آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« June 2005 | صفحه اصلی | August 2005 »


جمعه 31 تیر 1384
به سراغ زنان می روی ...2

" من به یاد آوردم
اولین روز بلوغم را
که همه اندامم
باز می شد در بهتی معصوم
تا بیامیزد با آن مبهم، آن گنگ، آن نامعلوم ..."
آن گنگ، آن مبهم، آن نامعلوم تعریفی ست نیمه کامل از زن! احساسات، سنت و ضعف انگار بقیهء این تعریف را کامل می کند ومردانی که خود در عین سنتی بودن زنان را سمبل سنت های نخ نما می دانند. راستش فروغ به عنوان تنها شاهدی که زنانگی را در شعرهایش سروده است برای من هیچ گاه سمبل قدرتمند و پررنگی نبوده است . زنی که خودش اعتراف می کند :" من غریبانه به این خوشبختی می نگرم / من به نومیدی خود معتادم "
غریبانه نگریستن علتی جز باور نداشتن ندارد و ما زنها باور نداریم ، خودمان را زیستنمان را، خوشبختیمان را وکامل بودنمان را ...اعتیاد مرض است حتی اگر به نومیدی و ناتوانی باشد ...بی باوریی که همه چیز را در بر می گیرد به جز تربیت غلط ، آداب و رسوم ، آفرینش پر از عیب و ایراد و غرزدن هایی از این دست .

هرچقدر فکر کردم دیدم نوشتن جوابیه برای متن قبل زشت ترین راه حل ولی بهترین است .

تاریخ ، تاریخ ، تاریخ ، ...تاریخی که از آن سخن می گوییم را چه کسانی ساخته اند؟ تعداد زنان تاریخ ساز یا آنقدر کم است که در اثر تورق تاریخ از اذهان حذف می شوند و ما نمی دانیم استاد ابن العربی زنی به نام فاطمه بوده و رابعه عدویه را نمی شناسیم، یا به بدی از آنها یاد می شود که ما بگوییم هند جگر خوار و تائیس و حواو زن بوده اند... و یا حیرت که ای عجب این ژاندارک زن بوده و چنین بوده. من و تو که قرار است بقیهء تاریخ را بسازیم چه کار می کنیم که این به قول شما جبر عدم اجازهء رشد از سرمان برداشته شود ؟من مردان جامعه مان را تایید نمی کنم و نظر تو را هم قبول دارم که می گویی همین مردان تا چه حد حاضرند زنی آگاه داشته باشند. ولی چرا باید هویت وجودی ما در کنار یک مرد تعریف شود ؟ به ما چه که مرد چه جور زنی می خواهد ! ما چه می خواهیم؟ و آیا اصلا می خواهیم ؟ و اگر می خواهیم می دانیم که چه می خواهیم ؟اگر زنی موظف می شود که به کسی توضیح بدهد خودش شرایط این بازجویی را مهیا کرده و این شرایط جور نمی شود مگر به واسطهء عللی چون : ضعف شخصیتی ، انتخاب نادرست ، دروغ ، خیانت ، فداکاریهای احمقانه و ...

