آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« February 2005 | صفحه اصلی | April 2005 »


پنجشنبه 11 فروردین 1384
انگار که اسمش لیلا بود...



پشت بام خانهء آقاجانم هره ندارد. درست مثل همه پشت بامهای این محل. انگار که همه شان را یک معمار ساخته باشد.
عزیز می گوید که چون من عاشقم و حالیم نمی شود که شبها توی خواب چه کار می کنم خطرناک است که روی بام بخوابم. ولی من بی توجه به حرفش هرشب بعد از شام تشک ام را بر می دارم، متکا را زیر بغل می زنم و از پله های بلند پشت بام، بالا می روم. قبلا هیچ وقت متکا نمی گذاشتم چون هر شب به پشت دراز می کشیدم و ستاره ها را تماشا می کردم ولی چند وقتی است دلم می خواهد دمر بخوابم، بالشم را بغل کنم و از لبهء بام بیرون از خانه مان را نگاه کنم. از راه پله باریک کاهگلی که بالا می روم عزیز داد می زند که مراقب کوزه های ترشی باشم که یک وقت باد تشکم آنهارا برنگرداند و از پله ها پایین نیندازد و می شنوم که آبجی هایم با هم پچ پچ می کنند و با اینکه حس می کنم جلوی دهانشان را با دست گرفته اند ولی صدای کرکر خنده شان میاید که مرا مسخره می کنند و در گوش هم می گویند : " بیچاره داداش عاشق شده ! ". از چند شب پیش که سرشان داد زدم، کسی به غیر از من روی بام نمی خوابد . آخر کارشان این بود که هر شب توی رختخوابهایشان نیم خیز شوند و پابه پای جیرجیرکها ها تا صبح کرکر کنند و راجع به پسرهای تازه بالغ محل حرف بزنند که فهمیده بودند حالا که پشت لبشان دارد سبز می شود، جلوی در خانه ما جفتک چهارگوش بازی کنند تا خواهرهای من هم دستشان بیاید که آنها چقدر ترو فرزند ، که گویا دستشان هم آمده بود! و آخر سر هم که از بار گذاشتن کله پاچهء پسرهای محل فارغ شدند ، دخترهای دم بخت گذر را قطار کنند و سر در بیاورند که کی به درد کی می خورد و ریز ریز بخندند . من هم یک شب تحملم تمام شد و آنچنان دادی سرشان کشیدم که اگر آقاجانم خانه بود ، پوست ازسرم کنده بود و از آن شب به بعد من تنها این بالا می خوابم و آنها توی بهار خواب. آن موقع ها گاهی مادر هم به جمعشان می پیوست و تا وقتی داد پدر بلند نمی شد که :" هی زن مگه تو خواب نداری؟" پایین نمی رفت تا بخوابد. مادر می دانست که این داد به ظاهر از روی عصبانیت پدر یعنی اینکه " بیا دلم برایت تنگ شده . مگر ما چقدر همدیگه رو می بینیم که شب رو هم با جی جی باجی این دخترا بگذرونی؟ " ولی طبق معمول داد می زد و حرفش را با مهربانی نمی گفت و مادر هم الحق که خوب می شناختش. من این جور موقع ها مصمم تر می شدم که وقتی با لیلا عروسی کردم به همه نشان بدهم که عشق یعنی چی . نه اینکه مثل پدر سرش داد بزنم و یا حتی مثل حسن آقا زنم را با ترکه سیاه کنم و بعد که همهء همسایه ها به خانه ریختند تا جدایشان کنند ، بنشیند عر بزند که:" به خدا من عاشقشم!"
