آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« April 2006 | صفحه اصلی | June 2006 »


چهارشنبه 3 خرداد 1385
حرامزاده

نفسم بالا نمی آید ، پوستم خشک شده و احساس می کنم هر لحظه ممکن است ترک بردارد و از هم باز شود ، زانوانم می لرزند و تاب سنگینی ام را ندارند ، پهلوهایم درد می کند و شکمم ...شکمم درد بدی دارد ...
سرم به دوران افتاده و تمام خاطراتم از کودکی تا به امروز از جلوی چشمانم می گذرند . به یاد اولین گریهء زندگی ام می افتم ، به یاد اولین خنده ،به یاد درد ،به یاد عشق ،به یاد ترس و به یاد زندگی ...
درد دارم... شکمم ...شکمم درد بدی دارد ...
تمام تنم خیس شده ، موهایم به هم چسبیده و عرق مثل جوی آبی از جای جای پوستم بر روی زیر انداز می چکد ولی سردم است . گرمایی که از درونم می آید به سطح بدنم نرسیده بخار می شود و مرا در حسرتش می گذارد
... شکمم ...شکمم درد می کند ...
...
غروب شده ، زمان تولد رسیده
فرزندم به دنیا می آید ، فرزندی نتیجهء هماغوشی بی لذت ...دیگر با پلیدی هم آغوش نخواهم شد !
دیگر فرزند نا آگاهی را بارور نخواهم شد!
دیگر با شیطان همخوابه نمی شوم!
باکره می مانم !

لیلا | 11:15 PM | هر شکستی قصه ای دارد ، صدایی نیز (34)
یکشنبه 31 اردیبهشت 1385
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

بعضی ها آن را به عنوان یک گیاه زینتی به نام " پاپیتال " می شناسند ، در جنگل های مازندران ، نواحی البرز، بندر گز و رامیان به طور خودرو به عمل می آید .گیاهی ست بالارونده که به دیوار و یا درخت تکیه می دهد و دور آن می پیچد . این گیاه دور هر درختی که بپیچد آن را خشک می کند . در عربی به آن " حبل المساکین " به معنی ریسمان بینوایان گویند . میوهء این گیاه تقریبا به اندازهء نخود و سیاه رنگ است که از آن برای سیاه کردن مو و نیز پماد التیام دهنده زخم و باز کنندهء دمل است . میوه این گیاه حاوی دانه های سمی است . در برگ و همچنین صمغ این گیاه یک ماده مسهل و قی آور که برای باز کردن قاعده گی در زنان نیز مفید است وجود دارد. چون در قسمت های مختلف این گیاه ماده سمی وجود دارد باید در مصرف آن احتیاط کرد . ولی مصرف آن به میزان کم در فاصله بین دو قاعده گی مفید است چون رگهای خونی را باز می کند و خونریزی را بند می آورد .برای رفع التهابات و جلوگیری از جمع شدن شیر در پستان می توان از پماد آن استفاده کرد . این درمان برای زخم های سیاه شده نیز مفید است براى معالجه كچلى مقدارى از برگ آن را در سركه خيسانده و ده شب متوالی روی سر بگذارید . اگر پارچه های تیره رنگ را با آب آن بشویید به خوبی تمیز می شوند و به صورت نو در می آیند. مردم آسیای قدیم تصور می کردند این گیاه شاه تمامی گیاهان است .این گیاه ریشه دار است وبخش اصلی ریشه آن بعضا شبیه بدن انسان است و دارای جوانه های تیغ داری ست که شبیه دست و پای آدمیزاد است .این گیاه همچنین سبب افزایش قدرت و توانایی می شود وبه شما کمک می کند با فشارهای روحی روزانه مبارزه کنید از این رو می توانند به مثابه یک محرک عمل کند ولی مصرف مداوم این گیاه عوارضی همچون : زود رنجی ، تپش قلب ، اعتیاد و نگرانی به همراه دارد . نام این گیاه " عشقه " است !

