آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (3)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« July 2005 | صفحه اصلی | September 2005 »


جمعه 4 شهریور 1384
"خاطرات در گذشته می مانند"

بعد از یک ساعت که آنجا نشسته بود و فقط گریه و زاری و داد و بیدادشان را نگاه کرده بود ، حالا تقریبا می فهمید که برای چه اینجا هستند . جماعتی که او هم در میانشان است ولی بر خلاف آنها بی طاقتی اش را فقط با اشک ریختن نشان می دهد و مدام فحش نمی دهد ، همه نگران بودند ؛ از آن نوع نگرانیهایی که هیچ چیزی جز انتظار نمی تواند کاری برایشان انجام دهد. چند بار خواسته بود بلند شود، نزدیکشان برود و به او آشنایی بدهد ولی پشیمان شده بود . حتی صحنهء این دیدار را هم چندین بار در ذهنش مرور کرده بود :
جلو می رود ، دستی به شانهء او می گذارد و می گوید : سلام. مرا می شناسی ؟ او هم با تعجب نگاهش می کند. اشکهایش را با گوشهء روسری پاک می کند و همانطور که هاج و واج است لبخند می زند و اسمش را صدا می کند ...
یا اینکه...
نزدیکش می شود ، زن پشتش به اوست و نمی بیندش . به اسم صدایش می کند و او بر می گردد ، اشکها خشک می شوند و به جایش لبخندی می نشیند و بعد با خوشحالی به سمتش می آید و او را در آغوش می گیرد ...
شاید هم ...
اصلا از دیدنش خوشحال نشود و خودش را به نشناختن بزند . بالاخره او نمی داند که چهل و چند سال پیش ، وقتی که آنطور بی خبر و غیر منتظره از آن محل رفته بودند ، چه اتفاقاتی افتاده بود و تنها چیزی که می دانست این بود که انگار او هم مثل خودش خانواده ای تشکیل داده است . حتی پیداست که خانواده اش را هم خیلی دوست دارد که اینطور همراهشان است و با آنها و برای یکی از آنها نگرانی می کند و اشک می ریزد .
احساس می کند که هنوز هم دوستش دارد و با دیدنش خاطرات به مغزش هجوم آورده اند . خدا کند کسی که به خاطرش اینجا آمده اند، از آشناهای نزدیکشان نباشد ، هنوز بعد از این همه سال نمی تواند ناراحتی اش را تاب بیاورد و دوست دارد او را با همان چهرهء بشاش و صورت گرد خندان ببیند . نگاهش می کند تا صورت زیبایش را ببیند . گردی صورت ، به خاطر فرورفتگی های گونه ها اندکی رو به کشیدگی رفته است و لب پایین کمی حالت افتاده پیدا کرده . فاصله بین بینی و لب خط اریب و عمیقی ست که نشانی از خنده های دوران گذشته را با خود دارد . زن دیگر اشک نمی ریزد . با انگشتانش روی میز مخصوص پرستاران ضرب گرفته ، ضرب آهنگی عصبی و غیر ریتمیک و وقتی اولین پرستار بخش به پشت میزش برمی گردد شروع به حرف زدن با او می کند . پرستار نگاهی جستجوگر به اطراف می اندازد و زن هم به همراهش چشم می گرداند که خوشبختانه نمی بیندش . با اینکه خیلی دلش می خواهد بتواند با او صحبت کند ولی در آن لحظه اصلا موقعیت خودش را برای دیده شدن مناسب نمی داند . ظاهرش شبیه این پیرمردهای چشم چران شده که نیمکت گوشهء راهروی شلوغ بیمارستانی را گیر آورده اند و مردم را دید می زنند .
سرش را پایین می اندازد و برای مدت کمی از این شرمنده می شود که یادش رفته بود، برای چه اینجاست ... احساس عذاب وجدان دوباره باز می گردد و قلبش تیر می کشد ، همین چند روز پیش بود که نوه اش دلداریش می داد و می گفت نباید زیاد حرص و جوش بخورد و بعد هم به پدر و مادر بی فکرش که هر کدام گوشه ای از دنیا مشغول کار خودشان بودند فحش داده بود. نوه اش را خیلی دوست داشت و فکر می کرد تنها چیزی ست که توانسته برای خودش حفظ کند و حالا ...او را هم نتوانسته بود نگهدارد . زنش در اثر تومور مغزی که خیلی هم دیر به دادش رسیده بودند جان سپرده بود . آنقدر همیشه غرغر می کرد که او سردردهای این اواخرش را باور نمی کرد و به حساب همان غرزدن های همیشگی اش گذاشته بود . تا اینکه دکتر گفته بود حتی اگر تومور را در بیاورند هم امکان زنده ماندن کم است . وقتی که زنش رفته بود ، زیاد ناراحت نشده بود با اینکه همه می گفتند خیلی زود بوده و اصلا حقش نبوده و حیف بوده...هیچ وقت با زنش مشکل جدی نداشتند ولی می دانست که او اصلا دوستش نداشت و هردو می دانستند که برای هم ساخته نشده اند. پسرش مهندس شیمی بود و برای یک شرکت خارجی و بزرگ که کارهای نفتی می کردند، کار می کرد و همیشه در سفر بود : چاد ، دوبی ، مالزی و .... عروسش در سازمان یونسکو مشغول به کار بود ، انگار شغل مهمی داشت و او هم دائما در سفر بود . از وقتی به خودش آمده بود این نوجوان سیه چرده که شبیه هیچ کس نبود و نوه اش بود با او زندگی می کرد . تنها دارائیش بود و تنها چیزی که دوست می داشت . بعد از ظهر ها توی هال کوچکشان روبروی هم می نشستند و پسر با هیجان از اینکه چطور در مدرسه فلان معلم را " ضایع " کرده بودند ، چطوری فلان دختر را " پیچونده " بوده ، چطور ماشین مدیر مدرسه شان را به " فا..." داده بودند و ...تعریف می کرد و او سراپا گوش بود و شاید هم کمی برای این سرپا ماندن به خودش فشار می آورد که یک وقت با چرت زدنهای بی موقع اش، این تنها دارایی اش را نرنجاند . گاهی از فشار خواب آلودگی مجبور بود مدتها لبهء مبل بنشیند و به قول پسرک خودش را توی وضعیت ناجوری بگذارد . نوه اش هم او را خیلی دوست داشت ، این را از مدت زمانی که صرف پدر بزرگ می کرد می شد فهمید .