می دانید چرا زنها موجوداتی غریب و وسوسه انگیزبه نظر می آیند و بعد که به نوعی درگیر روزمره گی می شوند تمام آن حس کنجکاوی مردان فروکش می کند ؟ برای اینکه زنان فقط چند درصد خودشان را زندگی می کنند و به همین دلیل به نظر غیر قابل کشف می آیند . اما وقتی درگیر زندگی در کنار مردی می شوند ؛ قسمت اعظم باقیمانده به جای شکوفا شدن به کل فراموش می شود و زن ذوب در ولایت ما آنچنان در مردش غرق می شود که دیگر موجود مستقلی از او نمی ماند و متاسفانه انگار تعبیر عشق در زنان ایرانی همین است و همینگونه می شود که دوستی گفت :" بیشتر زنان در جوامع سنتی از خودشان استقلال شخصیتی ندارند و همیشه نظرشان و عقایدشان و حتی شادی و غم زندگی شان ناخودآگاه یا حتی خودآگاه به مرد بسته است" . خود خوری ها و سکوت ها و توضیح ندادن ها و فداکاری ها و عدم اعتماد به نفس ها و ...آن قدر ادامه پیدا می کند که یا زن نابود می شود و یا وقتی از سوراخی سر باز می کند اعتراض ها و غرغر کردن ها و توجیه ها سر از باقالی ها در می آورد . چند درصد از ما زنان وقتی از موضوعی ناراحتیم ، اصل همان موضوع را به طرف مقابل می گوییم ؟ من که هرزنی را دیدم در این جور مواقع راجع به همه چیز غر می زند جز اصل ماجرا! چرا فکر می کنیم مردها باید همهء مکنونات قلبی ما را بدون توضیح بدانند ؟ چرا فکر می کنیم نسبت خونی یا عشق در یک مرد به او علم غیب هم عطا می کند ؟ یکی از خصوصیات خوب زنان در برابر مردان اینست که زنان سفسطه نمی دانند ولی متاسفانه این باعث می شود خیلی از مواقع بحث و جدل ها یا نیمه کاره رها شود و یا به نفع آقایان تمام شود. آدمیزاد هم که عادت دارد دروغ های خودش را هم باور کند حتی اگر سفسطه باشند و به همین دلیل زنان غالبا شکست خورده های بحث های منطقی هستند. زنان اگر عاشق باشند هم به نوعی دیگر خودشان را در پای معشوق هیچ می کنند !خیلی دیده ام زنانی را که تمام افتخارشان زوجیت و همراهی با مردی چیز فهم است و البته مردانی که به دنبال چنین زنی اند برای بزرگنمایی خود ...
" دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم
تحلیل می رود
دیدم که قلب او
با آن طنین ساحر سرگردان
پیچیده در تمامی قلب من" ( فروغ )

من به هیچ وجه تربیت نادرست و مرد سالاری خانواده های ایرانی را کتمان نمی کنم ! به قول دوستی اینجا : " هروقت اوج آرزویی را برایت خواسته اند ، گفته اند ایشالا عروسیت !!!"
این دردناک است ! اینجا در کوچکترین نهادهای اجتماعی ما دموکراسی وجود ندارد ! اینجا بعد از گذشت سالها از دورهء قاجار هنوز گاهی رگ غیرت مردان ایرانی که بالا می آید تا جلوی چشمشان را می گیرد . و مردم ما چه زن و چه مرد هنوز که هنوز است نتوانسته اند بفهمند که هیچ چیز را نباید به زور از خدا گرفت ! تعهد یک چیز است و خیانت یک چیز دیگر ! پسر بچه ها بازی های شجاعانه می آموزند تا در برابر حملهء زندگی تاب بیاورند و دختر بچه ها می آموزند که چطور تکیه کنند .به قول دوستی :" ما دخترها رو در اشپزخانه و در انتظار شوهر تربیت می کنیم ... ما به پسرها شجاعت بازیهای خطرناک کودکانه رو می آموزیم و به دخترها خانوم بودن و خانه دار بودن ...برای پسرها آرزوی مهندس شدن و شجاع بودن می کنیم و برای دخترها عروس شدن و خوشگل بودن ....مردان ما گریه نمی کنند ..قدرتمندند و زنان تحت حمایتند و آرزومند که خدا سایه شوهر را بر سرشان نگه دارد و مردان چرخهای عظیم اقتصادی را می چرخانند و زنان ما غذاهای خوشمزه می پزند و لباس ها را طوری اتو می کنند که خط اتویش هندوانه نصف می کند!!!" بله شجاعت را به ما نمی آموزند و اگرمثلا زنی بعد از بیوه شدن ازدواج کند نشان از بی وفاییش می دانند در حالی که برعکسش نشان می دهد مرد نمی تواند بدون زن زندگی کند چون باید غذا بخورد ، سکس مجاز داشته باشد و لباسهایش اتو بشود . ولی من مطمئنم که کمبود خصوصیاتی به این وضوح چیزی نیست که ما احساس درک آن را نداشته باشیم و در صدد رفع آن نباشیم.عدم شجاعت از آن چیزهایی ست که در عادی ترین رفتارهای زنان به چشم می آید و تا کجاها که نمی رسد . مادر من هروقت مهمان دارد با وجود ده نوع غذای متنوعی که درست می کند همیشه توهم این را دارد که غذایش خراب بشود و یا کم باشد . ترس رد شدن از خیابان را هر روز در زنان می بینم تا جایی که مزاحمین خیابانی به خودشان اجازه می دهند برای تفریح وقتی داری از خیابان رد می شوی فرمان را به سمتت کمی کج کنند تا ترس را در چشمانت ببینند. ( خود من تا به حال چندین بار قصد کردم با لگد به موتوریی که این حرکت را در حقم کرده است بزنم و از تصور مغز قاچ خورده اش روی آسفالت بی خیال شدم ) ، ترس سخنرانی در یک جمع ، ترس نقد شدن ، ترس فحش خوردن ( مثل همین وبلاگستان ) و ...ترس تنهایی!!!!
دوستی می گفت که مادرش هنوز نمی داند که دختر زاییده یا پسر ! این به نظر من مایهء مباهات نیست که من که یک دخترم حسنم در داشتن خصوصیات پسرانه مطرح شود . یک بار یکی از عناصر ذکور بنای داد و بیداد و فحش را به جامعهء اناث برداشته بود ، و وقتی با اعتراض من مواجه شد که : هوی مرتیکه ! من دخترم نا سلامتی ! گفت :


