آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« February 2006 | صفحه اصلی | April 2006 »


سه شنبه 8 فروردین 1385
اندر احوالات عمه گی کردن عمه لیلا

چند روز پیش بچهء برادرم را برده بودم به یک پارک محلی کوچک . این برادرزادهء من دو سال و نیمه است و چند وقتی ست که از پوشک گرفتیمش ( یعنی مامانش گرفته . همچین می گم انگار من زحمتشو کشیدم ) به هرحال قبل از رفتن به پارک به توصیهء مادر و پدر نی نی با لگن و اینها معاشرت کردیم که در پارک برای عمه لیلا مشکلی پیش نیاید . عمه لیلایی که همیشه بچهء تر و تمیز را دستش دادند و گفتند : " برو حالشو ببر ! "
به هر حال عمه و برادر زاده راهی پارک شدند . در آنجا نی نی برای مدت طولانی تاب بازی کرد و بعد هوس چرخ و فلک کرد . از این چرخ و فلک ها که کوتاه و در سطح زمین هستند و یک دستهء بزرگ دایره ای دارند و بچه ها خودشان آن را می چرخانند . عمه که بیست سالی از چرخ و فلک سوار شدنش می گذشت با نی نی سوار شد و شروع کردند به چرخیدن ، بعد از مدتی عمه که سرش گیج می رفت مجبور شد صحنه را ترک کند ( آدم عاقل باید بفهمد که ارتفاع این اسباب بازی ها برای بچه در نظر گرفته شده است و وقتی من عمهء نسبتا به این گنده ای سوارش بشود سرش گیج می رود) . به علت سرگیجه بچه را با نیمکت و شیر ( نیمکت در زبان نی نی همان کیت کت قدیم و تک تک امروزی ست ) تطمیع کردم و از آن اسباب بازی خطرناک دور شدم ....
و اما داستان از آنجایی شروع شد که نی نی شیر و نیمکت را خورد و بعد یک خندهء نخودی خطرناک کرد . عمه لیلا که علم شناخت خنده های گوناگون و شرح و تبصرهء آن را می دانست فهمید که بدبخت شده . ولی برای اطمینان از بدبختی خود از نی نی پرسید : " جیش داری ؟ " و نی نی گفت آره !
تا دستشویی برای قدم های نی نی راه نسبتا زیادی بود . ولی دروغ چرا ؟! عمه از ترس از دست دادن لباسش نی نی را بغل نکرد . دوتایی تا دستشویی دویدند. وقتی به ساختمان دستشویی رسیدند عمه لیلا که از دیدن یک راهروی باریک که در سه دستشویی ایرانی بزرگ تر به آن باز می شد احساس غربت کرد . داشت دنبال راه چاره می گشت و مدام با نی نی حرف می زد که دچار خلسهء ناشی از جیش زدگی نشود که ناگهان توجهش به آبرو کوچکی در همان راهرو جلب شد . نی نی را سرپا گرفت و روی سوراخ زانو زد. نی نی مورد نظر که به هرکسی رفته باشد ( چه عمه، چه مامان ، چه بابا وچه ...) گیرهای فلسفی زیادی دارد شروع به سوال کردن راجع به سرنوشت جیشش کرد و چون جواب سوال برایش محتوم نبود جیش نمی نمود . عمه که پاهایش کم کم داشت سر می شد و نزدیک بود روی کف کثیف آنجا ولو شود نی نی را قسم داد که:" جیشت توی این سوراخه می ره عزیزم ! مطمئن باش ! " و نی نی جیش کرد !
بعد از اتمام کار عمه نفس راحتی کشید و خواستند با نی نی خارج شوند که توجه نی نی به اضافات جیش اطراف سوراخ آبرو جلب شد و با ناراحتی از عمه پرسید که " پس اینا چی می شن ؟ " از عمه اصرار که اینها هم می روند پیش بقیهء جیش ها و از نی نی انکار!
آحر سر نی نی پیروز شد و به عمه دستور داد که راهروی دستشویی پارک را بشوید ! و عمه هم اول قصد داشت نی نی را دست به سر کند و او را بیرون دستشویی گذاشت تا به او بگوید که این کار را کرده ولی نی نی مجاب نشد و عمه با زحمت شلنگی را از توی یکی از دستشویی ها بیرون کشید و کف مستراح پارک را شست !

پیامد ها :
- خانمی که قصد ورود به دستشویی را داشت ، بعد از چند دقیقه قصد کرد به اولین و نزدیکترین بیمارستان روانی تلفن کند .
2- ما هر روز نامه هایی از مسئولین پارک های محلی تهران دریافت می کنیم که در آنها از ما دعوت به عمل می آید به همراه برادرزاده مان از پارکشان دیدن کنیم و در آنجا شیر و نیمکت بخوریم .
3- تا حالا سمنوی عمه لیلا خوردید ؟ اگر نه می توانید آن را از بازار تجریش تهیه کنید !

لیلا | 10:29 AM | ... هر کسی را بهر کاری ساختند (13)
سه شنبه 1 فروردین 1385
!تولد یک نوزاد

نمی دانم قبل از این کجا بوده ام و بعدها کجا می روم . بیش از اینکه به زاده شدن بیندیشم به مرگ فکر می کنم و می دانم که هر تولدی پیغامبر نزدیک شدن مرگ است .


گر من ز می مغانه مستم هستم
گر عاشق و رند و می پرستم هستم
هر طایفه ای زمن گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم

خدایا در سالروز تولدم از تو هدیهء معرفت می خواهم !تولدم مبارک !

لیلا | 08:57 AM | ... پیش از من و تو ماه بسی ... (66)
چهارشنبه 17 اسفند 1384
انگاسی

سوی شهر آمد آن زن انگاس
سیر کردن گرفت از چپ و راست
دید آیینه یی فتاده به خاک
گفت : حقا که گوهری یکتاست !
به تماشا چو برگرفت و بدید
عکس خود را ، فکند و پوزش خواست
که : ببخشید خواهرم ! به خدا
من ندانستم این گهر ز شماست !

*

ما همان روستازنیم درست
ساده بین ، ساده فهم ، بی کم و کاست ،
که در آیینهء جهان برما
از همه ناشناس تر خود ماست .


نیما یوشیج


8 مارس روز جهانی زن گرامی باد !



پيگيري سانسور زنان

لیلا | 07:55 PM | نظرات (350)