آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« January 2006 | صفحه اصلی | March 2006 »


پنجشنبه 4 اسفند 1384
FaKe LiFe, fAkE wOrLd...

خشک چوب و خشک سیم و خشک پوست

از کجا می آید این آوای دوست ؟.....

شاید به نظر مضحک بیاد. ولی اول از شکلش خوشم اومد . از هر جهتی یه شکله . مثل مجسمه های"هنری مور" ! با این تفاوت که سالها قبل از اون ابداع شده . صداشو شنیده بودم ، ولی تو اون عالم بچه گی تشخیص نمی دادم که کدوم صدا مال کدوم سازه ؟ بعد که فهمیدم این صدای زنگ دار خوشگل مال دلبر منه دیگه عاشقش شدم . دوازده ساله که بودم مدرسه مون یه سری کلاسهای آزاد فوق برنامه مثل ویولن و سه تار و انیمیشن و نجوم و ...گذاشت. از همون وقتی که فهمیدم تصمیم گرفتم بالاخره به وصال عشقم برسم و" تار" بزنم ولی دوتا مشکل وجود داشت . اولا که وزن تار اندازهء خودم بود و هیکلش از من هم بزرگتر بود . دوما مدرسه کلاس سه تار داشت نه تار ! تو اون عالم بچه گی بهم گفتن اگه سه تار رو یاد بگیری بعدا می تونی تار بزنی و این ساز به قد و قواره ات هم بیشتر میاد . خلاصه آموزش سه تار رو شروع کردم در حالیکه فکر معشوق قدیمی همیشه تو سرم بود و به زودی یه مشکل بزرگ تر پیدا کردم ...: از معلم سه تارم متنفرشده بودم . همه چیز بود جز هنرمند . همه حسی داشت جز احساسات شاعرانه برای هماغوشی با ساز. خلاصه بعد از مدتی از خیر معشوق جایگزین قلابی گذشتم و تا مدت زیادی ( حدود سیزده سال !!!!) بی خیال هر نوع آموختن موسیقی شدم .
جایگزین یک چیز هیچ وقت خود آن نیست . به قول ابراهیمی نمایش یک مقوله خود آن نیست حتی در اوج شباهت . بعدها بزرگ می شدم و خواسته هام هم بزرگ می شد خیلی پیش آمد که به جایگزین ها رضایت دهم و همیشه هم دلایل مختلفی داشت ...
- این به صلاحته دختر ...
- این خیلی راحت تره ...
- اون که به دست نمیاد ولی اینم فرق زیادی با اون نداره ...
- این با شرایط فعلی تو بیشتر جور در میاد...
- حالا فعلا با این کنار بیا ! بعدا اونم به دست میاد...
- شاید الان زمان اون نشده ، الان حتما زمان اینه ...
ولی هیچ وقت صلاح نشد که اونی که می خواستم بشه ... اون چیزی که سخت تره به دست نیومد ... شرایط هیچ وقت جور نشد ...خیلی پیش اومد که من کنار بیام ولی خواسته هام کنار نیومدن ....زمان هم هیچ وقت نرسید ...
الان یه آدم بزرگ ام که بعضی خواسته هام خیلی کوچیکن و اصلا بهم نمی آد. بعضی هاشون بچه گانه اند . بعضی دیگه دور از ذهن شدن و خیلی های دیگه به نظر اطرافیانم مضحک میاد و بیشترشون فقط به صورت یه تصویر قدیمی در اومدن که یاد آوریشون عذابم می ده ...راستش الان دیگه دلیل اش رو نمی فهمم که چرا آدم باید قانع باشه و از خیر "جنس اصل "به دلیل محدودیت بگذره . من اگه بچه دار بشم همه جور چیزی بهش یاد می دم جز قناعت . بدست آوردن اصل خواسته ، چه مادی باشه و چه معنوی ، چه از جنس عشق باشه چه پول ، چه آرزویی دور از دست رس باشه و چه خواستن توت فرنگی در اواخر پاییز ، خیلی مهمه !!! بگذار آدم حس نرسیدن رو تجربه کنه و بشینه براش یک عالمه عر بزنه ولی هیچ وقت نفهمه که باید قانع باشه . قناعت و بسنده کردن از اون چیزهای احمقانه اییه که به هیچ دردی نمی خوره !

لیلا | 05:01 PM | من " جنس قلابی " نمی خوام ! (15)
چهارشنبه 26 بهمن 1384
تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند

کجای دنیا با هموطنان و هم کیشانشان این می کنند ، که این مردم ...؟

جمهور
وبلاگ حامد متقی
ایران ما
گاهی دلم برای خودم...

