آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« April 2005 | صفحه اصلی | June 2005 »


سه شنبه 10 خرداد 1384
مرگ

"پسر روشن آب
لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید
آمد او را به هوا برد که برد..."
سهراب سپهری

روحت شاد امیر عزیز

لیلا | 12:23 PM | خارج از دایره... (8)
پنجشنبه 5 خرداد 1384
درد بی درمان دموکراسی

نوشتنم نمی آید ، همیشه و در طول این چند سال نوشتن در اینترنت وقتی جو خاصی بر فضای جامعه حاکم می شد من عمدا می زدم به باقالی ها و در بارهء چیزهایی می نوشتم که به هیچ وجه ربطی به فضای حاکم نداشت . راستش من آنقدر ها هم بوق نیستم و اگر هم نخواهم هیچ چیز دربارهء اوضاع و احوال بشنوم ، در مقابل تحلیل های سیاسی مسافرین تاکسی ها و رانندگان و بقال و چغال که نمی توانم گوشم را بگیرم ... چند روز قبل با دوستی صحبت می کردیم و هر دو می گفتیم که رای نمی دهیم و از اینکه صفحه شناسنامه مربوط به مهر صندوق های متعدد تا همین حالا هم دیگر هیچ جای خالی ندارد پشیمان بودیم .
امروز نامه ای از یکی از دوستانم به دستم رسید که متنی را برایم نوشته بود . حیفم آمد که فقط خودم آن را بخوانم برای همین این جا می گذارمش :

درد بی درمان دموکراسی :
- "هر ملتی لایق همان دولتی است که بر او حکمرانی می کند." (ماکیاولی)
- "دموکراسی یک مفهوم انتزاعی است.باید با ایجاد دورنمایی از رضایت، شبحی از دموکراسی را برای مردم ایجاد کرد. " (پایره تو)


باز وقت یک انتخابات جدید رسید و عدم مشروعیت یا ناکارآمدی سیستم (یا هر اصطلاح دیگری شبیه آنها که حجاریان می گوید ) ، انتخاباتی که علی القاعده - مثل همه جای دنیا- باید یک چیز کاملا روزمره در راستای بقیه جریانات زندگی مردم باشد را تبدیل به یک رفراندوم تمام عیار جهت تثبیت نظام خواهد کرد. واقعا مسخره است که سیستمی بعد از 26 سال هنوز به دنبال کسب مشروعیت از طریق مشارکت عمومی در انتخابات باشد ، ظاهرا می توان عدم مشارکت مردم در حوزه های دیگر و فشار بین المللی را با یک انتخابات پرشور! فراموش کرد. باز دو سال فاصله بین دو انتخابات را به تمرین بی تفاوتی گذراندم و با رسیدن زمانش به همان دودلی همیشگی رسیده ام که چه کار کنم . دوست داشتم کلی گویی کنم اما چون مردم ایران از دیدن واژه ما ایرانی ها کهیر می زنند و برای لحظاتی شدیدا احساس مظلومیت می کنند که چرا حقوق روشنفکریشان نادیده گرفته شده و باقی قضایا ، تصمیم گرفتم راجع به خانواده خودم بنویسم :

