آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« March 2006 | صفحه اصلی | May 2006 »


سه شنبه 5 اردیبهشت 1385
تنهایی دم مرگ و بعد از مرگ و خیلی قبل تر از مرگ

تا 1 ساعت پیش بیمارستان بودم و قراره عصر دوباره برم برای سونو گرافی و اکو! تا حالا با چهار تا دکتر حرف زدم و چهارتا چیز مختلف گفتن ! ایراد از علم پزشکی نیست ...ایراد از منه! ایراد از ماست که اینقدر به تکنولوژی تکیه کردیم ، نوار قلب ، سونوگرافی ، اکو ، ماشین ، دوا ، دکتر ، ...در حالی که خودمون می دونیم چه مرگمونه ! خیلی ساده و در عین حال وحشت انگیزه ولی دیلش همینه : " ما گم شدیم ! "
میون تمام چیزهایی که ساختیم ، می دونیم ، تهیه می کنیم و بهشون مراجعه می کنیم تا از توشون : " سلامتی ، شادی و آرامش " رو پیدا کنیم ، گم شدیم و هیچ کدوم رو نمی بینیم . یعنی خودمون رو هم نمی بینیم . من می دونم چه مرضی دارم ! اسم بیماری رو هم می دونم : " سرگشتگی انسان مدرن " ، " گم شدگی آدم های متجدد روشنفکر " ، " خفه شدن در اثر بی عشقی " ، " دور افتادن از طبیعت و آفرینش " ، " دل بستگی و وابستگی به موهومات و دل کندن از خدا و عشق و قانون زیستن " ، دلم می خواست زمان بر می گشت به زندگی های گذشته ام ! آنوقت زاویهء پرش ام را طوری تنظیم می کردم که هرگز در این عصر نکبت فرود نیایم !

لیلا | 04:04 PM | تنهایی کاهی بود ، در آخور ما کردند / اندیشه ، آبشخور ما کردند (9)
جمعه 1 اردیبهشت 1385
nothing else


We HaVe No PoT tO pISs In !

لیلا | 12:50 PM | comment (1)
پنجشنبه 31 فروردین 1385
یلخی



همیشه دخترهایی رو که تو رابطهء عاطفی کنه بازی در میاوردن و آویزون طرف می شدن مسخره می کردم و از دیدنشوناحساس حقارت می کردم .همیشه می گفتم خدا گفته از تو حرکت از من برکت ، یعنی آدمها هم باید تو رابطه به سمت هم حرکت کنن نه که یکی شون بایسته و اون یکی طناب بندازه وهی به سمتش بره ، بعد هم که بهش رسید طرف عینهو مجسمهء ابولهول وایسه و این یکی هی سعی کنه جفتشونو با هم خرکش کنه و به یه جایی برسونه .
ولی گه بخورم دیگه کسی رو مسخره کنم . دوست داشتن آدمها یکسان نیست . ترسهاشون هم یه جور نیست ...کلا دلایل ...خمی برای اینکه سرعت آدمها یک جور نباشه ، زیادن!


بهانه گیری می کنی ، بهت می گه چه مرگته من که اینهمه دوستت دارم ! راست هم می گه دوستت داره ! ولی کی گفته دوست داشتن خالی کفایت می کنه؟! یک کم ...یه ! یک کم جربزه ! یک کم گذشتن از یه چیزایی به خاطر آدم !
پسرا راست می گن ، دخترا همیشه دنبال اسب سفیدن که بیاد دنبالشون ! آره دنبال یه اسب سفید که سوارش رهرو باشه ! دختره رو بدزده بذاره ترک زینش و با هم در برن ! می دونین چرا؟ چون اون یارو سواره چیزی برای از دست دادن نداره ...چون ...یه داره ! چون فقط عاشقه ! دخترا رو جون به جونشون کنی همه شون همینقدر ...خلن ! صدبار هم با مغز برن تو دیوار ، باز تا طرف بگه : عزیزم دوستت دارم ! عینهو بستنی تو چلهء تابستون یخشون وا میشه و شره می کنن پایین ! حالا طرف باید جمع و جورشون کنه ویک کم جدی بشه ! ولی می تونه نیم ساعت جدی باشه ، یک ربع قربون صدقه بره که دختره نه زیاد پررو بشه و نه هوایی بشه و فکر کنه که الان طرف به خاطر عشق این خودشو جر می ده ! نه جونم این خبرها نیست !