لیلا | 01:54 PM | :D حالا دارم براتون (18)
شنبه 23 اردیبهشت 1385
قانون اول و آخر لیلا


نمی دونم این چه سری ایه که تو زندگی من هیچ آدم ، هیچ چیزو یا هیچ مفهومی به طور کل از چرخه حذف نمی شه ! بعضی اوقات با یک چرخش و یا حرکت ناگهانی یکی از اینها به نظر به سرعت و با یک جهش ناگهانی از سیستم کنده می شه و دور می شه و من فکر می کنم که الان نیروی جاذبهء یک چرخهء دیگه اون تیکه رو به سمت خودش می کشه و بعد هم اون که تا ابد و یا تا یک چرخش ناگهانی دیگه درگیر نیروی گریز از مرکز دیگری شده تو زندگی من پیداش نمی شه ! ولی با کمال حیرت بعد از چند دور چرخیدن می بینم که ا ا ا ا ا ا این که بازم تو جریان زندگی منه؟ به نظرم اینجوریه که همه چیز اینقدر کسل کننده و بی مزه شده ! من مجبورم تا ابد در چرخهء کوچک زندگی خودم بمانم ، هیچ جزئی از آن تغییر نکند و از چرخه بیرون نرود و هیچ جزئی به آن اضافه نشود مگر اینکه به صورت عنصری ثابت در آید .

Photo by : Miftahur Rizka
http://frixin.deviantart.com
توجه : عکاس يک دختر 15 سالهء اهل قطر است

لیلا | 10:30 PM | ! هرکی قانون خودشو داره ! دعوا نداره که (13)
یکشنبه 17 اردیبهشت 1385
These are not comments


این یک پیپ نیست - رنه ماگریت

به این نوشته می گن یک کودتای نرم و خزنده و عاصی علیه راهبه گان معصومی که آرزو های فرو کوفته دارند... خیلی خبیثانه بود لیلا :)...
http://www.Whitepencil.blogspot.com
whitepencil | November 16, 2004 04:59 PM

*****
او در روزگاری زندگی می کند که مناسبش نیست . لطافت روح و بزرگواریش را کسی نمی پسندد امیدوارم وقتی که درخت شد از ماه نترسد ...
http://1ghatreh.blogspot.com
کیمیا | November 16, 2004 11:47 PM

*****
من از صدای آب می فهمم.. که کودکی متولد خواهد شد... ن دستهای کوچکی را می شناسم که حرفهای بزرگی می نویسد.. من آدم کوتاه قدی را می شناسم که آرزو های بلندی دارد.. من کوچه کوتاهی را می شناسم .. که قصه های بلندی دارد.. من کاسه ها و نیم کاسه های زیادی را می شناسم.. من دوجنسی های زیادی را می شناسم.. من مردی و نامردیهای زیادی دیده ام.. من شب و روزهای زیادی دیده ام..و من دخترکی را می شناسم که دوتایی می نویسد .. و من خانه دو رنگی را می شناسم که آدم یک رنگی در آن دو تایی می نویسد.. و من تنبور ه پیری را می شناسم که کنه همین نزدیکی هاست.. و من مانده ام در قصه این دوتایی های با هم و این همه تنهای جدا...
http://lolo666.persianblog.com
hossein | November 18, 2004 12:25 PM

*****
آيينه رويا آه از دلت آه.............از وقتي مطلبت - خواهر عزيز من باكره خود فروش ـ را خوانده ام دارم فكر مي كنم . فكر مي كنم به فكر اوليه چنين كاري . چنين مطلبي . چنين نيشترهايي . نمي دانم . من هم مي نويسم . مي دانم چه دردي است نوشتن . درد آورتر است اين گونه نوشتن . نمي نويسد . مي زايد . مي برد . اين تويي . من هم خط به خط با انساني رو به رو مي شوم كه ريخته شده در اين كلمات . آدمي كه شايد روزي درخت متولد شود ! گفتم ننويسم . خواندن كامنت ها چه قدر دور مي كند آدم را از فضاي واقعي متن . من هم گفتم ننويسم اما سر رفتم . راستي ولي آه از دلت آه ...
M_taba82@yahoo.com
محدثه | November 21, 2004 05:16 PM
*****