در خانواده ما عادت جالبی وجود دارد که دوست داریم شدیدا در حوزه سیاست بحث کنیم ،آن هم درست درجاهای خیلی بی ربط . مثلا ممکن است مادر و پدربزرگ من – که قاعدتا از همه ما بیشتر سیاست زده است – سوار ماشین یک مسافرکش شده باشند - که حین رساندن آنها به مطب یک متخصص اورولوژی ، مشغول به قتل رساندن تعداد زیادی از رانندگان دیگری است که در مسیرند. دفعتا هوای بهاری تصمیم عجیبی می گیرد که بی خود و بی جهت در روزی که قرار بوده آفتابی باشد، بارانی هم بباراند و طبعا راننده مذکور مجبور می شود دستش را از پنجره بیرون کند تا کار برف پاک کن را برای ماشینش انجام بدهد که با یکی از همکاران شاخ به شاخ می شود. معنی این اتفاق این است که پدر بزرگ من به موقع به مطب دکترش نمی رسد. مادر من سریع تقصیر را گردن قانون اساسی می اندازد و با یک لحن نوستالژیک که جگر آدم را می سوزاند می گوید : چه شاهی بود!...گور به گورشده ها دق مرگش کردن! اما پدربزرگم که دنیا دیده تر از مادرم هست و خیلی چیزهای دیگر، سریع اصلاحاتی انجام می دهد : پسره بی عرضه بود. اون میراثی که اعلیحضرت رضا شاه کبیر براش گذاشته بود رو اگه از اول می دادن دست مصدق! الان ما شده بودیم مثل آلمان هیتلری! اینجوریم بارون الکی دیگه نمیومد.مگه زمان رضاشاه کبیر می شد آسمون الکی بشاشه؟(البته به نظرم خیلی واضح است که پدربزرگ من به علت تجربه کردن چندین دوره مختلف وبزرگ شدن پروستاتش کمی مسائل را باهم خلط کرده ولی قطعا شما خط فکریش را فهمیده اید.) خلاصه تجزیه تحلیلهای سیاسی خانواده ما معمولا از این دست هستند.
اما بحث مهمی که اخیرا در خانواده ما صورت گرفته انتخابات آتی است. ظاهرا طرز تفکر غالب بر خانواده فرهیخته ما عدم شرکت در انتخابات است. به نظر می رسد که ما با استفاده از روش مبارزه منفی قرار است که همه چیز را کن فیکون کنیم.
این تصمیم خیلی چیز مزخرف و بی ثمری به نظر می رسه چون از قرار معلوم خانواده من یا حافظه تاریخیشان مخدوش شده (پدربزرگ را که ملاحظه کردید) یا معنی درست مبارزه منفی را فراموش کرده اند. اساسا نمی دانم این فرهنگ از کجا وارد خانواده ما شد که همه چیز تقصیر دولت، حکومت یا نظام است. تصور شخصی من همیشه اینطور بوده که یک جامعه متشکل از یک سری آدم است که عملکرد تک تک آنها در مسیر حرکت جامعه موثر است ،پس هیچ تغییری در جامعه اتفاق نمی افتد مگر اینکه تک تک افراد خودشان را تغییر دهند. اعضای خانواده من زیاد حال و حوصله کار درست و حسابی کردن را ندارند. اصولا انجام کار سخت کمی باعث آزرده خاطرشدن منافذشان می شود .مثلا فراموش کرده اند که نهرو در دوره مبارزه منفیش ، فقط نان و شیر خورد یا ترجیح می دهند رفتار گاندی را در طول حیات سیاسیش ندیده بگیرند. پس تصمیم می گیرند ساده ترین کار را بکنند که همان کاری است که به عقل ضیا (خواننده حسنی بده ، بد سابق و رهبر اوپوزیسیون فعلی) هم رسیده: آقا تحریم می کنیم تا دهنشون سرویس شه....بعد می ریم 4 تا پژو ثبت نام می کنیم تا گرون شه و آخر سال بفروشیم و یه پولی گیرمون بیاد و به صنعت بیمار خودروی کشورمون هم بیشتر و بیشتر حال بدیم تا تعطیلی خط تولید پیکان بعد از 40 سال، تبدیل به جشن ملی شه! اما ما مبارزه منفیمون رو انجام دادیم و نشون دادیم که چقدر از اونا! بدمون میاد! ما رای نمی دیم ولی اگه پا بده می ریم تو مناقصه های نفتی شرکت می کنیم چه باک که به چاق شدن دولت کمک می کنیم ، یه پولیم پورسانت می دیم که قثط پاکت ما باز بشه. ما رای نمی دیم تا حقوق پایمال شده شهروندیمون رو زنده کنیم ولی آشغالامون رو می ریزیم تو جوب! ما رای نمی دیم تا ثابت کنیم دنبال نظام شایسته سالاریم ولی از صبح تا ساعت 11 تو محل کارمون روزنامه می خونیم و الخ. فکر کنم شما خودتان حدیث مفصل خواندید از این مجمل که چه اوضاعی به خانواده ما حاکم شده. کاش معنی مبارزه منفی را می فهمیدیم(جسارتا منظورم شما نیستید ، منظورم خودم و اعضای خانواده بی سوادم هستند ) مناسفانه تنبلی خانواده ما همیشه منتج به این شده که ساده ترین راه را انتخاب کنند ،یا انقلاب یا انفعال (بخوانید مبارزه منفی) ما اگر می خواهیم انتخاباتی را تحریم کنیم تا نتیجه ای بگیریم باید یاد بگیریم که در حوزه های دیگر هم درست عمل کنیم وگرنه برخلاف تصورمان وتبلیغات ، به..... فقهای عزیز شورای نگهبان هم نیست که اعضای خانواده من در انتخابات شرکت کنند یا نه . همین عملکرد اشتباه و منفعلانه است که 5 سال پیش هر چه توانستیم به هاشمی و عملکردش بد و بیراه گفتیم و فکر کردیم شاخ غول را شکسته ایم و حالا از ترس یک سری از آقایان دوباره پناه برده ایم به سردار سلزندگی و اگر هم بخواهیم از انفعال خارج بشویم تا چندتا زنده باد مرده باد نگوییم و 200 تا شیشه نشکنیم آرام نمی شویم.
به طور کلی .......نمی دانم.درگیر یک دور باطل شدم که اعصابم رو بدجوری خورد می کنه، تو رو چطور؟دوست داشتم یه عالمه چیزای دیگه بگم ولی هم ناراحتم میکنه...هم اینکه برای تایپ هر خط دارم 17 دقیقه وقت می ذارم!

