهرش همه را دعوت کند . با اینکه همهء اعضای خانواده خیلی ته دلشان با خدا هستند ولی فقط خانم " ر " و پسرش روزه می گیرند با اینحال همه در این اجر شریک می شوند و با هم افطاری می خورند . خانم " ر " ممنوعیت رژیمش قطع شده و پسر خانواده به تازگی دوست دختری پیدا کرده که اعتقادات مذهبی دارد . میز افطار هر شب به روحانیت تمام و با طول 3 متر باعث نزدیکی هرچه بیشتر اعضای خانوادهء " ر " با خدا می شود .


یکی از شب نشینی های فامیل است و آقای " ر " که الکل و دنبلان هوش از سرش ربوده داد می زند که او رای نداده و فقط بچه ها را برای رای دادن برده . بعد همگی در حالی که به تنها منجی دست و پا چلفتی بد و بیراه می گویند ، استکان هایشان را به هم می زنند و به سلامتی و...عهد می نوشند و انکار می کنند که رای داده اند و رای دهندگان احمق را هم مسخره می کنند . خانم آقای " ر " در یک دایره از خانمها تعریف می کند که چطور در آن روز از شدت مریضی رو به موت بوده و صلاح خدا بوده که او رای نداده . یک سری از پسر ها و دختر ها سر میزی ورق بازی می کنند و هر از چندی با پدر مادرهاشان همراهی می کنند و به خائنین وطن فحش می دهند . سر میز دیگری بحث بر سر رفتن پسر فلانی از ایران است و اینکه با داشتن مدرک آیلس و تافل و پذیرش از دانشگاه معتبر باز هم مجبور شده به صورت قاچاقی از مملکت خارج شود . باز هم همهء بزرگتر ها به حال جوانهای بیچاره افسوس می خورند که هیچ رفاه و خوشی ندارند و چقدر بیچاره اند .

ماه محرم است . پسر شبها تا دیر وقت بیرون از منزل است و چون دل با خدایی دارد با ماشین بی . ام . و اش که به مناسبت محرم رنگ سیاه آن را خریده ، دسته ها را همراهی می کند و موزیک های حزن انگیز از آمپلی فایرش پخش می کند . دختر هم چشمانش را آرایش سیاه می کند ، شال سیاه می پوشد ، لاک سیاه می زند و با دوستانش برای دیدن دسته می روند . مادر چندین گوسفند نذر هیئت محل کرده است تا وقتی که دسته از جلوی خانهء آنها رد شد ، نوحه خوان برای سلامتی خانواده شان در بلند گویش دعا بخواند و دسته هم آمین بگوید . پدر هر روز با پیراهن سیاه به شرکتش می رود و در این ماه عرق نمی خورد . در ضمن آقای " ر " یک پارچهء بزرگ سفارش داده که عکس همهء ائمه را رویش بکشند که مانند حواریون عیسی اطراف یک نفر ! نشسته اند . و آن را به هیئت محل تقدیم کرده . پارچه را ابتدای کوچهء آنها نصب کرده اند و همهء امامان هم سن و هم شکل کنار هم نشسته اند و سمت نگاهشان به سمت خانهء آقای " ر " است .

نزدیک عید است و خانه بوی خاک می دهد . خانم خانه چون که خیلی روشنفکر شده و همهء تاریخ زنان ایرانی را از امینه و نزهت الملوک تا فائزه از بر شده است دیگر دست به سیاه و سفید نمی زند . و به شوهرش سپرده که برای خانه تکانی و همچنین آشپزی چندین کارگر پیدا کند . آقای " ر " فقط و فقط به قصد اینکه بتواند غذای خوب خانگی بخورد با خانم منشی شرکتش دوست شده و خانم منشی هم الحق و والانصاف دستپختش ! خوب است . پسر با ماشینش به یک آدم پیر و بدبخت زده و او را لت و پار کرده و پدر هم می گوید برای اینکه مرد بشود خودش باید دنبال کارهای دادگاهش باشد و برای همین مشغول کارهای بیمارستان و دادگاه آن پیر مرد است . دختر تازگیها با یک پسر موبلند خوشگل ترگل ورگل دوست شده و 24 ساعته مشغول حرف زدن با دوست پسرش است در مورد اینکه آیا باکره گی اهمیت دارد یا نه .

خلاصه که بوی عید می آید !


لیلا | 01:42 PM | ما مردمی میانه رو هستیم (32)
سه شنبه 27 بهمن 1383
به مناسبت راهپيمايی ولنتين




اگر سن والنتاین مقدس می دانست که قرار است در بین پیروان یک مذهب غیر مسیحی چنان طرفدارانی پیدا کند که ندیده و نشناخته در سالروز دلال محبت گریش در شهری مثل تهران آنچنان ترافیکی ایجاد شود که همهء مردم تا نیمه شب در خیابانها گیر کنند و دختر پسرهای کادو به دست راهپیمایی کنند ، حتما خودش را پیامبر یا اصلا خود خدا معرفی می کرد.