من زنم را لای پر قو نگه می دارم و روزی چند بار بهش می گویم که چقدر دوستش دارم و حاضرم همه چیزم را به پای او که همه زندگیم است ، بریزم . البته هیچ وقت نفهمیدم که پر قو را مردم از کجایشان در آوردند ولی لابد چیز خوبی ست که اینهمه می گویند. از اینجایی که من دراز کشیدم باید تا لب بام سینه خیز بروم و جوری که هیچ کس نبیند کوچه را دید بزنم تا شاید لیلا با زنبیل خریدش از آنجا رد شود. البته نصف شبها کسی برای خرید کردن از خانه اش بیرون نمی رود ولی تا جایی که یادم می آید من اولین بار نیمه شب بود که لیلا را دیدم، شاید هم خروسخوان بود و یا صلات ظهر به هر حال همان موقع عاشقش شدم و تصمیم گرفتم که همهء زندگی و بلکه هم خودم را به پایش بریزم. هر شب تا نزدیکیهای سحر خوابم نمی برد و به خرناسه های آقاجان گوش می دهم و صبح با غلغل سماور و صدای خندهء آبجی وسطی که لب پاشویه حوض ایستاده و به بقیه آب می پاشد بیدار می شوم. عزیز هم داد می زند که:" نکن ذلیل مرده نجس می شیم" و آقاجان هم قربان صدقه دختر ته تغاری اش می رود که هنوز حرف نمی زند اما همانطور که شیشهء خالی شیر دستش است و پاهایش را هوا کرده ، با قان و قونش دل آقاجانم را می برد. از آن روز اول و یا شب اولی که لیلا را دیدم هزار بار تمرین کردم تا وقتی برای بار دوم دیدمش سلام تر و چسبانی بکنم و نشانی اش را بگیرم تا با عزیز برویم خواستگاری . تمام سعیم را کردم تا همه چیز را ببینم و توی کله پوکم خوب به خاطر بسپارم. همان موقع که زنبیلش را روی پلهء خانه کبری خانم گذاشت و لای چادر نمازگلدارش را باز کرد تا بلوزش را که کمی بالا رفته بود درست کند. بلوزش سرمه ای بود با گلهای درشت زرد و نارنجی و کمی از دامن چیت سیاهش هم پیدا بود. موهایش به نظرم بلند بود و خرمایی و کفشهایش ...کفشهایش را یادم نمی آید . یعنی می دانم مارکدار بودند ولی شکلش را یادم نیست به نظرم " بنتون" های بند دار بودند و شاید هم بند نداشتند و مثلا " مانگو "بودند. هروقت به اینجایش می رسم از دست خودم عصبانی می شوم . همه چیز به هم می ریزد و یادم می رود . فکر می کنم که شاید اصلا او را آنجا ندیده باشم، شاید این شکلی نبوده و شاید اسمش لیلا نباشد ولی نه ... اسمش حتما همینست. فکر کنم دفعهء اول سر کلاس بود که دیدمش . من داشتم با دقت به حرفهای استاد گوش می دادم که در مورد ژنوتیپ و فنوتیپ توضیح می داد ، یعنی مجموعه بهره ارثی که شخص از والدین خود به ارث می برد و اثرات ژنها تحت تاثیر محیط و این دو موضوعاتی ست که معمولا خیلی به آنها فکر می کنم و دلم می خواهد بتوانم در این مورد متبحر باشم و شاید هم توانستم چیز جدیدی را در این زمینه ها کشف کنم که بتواند نوع بشر را در مقابل هر گونه نارسایی ایمن سازد. استاد در طول سخنرانیش چند بار با عصبانیت برگشت و به یکی از صندلی های ردیف عقب نگاه کرد. بالاخره طاقتش تمام شد، در ماژیک را بست و آن را با عصبانیت روی زمین انداخت و داد زد :" خانم ..." یادم نمی آید اسم و فامیلش را با هم صدا زد