لیلا | 10:22 PM | حالی درون پرده بسی فتنه می رود (6)
یکشنبه 23 بهمن 1384
نقاشيهايم...


من در سايت کارگاه

لیلا | 10:30 PM | ناشي از خود شيفتگي نيست ها ! تازه راه افتاده (9)
پنجشنبه 20 بهمن 1384
عموووووم ابالفضل.....

متن زير نوشتهء يکي از دوستانم ( مهدي شيرزاد ) است :


توضیح : این متن بدون در نظر گرفتن هیچ جذابیت دراماتیک و بی توجه به اصول فیلمنامه نویسی نوشته شده و صرفا "سیناپس گونه" ای ست برای تصویری کردن واگویه های یک شاهد .

1. ماشین شاهد.داخلی/خارجی.روز
از این سکانس تا آخر متن تمام لحظه ها را از نقطه نظر شاهد می بینیم.
ماشین از پارکینگ خارج شده داخل کوچه می شود . صدای شاهد که مشغول گفتگو با تلفن است شنیده می شود.
صدای شاهد : (باتلفن ،خارج از قاب) تو تاریخ ایران سابقه نداشته ظهر تاسوعا شیرینی فروشیا باز باشن.... ربطی به دوره زمونه نداره .... حالا من می گردم ببینم چی می شه....چی؟!...قطع شد صدات،نشنیدم...شیرینی خشک بگیرم؟!!...چرا؟!!!...خب ،اگه اینجوریه اصلا بیخود مهمون دعوت کردی،شترسواری که دولا دولا نمی شه!

در طول گفتگو ماشین به ابتدای خیابان رسیده است . یک محوطه بزرگ در ابتدای خیابان دیده می شود.در این محوطه چند چادر مخصوص تکیه و عزاداری نصب شده. نکته جذاب یک در چوبی قدیمی است که کنار چادرهاست و پشت در نیز چند نخل با سیمان روی زمین کاشته شده.
میان نویس : کدام راوی سوررئالیستی وجود یک دروازه با کلون و سایر ملزومات را درست وسط صحرای کربلا گزارش کرده؟
شاهد خودرو را پارک کرده برای لحظاتی از ماشین خارج می شود.

2. مقابل تکیه.خارجی .روز
شاهد به سمت تکیه می رود.آن طرفتر تعدادی خیمه نیز وجود دارد که گویا قرار است شب شام غریبان بسوزند. صدای یک دسته عزاداری به گوش می رسد. شاهد به سمت ماشینش می رود اما لحظه ای صدای مداح دسته ، او را متوقف می کند .عده زیادی نیز اطراف شاهد ایستاده اند تا ورود دسته به تکیه را ببینند. یک جوان بیست و سه چهارساله به آنها نزدیک می شود.
جوان:داداش یا بفرمایید تو یا جمع کنید برید.
جوان می رود.شاهد و اطرافیانش هنوز ایستاده اند .جوان دوباره برمی گردد.
جوان :داداش مثکه نگرفتی جریانو...بی زحمت خلوتش کنید.
صدای شاهد : دسته تون که رفت می ریم...چشم.
جوان :نه...گویا درست حرفمو نمی گیری...میگم یا بیاید تو یا برید.
صدای شاهد: عزیز گویا شمام خیال داری گیر بدی....می خوام اینجا وایستم،سرکوچه خودمونه مگه تو مامور شهرداری ای؟
جوان :بچه چاقال مثکه نمی فهمی چی میگم..
مشت جوان به سمت لنز می آید.
فید آوت.

3. مقابل دبیرستان دخترانه .خارجی روز (فلاش بک)
صدای همهمه دخترکان و یک موتور شنیده می شود. صدای باز شدن در یک اتومبیل باعث تقویت آنها می شود.
فید این. مادر شاهد که از سرو وضعش معلوم است دبیر این دبیرستان است داخل ماشین می شود. سلام و علیک بین شاهد و مادرش رد و بدل می شود. جوان سکانس قبل سوار یک موتور درحالی که جوان دیگری نیز ترک او نشسته به سمت دخترها می ایند و حرکاتی انجام می شود. مادر شاهد شیشه را پایین می دهد.
مادر شاهد :پسر نکن این کارا رو...خطرناکه...می زنی یکی از این بچه ها رو ناقص می کنیا.
جوان : فکتو ببند پیری.
فید آوت.


