
یکی بود، یکی نبود
سالیان پیش، در چنین روزی دختری به دنیا آمد که پدرش می گفت نام او را" لیلی" بگذاریم و مادر می گفت : " لیلا" .
لیلا و لیلی از همان جا انگار دو نفر شدند. یکی لیلی که هر سال دبستان را پیش پیش می خواند ، تا سال بعد را جهشی کند و بعد لیلا پشیمان می شد و می رفت سر کلاس خودش می نشست . لیلی می خواست دکتر شود و همهء زیست شناسی دبیرستان را خواند و امتحان تغییر رشته داد . اما لیلا در کنکور ریاضی شرکت کرد و دانشگاه رفت که معمار شود.اوائل دانشگاه بود که لیلی تصمیم گرفت " سینما" بخواند ووقتی خواست کنکور سینما بدهد ، " لیلا" دردسر درست کرد ، یک تصادف و چندین اتفاق بد، که لیلی نتواند دانشگاه قبول شود و همان " اوس معمار" باقی بماند.
الان چند سالی ست که لیلا و لیلی دوست شده اند و سعی دارند یک نفر باشند: " لیلا" یی که نام لیلی اش فراموش شده اما همهء بلند پروازیها و آرزوها و رویاپردازی ها و خل بازی هایش هست وعاقلانگی و منطق لیلاییش هم گاهی ( فقط گاهی ) به یادش می آید.تولد" لیلا" مبارک!
چند دقیقه ای ست که بالای سر این بچه های سبزه رو ایستاده ام و نگاهشان می کنم. هرکدام یک لیوان رنگ و یک قلم مو دستشان است و مشغول نقاشی روی آسفالت یکی از خیابانهای شهر کرمان هستند.
اینجا، اولین جشنواره بین المللی کتاب کودک و نوجوان است.و من هم جزو تیمی هستم که قرار است هرروز بولتن جشنواره را تهیه کند.
امروز دو طرف خیابان مجاورجشنواره را بند آورده اند، به هر کدام از بچه ها یک رنگ و قلم مو دادند و بهشان گفته اند ، با موضوع پرواز نقاشی بکشند.
یکی از بچه ها ، خانه ای را با رنگ زرد کشیده است و رنگش تمام شده ( حالا پرواز از کجای خانه قرار است در بیاید خدا داند...) کمی آنطرف تر یک لیوان رنگ قرمز روی زمین ریخته ، بهش پیشنهاد می دهم که از آن رنگ استفاده کند. با لب ورچیده و لهجهء شیرین کرمانی می گوید: آخه نصفش زرده !می گویم : عیب نداره ! رنگی رنگی که خوشگلتره ...با خوشحالی به سمت قرمز می رود و بعد تمام سقف خانه را قرمز می کند!
پرنده توی قفس، آدم های بالدار، پرنده های بزرگ در کنار خانه های کوچک، پروانه و ...تمام خیابان رنگی ست. رنگهایشان را با هم عوض می کنند تا نقاشیشان یک رنگ نباشد و به هم لبخند می زنند . نگاهشان که می کنم ، شادی را توی صورتشان نمی بینم .اگر خیلی دقیق شوی در عمیق ترین جای چشمانشان می توان چیزی یافت ، اما اکثرا غم عجیبی توی نگاهشان است. شاید کسانی را در زلزلهء بم و یا زرند از دست داده باشند ...و بعضی هایشان هم بهت غریبی دارند، انگار که از این توجه ناگهانی به " کودک " دچار شگفتی باشند.
