آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« March 2005 | صفحه اصلی | May 2005 »


چهارشنبه 7 اردیبهشت 1384
ما آدم بزرگ های با شخصیت

رابرت رو یادتونه ؟ آقایی که دلش نمی خواست آدم بزرگ باشد، موقع خوردن صبحانه کراواتش توی فنجان قهوه می رفت ، دستهایش را در جیب های شلوارش می کرد و خیلی سر به هوا راه می رفت ... یکی از چیزهای بیشماری که برای بچه ها نمایش داده می شد ولی فقط بزرگترها می فهمیدندش و قدرش را می دانستند و من امروز نا خود آگاه به یادش افتادم و طبق معمول قضیهء سررشتهء افکار که در ظاهر بی ربطند به اینجا رسیدم :

کمتر آدمی را دیده ام که دنیای بچه ها جذبش نکند، وقتی یک بچه می بیند صدایش را به طرز مضحکی بچگانه نکند، انگار که شیء نایابی دیده به سمت بچهء بدبخت هجوم نبرد ، اگر بچه ای مهمان خانه شان باشد تمام وسایلی را که برای خودش نوستالژی دارد و یا به نوعی بشود با آنها بازی کرد در دسترس بچه قرار ندهد، در مقابل همه نوع شیطنت و خرابکاری بچه آرامشش را حفظ نکند و ...و...
برعکس قضیه هم خیلی جالب و در عین حال دردناک است و آن هم عکس العمل بچه هاست. آنها بر خلاف ما اصلا حس میانه ای ندارند ( که به واقع در طبیعت هم همچین چیزی وجود ندارد ) و دو جورممکن است برخورد کنند ، اگر از حس غریبی بگذریم یا از این موجود آدم گنده خوششان می آید و یا ...و وقتی هم که بدشان بیاید یا بنای گریه را سر می دهند ولب و لوچه شان را عین یک خط زیگزاکی می کنند و یا خودشان را عین یک چوب خشک و کمی متمایل به عقب نگه می دارند تا طرف حتی نتواند بغلشان کند . راستش را بخواهید عقیده من اینست که برخورد بچه ها با ما خیلی درونی و حسی است تا جایی که اگر جایی یک بچهء نرمال ( غیر عقده ای و بدون وجود افسردگی ...) پیدا کردید که با کسی غریبی هم نمی کرد می توانید از او به عنوان یک تستر ( با کسر هر دو ت ) یا سنجش خوبی و بدی آدم های دور و برتان و حتی خودتان استفاده کنید . بچه ها و حتی حیوانات آن چیزهایی را که درون ما هست و یا بوده و گم شده و به همین خاطر می خواهیم که آدم بزرگ نباشیم و یا بوده و ما با بدترین شکل ممکن له و لورده اش کرده ایم را تشخیص می دهند و اصلا فقط همانها را می بینند .تازه اگر بچه با شما حال کرد و حاضر شد شما را به عنوان همبازی موقت بپذیرد باز هم باید مواظب کردارتان و حتی فکرهایی که از سرتان می گذرد باشید .اگر با مامان بچه رودربایستی داشته باشید ولی کیف خود را برای بازی به بچه بدهید و دائم نگران باشید که مداد لب گران قیمتتان را پیدا نکند ، مطمئن باشید کودک با سرعت هرچه تمام یک نقاشی خوشگل با آن مداد لب توی دفترچهء یادداشتتان می کشد . اگر کودک را برای گردش به اطراف خانه ببرید و بعد او چیزی بخواهد که از دسترسش دور کنید و یا خیلی آرام بهش بگوئید که نمی تواند با آن چیز بازی کند ، مطمئن باشید چنان گریهء دلخراشی سر می دهد که همه سر می رسند و فکر می کنند که بچه را کتک زده اید که اینجور گریه می کند ، اگر بچه ای را به شما بسپرند و شما خیلی کار داشته باشید ولی باز هم به دلیل آداب اجتماعی مسئولیتش را بپذیرید و بعد بخواهید سر او را گرم کنید تا به زندگیتان برسید مطمئن باشید هر لحظه صدایتان می کند و چیزی از شما می خواهد و اگر باز هم با بی توجهی رو به رو شود کاری می کند تا وقتی مادرو پدرش سراغش آمدند اولین چیزی را که ببینند یک جای باد کرده بالای پیشانی و یا زخم زانویش باشد ...
ما آدم بزرگها توی برخوردهای اجتماعی و یا روابط شغلیمان روزی هزار بار مراعات می کنیم و یا به خاطر رودربایستی ، ادب ، کم رویی ، گیر بودن کارمان پیش طرف ، روابط پیچیدهء مالی و هزار چیز کوفتی دیگر حس های بدمان را مخفی می کنیم و نمی گذاریم طرف بفهمد که چقدر در آن لحظه که توی صورتش می خندیم می خواهیم که سر به تنش نباشد و چقدر وقتی می گوییم " قربان شما " ، بدترین فحشهای خواهر مادر را توی دلمان بهش می گوییم و این کینه های جمع شده و حس های بد به ظاهر کوچک تا چه حد جاهای دیگری از زندگیمان را خراب می کند و می تواند روی روابطمان حتی با آدمهایی که دوستشان داریم تاثیر بگذارد و چیزی را به اسم عقده درست کند . باور کنید عقده ای بودن ، کینه ای بودن ، ترسو بودن ، حقیر بودن ، ضعیف بودن ، بدجنس بودن و هزار تا صفت بد و کثیف دیگر که در ظاهر خیلی دور از شخصیت بزرگ منش ، با اعتماد به نفس ، با عزت نفس ، و قوی ما پرسه می زنند خیلی خیلی نزدیک تر از این حرفها هستند . این روشن نبودن روابط بین آدمها و محدودهء این روابط و نوع رفتاری که هر رابطه ایجاد می کند از بدترین خصوصیات ما ایرانی هاست ( خودم هم ایرانی ام به خدا ! ) همهء ما آدم بزرگها چیزهای زیادی را طی روند کثیف این زندگی از کودکیمان تا به حال از دست داده ا یم و خیلی از این محافظه کاریهای افراطی ما ناشی از همین از دست دادن ها و تجربه های دردناک است که زندگی به زور به خورد ما داده ولی این را هم می دانم که برای آنکه چیزی را وارد زندگیت کنی کافی ست تصور کنی که از پیش از آن تو بوده ، پس بدست آوردن دوبارهء چیزهایی که واقعا از آن ما و شخصیت ما بوده نباید آنقدرها سخت باشد .

