آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« September 2005 | صفحه اصلی | November 2005 »


پنجشنبه 5 آبان 1384



لیلا | 10:25 PM | وقتي ماه کامل مي شود ... (273)
جمعه 29 مهر 1384
راه حل هایی برای زنده گانی نه زنده مانی2

شخصیتهای اصلی :
من حقیقی
من واقع گرا
من ایده آل گرا
عوامل طبیعی و غیر طبیعی !

گرسنگی ، ساعت 3 بعد از ظهر و معدهء خالی از غذا ! " من حقیقی " و بقیهء همکاران هر روز با هم ناهار می خورند . همهء رستورانها و فست فود های محل را امتحان کرده اند تا بلکه جایی را پیدا کنند که آنها را در حالت گرسنگی و گوش به زنگ هلاک نکند . دستور سفارش غذا معمولا از طرف رئیس صادر می شود و او الان در حالیکه 5 بار پیشنهاد غذا خوردن را مطرح کرده و بعد فراموش کرده و سوت زنان دنبال کارهای خودش رفته ، مشغول تعریف خاطرات غذاهای عجیب و بسیار خوشمزه ایست که در یکی از سفرهایش به آنطرف کرهء زمین داشته ...
من ایده آل گرا : بی فکری یا فراموش کاری ؟ هر کدوم که باشه ، من برای نوشتن بقیهء متن زنده نخواهم موند ....
من واقع گرا : به نظرتون چطور میشه آدم ساعت دستگاه گوارشش رو با مال رئیسش تنظیم کنه ؟

مشکل اداری- مالی پیش آمده که اعصاب آقای رئیس بسیار خط خطی می باشد . هر دو دقیقه یک بار یک نفر تماس می گیرد و یا او با یک نفر تماس می گیرد و بعد " من حقیقی " که میزکارش نزدیک او است با صدای " گوپس" کوبیده شدن گوشی روی دستگاه تلفن نیم متر از جا می پرد و ماوس کامپیوتر را که توی دستش نگه داشته با ضربه ای روی میز می کوبد .در همین حین موبایل " من حقیقی " تصمیم می گیرد که فعالیت خودش را شروع کند و اوضاع انگوری را کشمشی کند . یک نفر که خیلی وقت پیش " من حقیقی " با او به هم زده و یک نفر دیگر که دوست فعلیش است، هر دو به صورت باز هم یک در میان زنگ می زنند و می خواهند او را سر ساعت 7 بعد از ظهر ببینند و حرفهای مهمی دارند که تلفنی نمی توانند بگویند. یکی از دوستان دبیرستان بعد از چندین سال زنگ می زند و تا نیم ساعت حاضر نیست جواب معمایی را که " او کیست ؟" بدهد و " من حقیقی " در حالیکه او را اصلا به یاد نمی آورد و چشم غره های رئیسش را می پاید کاملا گیج شده .یکی از همکلاسیهای " من حقیقی " تماس می گیرد و می پرسد که ماکت ساز خوب می شناسد یا نه ؟ یکی از همکارهای قدیم تماس می گیرد و در حالیکه از بی معرفتی" من حقیقی" شکایت می کند قراری برای آخر هفته می گذارد که همکاران قدیم همدیگر را ببینند . دوستی زنگ می زند و می پرسد که فیلم " ساید ویز " رو دیده و اگر دیده نظرش چیست ؟ دوست قدیمی دیگری هم که ایران نبوده ، زنگ می زندو می گوید که برای عروسی برادرش آمده و این چند روزی که اینجاست می خواهد او را ببیند . یک نفر هم تماس می گیرد و با کردی چیزهایی می گوید و مشخص می شود که اشتباه گرفته .دوستی زنگ می زند و ....
رنگ آقای رئیس از سرخی به بنفش و بعد سیاهی می گراید ...

من ایده آل گرا : فکر می کنین بدشانس تر از من آدم تو دنیا باشه ؟ اینها سالی یک بار هم زنگ نمی زدند ...

من واقع گرا : وقتی که این همه دوست داری که همشون به یادتن و دوستت دارن احساس غرور بهت دست نمی ده ؟ به نظرم دراین لحظه و این ساعت میزان انرژی بالایی دارم که این همه آدم یهو پیداشون شده !


" من حقیقی " مسیری طولانی را در راه بازگشت به خانه پیاده روی می کند تا کمی ذهنش آرام شود . وقتی که کم کم ساق پاهایش به ذق ذق ( زق زق ؟ ) می افتد تصمیم می گیرد به پیاده روی خاتمه دهد و سوار ماشین شود. توی تاکسی که می نشیند کیف پولش را بیرون می آورد و با نگاه کردن به سیصد تا تک تومنی یادش می آید که امروز می خواسته از کارت بانک نزدیک شرکتش پول نقد کند ...