تلفن خانه که بی موقع زنگ زده بود ، فهمید که باید اتفاقی افتاده باشد . چند بار قبل از این برای خرابکاری های پیش پا افتادهء نوه اش به مدرسه و آموزشگاههای مختلف رفته بود ولی همیشه با اینکه مجبور بود مجیز مدیر و معلم هایی را بگوید که حتی نمی شناختشان و یا اگر می شناخت از روایات با مزهء نوه اش بود که زیاد هم شناخت جالبی نبود ، ته دلش به داشتن چنین نوه ای می بالید . بر عکس خودش جسور و بی کله بود و فکر می کرد که اگر خودش کمی از این جسارت را در جوانی می داشت هیچ وقت به این روز نمی افتاد . دختری را که دوست داشت و حاضر بود برایش بمیرد از دست داد و محافظه کاری اش بر عشقش پیروز شد . حتما هیچ یک از اطرافیانشان در گذشته ، اسم این رابطه را عشق نمی گذاشتند ، چرا که او یک شبه و ناگهانی همه چیز را رها کرده بود و رفته بود و او و خانواده اش در این شهر بزرگ گم شده بودند . ولی فقط خودش می دانست که چه بر سرش آمده و تا چه حد عاشق بوده. حالا باید بعد از این همه سال در موقعیتی این چنین دوباره او را می دید . زمانی که به او گفته اند بیا که نوهء عزیزت با ماشین زده یک آدم را له کرده و حالا آن آدم تقریبا در حال مردن است ، او باید اینجا بنشیند و فقط دعا کند که آن آدمی که او نمیشناسدش زنده بماند تا پسرکی که بدون گواهینامه او را به این وضع انداخته ، متهم به قتل نشود . می داند که زندگی آن آدم زیاد برایش مهم نیست و از این بابت کمی شرمنده است ولی به هیچ وجه نمی تواند ببیند که تنها کس زندگیش را از او بگیرند و این چیزی ست که برایش خیلی اهمیت دارد .
احساس اینکه کسی به سمتش می آید ، موجب می شود سرش را بالا بیاورد . خود اوست . با آرامشی که به نظرش به آن تصویر گذشته ها و شیطنت های شیرینش نمی ماند ، به جای خالی کنار او اشاره می کند و می پرسد :" جای کسی نیست ؟" خودش را کنار می کشد و متوجه می شود که او را نشناخته است . برایش عجیب و کمی دردناک است که او را نمی شناسد ولی به رویش لبخند می زند . زن به آرامی می نشیند و بر حسب عادت دستمال را روی چشمهایش می کشد که حالا دیگر خالی از اشکند . به سمت او بر می گردد و لبخند غمناکی می زند . حالا می تواند به طور واضح ، خطوطی را که زمان برایش به یادگار گذاشته اند زیر چشمها و بالای لب ببیند . چشمهایش انگار روشن تر شده اند و دستهایش کمی می لرزد . قدش کمی کوتاهتر به نظر می آید و هیکل باریک گذشته را ندارد . دوست دارد دستش را بگیرد و بگوید که هنوز دوستش دارد ولی او که نمی شناسدش شروع به صحبت می کند :
" نمی دونم ...نمی فهمم ... مردم چطوری بچه هاشون رو بزرگ می کنن ؟ اینقدر راحت بزنی به یک آدم و حتی بخواهی فرار کنی . آقا مردم وجدان ندارن و چیزی که آدم نداشته باشه نمی تونه به بچه اش هم یاد بده . پسرهء عوضی با ماشین زده به دختر من ، به تنها دختر من ! ... تنها کسی که فکر می کردم واقعا شبیه منه. تنها آدمی که فکر می کردم تو این دنیا هنوز معنی چیزای خوب رو می فهمه ...حالا داره می میره . قبل از مادرش . قبل از اینکه خوشبختی و بزرگ شدن بچه هاش رو ببینه و عشقی رو که به این همه آدم یاد داده تو وجودشون بزرگ کنه . اون پسرهء احمق که خودش بچه است و چیزی نمی فهمه ، ولی به نظر من پدر و مادرش مسئولن ! اونایی که بزرگش کردن مسئولن و من اگه بلایی سر بچه ام بیاد نمی بخشمشون تا دق کنن و بفهمن دق چیه ! آقا مردم بد شدن ! مردم پست شدن !مردم ..." گریه نمی گذارد جمله اش را تمام کند . این بار دستمال را که از چشمش بر می دارد خیس خیس است ...چشمانش تقریبا شیشه ای و بیرنگ شده اند ...
"ببخشید آقا شما رو اذیت کردم . می خواستم جلوی بچه هام قوی باشم ، اینجا خودمو خالی کردم. نمی خوام قبل از اینکه چیزی بشه ضعف مادرشونو ببینن . می خوام امیدوار باشم که خدا یک بار هم شده به خاطر عشق همه چیزو بر میگردونه ! برمی گردونه ، نه؟ ببخشید آقا مثل اینکه حالتون زیاد خوب نیست شما هم لابد درد خودتونو دارید ، من دیگه اذییتتون نمی کنم..."