برای سانسور خوشی ها شادی ها.جلو رفتن ها خلاق بودن ها برای سانسور زندگی.برای سانسور رنگ قرمز،چه موقعی پیگیری می کنین؟براشون لوگو هم می سازین.لوگویی برای سانسور زندگی چه شکلی ئه؟تو می دونی؟
روز جهانی ی زن مبارک.
http://www.16.blogfa.com
الف.میم | March 9, 2006 11:52 PM
*****
ای پرتوِ آشنای خانگیِ خانه ای که دیگر نیست
تا دربدرِ ما راهی نمانده...
فرصتِ صدا که رفت....
فرصتِ نگاه را . . .
http://pegashine.blogfa.com
افشين پرورش | February 21, 2006 03:28 AM
*****
ما در عتاب تو مي‌شكوفيم
در شتابت
ما در "كتاب" تو مي‌شكوفيم
در دفاع از لبخند تو
كه يقين است و باور است...
.........
welllgard@yahoo.com
ولگرد | January 4, 2006 12:08 PM

*****
بگذار کف مان را بزنیم.بگذار خیال کنیم شجریان همان ابی ی حنجره طلایی ست و علی کریمی رونالدینیوی پا طلایی.بگذار فراموش کنیم ارزش ساییده شدن لاستیک های یک هواپیما در بیابان های قم ،بیش تر از جان نود و چهار نفر آدم است.بگذار فراموش کنیم نفس مان را که این روزها بالا نمی اید.بگذار غم بی خانمانی مان چند لحظه ای هم که شده یادمان برود.بگذار خیال کنیم مثل پدربزرگ های مان زندگی می کنیم. حکم،شجریان،برره،اس ام اس، سیگار، الکل سفید...بگذار زمستان مان را با یک چیزهایی سر کنیم

http://www.16.blogfa.com

الف.میم | December 9, 2005 03:27 AM


*****
از كنسرت بم يادم هست كه اتفاقا بيشتر كساني كه دست مي‌زدند تماشاگران مسن بودند. به عبارة اخري قضيه ربطي به پيري ندارد! نمي‌دانم اين دست زدن از حس نوستالژيك عجيب اين تصنيف است يا چيز ديگر؛ هر چه باشد از تصنيفي كه دهها و شايد صدها بار اجرا شده و هر زير و زبر آن براي شنونده آشناست نمي‌توان انتظار تاثيرگذاري و نشاندن حضار سراپاگوش داشت.
شايد از بداقبالي ماست كه موسيقيداني شايسته جز اين چهار نفر در ميدان نمانده است. لرزش غم‌انگيز پنجه (روزگاري) پرقدرت شهناز را در چهره‌هاي ماندگار يادت هست؟ پايور كجاست؟ اوج پريسا را چه كسي با مهر سكوت به كنج كشاند؟ لطفي و مشكاتيان را چه پيش آمد؟ روزگاري است كه ديگر ابي هم خواندن شبزده و خورجين را از ياد برده و "سر بلند عشق" را با تكنو مي‌خواند، پندار كه حلاج سماع تكنو مي‌كند!!
نه ليلا، پير نشده‌اي... اما ما فاتحان شهرهاي رفته بر باديم... بگذار غم نوستالژيك مرغ سحر به وجدمان آورد، با "فرياد" براي خانه آتش گرفته‌مان بگرييم و هر هفته با شوق به تماشاي رونالدينيو، بگو مارادوناي خيالمان بنشينيم... اگر گاهي رفتارمان با "استانداردها" نمي‌خواند خرده نگير، در "خانه‌اي كه آتش گرفته" طبيعي است كه خيلي چيزها از ياد برود.
نمي‌دانم ما بديم يا خوب، اما رفتارهامان شايد بازتابي از ملتي خواري كشيده است. آنها كه در تهران با مرغ سحر دست مي‌زدند همانهايي هستند كه در آمريكا با ياد ايام سر به ديوار مي‌كوبيدند و مي‌گريستند... گاهي بد نيست كه با آنها همصدا شوي، بشناسيشان و بداني كه "جخ امروز از مادر نزاده‌ام...نزديكترين خاطره‌ام خاطره قرنهاست"... به گمانم شجريان نيز خود اين دريافته كه رفتارش چنين تغيير كرده است.
Siavash415@yahoo.com
سياوش | December 13, 2005 10:11 AM
*****
حسن يك حسن دو حسن//حسن يك/حسن دو/حسن دنده به دنده/حسن چرا نمي خنده؟/تو دنياي شماها/
كه آزادي تو بنده/حسن چه جوري بخنده؟/از اون روزي كه آدم تو دنيا پا گذاشته/از اون روزي كه شلاق دورنگي /روي گرده مردا جا گذاشته/ديگه جا واسه يك رنگي نمونده/حسن چه جوري بخنده؟/اگه كام جوونمرداي عالم مثه زهره/اگه شادي و مستي با دل عاشقا قهره/ولي زندگي ظالما شيرين مثه قنده/حسن واسه چي بخنده؟/حسن از بچه گيش رنگ صداقت رو نديده/فقط حرفي شنيده/حسن ميدونه اين حرفا چرنده/
حسن چه جوري بخنده؟/حسن يك/حسن دو/حسن فصل خزونه/دلش درياي خونه/حسن روزي كه اين چشماي گريونو ببنده/...حسن شايد بخنده/
http://www.kelkin57.com
محمد صادق دهقان | December 16, 2005 09:17 AM