نیک آیین مقدم



دوست عزیز

من به نوبهء خودم در سیستم بیرونی هیچ چیز راضی کننده ای نمی بینم و برای همین فکر می کنم که این جور مشارکت ها بیهوده است ، اما راستش را بخواهید همیشه بیشترین نارضایتی من هم از همین نزدیکیهای خودم بوده : از اینکه با هر جور سازنده و فروشنده که کار می کنی طرفش را اوشگول فرض می کند و می خواهد به نوعی بچاپتش ، از اینکه مردم غرغرو و منفی نگر در خیابانها و محیط های اداری حال آدم را به هم می زنند ، از اینکه از گفتن هیچ دروغی ابا ندارند ، از اینکه هرکس فقط خودش می فهمد و فکر می کند که چرا باید برای هموطنان احمقش که قدر او را نمی دانند کاری را به درستی انجام بدهد ،از اینکه هر آدمی هر چقدر قدرت و اختیار داشته باشد حالا از رئیس آفتابه گرفته تا منشی و مدیر و ... در حد قدرتش می خواهد بقیه را بچزاند، از اینکه پسرهای هم سن و سالم دو سال از بهترین سالهایشان را می گذارند که مثلا مرد بشوند و خدمت مقدس بیاموزند و در عوض تنها چیزی که نصیبشان می شود سطح بالایی از ادب و استفادهء مکرر از فحشهای خوا...است و تنفر از همه چیز و فراموشی آموخته های قبلیشان، از اینکه همه می خواهند از اینجا بروند و حالا به هر قیمتی شده و اگر دلیلش را از خیلی از آنها بپرسی فقط می گویند چون اینجا گه است و فکر نمی کنند که آنجا ها هم اگر چند ایرانی دیگر باز دور هم جمع شوند که از این هم گه تر می شود. ما مردم پر توقع و در عین حال تنبلی هستیم که همیشه ایرادهای محیط بیرونمان را می بینیم و می توانیم به راحتی چندین ساعت در موردشان بحث کنیم ولی نمی فهمیم که چطور خودمان مسئول یک عالمه از این بلاهایی هستیم که سرمان می آید . دور و بریهای خود من همه اوائل انقلاب یک خانه و یک ماشین داشتند و حالا ویلاهای متعدد و خانه های آنچنانی و چندین ماشین و ...در ضمن هیچ کدامشان هم از آن دسته آدمهایی نبودند که بگوییم " نون ریششان را خوردند " و امثالشان هم از قرار معلوم زیادست . من نمی دانم که این جور آدمها وقتی دور هم جمع می شوند و به زمین و زمان فحش می دهند واقعا از چه چیزی ناراضی هستند ؟ دوست دارند چه چیزی تغییر کند ؟ کجای کارشان گره افتاده ؟ چرا باید وقتی یک آدم ابله و پیر از اونور دنیا بگوید فلان کار را بکنید مردم حرفش را باور کنند فقط و فقط به این دلیل که آدم لامذهبی ست و در مقابل به همهء آدمهای مذهبی اینجا فحش بدهند و بعد سالی یک بار سفرهء حضرت ...بیندازند که خانوم های فامیل که همه شیک پوشند و هر کدام لباسشان در مجموع نیم متر پارچه برده است بیایند و روی مبل های استیل طلائی زشت صاحب خانه بنشینند و با بی سوادیی که در زبان عربی دارند به زور قرآن بخوانند ، چرا بعد از این همه سال از گذشت دورهء قاجار باز هم برگشتیم به جایی که مامان ها برای گل پسرهایشان توی استخرهای عمومی زن پیدا کنند و بعد هم که وصلت سر گرفت و عروس به تیپ و تاپشون زد بگویند که جوانهای این روزها خیلی بد شدند و ما ال بودیم و بل بودیم . من همجنس بازی را تایید و یا تکذیب نمی کنم اگر از روی بیماری باشد اما به نظر شما یک جامعه اگر سالم باشد باید تا این حد همجنس بازی توی آن رواج داشته باشد ؟ سیستم آموزشی ما بالکل آشغال است و برای همین هم هر نسلی که تربیت می شود از قبلی بدتر است ، پس چرا خودمان هم این کثافت را بیشتر هم می زنیم و بچه هایمان را آنقدر نفهم بار می آوریم و همه وقتشان را با کلاسهای اجق وجق پر می کنیم که یک وقت از فلانی کم نیاورد ؟ چرا سهام می خریم ، سمند می خریم ، کار دولتی می کنیم و بعد فحش می دهیم که اینجا بد است ؟ چرا هر چیزی که مثل تب می افتد به جانمان به جای اینکه تب بر بخوریم و از دسترس بقیهء مریض ها دور باشیم بیشتر خودمان را قاطی می کنیم ؟ یک روز همه می خواهند نقاش شوند و زیر دست همه توی خیابان از این تابلوهای رنگ روغن می بینی که همه شان شبیه همند و از روی نمونهء زشت تر کار استادی در طبقهء آخر بازار قائم کشیده شده اند که تازه کپی هم هست ، روز بعد روی کول همه کیف گیتار می بینی ، بعدش یوگا مد می شود و همه می گویند که می خواهند دنبال آرامش بگردند ، ...واقعا اینجور چیزها هیچ کدام به تنهایی ایرادی ندارد اگر اینقدر مدلش جوگیرانه نباشد. حالا هم همه با هم مبارزهء منفی می کنیم ...من نمی گویم برویم رای بدهیم چون خود من هم نمی خواهم این کار را بکنم ولی تو را به خدا راجع به مسائل تمیز فکر کنیم و کارهای خودمان را هم ببینیم . اگر می خواهیم ایرانی باشیم ایرانی باشیم وگرنه همه چیزمان باید به همه چیز بیاید .