لیلا | 06:56 PM | هيچ (45)
سه شنبه 18 مرداد 1384
ذائقه ایرانی ، هنر ایرانی

یک کلهء فر خوردهء قوچ که با یک سری برگهاو شاخه های مدل نقاشی های رنسانسی روی کف نصب شده و جنسیتش به خاطر رنگ طلایی غلیظ آن مشخص نیست( ولی خب چوبی است ) دستهء مبل را تشکیل می دهد . یادم می آید آن موقع ها که تازه نقاشی را شروع کرده بودم وقتی از معلمم پرسیدم رنگ طلایی اش را از کجا گیر می آورد و او با طعنه گفته بود از مبل سازها ، توی دلم کلی خندیده بودم و فکر کرده بودم مگر مبلمان را هم طلایی می سازند؟ رویه و پشتی مبل پارچه ای است . روی پشتی طرح یکی از لویی های خدا بیامرز کشیده شده و کف آن یک دختر و پسر جوان و یک بزغاله مشغول معاشقهء دسته جمعی از نوع عهد بوقی آن هستند...صاحب مبل فروشی که انگار قیافه و سلیقهء مشتریانش را می شناسد ، لبخندی کجکی تحویلم می دهد که یعنی برو تو خریدار نیستی ! من هم کم نمی آورم و می پرسم : ببخشید آقا ! کسی هم پیدا می شود این ها را بخرد ؟ آقاهه هم نگاه عاقل اندر سفیهی به من می اندازد و قیمت چند میلیونی مبل را می گوید و توضیح می دهد که با این وجود مبلش کلی طرفدار آدم حسابی دارد!