پایم را به زمین می کشم تا رنگهای کف کفشم پاک شود و به سمت محل اسقرارمان( دفتر تحریریه ) می روم . طبقه سوم یک سینما که سالن بزرگی ست درکنار اتاق آلفردو ( آپاراتچی سینما پارادیزو) . با این تفاوت که به جای فیلمهای رومنس ، فقط " یوسف مصر" نشان می دهد . هرروز قبل از تعطیلی سینما و بین دو سانس نمایش فیلم، صدای ایرج بسطامی پخش می شود که اگر بم نبود و زلزلهء بم ، هیچ وقت یادی از او نمی شد . بعد از تعطیلی هم صدای کیبور و تایپ مداوم شنیده می شود که تا صبح موسیقی متن مان است. یک روز از جشنواره هم به بچه های بم اختصاص دارد، بچه هایی که با وجود آنهمه کمک مالی، هنوز در کانکس ها زندگی می کنند و درس می خوانند.
نیمه شب است، روی پله های اتاق آلفردوی کرمانی نشستم و فکر می کنم . به بچه های بم و زرند، به بچه های مدرسه سفیلان که در آتش سوخت ، بچه های رشت که خانه و مدرسه شان دراثر بارش برف خراب شد، بچه هایی که پدر و مادرشان را در آتش سوزی مسجد ارگ از دست دادند، به بچه های ایرانی ، نه آن عدهء کمی که در رفاه زندگی می کنند ، سالی چند سفر خارجی می روند تا یادشان برود که ایرانی اند و همهء تکنولوژی در خدمت شادی آنهاست . به آن عده زیادی فکر می کنم که محکومند ایرانی به دنیا بیایند و شاید هم یک روز قربانی حماقتهای آدم بزرگها شوند.
آرزو می کنم سال خوبی برای همهء بچه های ایرانی باشد و این یعنی اینکه : خدا کند آدم بزرگها حماقت نکنند ، خدا کند بلاهای طبیعی نیاید که غم بزرگتر مال بچه هاست و خدا کند بچه ها شاد باشند که شادی آنها مسری ست !
عازم یک سفر چند روزه ( به کرمان ) هستم و طبق معمول که قبل از مسافرت ها حالم خوب نیست ، الان هم حس بدی دارم . همیشه موقع تجزیه و تحلیل احساسات و عواطف خودم که می شود بیش از پیش به ضعف هایم پی می برم و برای همین دست از تجزیه و تحلیل برمی دارم و به جای آن سعی می کنم با حال بدم یک جوری کنار بیایم . ولی الان که سعی می کنم این قسمت از مغزم را بشکافم و جملات بدون ویرایشم را به اینجا منتقل کنم حس رو راستی ام با خودم غلیان کرده و برای همین هم می نویسمش تا بعدها سند مکتوب برای ارائه به دادگاه داشته باشم . راستش از بچگی بدترین اتفاقات زندگیم در سفرها رخ داده است : ( تصادف ، کشف و شهودهای ضد حال ، تنهایی های بی لذت ، جدایی و ...) ولی خوب که فکر می کنم می بینم دلیلش این نیست ، یعنی اگر هم باشد جزء کوچکی ست . با اینکه این دوست عزیزایرانیمان نظرش در مورد سفر بسیار مثبت است ( بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی ...) ولی من همیشه قبل از سفرها حسی تاریک دارم . تاریکی که به زحمت می تواند خامی چون من را پخته کند و دلیلش هم نبود شوق است . شوقی که اگر هم باشد کور است چرا که به خاطر انتظار کشیدن برای ندیده هایی ست که دیدنشان به هیچ نمی ارزد . مگر آنکه دلیل انتظار مهر باشد ، که مهر هم چند وقتی ست جزء نیافتنی هاست . و من یکی ترجیح می دهم مهر را در خانهء خودم و در درونم بجویم . تصور اینکه این عشق و مهر از آن من بوده ، پس تنها با پاک کردن لایه های روی آن که مثل جرم اضافه می مانند می توان آن را دوباره وارد زندگی کرد و خلاصه اینکه حوصلهء تغییر موضع ، حتی اگر فقط فیزیکی باشد را هم ندارم..
امان از این باران ، امان از بوی عید امان از گذشت سالها که تا وقتی بهار نیاید نمی بینیمشان و امان از سفر که خواب زمستانی مرا بر هم می زنند .