من ایده آل گرا : اینقدر که این آدما اعصابمو به هم ریختن ، حواسم به هیچی نیست ...حتی خودم ...
من واقع گرا : چقدر خوبه که پول هیچ وقت تو زندگی من عنصر مهمی نیست ...

چند ثانیه ایست که " من حقیقی " منتظر سبز شدن چراغ است تا از عرض خیابان عبور کند . در همین حال چشمش به پیاده روی روبروست که مردم تک تک یا گروهی در نقطه ای از آن جمع می شوند و بعد پراکنده می شوند . وقتی به آن سمت خیابان و به آن نقطه می رسد ، پیزنی را می بیند که با لباس مندرسی وسط پیاده رو ایستاده و در حالیکه می لرزد ، گریه می کند . چند مرد هم آنجا ایستاده اند ولی هیچ زنی نیست . " من حقیقی " نزدیک می رود . حالت پیرزن خیلی رقت انگیز است . " من حقیقی " فکر می کند که این ضعیف ترین موجودی ست که تا به حال دیده ...دست پیرزن را می گیرد و می پرسد : " مادر جان چی شده ؟ " پیرزن که انگار از دیدن یک همجنس در آن میان کمی قوت قلب گرفته نگاهی به " من حقیقی " می اندازد و گریه اش شدید تر می شود . باز هم می پرسد : " چی شده مادر ؟ " این دیالوگ یک طرفهء سوال های " من حقیقی " و گریهء زن تا مدتی ادامه دارد تا اینکه پیرزن می گوید : " این نمی ذاره من اینجا بشینم ! من فقط می خوام این گوشه بشینم و کاری به کسی ندارم ( و به گوشه ای از پیاده رو که یک تکه مقوای کارتون روی زمین است اشاره می کند ) ولی این نمی ذاره من بشینم ..." من حقیقی " با استیصال می پرسد : " کی مادر جان ؟" و پیرزن به مردی اشاره می کند که خیلی آرام درکنار مردان جمع ایستاده ." من حقیقی " سر بر می گرداند و پیرمرد کوری را می بیند که سوی نگاهش به ناکجاست و عصای سفیدی را در دست نگه داشته ...


من ایده آل گرا : لعنت ...
من واقع گرا : گاهی خوش بینی واقع گرایانه عین حماقت است ...

بهتر است آدم فقط ببیند، آن هم باچشمان خودش ! به جای همهء قضاوت های واقع گرایانه یا ایده آل گرایانه و یا خوش بینانه و بدبینانه...
چیزهایی که هست و وجود دارد، قضاوت نمی شود . فقط هست ...و زندگی ادامه دارد ...با چشمان باز به روی ما . ما هر نقابی جز نقاب خودمان را بزنیم چشممان را به رویش تنگ ، یک وری و یا زیادی گشاد کرده ایم!

لیلا | 01:20 PM | من خیلی ضد حالم! مگه نه؟ (43)
یکشنبه 17 مهر 1384


هميشه آنجاييکه فکر مي کني ديگر امکان ندارد بدتر از اين بشود، خدا نا اميديت را اميد مي کند !
شايد تکراري اما خواندني

لیلا | 05:32 PM | نظرات (11)
سه شنبه 12 مهر 1384
راه حل هایی برای زنده گانی نه زنده مانی !

شخصیتهای اصلی :
من حقیقی
من واقع گرا
من ایده آل گرا
عوامل طبیعی و غیر طبیعی !

صدای گویندهء زن رادیو در کلهء "من حقیقی" فریاد می زند : خانومای شب کار ! آقایون بیدار از این که تا الان با برنامهء خودتون همراه بودین ممنونم و امیدوارم که تا صبح در کنار شما ساعات خوشی رو داشته باشیم !
" من حقیقی" از خواب می پرد و ساعت کنار تختش را نگاه می کند . ساعت 3 صبح است .به دنبال صدا از پنجره بیرون را نگاه می کند و ماشین ماموران شهرداری را می بیند که در آن باز است و صدای رادیو از اتاقک راننده می آید .
من ایده آل گرا : عجب آدمهای بیشعورین این آشغال جمع کن ها ! خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد . اینا همونایین که اگه بی .ام .و آخرین مدل داشتن الان با صدای موزیک وحشتناکشون باید از خواب می پریدیم .
من وافع گرا : اینا دقیقا قصدشون اینه که ماهارو از خواب بیدار کنن و بگن ببینین ! ما تا این ساعت کار می کنیم در حالی که شماها تو خواب نازین ! شما یه شب از خواب بیدار می شین ، در صورتیکه ما هرشب بیداریم .اینا هم اینجوری کسب انرژی می کنن دیگه . مگه راه دیگه ای هم بلدن ؟

" من حقیقی " تا صبح کابوس می بیند . خواب اینکه ماموران شهرداری بدن او را توی کیسه ای پیچده اند و توی آشغالها می اندازند . خواب اینکه یک رادیوی بزرگ قدیمی توی جمجه اش کار گذاشته اند و به مجرد اینکه دستش به دماغش می خورد از رادیو موزیک راک بلندی پخش می شود...