"you are a cool guy , with a long hair …"

خاک بر سر من اگر این برای من تمجید محسوب شود. اگر بنا به غر زدن است من از تاریخ و فرهنگمان شکایت نمی کنم ، از آفرینش شکایت می کنم که چرا حتی فیزیک بدن ما به نوعی است که این همه می توانیم مورد ظلم قرار بگیریم .ولی قرار به شکایت نیست . قرار به اصلاح است . من اصلا از موضع بالا صحبت نمی کنم و چه بسا نصف این نصایح را به خودم می گویم ولی می دانم که هر یک نفر که خودش باشد و خودش را کامل زندگی کند چه تاثیر بزرگی روی اطرافش می گذارد ، بارها دیدم تاثیر یک مدیتیشن ساده و آرامش درونی خودم را روی جو خانه و محل کار. دوست دیگری گفته خدا آرامش را در سه چیز قرار داده : " خودش ، زن و شب " نمی دانم که اصل این حرف از چه کسی ست ولی لابد زن باید آرامشش را فقط از شب و خدا بگیرد وگرنه چطور می تواند این مسئولیت که یکی از عناصر حفظ آرامش مردمان بودنست را فراهم آورد!!!! به نظر کمی بی انصافی می آید ولی اگر باور داشته باشیم که آرامش از جایی غیر از درون خودمان حاصل نمی شود نه نیازی به فحش دادن های فمینیستی پیدا می کنیم و نه عذاب وجدان می گیریم !

بله دوست عزیز،زن ایرانی در خانهء شوهرش آن قدر کار دارد که وقتی برایش نمی ماند تا خودش باشد . وقت نمی کند به زنانگی و روح و حتی جسمش بیندیشد ولی قضیه اینست که وقتی در خانهء پدرش هم بوده بازبه طور کامل زندگی نکرده و هیچ گاه تمامیت خودش را نبوده وگرنه این پدران بالاخره شوهرانی هستند برای مادران واین امر به صورتی نهادینه می شد ، ولو در زمانهای طولانی !