*****
اهل بی مرزترین دریا باش ....
http://www.aghakhany.com
علیرضا | November 17, 2005 06:24 PM
*****
ني ني ها خوردنين نه خوندني:D
http://lolo666.blogfa.com
lolo | September 10, 2005 12:13 PM

*****
موقعی که ما بچه بودیم یکی از آلات پز دادن خانواده ها این بود که بچه را بعد از کلاس اول می فرستادند کلاس سوم یا حتا چهارم ، پنجم.به ش می گفتند دو کلاس یکی.توی تابستان وسط این جامپ کات پدر بچه را در می آوردند که فارسی و جدول ضرب یاد بگیرد.
بدی ی قضیه این است که فرهنگ ما حد اقل این تابستان بین جهش را هم نگذرانده است و از سنت به پست مدرنیته بازی را یکهو پریده.
آن بچه های دو کلاس یکی شده معمولن افت تحصیلی پیدا می کردند و امتحان های ثلث آخر و امتحان نهایی را با جای پا دو طرف ورقه ترک می کردند.خانواده هاشان هم صدای کار را در نمی آوردند و در مهمانی ها تا حرف از بچه ی مذکور می شد بحث را عوض می کردند:((راستی دخترمون هم دیگه می ره آمادگی.عزیزم بیا یکی از اون شعراتو واسه خاله بخون. . . ))
Omid_14th@yahoo.com
13+1 | August 9, 2005 10:06 PM

*****
می بینم که کل مشاهدات یک ماه گذشته ات را جمع کردی و توی وبلاگ بالا آوردی، یعنی تایپ کردی. دمت سیریش آبجی، یعنی دمت گرم.
لیلا این وسطها تخیلاتت هم وارد کردی دیگه، نه؟ دروغ نگی ها، مثل اون صحنه ای که ÷سرها داشتند پیرمرده رو می زدند، دختر مگه فیلم پرتقال کوکیه؟ اگر اینجوریه که باید 10 متر آن طرف ترش هم یکی دو تا جوون به زور وارد یک نفر بشند و آن قدر به زن خانه دار تجاوز کنند که طرف از درد بمیرد، جل الخالق.
به نظر من عکس نیکی کریمی اگه روی این جلو دری ها باشه خیل توپه، مخصوصا از اونای که جلوی |اساژها می اندازند تا مردم که توی زمستون ÷اهاشون گلی می شه با مالیدن کف کفششون روی صورت نرم و جیگیری خانم کریمی و چشمان ریز و نخودی شون، بتوانند گلها را از خودشان دور کنند، حالی می ده ها
http://citizenkaveh.blogspot.com
همشهری کاوه | August 10, 2005 12:10 AM