یا نه اما فکر می کنم که اسمش لیلا بود. من هم با عصبانیت برگشتم تا مثل استادم به دانشجوی خاطی که احیانا همکلاسی من هم بود نگاه کنم و دختری را دیدم با موهای مشکی و چشمانی که برق می زد و همزمان با فریاد استاد کتاب " روشنگری بی پایان" را روی میز گذاشت و عذر خواست. فکر کنم این لبخند و برق چشمها همانقدر که در من موثر واقع شد و باعث شد بتوانم برای اولین بار طعم عشق را حس کنم در استاد هم اثر کرد، چون بلافاصله برگشت و روی صندلیش نشست . چند دقیقه ای از کلاس در سکوت گذشت و در همان حال در درون من بزرگترین سر و صدای دنیا برپا بود؛ صدای بلند عشق که از عمق وجودم بیرون می آمد و باعث می شد فکر کنم تمام ذرات بدنم در حال ارتعاش است.احساس می کردم پیراهنم خیس خیس است و برخورد فلز سرد ساعت با مچ دست عرق کرده ام آزارم می داد. از سکوت کلاس استفاده کردم و برگشتم تا بتوانم بهتر او را ببینم . کتاب را روی میز گذاشته بود و دستهای باریک و لاغرش تقریبا روی آن رها بود و هر از چندی با لبه های کتاب بازی می کرد . سرش پایین بود ، سایهء مژگان بلندش روی گونه اش افتاده بود و چشمهایش پیدا نبودند. مانتو، شلوار و مقنعه مشکی تنش بود و طرهء موهای سیاهش که از زیر مقنعه درآمده بود از همهء سیاهی ها سیاه تر بود. سعی کردم همه اش را مثل یک تصویر به ذهنم بسپارم تا بعدا بتوانم بارها و بارها مرورش کنم و قلبم از این خاطره پر از عشق شود. سرم را آرام برگرداندم و در همان حال نگاهی به پایین و کفشهایش انداختم تا اگر سر به زیر راه می رفتم و دیدمش بتوانم بشناسمش و صدای راه رفتنش را در ذهنم تصور کنم . کفشهایش هم مثل بقیه لباسش سیاه بودند. یعنی فکر کنم سیاه بودند و مات. شاید هم روشن بودند ویا شاید هم براق. نمی دانم " اوروسی" به پا داشت و یا " گالش " های سیاه براق... و همین کم حافظگی باعث شد از آن به بعد هر وقت توی حیاط دانشکده و روی زمین دنبالش گشتم پیدایش نکردم . اصلا از آن به بعد دیگر هیچ وقت ندیدمش و همه اش فکر می کنم که نکند لیلا را جای دیگری دیده باشم و یا شاید بهتر بود چشمهایش را بهتر به خاطر می سپردم که بتوانم پیدایش کنم. سر کلاسهایی که حضور و غیاب می کنند با دقت گوش می دهم تا نام لیلا را بشنوم اما هیچ لیلایی در لیست حضور غیاب نیست که همراه با آن شرم زیبای نگاهش جواب بدهد و بگوید که حاضر است. شاید اصلا اسمش لیلا نباشد ...ولی نه یادم میاید بار اولی که دیدمش وقتی اسمش را پرسیدم با لحنی آشنا گفت : " لیلا! حالا چه فرقی می کنه اسمم چی باشه ؟ برای تو فرقی می کنه؟ زود باش کارتو انجام بده که از رفیقت عقب افتادی " و من که محو تماشای موهای روشن و چشمان آبیش شده بودم گفتم :" ایرادی داره کارم این باشه که نگاهت کنم و باهات حرف بزنم ؟" پوزخندی زد و با بی توجهی به پشت دراز کشید و در همان حال گفت :" نه ! اگه سر پولش دبه نمی کنی ،نه ! چیزی که زیاده ک...ل ! اینجوری منم یه استراحتی خرج تنم می کنم!.....