" زن کودک را به از مرد در می یابد ، اما کودکی در مرد از زن بیش است . " ( نیچه )
مردان فراموشکارند ، چرا که مانند کودکان زود جایگزینی برای موقعیت از دست رفته می یابند ، حتی اگر این موقعیت به مثابه بازیچه ای باشد .و در مقابل متهم می شوند به سنگدلی و بی عاطفگی . زنان هم به نوعی دیگر بازیچه هایی دارند، ولی هیچ گاه سعی نمی کنند چیزی را که گذشته به دست زمان بسپارند بلکه باید همیشه آن را با خودشان حمل کنند تا لا اقل از طرف خودشان محکوم به بی مهری نشوند.
" آن چه شما عشق می نامید، دیوانگی هایی ست کوتاه و زناشویی تان حماقتی ست دراز، پایان بخش این دیوانگی های کوتاه ! "
البته آقای نیچه کمی تند رفته اند ،چرا که اگر حجم این دیوانگی را از زندگی بشر حذف کنیم و فرض هم بر این باشد که حرامزاده ها وجود ندارند قطعا نسل آدمیزاد باید منقرض شود. ولی در مورد همین دیوانگی که زناشویی می نامیمش ، من بر خلاف نظر مذهبیون که می گویند زن و شوهر باید یکدیگر را کامل کنند می گویم که هر آدمی چه زن و چه مرد اگر به ثبات و تکامل شخصیتی _ اخلاقی نرسیده ، بزرگترین جنایت را مرتکب می شود اگر تشکیل خانواده بدهد . متاسفانه زنان ما فرصت این را نمی یابند که پیش از ازدواج به حدی از ثبات برسند و خودشان را کامل زندگی کنند . تمام دوستیها و عشق بازی های قبل از آن هم فقط تجربه هایی ست که تکرار می شوند و بر عکس تمام چیزهایی که ما زنها در مغزمان نگه می داریم تا در مواقع لزوم بتوانیم آن ها را سر دلمان بیاوریم و یک کینه و یا اندوه گذشته را بازسازی کنیم ، این تجربهء جنس مخالف تنها چیزی ست که آن را دور می ریزیم .
دوست عزیزی شکایت داشت که چرا ما بحث زنان و مردان را مرتبا جدا می کنیم ؟ اولا که این دو مقولاتی کاملا متفاوت هستند و نمی توانیم منکر تفاوتهایشان شویم ، ثانیا اگر بعضی می گویند که تفاوتی در کار نیست ، بروند نسل جدیدی به وجود بیاورند که از شکم پدر ها زاییده می شوند ، ثالثا من یک زنم و می توانم همجنسان خودم را تحلیل کنم و فکر کنم که لا اقل در زندگی کنونی ام هیچ گاه مرد نبوده ام .
زنان در مقابل قدرت و زور مردان خواهش و ظرافت دارند، در برابر حس زیاده خواهی و برتری جویی مردان دوست دارند که آن چیزی را که دارند حفظ کنند و کمتر ریسک پذیرند ، مردان به مفاهیم مجرد و کلی علاقه دارند و زنان به مفاهیم محسوس و جزیی ، مردان آزمایش و عمل می کنند و زنان تماشا و نظر ، حیثیت و آبرو ( که من هنوز نمی دانم چیست؟ ) برای مردان مهم است و زنان در مقابل خوشی و لذت را رجحان می دهند، احکام مردان منطقی و معقول است و احکام زنان ارزشی و عاطفی ، مردان رنج های روحی را بیشتر تاب می آورند و زنان رنجهای بدنی ، مردان خونسرد و گاها خشن اند و زنان مهربان و احساساتی ، مردان موشکافند و زنان روشن بین ، مردان آمر و مستقل اند و زنان مطیع و وابسته ، در عمل مردان جسورند و زنان با حزم و احتیاط ، ثبات قدم در مردان بیشتر است و زنان دمدمی ترند ، مردان اعتماد به نفس دارند و زنان بی عزمند ،مردان بی ملاحظه اند و علاقمند به آسایش خود و زنان از خود گذشته و فداکار ، مردان حسادت کمتری دارند ، در بعضی امور مردان بی تفاوتند و زنان کنجکاو ( یا فوضول !!!!) ، مردان بی وفا و زنان وفادارند ، مردان شیفته زندگی عمومی و زنان علاقمند به خانه هستند ، مردان اگر قرار باشد روی موضوعی فکر کنند تا ابد هم شده این کار را ادامه می دهند ولی زنان زود آن را رها می کنند و در عوض از این رها کردن و عدم موفقیت عصبی می شوند .