لیلا | 09:02 PM | نظرات (13)
جمعه 23 اردیبهشت 1384
یادواره دوچرخه سرمه ای


روی دوچرخهء سرمه ای رنگم که می نشستم دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود ، آنقدر دور حیاط کوچک آپارتمانمان چرخ می زدم که سرم به دوران می افتاد و دوچرخه ام که مسیرش را حفظ شده بود با هن و هون می رفت و گاهی به نشانهء اعتراض زنجیر چرخ سیاه و روغنی اش را به ساق پایم می مالید تا رد سیاهی روی پایم بماند و من هم که حواسم نبود موقع رفتن به خانه با اعتراض مامان مواجه می شدم . در آن حالت دورانی همهء فکر ها از کله ام دور می شد که خیلی لذت بخش بود .بزرگتر که شدم فقط یک بار توانستم چنین تجربه ای را دوباره داشته باشم و آن هنگامی بود که خودم را توی اتاقم حبس کرده بودم و یک نوار نود دقیقه ای " قوالی " گوش می دادم وسرم به طرز عجیب و خوشایندی گیج می رفت . بعدها فهمیدم که بزرگترین لذت در لحظات بی فکری است که هر کس به نوعی خواسته یا ناخواسته آن را در چیزی جستجو می کند : مدیتیشن ، سکس ، مواد مخدر ، الکل ،موسیقی و رقص های سماع گونه و انواع مشابه آن و هم وطن های روشنفکر نمای ما هم سعی می کنند این لحظات را در چیزهایی جستجو کنند که حتما و حتما بزرگترین صدمه را به سلامتیشان وارد کند...
بعضی وقتها سرخوشی نشستن روی دوچرخهء سرمه ای رنگ را با دوستی شریک می شدم ، مثلا آن پسره ، آرش ، که همسایهء طبقهء چهارم مان بود و هر دو با هم سراشیبی تند پارکینگ را پایین می آمدیم و مثلا مسابقه می دادیم ، دوچرخهء آرش از مال من بلندتر و سریع تر بود و دسته های نیمدایره ای متمایل به سمت سرنشین داشت . بیشتر اوقات یادمان نمی آمد که قرار به مسابقه بوده و وقتی که آرش زودتر به پایین سراشیبی می رسید او را برنده اعلام نمی کردیم . یک بار هم دوچرخه هایمان را با هم عوض کردیم و از نیمه های راه من و دوچرخه به جای اینکه روی چرخهای دوچرخه پایین بیاییم با کنارهء دوچرخه و زانوی درب و داغان من پایین آمدیم .چند وقت پیش به یکی از دوست های قدیمیم که تصادفا آن موقع ها او هم همسایه مان بود، می گفتم که شاید بشود با استفاده از این شهر های مجازی مثل اورکات ، نوستالژی های کودکی را دوباره پیدا کرد . مثلا همین آرش ...را ! دوستم نیم ساعت به من خندید و گفت که اسم پسرک بابک آ...بوده و نه آرش...
دوچرخهء سرمه ای ، یک بار هم جان مرا نجات داد و آن وقتی بود که یک آقای دزد در یکی از روزهای تابستان مرا در کوچهء خلوتی صدا زد و گفت که برای تعمیر ماشینش به کمک من احتیاج دارد . من خنگ هم که فکر نکردم چه کمکی ممکن است از نیم وجب آدم بر بیاید با افتخار برای کمک به آقای در راه مانده از دوچرخه ام پیاده شدم و به سمتش رفتم ، کاپوت ماشین را بالا زده بود و مثلا مشغول کاری بود . نزدیکتر که رفتم بوی گند عرق آمیخته به بوی خطر آزارم داد و قبل از اینکه آقای دزد بخودش بیاید به سمت دوچرخه ام رفتم که فرار کنم ، مرد تا فاصله ای به دنبال من آمد و بعد هم به عنوان جملهء مثلا تشویقی چیزی گفت و کاری کرد که ترجیح می دهم خواننده خودش ابتکار به خرج دهد و حدس بزند . بعدها فهمیدم و دیدم که بیشترین بیماران جنسی را می توان در این کشور پیدا کرد ...