فقط گیر ندی که چی شد که اینجوری شد؟". حدود یک ساعت قبل با یک دختر دیگر توی خیابان ایستاده بودند و آن دختر دیگر به جای هردوشان برای راننده ها عشوه میامد. من و داداشم توی ماشین بودیم و وقتی بهشان رسیدیم که یک ماشین دیگر چند ثانیه قبل از ما برایشان نگه داشته بود. به هر حال ما هم کمی جلوتر نگه داشتیم و هر دومان برگشتیم و با لبخند نگاهشان کردیم وآنها هم با اینکه با دو پسر ماشین عقبی حرف می زدند ولی زیر چشمی ما را هم می پاییدند. تا اینکه لیلا دست دختر دیگر را کشید و به سمت ماشین ما آمدند. وقتی روی صندلی عقب نشستند ازش پرسیدم که جا دارند و او گفت که :" مگه ...یم؟ اگه جا داشتیم اینجا وامیستادیم؟" از طرز حرف زدنش خوشم آمد و احساس کردم این دفعه با دفعه های دیگر فرق دارد. من عاشق شده بودم . به برادرم گفتم که برویم یک جایی ناهار و یا شاید هم شام بخوریم . یادم نمی آید چه موقع از روز بود و موقع چه وعده ای از غذا. ولی یادم هست برادرم چشم غره ای به من رفت که معنی اش این بود:" از کی تا حالا غذای اینها را هم ما باید بدهیم؟"...وقتی به خانه رسیدیم ، برادرم دست دختر دیگر را گرفت و به سمت تنها اتاق خواب خانه رفتند و وقتی در اتاق پشت سرشان بسته شد، لیلا بلافاصله بالاتنه اش را که یک تاپ سرمه ای با گلهای ریز نارنجی و زرد بود، در آورد و روی کاناپه ولو شد . شلوار جین رنگ و رو رفته ای پایش بود که بعضی از قسمتهای رانش پاره بود، یکی از پاهایش از کنار کاناپه آویزان بود و ساق آن یکی را روی دستهء کاناپه گذاشته بود و همانطور که حرف می زد از مچ تکانش می داد. گفتم "چرا شلوار و کفشت را در نیاوردی؟" به یک سمت چرخید و موهای بورش از کاناپه آویزان شد همانطوری که با بی قیدی خمیازه می کشید و دگمه های شلوار را باز می کرد گفت که همیشه عجله دارد و فکر می کند باید زود کارش را انجام بدهد و به مکان بعدی برسد و برای همین اکثر اوقات فراموش می کند کفشهایش را حتی موقع انجام کار هم در بیاورد و اگر خود بر و بچه ها هم حواسشان نباشد ممکن است تا آخرش کفش به پا داشته باشد. نزدیکتر رفتم تا هم کمکش کنم و هم بهتر ببینمش. بند کفشهایش را باز می کردم و صورت زیبایش را نگاه می کردم. درست یادم نمی آید شاید هم کفشهایش بند نداشت، چون به نظرم خیلی سریع در آوردمشان. احتمالا از این کفشهای نوک تیز پاشنه بلند بودند و یا شاید هم از اینها که جلوشان گرد است و رویهء تقریبا کوتاهی دارند... به هر حال آن شب یا آن روز من و او فقط حرف زدیم و بعد از آن هر چقدر دنبالش گشتم پیدایش نکردم . از تمام زنهای آن اطراف نشانیش را می پرسیدم ولی هیچ کس لیلا را نمی شناخت و آنهایی که شغلشان مثل او بود همه اصرار داشتند که اسمشان لیلاست ولی هیچ کدام لیلای من نبود . نمی دانم شاید اسمش لیلا نبود ولی انگار گفته بود لیلا...

لیلا | 03:03 PM | شاید هم یک چیز دیگر... (21)
دوشنبه 1 فروردین 1384
تولد عید خودم مبارک

یکی بود، یکی نبود
سالیان پیش، در چنین روزی دختری به دنیا آمد که پدرش می گفت نام او را" لیلی" بگذاریم و مادر می گفت : " لیلا" .