مامان دستگیرهء در اتاق را آنچنان به صدا در می آورد که " من حقیقی " از روی ماشین آشغالی سر می خورد و با مخ روی کف آسفالت فرود می آید.

مامان : پاشو دیگه ! لنگ ظهره ! مگه نمی ری سر کار !
من حقیقی : ساعت چنده ؟
مامان : من چه می دونم . بابات رفته سر کار .
من ایده آل گرا : به نظرت ساعت رو با بابای من تنظیم می کنن ؟
مامان از اتاق بیرون می رود و آنچنان در را به هم می کوبد که باقیماندهء خواب هم از کلهء "من حقیقی" بیرون برود .
من ایده آل گرا با سرعت از تخت پایین می آید و پشت سر مامان در را با شدت باز می کند و می گوید : مامان جان می شه بگی من چرا نرفتم تو یه ادارهء معمولی کار کنم و تو یه شرکت خصوصی که کار مال خودمه کار می کنم ؟
مامان : چه می دونم. لابد تنبلی !
من واقع گرا : مامان جونم . خب بگو حالا که من صبح ها دیر می رم سر کار دلت می خواد زود بیدار شم و ور دلت باشم ...مگه نه ؟


" من حقیقی " سوار تاکسی شده و دیرش است . توی دلش به مامان حق می دهد چون با وجود این ترافیک ظهر هم نمی رسد . راننده به طور ناگهانی داخل کوچه ای می پیچد و کمی جلوتر دوباره خیابان بند می آید .

من ایده آل گرا : آقا مسیر قبلی چه فرقی می کرد که راهتونو عوض کردین ؟
راننده : می خوام از یه جای دیگه برم که به ترافیک نخوریم آبجی .
من ایده آل گرا : مرتیکه من می خواستم تو همون مسیر پیاده شم ....اول بپرس بعد فرمونت رو کج کن !
من واقع گرا : این پیاده روی که هر روز به خودت وعده می دی و انجامش نمی دی جور شد ! ای ول !

در حالیکه خیلی دیر شده و " من حقیقی " تند و تند ساعتش را نگاه می کند . دو پیرزن کنار دستیش با آرامش بحث سیاسی می کنند .اول سر و ته مملکت را یکی می کنند و بعد می روند سروقت جوانها . به اینجای بحث که می رسند مدام " من حقیقی " را نگاه می کنند تا تحلیل هایشان را تایید کند .
دو پیرزن : جوانها همهء فکر و ذکرشان شده جنس مخالف و سکس و عیاشی ...( نگاه به من حقیقی ...)
دولت هم به نفعشه اینا اینجوری باشن تا مثل ما بزرگترها بنشینن و بحث های سیاسی بکنن ( نگاه به من حقیقی ...)
من ایده آل گرا : شماها که می خواین به جوونا ترکمون بزنین ، دیگه چرا بحث سیاسی می کنین !
من واقع گرا : این دو تا از اونایین که نوه هاشون سالی یه بار بهشون سرمی زنن و اونم برای اینه که ده دفعهء دیگه که می خوان دوست دختره رو بپیچونن و می گن پیش مادر بزرگشونن دختره شک نکنه . بیچاره ها یه کم توجه کافیشونه تا انرژی امروزشونو کسب کنن!

پیرزنه که کنار دست " من حقیقی " نشسته خیلی چاقه ! بازوها و کمر عرق کرده اش تقریبا تو دهن " من حقیقی " ه !
من ایده آل گرا : می بینه اینقدر چاقه ! یه کم خودشو جمع و جور هم نمی کنه ...
من واقع گرا : آخی . فکر کنم این یکی از اون مادر بزرگ مهربوناست . اینایی که تپلی ان معمولا مهربونترن !

نزدیک ظهر " من حقیقی " به دفتر کارش می رسد .
رئیس : به به ! عروس از حموم در اومد ! می خواستین شب بیایین دیگه !
من ایده آل گرا : نیگا تو رو خدا ! خودش خونش همین بغله . دلی دلی کنان میاد سر کار بعد به من غر می زنه !
من واقع گرا : خدا رو شکر که من این همه مسئولیت رو سرم نیست . بیچاره دلش به من یکی خوشه که بیام کارای دفترو انجام بدم . منم که میزارم ظهر میام ! باید سر یکی خالی کنه دیگه . خود تو مگه همین کارو نمی کنی ؟...

(برای دوری از روده درازی ، ادامه مطلب از ظهر تا شب در متن بعد نوشته خواهد شد . البته اگه عشقتون کشید ! )

لیلا | 08:21 PM | به همین سادگیه به جون خودم ! (128)