?So What

اکثر این خصوصیات منجر به نوعی ضعف و آسیب پذیری در زنان می شود که اگر شما بگویید به نوع آفرینش زن ربط دارد و امری ست حتمی من می گویم که امری است محتمل و فقط در اثر خود ناشناسی به وجود می آید . هیچ کس جز خود ما نمی تواند زندگی ما را حرام کند و حسرت باقی بگذارد.
سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست
دید آئینه ای فتاده به خاک
گفت :" حقا که گوهری یکتاست !"
به تماشا چو برگرفت و بدید
عکس خود را ، فکند و پوزش خواست
که :" ببخشید خواهرم ! به خدا
من ندانستم این گهر ز شماست !"
ما همان روستا زنیم درست،
ساده بین ، ساده فهم ، بی کم و کاست
که در آئینه ء جهان بر ما
از همه ناشناس تر خود ماست.
(نيما يوشيج)

لیلا | 05:03 PM | کدام قله کدام اوج ؟ (27)
شنبه 25 تیر 1384
گاهي هم مثنوي خواني

محتسب در نیم شب جایی رسید / در بن دیوار مردی خفته دید
گفت:هی، مستی، چه خوردستی؟ بگو/ گفت:ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت:آخر در سبو واگو که چیست؟/گفت: از آنکه خورده ام، گفت این خفیست!
گفت:آنچه خورده یی آن چیست آن؟/گفت: آنکه در سبو مخفی ست آن!
دور می شد این سوال و این جواب / ماند چون خر محتسب اندر خلاب!
گفت او را محتسب:هین آه کن / مست، هوهو کرد هنگام سخن
گفت:گفتم آه کن هو می کنی/ گفت : من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادی است/ هوی هوی میخوران از شادی است
محتسب گفت: این ندانم، خیز، خیز/ معرفت متراش و، بگذار این ستیز
گفت: رو تو از کجا من از کجا؟/ گفت: مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست: ای محتسب بگذار و رو/ از برهنه کی توان بردن گرو؟
گر مرا خود قوت رفتن بدی / خانهء خود رفتمی، وین کی شدی؟!

*****


چارکس را داد مردی یک درم / آن یکی گفت: این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بود گفت: لا/ من عنب خواهم، نه انگور، ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت: این بنم/ من نمی خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت : این قیل را/ ترک کن، خواهیم استافیل را
در تنازع، آن نفر جنگی شدند/ که ز سر نام ها غافل بدند
مشت بر هم می زدند از ابلهی/ پر بدند از جهل، وز دانش تهی
...

*****

پیل اندر خانه یی تاریک بود / عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی/ اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود/اندر آن تاریکی اش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم افتاد/ گفت: همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست برگوشش رسید/ آن بر او چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود/ گفت:شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست / گفت: خود این پیل چون تختی بدست
همچنین، هریک به جزوی که رسید/ فهم آن می کرد، هرجا می شنید
از نظرگه، گفتشان شد مختلف / آن یکی دالش لقب داد، این الف
در کف هر یک اگر شمعی بدی / اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دست است وبس/ نیست کف را برهمهء اودسترس
چشم دریا دیگرست و ، کف دگر/ کف بهل، وز دیدهء دریا نگر
جنبش کف ها زدریا روز و شب/ کف همی بینی و دریا نی عجب!
ما چو کشتی ها بهم بر می زنیم/ تیره چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن، رفته به خواب/ آب را دیدی، نگر در آب آب
آب را آبی ست کو می راندش / روح را روحی ست کو می خواندش
گربگوید، ز آن بلغزد پای تو/ ور نگوید هیچ از آن،ای وای تو
ور بگوید در مثال صورتی/ بر همان صورت بچفسی ای فتی
آن چنان کز نیست در هست آمدی / هین بگو: چون آمدی؟ مست آمدی
هوش را بگذار و آن گه هوش دار/ گوش را بر بند و، آن گه گوش دار
دم مزن تا بشنوی از دم زنان / آنچه نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی ز آن آفتاب/ آنچه نامد در کتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح / آشنا بگذار در کشتی نوح
...