عشق چند تا تعریف داره یکیش که نوع مرغوبشه اینه که هی اظهار عشق کنی و حرفهای سکسی بزنی و بگی که طرف رو چقدر می خوای ! بعدش که قرار شد یک کارهایی هم برای اثباتش بکنی خودتو بکشی کنار ، چون هر چی باشه اون موقع که نوبت حرف زدن بوده تو زیاد حرف زدی ، حالا باید طرفت ...ونی تکون بده ! نمی شه که همهء کارها رو یک نفر بکنه ...
نوع نامرغوب و متداولش اینه که هی اظهار عشق نکنی ولی خودتو پاره کنی و هر جا که کمکی از دستت بر میومد و باید می بودی ، حاضر بشی و سینه چاک بدی و خلاصه به خیال خودت با عمل نشون بدی که چند مرده حلاجی ! ولی کورخوندی ! ایرانیها زبون بازن ...هرچی می خوای خودتو تیکه تیکه کن فایده نداره ! ولی دو بار بگو عاشقتم ، حتی اگر دروغ باشه ، کافیه !
ما دلمون می خواد دروغ بشنویم ! این خاصیت ملیت ماست ! یک خاصیت دیگه هم داریم : حاضریم برای یک موضوعی صد ساعت حرف بزنیم ولی حاضر نیستیم یک قدم برداریم ! بهتر بگم : بدجوری گشادیم !

لیلا | 09:53 PM | بی خیال! کی حالشو داره ؟! (26)
چهارشنبه 30 فروردین 1385
شيرين تر از زهرمار، تلخ تر از عسل