4. ماشین شاهد.داخلی/خارجی.روز
فید این
دوربین داخل ماشین است . در خودرو بسته می شود. شاهد یک دستمال خونی را روی داشبورد ماشین می اندازد. ماشین شروع به حرکت می کند . شاهد به تکیه و دسته نگاه می کند و دور می شود. روی تصویر صدای بوق ماشین ها از سکانس بعد شنیده می شود.

5. مقابل مرکز خرید. خارجی روز
صدای بوق خودروها بسیار گوشخراش شده. شاهد در خودروی خودش را قفل می کند و به سمت شیرینی فروشی راه می افتد.یکی از مغازه ها غذای نذری می دهد. آدمها با لباسهای گران قیمت و چهار ستون سالم بدن در حالی که ظروف یک بار مصرف در دست دارند از مقابل شاهد عبور می کنند . ماشینها دوبله و بعضا سه ردیفه پارک کرده اند تا غذای نذری بگیرند . ترافیک ناراحت کننده ای ایجاد شده و همه ماشینها در هم گره خورده اند و بوق می زنند .مدل پایین ترین ماشین دوو سیلوست . کم کم راننده ها دارند عصبی می شوند و فحشهای چارواداری در فضا به جریان می افتد .شاهد به شیرینی فروشی می رسد . شیرینی فروشی باز و بسیار شلوغ است .
6.شیرینی فروشی.داخلی.روز
شاهد وارد می شود. جمعیت زیادی داخل شیرینی فروشی هستند . صدای خانمی از پشت سر شاهد شنیده می شود. شاهد به سمت صدا برمیگردد.
خانم :نه روز تاسوعاست مادر شیرینی تر نگیریم بهتره.
6. خیابان . خارجی . روز
شاهد به سمت ماشینش می رود .یک ماشین کمی بالاتر از شلوغیهای سکانس قبل کنار خیابان پارک شده .یک دختر با موهای خروس وار پشت فرمان نشسته و مشغول خوردن غذای نذری است. هر قاشق را که در دهانش می گذارد دهانش را هفت متر و نیم باز می کند تا "غذای نذری " رژ لبش را پاک نکند .
نمای اکستریم کلوزآپ از لبهای دختر که قاشق داخل دهانش می شود.
7. ماشین شاهد. داخلی/خارجی.روز
نمایی از صندلی کنار راننده که خالی است. شاهد جعبه شیرینی را روی صندلی می گذارد ماشین را روشن کرده به راه می افتد .
7 . ماشین شاهد .داخلی /خارجی. روز.
شاهد به مکان شلوغ دیگری نزدیک می شود . صدای ریتم تند یک آهنگ تکنو به گوش می رسد . کم
کم که نزدیک می شویم متوجه می شویم صدای نوار نوحه است که به سبک جدید خوانده شده. در محل تعداد زیادی خودرو پارک شده و انبوهی از موهای خروسی و لبهای پهن شده با خط لب و موهای چرب سیخ سیخی کنار ماشینها دیده می شود . هر کدام از ماشینها یک نوار نوحه گذاشته اند. بیشتر کویتی پور شنیده می شود .کنار ماشینند و با هم گپ می زنند . شاهد شیشه ماشین را پایین می دهد تا صداها را بهتر بشنود.
یک پسر : (به دوستش) داف رو داری ؟
یک دختر: این مجری خوشگله تپش کراوات مشکی زده بود امروز.
یک پسر: دیدی اردلان رو...ترکونده بود. یه پرچم یا ابوالفضل زده بود رو کاپوت ماشینش کل کاپوتو گرفته بود.....برای شام غریبان فردا می رم یه یا حسینشو می خرم.
و دیالوگهایی از این دست شنیده می شود .
9.ماشین شاهد. داخلی/خارجی.روز
اکنون باران گرفته . برف پاک کن ماشین کار می کند . شاهد به خانه نزدیک می شود . روی نما صدای دکتر شریعتی به گوش می رسد .
شریعتی : ما عزاداری می کنیم که لش بودن خودمون رو فراموش کنیم و یه فاتحه ای نثار اموات خودمون بکنیم.
میان نویس : اون مال دوره شما بود دکتر. الان ما به جای بازی ایران استرالیا و انتخابات ریاست جمهوری تو محرم کارناوال راه می اندازیم.

لیلا | 04:20 PM | من مسئوليت نمي پذيرم :) (11)
چهارشنبه 19 بهمن 1384
UnFoLdInG

خوشا به حال آنها که دری برای قفل کردن ندارند ...