قسمت دوم مطلب زنان را فراموش نکردم و خواهمش نوشت!

لیلا | 08:40 PM | )()()()()()()()()()()()()()()()()()( (19)
جمعه 10 تیر 1384
به سراغ زنان...

به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن !

چند وقت پیش از کمبود کتاب و یا مجموعه ای می نالیدم که در آن افسانه های ایرانی گرد آوری شده باشد .دست دراز کردم و سیب از آسمان افتاد . کتابی هدیه گرفتم که آقای " حمیدرضا خزاعی" در آن به جمع آوری افسانه های ایرانی در شمال شرقی کشور پرداخته است . بیشتر راویان افراد پیر وعامی هستند و افسانه ها همه نکات مشترکی دارند. المانهای داستانی مشترکی مثل : " زن و مردی که بچه دار نمی شوند و درویشی که به آنها سیبی می دهد تا آن را دو نیم کنند و بخورند و بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت ..." ، " جوانی که زیر سایه درختی می خوابد که اژدهایی از آن بالا می رود و جوجه سیمرغها را می خورد و سیمرغ بزرگ بعد از اینکه جوان جوجه هایش را نجات می دهد ..." ، " سرزمین روشنایی و تاریکی ..." و ...

یونگ می گوید : " انسان از زمانی بدبخت شد که عادت کرد به افسانه هایش بخندد ."

من بعد از خواندن این مجموعه و قصه های دیگری از ایتالیا ، آفریقا و جاهای دیگر دنیا خنده که هیچ! می توانم ساعتها بنشینم و گریه کنم . شاید شنیدن این نکته برای خواننده های هم جنسم به دور از انصاف به نظر بیاید ولی باور کنید برای خود من بسیار دردناک است وقتی که می بینم در متون کهن ما هرجا که اتفاق بدی رخ می دهد آتش ی است که از زیر سر" زن" ی بلند می شود که به دلایلی مثل : حسد، کینه ، خودخواهی ، کوته فکری ، بخل ، طمع ، خیانت ورزی و ...همه چیزرا به گند کشیده است . عصبانی نشوید ! حتما شما هم مثل خود من در لحظهء اول منکر تمام این خصوصیات می شوید ...( الان که داشتم این مطلب را می نوشتم به دوستی زنگ زدم تا اینترنت بدون فیلتر بگیرم ، چون برای کامنت گذاری و پست مطالب وبلاگم فیلتر شده ، دوستم یک ساعت قبل گفته بود که می خواهد بعد از دو روز بخوابد و من فراموشکار از خواب پراندمش ، بعد از یکی دو جمله بی ربط تذکر داد که خواب بوده و مرا با شرمندگی تنها گذاشت و این هم نمونهء دم دست بی فکری) البته قصد خودزنی ندارم وفرض هم بر اینست که گروه اناث معاصر همه در بالاترین حد شعور و آگاهیند. ولی عصبانیم که چرا تاریخ و افسانه های ما باید پر از مردهایی باشد که گول زنها را خورده اند و زنهایی که به دلایل بی مزه ای حتی ملتی را بدبخت کرده اند، از حضرت آدم، ابوسفیان واسکندر و ناصرالدین شاه گرفته تا افسانه هایی که ممکن است دروغ به نظرتان بیایند ولی قطعا ریشه ای عمیق در فرهنگ ممالک مختلف دارند .من مخالف این جملهء نیچه هستم که می گوید : " از زنان تنها با مردان سخن باید گفت " بلکه به نظر من اگر ایراداتی هست که قطعا هست باید دراین باره با خود منبع اشکال طرف شد. نیچه در همان فصل کتاب می گوید : " همه چیز زنان معماست و همه چیز اش را یک راه گشودن است که نام اش آبستنی است ! " واقعا تعداد زنانی که غایت هدفشان ازدواج و در نهایت بچه دار شدن است، کم است ؟ من تمام دوستان هم جنسم را بعد از اینکه ازدواج کردند تقریبا از دست دادم ، درحالی که دوستانی از عناصر ذکور دارم که در دوران متاهلیشان باب دوستی شروع شد و هیچ وقت هم مشکلی پیش نیامد . شاید بگویید ایراد از روابط من است . قبول ! نیچه باز هم می گوید :" زن می باید فرمان برد تا برای رویهء خود ژرفایی بیابد. نهاد زن رویه است ، لایه ای پر جنب و جوش برای آبهای کم ژرفا "