" استخوان خوک و دست های جذامی " را خواندم . فکر کنم آخرین کتاب مصطفی مستور باشد .داستان آدم هایی که نقطه ء اشتراکشان اینست که در یک مجتمع زندگی می کنند و گاهی فقط برخوردهای کوچکی در آسانسور ، خیابان و یا جاهای دیگر با هم دارند . ساختار داستان از آن نوع است که من خیلی دوست دارم . مثل " ده فرمان " کیشلوفسکی ، یا نمونهء کلاسیک آن " بینوایان " ، مثل برندهء جایزهء اسکار امسال فیلمcrash و یا فیلم 21 گرم ...
شاید از نظر شما اینها بی ربط ترین مثال های ممکن باشند ولی من داستان پردازی اینگونه را که راجع به اشخاص باشد نه شخص و اینگونه ارتباط های حتی ناچیز و غیر قابل پیش بینی را خیلی دوست دارم . درست عین اتفاقاتی ست که گاهی برای خودمان می افتد و آنگاه با لحنی حاکی از تعجب و حیرت و در حالی که چشمانمان برق می زند می گوییم :" دنیا خیلی گرده " و یا " دنیا خیلی کوچیکه " ...
من منتقد نیستم و قصد نقد آثار ادبی و یا فیلمنامه های برگزیده را ندارم ، چیزی که در کار آخر آقای مستور نظر مرا به خود جلب کرد وجود یکی از شخصیت های کتاب بود : زنی فاحشه که عاشق می شود و از منظر عشقی فرا زمینی فردی عاشقش می شود. در کار قبلی ( روی ماه خداوند را ببوس) نیز یک چنین شخصیتی ، حالا به گونه ای دیگر وجود داشت . البته نوع نگاه آقای مستور به این زن خیلی کلاسیک بود و مرا یاد نگاه داستایوفسکی می انداخت .
"سفر می کنم به دورها
- مثل کرگدنی تنها –
از معبر اندوه تا متن کودکی
تا ملکوت سوسن ...
و بعد
در بارگاه سوسن – این بقایای عشق خداوند-
و در حضور معنویت پیراهنش
روحم را
آتش می زنم ."( استخوان خوک و دست های جذامی )
داستایوفسکی وقتی ماجرای آدمهای پر درد و سیاهی را در " جنایت و مکافات " تصویر می کشد ، تنها نقطهء سفید و روشنی که به چشم خواننده می آید "سونیا " دختری است که برای گذران زندگی اش تن فروشی می کند ولی روحش دست نخورده و پاک است . در داستان مصطفی ( خوشم اومد یهو پسرخاله بشم ) هم خواننده می بیند که هربار سوسن قرار است سوار ماشینی بشود و یا تلفن مشتری را جواب دهد ابراز انزجار می کند ولی در عشقش پاک و خالص و مثل یک کودک دست نخورده است .
می گویند رابطهء جنسی بی ریاترین نوع رابطه است ، ولی به گمانم دروغ می گویند . کاری با این نوع نگاه مقدس مابانه و کلیشه ای ندارم ( منظورم این داستان نویسان عزیز است ) . ولی می دانم که می شود راهبه ای که تا به حال دستش به هیچ مردی نخورده هزار بار گناهکارتر از یک فاحشه باشد . می دانم که انسان ریاکار در هرجا که بخواهد ریا می کند . می دانم که برخلاف چیزی که مردم می گویند می توان جسم را در کنار فردی گذاشت و روحت در کنار دیگری باشد . می توان عاشق بود بدون اینکه هرگز تماسی داشت و می توان یک عمر با کسی خوابید و عاشق نبود ...
متنی که نوشتم بسیار پراکنده و بدون جمع بندی بود . دوست دارم راجع به آن حرف بزنیم ...

لیلا | 07:10 PM | باکره، قدیس، شهید ، ساحره (5)
سه شنبه 22 فروردین 1385
الهي مرا آن ده که آن به

از بودن در سه مکان حس انزجار نسبت به نوع بشردر من تشدید می شود .