اینجا را هم بخوانید !

لیلا | 12:27 PM | با تشکر از حضور مردم هميشه در صحنه (42)
سه شنبه 20 بهمن 1383
غم نان اگر گذارد ...

من آدم خوبی هستم و خواهم بود ، این را صادقانه قول می دهم ، به شرط اینکه غم نان بگذارد !

دیشب ( شب برفی تهران ) به همراه مادرم برای بدرقهء یکی ازاعضای فامیل به فرودگاه رفته بودیم . موقع برگشتن بیشتر آدم ها به خاطر هوا وسیلهء شخصی نداشتند و جلوی کیوسک کرایهء تاکسی فرودگاه صف عظیمی تشکیل داده بودند ، تا اینکه جیغ آقای مسئول در آمد که : ملت ! ماشین نداریم !
من به مامانم می گفتم : مادر جان ، بیا و از خر شیطان پایین بیا و با همین ماشین های معمولی برویم . کلی اصرار کردم تا بالاخره مامان راضی شد که این ماشین های معمولی ما را نخواهند دزدید و بعد هم من به جای راننده قول دادم که لیز هم نخوریم !
وقتی سراغ یکی از آنها رفتم که مسیر را طی کنم ، آقای راننده با شنیدن مسیر که اتفاقا زیاد هم دور نبود قیمت 20 هزار تومان را اعلام کرد و موجب شد من نه تنها دچار سوت زدگی مخ بشوم بلکه تصمیم بگیرم که حرفهء نا مقدس خودم را رها کرده به این شغل مقدس بپردازم ...

من مدت زیادی ( به نسبت خودم ) اینجاها نبودم ، یعنی که یک دفعه از یک نویسندهء غیر حرفه ای ( وبلاگ نویس ) ، یک نقاش خیلی پاره وقت و یک فیلم بین تمام وقت تبدیل شدم به یک دختر! نیمه وقت و یک بیزنس من تمام وقت ...حتی کامپیوترم را بردم دفتر کارم و شبها که خسته به خانه می آمدم فقط می توانستم بخوابم ! راستش کم کم داشتم دچار تهوع از زندگی می شدم نه به خاطر اینکه احساس کنم چیز خاصی را از دست داده ام بلکه بیشتر به این دلیل که با اینگونه زندگی هیچ چیز خاصی جز پول به دست نمی آید .

بدترین قسمت قضیه این بود که یک عالمه از تصورات ذهنی من در مورد آدمها کاملا به هم ریخت و من که فکر می کردم ضعف بزرگ بیشتر آدمها در روابط اجتماعی و درک از زندگی و تلاش برای خوب بودن است دیدم که بزرگترین ضعف بیشتر آدمها در برابر پول است . راستش برای خود من پول هیچ وقت مقصود نبوده و بالطبع توانایی به دست آوردن و حفظش را هم ندارم ، کار برایم تفریح است و اگر زندگیم از این مدار خارج شود مثل همین الان گه گیجه می گیرم .

ما در جایی زندگی می کنیم که اقتصاد وجود ندارد ، بلکه قمار وجود دارد . حالا وقتی خود ما هم به روابط قمار گونه مان در مورد کسب پول دامن بزنیم همه چیز به تدریج کثیف می شود و اینگونه کثافات به راحتی از زندگی و روح آدم پاک نمی شود .ما آدمها وقتی در مورد پول در آوردن ، ضرب المثل هایی مثل " حساب حساب است ، کاکا برادر " را می سازیم واقعا موضع خودمان را مشخص می کنیم . من نمی گویم بی حساب کتاب باشیم ولی متاسفانه وقتی پای پول وسط می آید ، روابط انسانی ، راستگویی ، برادری و ...همه چیز فدا می شود و فکر نمی کنیم که این آدمی که داریم اینجور در موردش بر خورد می کنیم و " آس " مان را برایش رو می کنیم ، ممکن است در جای دیگری به جز روابط اقتصادی باز هم در زندگی ما باشد و آن موقع او " آس " رو کند .
آدمهای تقریبا مذهبی ما ، که به نظر من هر چیز را انکار کنند این یکی واقعا در عمقی ترین جاهای ذهنشان نقش بسته ، در همهء موارد شیطان را خیلی بهتر از خدا به یاد دارند ولی در مورد پول خدا و شیطان هم احتمالا به رقبای مالی تبدیل می شوند و یا به کل فراموش می شوند ، که هر دو نادیده گرفته می شوند . ترس از شیطان در همهء موارد و خصوصا در این مورد ابلهانه است ، چرا که شیطان چیزی ست که ما هرگز ندیده ایم و نخواهیم دید . شیطان وجود ندارد . اما همهء ما خدا را دیده ایم ، حتی اگر لحظات کمی بوده باشد و من می دانم : جایی که قمارکثیف هست ، خدا نیست !

لیلا | 12:41 PM | آسمان را نمی توان خرید (23)