در محافل زنانه معمولا از چه چیزهایی سخن می گویند ؟ محیط های کاملا زنانهء ما مثل سفره های نذری ، استخر های شنا ( شیوهء تکامل یافتهء حمام زنانه های عمومی ) ، آرایشگاهها و ...چه جور محافلی هستند ؟ زنان ما حتی در بازگو کردن مسائل جنسی هم از زبان طنز احمقانه ای استفاده می کنند که هیچ آموزشی در پی اش نیست و جالب اینجاست که مردان حتی در صحبت کردن راجع به این مسائل هم در پی یاد گرفتن نکات جدید هستند ، قبیح تر از این هم می توانستم بگویم ؟ بله مسائل روحی به نظر من از این هم وحشتناک تر است .

" مرد را از زن هراس باید آن گاه که زن عاشق شود . چه آن گاه است که زن همه چیز را فدا می کند و هیچ چیز دیگر را در نظرش ارجی نیست و مرد را از زن هراس باید آن گاه که زن بیزار شود زیرا مرد تنها در ژرفای روان اش شریر است ، اما زن بد ذات است ! "

تا به حال به مفهوم لغت بد ذات فکر کرده ایم ؟ چرا اکثر زنها در مسائل عاطفی این جور افراط و تفریط می کنند؟ می دانید چقدر آمار سرطان سینه و رحم در ایران زیاد شده ؟ آنهایی که علت تمام بیماریها را ناشی از یک دلیل و یا عقدهء روانی می دانند عقیده دارند که زنهایی دچار سرطان سینه و رحم می شوند که در عمیق ترین جای ذهنشان بر این باورند که در زندگیشان فداکاری زیادی کرده اند ! اگر هدف زندگی خودسازی و خود شناسی ست فداکاری زیاد برای نفر دوم به هر دلیلی که باشد چه معنی می دهد ؟ عاشق شدن اگر هم منتی داشته باشد بر سر دلست نه اینکه برای طرف مقابل باشد که یا به بیزاری و تنفر بیانجامد و یا اینکه از اینور بام بیفتیم و با فداکاری ها و ایثارهای بی دلیل خود کشی کنیم . من خیلی دوست دارم ازهم جنسانم بشنوم .

می گویند تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ! گیرم همهء اینهایی که من گفتم چرند . چرا اینهمه در مورد ما حرف و حدیث است و چرا بزرگترین کنجکاوی مردان، زنان هستند ؟ در حالی که عکس این قضیه صادق نیست . ما در صدد کشف مردان نیستیم . ما در پی به دست آوردنشان هستیم . آخ ! این لنگه دمپایی عجب دردی داره !من دوست دارم این بحث را ادامه دهم و این به شما بستگی دارد پس شاید بتوانم بگویم : ادامه دارد ...

*جمله های نیچه از کتاب چنین گفت زرتشت برداشت شده

لیلا | 03:34 PM | نظرات (27)