در میان این همه خاطرات " صد سال تنهایی " ، کوچ نشینان و کولی هایی که به ماکوندو می آمدند برایم از همه پر رنگ تر بودند . آدمهای عجیبی که در آن برهوت شعور به معرفت هایی غریب دست یافته بودند . آدمهایی که چیزی نداشتند تا از دست بدهند و برای همین همه چیز به دست می آوردند . تاریخ نداشتند ، گذشته ای نداشتند و هر لحظه و در هر حال زندگی می کردند یا بهتر بگویم زندگی را می خوردند...ملکیادس !

"- مردم چرا غمگینند؟
- ساده است . مردم اسیر سرگذشت شخصی شانند .
همه اعتقاد دارند که هدف این زندگی پیروی از یک برنامه است . کسی از خودش نمی پرسد که آیا این برنامهء خود اوست یا دیگری آن را برایش ریخته . تجربه کسب می کنند ، خاطره می اندوزند ، مال جمع می کنند و نظرات دیگران را بر دوش می کشند که سنگین تر از حد توان آنهاست . بنابر این رویاهای خودشان را از یاد می برند ...."

تجربه کسب می کنم . تجربه تقریبا همیشه هم معنی درد است ، با این حال به دانشم افزوده می شود . چندین برابر سن ام آدم دیده و شنیده ام . داستان هایشان را گفته اند و رفته اند . داستانهایشان دانش من است . هرکدام تجربه ای دارند که آن را بی بها یا با بها به من می دهند . دانش آدمها به یکدیگر نیز منتقل می شود و در آخر انبان من پر است از اندوختهء دانش !
یک آدم جدید می آید ، با داستانی نو و طرحی نو ، مثل همهء آنهایی که در زمان خودشان نو بودند . اندوخته ام را کنار می گذارم تا بشنومش و تجربهء او را هم به بقیه بیفزایم ...بارها شنیده ام که از " فلانی آدم با تجربه ایست " مثل تمجید استفاده می کنند . تجربه ای که در تجربه کردن جدید به کار نیاید به هیچ نمی ارزد همانطور که " معرفت انباشته تنها به درد آشپزی می خورد " !
تجربه اي که به شناختن افراد کمک نکند . کل قبيله را هم نمي شناسد
قبیله ای که در آن زندگی می کنیم را چقدر میشناسیم ؟من که بعد از سالها می دانم که نمی شناسمش و فقط به آن عادت کردم.
" کسانی که با ما فرق دارند ، خطرناکند ، اهل قبیله ای دیگرند و آمده اند تا زمین ها و زن های ما را بگیرند "
کافیست نگاهی به کاریکاتورهای دانمارکی بیاندازیم تا ببینیم آنها هم درست به اندازهء خود ما احمق اند . که آن پیرمرد هم قبیله ای مان جلوی دوربین گریه می کند که به ساحت ... توهین کرده اند و حتی نمی داند که کاریکاتور چطور چیزی ست .
" عشق کوچک است ، فقط برای یک نفر جا دارد ، و مراقب باش نفرین و کفر است اگر بخواهی بگویی گنجایش قلب بیش از این است "
بهش می گویی دوستش داری و بابت چیزهایی که به تو یاد می دهد برایش ارزش قائلی . او هم سر تکان می دهد که یعنی می فهمد ...سال بعد به تو پیشنهادی می دهد و وقتی می گویی : من متعهدم ! چشمانش بیرون می زند و قیافه ای عصبانی می گیرد که یعنی : نگفته بودی !!!
" بعد از ازدواج اجازه داریم مالک جسم و روح همسر خود بشویم "
زن به خاطر آزارهای زیادی که از هم قبیله ای ها و همسر و قبیله اش دیده به قبیلهء دیگری کوچ می کند و بعد تو را به بازجویی می خواهند که می دانی جرم آدم ربایی چیست ؟
" باید شغلی را برگزینیم که از آن متنفریم ، چرا که جامعهء ما سازماندهی شده و ما بخشی از آنیم . اگر هرکس کاری را بکند که دلش می خواهد، کار دنیا پیش نمی رود ."
بعد از نیم ساعت مصاحبه و سوال و جواب به زبان آدمهای قبیلهء دیگر . می گوید که اینجا جنبهء آرتیستیک روح شما ارضا نمی شود وباز هم خدایش بیامرزد که می گوید و تو با احساس دردی درون شکم فکر می کنی که لا اقل پول که می دهند و طوری به طرف می گویی مشکلی وجود ندارد که یعنی من شکر بخورم بخواهم آرتیست بازی در بیاورم ....