لیلا | 06:37 PM | ما آدم بزرگ های بی شخصیت (34)
شنبه 27 فروردین 1384
" قازقالک" و " آگاهی "

توی تاکسی نشسته اید و نا خود آگاه بعضی از حرفهای دوتا خانم کنار دستیتان را می شنوید. یکی از آنها رو به دیگری می گوید :
_ این قازقالکهایی که ایندفعه خواهر شوهرم برام آورده خیلی جنسشون خوبه!
و همصحبتش بدون توجه به چشمهای گشاد شما می گوید :
_ خوش به حالت ازش می پرسی که از کجا خریدتشون ؟
و تو فکر می کنی که این قازقالک چیه که این دو نفر اینقدر عادی راجع به آن حرف می زنند و تو حتی اسمش را هم نشنیدی. فردای آن روز توی پیاده روی خیابان انقلاب ( یا یک جای دیگری شبیه وبلاگ من ...) راه می روید و انواع و اقسام سر و صداها دور و برتان را پر کرده است.بوق ماشین ها، کوپن، بن خریداریم! ، راننده هایی که مسیرشان را اعلام می کنند و همه شان هم دو نفر را بیشتر نمی خواهند تا ماشین پر شود و اگر بخواهی سوار شوی می بینی که ماشین خالی خالی ست...، فروش کتابهای کنکور و ...در این میان فریاد یک دستفروش که داد می زند:
_ قازقالک قازقالک ! بدو بدو ارزونتر از همه جا...
و تو هرچه گردن می کشی متوجه نمی شوی که توی بساطش چی می فروشد و هجوم جمعیت از آنجا دورت می کند. عصر همانروز توی اتاقت نشستی و مشغول کار هستی ، مامان مشغول تماشای تلویزیون است . گویندهء اخبار می گوید :
_ پزشکان سوئدی با تحقیق بر روی قازقالک کشف کرده اند که مصرف این ماده ضد سرطان است ...


حتما تا به حال مشابه این اتفاق برایتان زیاد پیش آمده که وقتی به وجود چیزی برای اولین بارآگاهی پیدا می کنید، تا چند وقت متناوبا نام آن را بشنوید و یا در موردش بیشتر بدانید . حتی از آدمهایی که به فالگیر و این جور چیزها اعتقاد دارند مشابه این جملات را شنیده اید که :
_ خیلی راست می گفت ...گفت دوست پسرم بهم زنگ می زنه و آشتی می کنه، اونم فرداش زنگ زد...
_ فالگیره خیلی توپ بود ...گفت می ری مسافرت . من یک هفته بعدش رفتم ...
_ ...
وقوع این جور چیزها ممکن است برای بعضی ها عجیب باشد ولی واقعیت اینست که این " آگاهی " به عنوان یک حجم از شعور، وقتی متوجه تمرکز و یا انرژی روی خودش می شود، انگار بیشتر دور و بر آدم پرسه می زند. شاید صحبت کردن راجع به اینگونه مسائل ( دوست ندارم بگم متافیزیکی ! حرفیه؟ ) به روش فیزیکی اشتباه باشد ولی قضیه اینست که وقتی چیزی هنوز از طرف آدمها پذیرفته شده نیست ، اسباب و وسایل تشریح و توضیحش هم هنوز کشف نشده ...بگذریم ! برای همین تمرکز روی آگاهی و تاثیراتش است که ما انسانهای اکثرا مازوخیست، وقتی ناراحتیم و مشکلی داریم ،هی بیشتر توی مشکلمان حل می شویم و ناراحت تر می شویم ، اگر فکر کنیم که بدبختیم هی بدبخت تر می شویم، اگر از تنهایی رنج ببریم تنهاتر می شویم و ...
شاید اگر کمی به این جور چیزها معتقد باشیم، بد نباشد که روزها ساعات جداگانه ای را به فکر کردن اختصاص بدهیم و به این فکرها جهت بدهیم . اینجوری شاید خیلی از مشکلاتمان حل شود و خیلی از چیزها دیگر به نظرمان مشکل نیاید ...راستش را بخواهید این متن را بیشتر من باب نصیحت به خودم نوشتم ، شاید برای اینکه تاکید بر روی چیزهایی که از ذهنم می گذرد به صورت مکتوب و جایی که خیلی ها بخوانندش، بر میزان آگاهی و تاثیر آن چیزها توی کلهء خودم بیفزاید...

لیلا | 07:28 PM | نرین مغازه بگین قازقالک دارین ! (65)