نیم ساعت است توی ترافیک گیر کردم، منظرهء روبه رویی خیل عظیم ماشین هاست که از جایشان جم نمی خورند وچند جوان نحیف که به قصد کشت یک پیرمرد رشید را می زنند، منظرهء کناری یک خانم چادری است که کم مانده همهء وسایل آشپزخانه شان را هم با خودش بیاورد و روی پای من بگذارد و منظره ای که از شیشهء سمت چپ دیده می شود یک ساختمان چند طبقه و احتمالا مسکونی است و به خاطر علایق شخصی و شغلی این ساختمان تنها چیزیست که می تواند در این نیم ساعت مرا سرگرم کند: ستوهای ساختمان شبیه سازی هایی هستند از ستونهای تخت جمشید خودمان ، منتها با مقیاس کوچکتر و پوشش سیمان تگری ، یک سری پلهء عریض و طویل ورودی ساختمان را تعریف می کنند و در بالای پله ها هم درهای اتوماتیک شیشه ای خود نمایی می کند. نرده های جدا کنندهء حیاط از خیابان و فرم چراغها شبیه باغهای روسی است و در بالای ورودی حجم عظیم شیشهء ارغوانی و فلز سرمه ای چشم را نوازش می دهد ، نما کلا ترکیبی است از فلز و شیشه و سیمان و سنگ ...( من شرمنده ام که آجر قرمز ندارد ) در بالاترین قسمت ساختمان که به نظر می آید جان پناهی برای بام باشد ، سوراخ گرد بزرگی روی نما تعبیه شده و من از همین جا با سنگ کار این قسمت ابراز همدردی می کنم . تنها چیزی که از این سوراخ پیداست ،یک دیوارهء دودگرفتهء سیمانی است که به نظر می آید اتاقک آسانسور باشد ، به نظرم معمار این بنا می خواسته تکه ای از آسمان را با این دایره قاب بگیرد ولی در محاسباتش کمی اشتباه کرده ...

اینجا بورس تزئینات ساختمان است ، پرده، کرکره ، پارکت ، موکت و فرش های ماشینی ! از این دسته اجناس هستند و چون از بین این اجناس تنها فرشهای ماشینی قابلیت دکوری و آویزان شدن بیرون مغازه را دارند بیش از بقیه به چشم می آیند. به نظرم مفهوم پوستر های دوزاری که روی کاغذهای گلاسه چاپ می شد و فرش کمی جابه جا شده است . پسر موبوری که یک سگ را بغل کرده ، دختر بچه ای که اشک می ریزد ، شخصیت های والت دیزنی و بالاخره " نیکی کریمی " از جمله طرح های برگزیده در چشمان من ناخریدار هستند . من اگر عاشق خانم کریمی باشم که نباید دلم بیاید رویشان راه بروم و اگر هم ازشان خوشم نیاید که دیدن هر روزهء عکسش کف خانه نمی دانم چه دلیلی می تواند داشته باشد ؟ این را برای توجیه تولید این طرح به خصوص نگفتم این را با خودم بلند بلند فکر کردم تا ببینم چه طور می شود که آدمی که هموطن من است ، در شرایط آب و هوایی مشابه من به دنیا آمده و زیست کرده و لا اقل آنقدر فیلم در زندگیش دیده که بداند نیکی کریمی کیست، این فرش را می خرد ؟

به فاصله های صد متر فروشگاههایی از تابلوهای رنگ و روغن در این خیابان به چشم می خورد و به نظر می آید که مانند فروشگاههای سوهان حاج حسینی و برادران شعبه های مختلفی از یک جنس باشند ، فقط همانطور که یکی پسته اش را بیشتر می ریزد یا رنگ قوطی اش متفاوت است اینها هم کمی در رنگ گلهایی که دست این خانم عشوه گرند و تعداد موزهای این سبد میوه تفاوت دارند و این در حالی است که فارغ التحصیلان رشته های نقاشی و نقاشان به نام، باید از یک سال قبل ، با یک هزینهء زیاد و اجازهء ارزیابی به منشیهای نگارخانه ها برای نقد کارهایشان به مدت یک هفته وقت نمایشگاه بگیرند و سی درصد فروش تابلوهایشان را هم به نگارخانه بپردازند.

راننده نوار خال تور و بند تنبانی اش را برای یک لحظه خاموش می کند و با خوشحالی رو به من می گوید : خانم ! مجاز است، ها ! و من که تقریبا از سر درد شنیدن موزیک احمقانه و شعرهای درپیت دارم جان می دهم ، می گویم : مجاز که چه عرض کنم ! اگر دست من بود حکم اعدامش را هم صادر می کردم .و با عصبانیت سرم را پایین می اندازم تا بحث ادامه پیدا نکند . قسمتی از روکش صندلی ماشین از بین زانوهایم پیداست و من از ته دل به خلاقیت اولین آدمی که توانسته پلنگ و گورخر را ترکیب کند آفرین می گویم .