آن موقع ها خیابان های تهران نه تا این حد سرعت گیر داشت و نه سرعت گیر ها تا این اندازه چاق و پهن بودند . دلیلش هم این بود که ماشین های توی خیابان که عموما پژو 504 و پیکان و رنو بودند هم خیلی تعدادشان کم بود و هم اینکه به درد کورس گذاشتن نمی خوردند و هنوز جوانها خیابانهای ایران زمین و جردن و فرشته را هم کشف نکرده بودند ولی به هر حال یادم هست که من مواقعی به علت وجودی این سرعت گیرها واقف می شدم که روی دوچرخهء سرمه ای رنگم به سختی نشسته بودم و شدیدا جیش داشتم و در راه رسیدن به خانه با سرعت پا می زدم . آن موقع بود که اگر یکی از این سرعت گیرها سر راهم سبز می شد اگر از دور می دیدمش که باید سرعتم را کم می کردم و موجب دیر شدن زمان وعده با توالت می شد و اگر هم نمی دیدمش که فشار و ضربه ای که به چرخ های دوچرخه و بعد من وارد می آمد کمتر از تجربهء مرگ نبود . بعدها که توی ماشین باز هم همان وضعیت تکرار شد به این نتیجه رسیدم که این تنها کاربرد برای سرعت گیرهای خیابانهای شهری مثل ماست که مردم به جای اهمیت دادن به جلو بندی و دم و دستگاه زیر ماشینشان برایشان مهم است که فلان ماشین که چهار تا خیابان جلوتر برایشان بوق زده بود یک وقت خدای نکرده از آنها جلو نزند ...
یک تعمیرگاه دوچرخه نزدیک خانه مان بود که بعدها حتی وقتی خودم پمپ دو چرخه خریدم و دیگر به آقای مهربان نیازی نداشتم باز هم بهش سر می زدم . همیشه به پسر بچه هایی که با من توی صف تعمیر دوچرخه بودند یاد آوری می کرد که باید حق تقدم را به من بدهند چون من یک خانم هستم . من هم همیشه سعی می کردم جای نوبت خودم باشم چون در خانه یاد گرفته بودم که زن و مرد به خاطر این چیزها نه تنها متفاوت نمی شوند بلکه این فقط باعث می شود زن را موجودی ضعیف تصور کنند و هم اینکه تحمل کتک خوردن از پسرهای توی صف را بیرون از محیط تعمیرگاه نداشتم ، با اینحال از آقای تعمیرکار خیلی خوشم می آمد و یک بار هم که گفت دختر ندارد و من مثل دخترش هستم کلی ذوق کردم . بعدها دیدم که مردممان فقط گاهی به زنهای حامله و خیلی پیر حق تقدم و احترام می دهند و اگر عناصر اناث پشت فرمان می نشینند باید انواع و اقسام فحش های خواهر و مادر با درجات متفاوت را یاد بگیرند تا در مواقع لزوم استفاده کنند و بر عقیده ام مصمم شدم که احترامی که همیشه برای جنس من وجود دارد بیشتر از نوع ترحم و نگاه به مظلوم و یا ضعیف تر است که بهتر است نباشد...

