
در ميان شما کيست که صد گوسفند داشته باشد و اگر يکي از آنها گم شود ، آن نود و نه را در صحرا وا نگذارد و از پي آن گم شده نرود تا آن را بيابد ؟
ميلاد حضرت عيسي مسيح ( ع ) مبارک !
دلم مي خواهد
تو باشي.
با قل خوردن باران روي گونه ات.
گاهي كه تنهايي هوارم مي شود
و آسمان يكپارچه
ابر اندوه جهانم را مي باراند
دلم مي خواهد تو باشي
با چكه چكه ي باران از دامنت.
دلم مي خواهد تو باشي
با شانه اي كه سر بر آن بگذارم
و گيسويي كه شبي خيس است.
شعر از عليرضا بابايي
مثل یکی از المانهای فرهنگی و تاریخی با او برخورد می شود . مردم طوری می گویند :" استاد " ! انگار می گویند " تخت جمشید " یا " نقش جهان " و یا " ایران " !
سالهای قبل از انقلاب که با نام " سیاوش " می خواند ، استاد نبود ، وقتی با " همایون خرم " کار می کرد ، استاد نبود ، وقتی پخش های استدیویی داشت و کنسرت نمی داد ، استاد نبود . نمی فهمم چرا ؟ ولی انگار به دلیل وطن پرستی خاص ایرانیها که فقط در بعضی موقعیت ها فعال می شود ، " شجریان" از وقتی " استاد " شد که " مرغ سحر " را خواند .
این چند شب که در سالن " وزارت کشور " کنسرت شجریان بود ، هر شب بعد از تمام شدن برنامه مردم ، فریاد می زدند و درخواست " مرغ سحر " می کردند . شجریان و گروهش هم با اینکه ازصحنه خارج شده بودند بر می گشتند ، کوک سازهایشان را از" افشاری " برمی گرداندند و مرغ سحر را اجرا می کردند . باقی شب ها را نمی دانم ، اما شبی که خودم آنجا بودم مردم اواخر موزیک را همراه با ریتم کف می زدند . آنقدر تعجب کرده بودم که نمی توانستم حتی لذت ببرم . فکر می کردم که چند نفر از این آدم ها از اول برنامه را به عشق آخرش گوش دادند و اینکه چرا این موزیک این همه حس وطن پرستیشان را تحریک می کند . پیرمردی که کنار دست من بود به کنار دستیش توضیح می داد که این شعر قرار بوده سرود ملی ما باشد و آقایون ! نگذاشتند . فکر می کردم که چرا مردم فکر می کنند که متنی که یک بار هم در آن نام " ایران " نیامده و دائما از بیداد ظالمان و درد هجران می گوید می توانسته سرود ملی باشد . فکر می کنم که چقدر " شجریان " نرم تر شده ... سالهای قبل را به یاد دارم که شجریان با ارکسترسمفونیک تهران برنامه داشت و وقتی بین بخش های مختلف برنامه مردم تشویقش می کردند از سن بیرون می رفت و تشویق ها که تمام می شد برمی گشت . حالا با چه خونسردی نشسته و برای مردمی می خواند که فکر می کنند دارند به " ابی " گوش می دهند و مثل آهنگ های خال تور همراه با آوازش کف می زنند . فکر می کنم که بخش آخر برنامه که با شعر" سهراب سپهری " اجرا شد چرا به دلم ننشست ؟ من که هم سهراب را دوست دارم و هم شجریان را؟ فکر می کنم که چقدر شجریان (هم) آوانگارد شده ! و چرا این روزها هیچ چیز آن حس ناب را ندارد ؟ نه موسیقی استاد . نه شعر ونه داستان ! شاید پیر شدیم قبل از اینکه جوانی کنیم ...شاید بیخود با بقیه همذات پنداری می کنم و خودم این طور هستم ...پس تصحیح می کنم ، شاید پیر شدم ...
مجموعه ای از آلبوم های قدیمی شجریان به دستم رسیده و دارم گوششان می دهم . بیشترین چیزی که به گوشم می آید و دوستش ندارم ، صدای سازهای زهی مثل کمانچه و ویولون است و فکر می کنم بیشترین چیزی که در کنسرت به دلم نشست کمانچه نواختن " کیهان کلهر " بود که بوی عشق می داد ...
شاید پیر شدم ...
شعر : خسرو گلسرخی
نقاشی روی عکس : خودم!