همهء دوستان و روزنامهء شرق تبلیغش را کرده اند . روی تبلیغاتش نوشته : " فیلم برگزیدهء سال " وقتی از سینما بیرون می آیم به خاطر آنهمه فشاری که شخصیت اصلی داستان توی بنز گیر کرده در شن متحمل شده احساس خفگی می کنم . نمی دانم کمپانی بنز هم چیزی از آقای میرکریمی گرفته اند یا چیزی داده اند ؟ به هر حال تنها نتیجه ای که می گیرم اینست که ما برگشتیم به چندین هزار سال پیش و فیل سازان محترم ما قصد دارند به ما ثابت کنند که: " خدا وجود دارد ". دست گلشان درد نکند . من یکی که پذیرفتم خدا هست به شرط آن که دیگر موقع دیدن یک فیلم که به انگیزهء مازوخیستی انتخاب نشده زجر نکشم . در ضمن تا چهل و پنج دقیقه بعد از شروع فیلم هم مردم همچنان توی سالن نیایند و آقای مسئول باهوش سینما هم با آمدن هر آدم جدیدی چراغ قوه اش را یک دور توی چشم من نیندازد تا عزیزان در راه مانده را راهنمایی کند.

گبه از آن دسته چیزهایی است که حتی خود تحصیل کرده گان صنایع دستی نیز آن را نمی شناختند تا اینکه آقای مخملباف لطف کردند و این صنعت دستی وطنی را به کمک ابزاری انسانی به نام شقایق جودت به ما شناساندند و از آن موقع بود که حقیقتا دوران شکوفایی این هنر سر رسید . بافت گبه معمولا خیلی فی البداهه و استفاده از رنگها بسیار ارگانیک و غیر حساب شده بود. به طوری که روح هنر عشایر در این صنعت دیده می شد ولی از وقتی شهری ها آن را کشف کردند گلاب به روتون ...دند به این هنر! تلفیق گبه و گلیم ، فرش و گلیم و طرحهای مدرن در گبه ، از آن چیزهایی بود که دهاتی بدبخت به خواب هم نمی دید .

مغازهء سفال فروشی است و همه جا رنگهای تندی دیده می شود . سابقا به این جور جاها که می آمدم بوی خاک می آمد و رنگهای اکر و آبی و سبزفضای خاصی را تولید می کرد .نمی دانم فکر چه کسی بود که ممکن است ترکیب عکس فانتزی دختر و پسری که یکدیگر را می بوسند با کوزهء گردن باریک و سفالی قشنگ به نظر برسد .

دست هر کودک ده سالهء شهر گیتاری می بینی و هر جوجه ای درهر مهمانیی " اگه یه روزی نوم تو " ی فرامرز اصلانی را می خواند و می زند.گروه آرین محبوب ترین گروه پاپ محسوب می شود . در میان بدلیجات و زیور آلات موجود در بازار از فرم های سرخپوستی و شیطان پرستی تا علامت یین و یانگ و کلهء اسکلت دیده می شود. مردم کاشی های سرویسهای بهداشتی شان را با رگه هایی شبیه سنگ ولی آیینه ای انتخاب می کنند . پرده های خانه های نیم وجبی شبیه مدل پرده های کاخهای کلاسیک و عظیم دوخته می شود. به آیینه های ماشینهای آنچنانی ، چشم زخمهایی اندازهء کلهء من آویزان می کنند و هرچه عروسک در زندگی کادو گرفته اند پشت شیشهء ماشین ویترین می کنند .حجاب رعایت می کنند ولی در مهمانی ها می رقصند و قر کمر می آیند . بهترین کتاب زندگیشان بامداد خمار است ولی میلان کوندرا هم می خوانند . به تئاتر می روند ولی در صف تئاتر مردم را هل می دهند و توی سالن چیپس می خورند. گلهای مصنوعی زشت در گلدانهای خانه شان می گذارند و فکر می کنند که هدیه بردن گل پول حرام کردن است ...

اگر از یک آدم کمی وارد بپرسیم که اینها چه سبکی است شاید بگوید : مردم ایران دوره های پست مدرنیستی خود را طی می کنند . ولی به نظر می آید دوره های هنری قرار است از پی هم بیایند و مردمی که اصولا دورهء مدرن را نگذرانده اند ، نمی دانم چطور ممکن است پسا مدرن باشند؟!

لیلا | 09:34 PM | هزار امروز هم آواز زاغ است (58)