لیلا | 07:26 PM | یادوارهء فرهنگستان ادب پارسی (18)
یکشنبه 18 اردیبهشت 1384
لینکستان




*****

" زندگی به راستی تاریکی ست، مگر آنکه شوقی باشد
و شوق همیشه کورست ، مگر آنکه دانشی باشد
و دانش همیشه بیهوده است ، مگر آنکه کاری باشد
و کار همیشه تهی ست ، مگر آنکه مهری باشد ..."
جبران خلیل جبران




نوشی عزیزم ! شادیها هرچند کوچک ارزش شادی کردن و قدردانی از زندگی را دارند . امیدوارم که این خوشحالی جا را برای خوشحالی های بزرگ و بزرگتر برای تو و جوجه ها باز کند . چون می دانم و ایمان دارم که مهری که در توست می تواند خیلی چیزها را درست کند و زندگی و شادی بیافریند .


*****

" هرکس به خیالی خوش ، این مومن و آن کافر
این معجزه می بیند ، آن صحنهء یک ساحر
این بستهء تحقیق است ، آن بند خیالاتش
این گونه شد این شاعر ، آن گونه شد آن شاعر
..."
محمد شریف سعیدی

برای تو دوست عزیز افغان و آرزوی شادی و سعادت برای همهء هموطنانت . امید است تا فارسی مادریتان در سرزمین ما گم نشده سرزمینتان را در صلح ببینید.


از اینجا بشنوید :
Peace and Love on Earth
-- Farhad Darya

لیلا | 12:26 PM | در مورد ننوشتن مطلب دفاعی ندارم... (16)