لیلا و لیلی از همان جا انگار دو نفر شدند. یکی لیلی که هر سال دبستان را پیش پیش می خواند ، تا سال بعد را جهشی کند و بعد لیلا پشیمان می شد و می رفت سر کلاس خودش می نشست . لیلی می خواست دکتر شود و همهء زیست شناسی دبیرستان را خواند و امتحان تغییر رشته داد . اما لیلا در کنکور ریاضی شرکت کرد و دانشگاه رفت که معمار شود.اوائل دانشگاه بود که لیلی تصمیم گرفت " سینما" بخواند ووقتی خواست کنکور سینما بدهد ، " لیلا" دردسر درست کرد ، یک تصادف و چندین اتفاق بد، که لیلی نتواند دانشگاه قبول شود و همان " اوس معمار" باقی بماند.
الان چند سالی ست که لیلا و لیلی دوست شده اند و سعی دارند یک نفر باشند: " لیلا" یی که نام لیلی اش فراموش شده اما همهء بلند پروازیها و آرزوها و رویاپردازی ها و خل بازی هایش هست وعاقلانگی و منطق لیلاییش هم گاهی ( فقط گاهی ) به یادش می آید.تولد" لیلا" مبارک!

لیلا | 11:26 PM | خیلی خودمو تحویل گرفتم ؟ (31)
پنجشنبه 27 اسفند 1383
خدا کند ...

چند دقیقه ای ست که بالای سر این بچه های سبزه رو ایستاده ام و نگاهشان می کنم. هرکدام یک لیوان رنگ و یک قلم مو دستشان است و مشغول نقاشی روی آسفالت یکی از خیابانهای شهر کرمان هستند.
اینجا، اولین جشنواره بین المللی کتاب کودک و نوجوان است.و من هم جزو تیمی هستم که قرار است هرروز بولتن جشنواره را تهیه کند.
امروز دو طرف خیابان مجاورجشنواره را بند آورده اند، به هر کدام از بچه ها یک رنگ و قلم مو دادند و بهشان گفته اند ، با موضوع پرواز نقاشی بکشند.
یکی از بچه ها ، خانه ای را با رنگ زرد کشیده است و رنگش تمام شده ( حالا پرواز از کجای خانه قرار است در بیاید خدا داند...) کمی آنطرف تر یک لیوان رنگ قرمز روی زمین ریخته ، بهش پیشنهاد می دهم که از آن رنگ استفاده کند. با لب ورچیده و لهجهء شیرین کرمانی می گوید: آخه نصفش زرده !می گویم : عیب نداره ! رنگی رنگی که خوشگلتره ...با خوشحالی به سمت قرمز می رود و بعد تمام سقف خانه را قرمز می کند!
پرنده توی قفس، آدم های بالدار، پرنده های بزرگ در کنار خانه های کوچک، پروانه و ...تمام خیابان رنگی ست. رنگهایشان را با هم عوض می کنند تا نقاشیشان یک رنگ نباشد و به هم لبخند می زنند . نگاهشان که می کنم ، شادی را توی صورتشان نمی بینم .اگر خیلی دقیق شوی در عمیق ترین جای چشمانشان می توان چیزی یافت ، اما اکثرا غم عجیبی توی نگاهشان است. شاید کسانی را در زلزلهء بم و یا زرند از دست داده باشند ...و بعضی هایشان هم بهت غریبی دارند، انگار که از این توجه ناگهانی به " کودک " دچار شگفتی باشند.
پایم را به زمین می کشم تا رنگهای کف کفشم پاک شود و به سمت محل اسقرارمان( دفتر تحریریه ) می روم . طبقه سوم یک سینما که سالن بزرگی ست درکنار اتاق آلفردو ( آپاراتچی سینما پارادیزو) . با این تفاوت که به جای فیلمهای رومنس ، فقط " یوسف مصر" نشان می دهد . هرروز قبل از تعطیلی سینما و بین دو سانس نمایش فیلم، صدای ایرج بسطامی پخش می شود که اگر بم نبود و زلزلهء بم ، هیچ وقت یادی از او نمی شد . بعد از تعطیلی هم صدای کیبور و تایپ مداوم شنیده می شود که تا صبح موسیقی متن مان است. یک روز از جشنواره هم به بچه های بم اختصاص دارد، بچه هایی که با وجود آنهمه کمک مالی، هنوز در کانکس ها زندگی می کنند و درس می خوانند.