1- مطب دندان پزشکی
2- آرایشگاه
3- خیاطی
مورد اول که فقط به خاطره های خوب من و دندان پزشکان محترم برمی گردد و یک فوبیای شخصی ست .
اما در مورد آرایشگاه و خیاط خانه همیشه جو زنانهء تند این مکان ها بوده که آزارم داده و بوی عجیبی دماغم را سوزانده ...
دید زدنهای زنانه ای که اغلب دلیلش هم نا مشخص است . یادم می آید یک بار توی محوطه پاساژ ونک یک خانم یک کم نا محترم به من پیشنهاداتی داد و من به جای اینکه سرخ یا زرد و یا سبز شوم ، تا چند دقیقه ای فقط می لرزیدم و بعد که تازه مخ تکان خورده ام سر جایش برگشت فهمیدم که چرا اینطوری شدم . توی این محیط های مطلقا زنانه هم همین حس را دارم . یعنی اگر همه عین آدم بنشینند سرجایشان تا نوبتشان بشود ، حرفهای چرند هم نزنند ، برای هم شوهر پیدا نکنند ، شوهرهای هم را طلاق ندهند ، راجع به مدل مو یا ابرو و یا سایز سینهء همدیگر نظر سنجی نکنند ، همه ابراز زشت بودن و خودزنی ننمایند تا بعد بقیه در تایید بگویند که نه خیلی خوشگلی جیگر ! نگاه های خریدارانه به هم نیندازند ، از نوک کفش تا فرق سر هم را با یک حالت پیف پیف اه اه برانداز نکنند و بعد که با طرف چشم تو چشم شدند یک لبخند دروغ قلابی تحویلش بدهند ، ...هیچ مشکلی با این جور مکان ها ندارم!
چند وقت پیش بعد از کلی چانه زدن و هم فکری با مادر محترم تصمیم گرفتم بعد از سالها به سراغ خیاط بروم ، در روز اندازه گیری خوشبختانه مشکل خاصی نبود غیر از اینکه من به خانم خیاط محترم گفتم که از چند سال پیش سایز عوض نکرده ام و او هم باور نکرد و یک دور دیگر تمام اندازه های مرا که توی دفترش داشت گرفت . بماند که آدم قلقلکی مثل من در این موارد چه بلایی به سرش می آید ، به هر حال آن روز به خیر و خوشی گذشت تا اینکه نوبت روز پرو شد !
وقتی رسیدم یک مادرو دختر چادری آنجا مشغول سلام و علیک بودند. بعد خانم خیاط لباسهای مرا به دستم داد و توی آن اتاق یک وجبی جلوی آن مادر و دختر و سه تا دستیارش به من گفت که لباسم را بپوشم . لباس آمادهء پرو هم که از سر تا پایش سوزن و نخ آویزان است و نمی شود آن را در یک چشم به هم زدن پوشید . خلاصه من خجالتی به زور خیاط عزیز را راضی کردم که من بعد از آن دختر( چادری سابق ) پرو کنم که لا اقل آنها رفته باشند که ای کاش این کار را نکرده بودم .
روی مبلی نشستم و منتظر شدم ، دختر داشت یک لباس را می پوشید که هر جا راه می داد روی آن یک شکافی چیزی طراحی شده بود تا لباس بازترین حد ممکن باشد و به نظر من پیراهن خیلی زشت و بدرنگی بود و تنها نکتهء مثبتش این بود که به همت خیاط تمیز دوخته شده بود . مادرهم یک بند قربان دست و پای بلورین دخترش می رفت و دستیار خیاط هم سراغ مغازهء لباس زیر فروشی از دختر را می گرفت تا اینکه مادر یک دفعه همه را ساکت کرد تا شروع به تعریف خاطره کند :
" جای همه تون خالی دیشب رفته بودیم " عمرکشون " ! خیلی مهمونی شاد باحالی بود ، همه هم از سرتاپا قرمز پوشیده بودند،..." خانم خیاط هم حرف مادر را قطع کرد و خاطرهء عمر کشون رفتن خودش را تعریف کرد و بعد دوباره خانم مادر ادامه داد : " آره می گن خیلی حاجت می ده ، منم صد تا لعن عمر نذر کردم تا لباس دخترم قشنگ بشه و الان حاجتمو گرفتم الحمد ا..."
توی راه برگشت به استاد آواز " سنی " ام فکر می کردم و اینکه دوستش دارم ...
به این فکر می کردم که می گوین " لعن " کردن انرژی منفی زیادی دارد و آنقدر سنگین و خطرناک است که یک جایی در زندگی به شخص بر می گردد ...
به این که مردم چه نذرهایی می کنند ، چه حاجاتی دارند و چه مهمانی هایی می روند ...
از خودم می پرسیدم که راست می گویند که اعتقاد داشتن ، حتی اگر به یک تکه پارپه و یا یک مجسمه باشد ، برای آدم کار می کند ؟...

لیلا | 09:39 AM | نظرات (14)
دوشنبه 14 فروردین 1385
breathing




Coming up for air
I'm the last breath around

لیلا | 08:39 AM | comments (12)
یکشنبه 13 فروردین 1385
پایان یک فصل بلند

به دردسرش نمی ارزه ! چیزهایی رو که نوشتم برای این بود که فکر می کردم باید بنویسم... و پاکشون کردم چون دیدم نمی ارزه ! به هر حال اینجا رو دادم به یه آدم دیگه تا بنویسه . اگه سبکش فرق داشت بدونین که من نیستم !

لیلا | 09:47 AM | چیزی از هیچ چکیده است (19)