" باید حتی الامکان نگوییم نه ! چرا که مردم بیشتر دوست دارند بگوییم بله ! بله گفتن به ما اجازه می دهد در این دنیای پر خصومت بقا یابیم ."
دلم برایت تنگ شده بیا ببینمت ! حالا جرئت داری بگو اما دل من برای تو تنگ نشده .خانم من قول داده ام این کار را شنبه تحویل بدهم ، روی شما هم حساب کردم ( اگر می توانی بگو آدم فقط از طرف خودش قول می دهد نه بقیه ) . این همه وقت است کلاس آواز می روی ، اگر یک دهن برای ما نخوانی ناراحت می شویم ، بگو که برای خودت می روی نه مردم ! بگو !....
" نظر و فکر دیگران ، از احساس ما مهم تر است "
حالم خوب نیست . به نظر من که فقط خسته ای !
چته ؟ هیچی خسته ام ! چرا دروغ می گی . من می شناسمت . خوب بگو از چی ناراحتی ؟
چته ؟ نمی دونم ! خوب بگو نمی خوام بگم یا به تو ربطی نداره . این دیگه چه جور جوابیه ؟
"اگر رفتار متفاوتی نشان بدهید از قبیله طرد می شوید ، چرا که ممکن است بیماری تان به بقیه هم سرایت کند و باعث از هم پاشیدن چیزی شوید که سازماندهی اش این قدر دشوار بوده ."
من هیچ وقت مراسم عروسی نخواهم داشت ! بی خود ! مگه عروسی مال تو تنهاست ؟ بعدشم این همه عروسی رفتی باید پس بدی . تازه نمی گی مردم چی می گن ؟ می گن بیوه بوده یا ترشیده ؟ می گن چه گدا بودن ! می گن چه بیشعور بودن . عروسی رسمه ! سنته ! دینه ! ایمانه ! هدفه ! خود خداست !
" همیشه باید توجه کنیم که در غارهای مدرن خودمان چه طور زندگی می کنیم . اگر هم درست ندانیم از یک دکوراتور می خواهیم که تمام تلاشش را بکند تا به دیگران نشان دهد که ما خوش سلیقه ایم ."
خانم تابلوی افقی دراز که بیشتر هم آبی باشه ندارین ؟ نه ! لابد این مدلی الان مد شده اونایی که کشیده بودین رو همه خریدن ؟ .........!!!!!!!!!!!!!!
" باید در روز سه وعده غذا بخوریم ، حتی اگر گرسنه نباشیم . وقتی شکل بدنمان از معیارهای زیبایی خارج می شود باید رژیم غذایی و روزه بگیریم ، حتا اگر از شکل بیفتیم ."
بخور ! سیرم ! بخور هنوز خودت بچه نداری که بفهمی بخور !
اینجوری که تو همه اش پشت میز نشستی باید ورزش کنی وگرنه چاق می شی !
به نظرت وقتی برایم می ماند ؟....
" باید مطابق الگو لباس بپوشیم ، باید با یا بدون میل ، عشق بازی کنیم . باید به نام جنگ و دفاع آدم بکشیم . باید بخواهیم که زمان زودتر بگذرد و بازنشستگی زودتر برسد . باید در انتخابات و برگزیدن سیاستمدارها شرکت کنیم . باید از هزینه های زندگی شکایت کنیم . باید آرایش مویمان را تغییر دهیم . باید اشخاص متفاوت را نفرین کنیم . باید به خاطر گناهانمان طلب مغفرت کنیم . باید به خودمان ببالیم که حقیقت را می دانیم و قبیله های دیگر را تکفیر کنیم که خدایی دروغین را می پرستند .
فرزندانمان باید راه ما را دنبال کنند ، چرا که ما بزرگتریم و دنیا را می شناسیم .
همیشه باید یک مدرک دانشگاهی داشته باشیم ، حتی اگر هرگز در رشته تحصیلی که ما را مجبور به انتخاب آن کرده اند کاری نیابیم .
باید درس هایی بخوانیم که هرگز به کارمان نمی آید اما می گویند : دانستنش لازم است : جبر ، مثلثات یا قانون حمورابی .
هرگز نباید باعث ناراحتی پدر و مادرمان بشویم ، حتی اگر به خاطرش لازم باشد تمام شادی زندگیمان را پس بزنیم ...باید با صدای کم به موسیقی گوش بدهیم . باید آهسته حرف بزنیم . باید در نهان گریه کنیم . باید با مزه باشیم ..."
( جملات داخل گیومه متعلق به" زهیر" اثر پائولو کوئیلوست)

لیلا | 12:00 AM | دریغ کز شبی چنین ، سپیده سر نمی زند (4)