نیمه شب است، روی پله های اتاق آلفردوی کرمانی نشستم و فکر می کنم . به بچه های بم و زرند، به بچه های مدرسه سفیلان که در آتش سوخت ، بچه های رشت که خانه و مدرسه شان دراثر بارش برف خراب شد، بچه هایی که پدر و مادرشان را در آتش سوزی مسجد ارگ از دست دادند، به بچه های ایرانی ، نه آن عدهء کمی که در رفاه زندگی می کنند ، سالی چند سفر خارجی می روند تا یادشان برود که ایرانی اند و همهء تکنولوژی در خدمت شادی آنهاست . به آن عده زیادی فکر می کنم که محکومند ایرانی به دنیا بیایند و شاید هم یک روز قربانی حماقتهای آدم بزرگها شوند.
آرزو می کنم سال خوبی برای همهء بچه های ایرانی باشد و این یعنی اینکه : خدا کند آدم بزرگها حماقت نکنند ، خدا کند بلاهای طبیعی نیاید که غم بزرگتر مال بچه هاست و خدا کند بچه ها شاد باشند که شادی آنها مسری ست !

لیلا | 01:34 PM | هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز (14)
شنبه 15 اسفند 1383
تیتر نداریم ، حتی برای شما !

عازم یک سفر چند روزه ( به کرمان ) هستم و طبق معمول که قبل از مسافرت ها حالم خوب نیست ، الان هم حس بدی دارم . همیشه موقع تجزیه و تحلیل احساسات و عواطف خودم که می شود بیش از پیش به ضعف هایم پی می برم و برای همین دست از تجزیه و تحلیل برمی دارم و به جای آن سعی می کنم با حال بدم یک جوری کنار بیایم . ولی الان که سعی می کنم این قسمت از مغزم را بشکافم و جملات بدون ویرایشم را به اینجا منتقل کنم حس رو راستی ام با خودم غلیان کرده و برای همین هم می نویسمش تا بعدها سند مکتوب برای ارائه به دادگاه داشته باشم . راستش از بچگی بدترین اتفاقات زندگیم در سفرها رخ داده است : ( تصادف ، کشف و شهودهای ضد حال ، تنهایی های بی لذت ، جدایی و ...) ولی خوب که فکر می کنم می بینم دلیلش این نیست ، یعنی اگر هم باشد جزء کوچکی ست . با اینکه این دوست عزیزایرانیمان نظرش در مورد سفر بسیار مثبت است ( بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی ...) ولی من همیشه قبل از سفرها حسی تاریک دارم . تاریکی که به زحمت می تواند خامی چون من را پخته کند و دلیلش هم نبود شوق است . شوقی که اگر هم باشد کور است چرا که به خاطر انتظار کشیدن برای ندیده هایی ست که دیدنشان به هیچ نمی ارزد . مگر آنکه دلیل انتظار مهر باشد ، که مهر هم چند وقتی ست جزء نیافتنی هاست . و من یکی ترجیح می دهم مهر را در خانهء خودم و در درونم بجویم . تصور اینکه این عشق و مهر از آن من بوده ، پس تنها با پاک کردن لایه های روی آن که مثل جرم اضافه می مانند می توان آن را دوباره وارد زندگی کرد و خلاصه اینکه حوصلهء تغییر موضع ، حتی اگر فقط فیزیکی باشد را هم ندارم..
امان از این باران ، امان از بوی عید امان از گذشت سالها که تا وقتی بهار نیاید نمی بینیمشان و امان از سفر که خواب زمستانی مرا بر هم می زنند .

لیلا | 02:41 PM | پشت سر مسافر خنده شگون نداره ، نداره ، ندارهههههههه (16)