ا*****
حساس چگونگی بهم دست داد!
از بنگرات و اعمال مازوخیستی و اندیشه های دالخویی و هجوم لمپنیزم و بکارت زوار در رفته ایرانی ها که بگذریم...نمی شود گذشت که...همان نادان و نامرد و هر چه گل و منحل است توی دنیا جمع شده حوشکی رفته از اندرونی ماتحتمان تا ان بالای بالا....
http://roospi.blogfa.com
roospi | August 10, 2005 06:36 AM
*****
مردم در هل دادن
به کشفیات جدیدی میرسند
و زوایای جدیدی را تجربه میکنند.
هل بدهیــــــــــــــــد!
http://bonbast.blogspot.com
bonbast | August 10, 2005 01:53 PM
*****
نکنه انتظار داری هرچی دوره ی جامعه شناختی که نگذرونده مونده رو برگرديم و بگذرونيم ؟ ... شرمنده. جامعه هرقدر هم که من ازش بدم بياد يه جورايی انگار زنده ست و با سرعت ( سرعتی که نه ميشه بهش گفت کم و نه زياد) پيش ميره. حيف که اثر گذاشتن روش خيلی سخته. من دارم تلاش ميکنم کمتر اثر بگيرم. اثر گذاشتن پيش کش !
Akbar_ph@yahoo.com
anotherone | August 11, 2005 08:35 AM
*****
خب! دل هم خنک می‌شود. با نفرین و این حرف‌ها... من نفرین می‌کنم به جدو آباء آن موجودی که فکر کرد در خانه های با سقف دو متر و اگر لطف کنند دو متر و سی و چهل، حضور لوسترهای هفتصد شاخه که بلور تقلبی چک آویزان دارند چیز قشنگی است! و این توهم نفرت‌انگیز اولین مخترع این حرکت در لانه‌های مدرن پیشانی من را و سر من را نابود کرده! تماشای این قالی‌های قرمز نفرت‌انگیز که با موکت تفاوتی ندارند و هزار هزار تولید می‌شوند روح من رانابود کرده. این سینتی‌سایزر روان من را نابود کرده. گرچه خودم دوره‌ای از کلاسیسیسم به خالتوریسم پرتاب شدم، ولی نفرین می‌کنم به کسی که این بلا را در عنفوان جوانی سرم آورد. پست مدرن کدام است؟ باور کنید در قرون وسطی هم حداقل درکی برای ایجاد ترکیب‌های جذاب وجودداشته. آن بیچاره‌ها غذای‌شان پیاز بوده و نان که دهان‌شان بو می داده. لعنتی گلاب هم بوی پیاز گرفته! آی دلم می‌خواد که یک بار بنزین بگیرم دستم و هر چه مبل‌سیصد متری دو تنی می‌بینم جمع کنم و آخرین سیگارم را با آتش آنها روشن کنم! آی که اشاره کردید، مستقیم، به نقطه عذاب من... هفته‌ای یک روز هر جا می‌رسم می‌روم بالای منبر که جان هر که دوست دارید ملت، فرش قرمز را در اتاق سفید با پرده‌های قهوه‌ای مدل قرن هفدهمی و بوفه چوبی خراطی شده و لوستر ده شاخه و نور سفید مات، با هم ست نکنید. واقعا چه می‌شد اگه یک روز صبح بیدار می‌شدم و می‌دیدم توی بیابان برهوتم. حداقل صدای خوب و تصویر زیبا همراه آخرین لحظات عمرم می‌شد. (معذرت می‌خوام که باز هم می‌گم. این قطعه برای کدام آلبوم هست. سه ساعته (دقیقا و تحقیقا) که من رو میخکوب کرده.)
http://pandopan.persianblog.com
ساسان . م . ک . عاصی | October 5, 2005 09:33 AM
*****
مردان جسورند و تن به کلیشه ها نمیدهند و زنان محافظه کارند و کمتر ریسک میکنند.
شاید بشه تمام این خصوصیات رو در همین یه صفت خلاصه کرد. بقیه صفات هم کم و بیش از همین خصوصیت نشات میگیرن. واقعیت اینه که همین ریسک نکردن و "ولش کن به دردسرش نمیارزه" ها باعث شده اینقدر تفاوت وجود داشته باشه. زنها در هر سنی که باشن جوری رفتار میکنن که انگار گذشته ای سرشار از شکست داشتن و حالا دیگه حاضر به ریسک کردن نیستن. بالعکس مردها هر روز انگار زاده شدن بدون هیچ پیش زمینه قبلی تا راه جدیدی رو آزمایش کنن...
حوا به عنوان اولین موجود انقلابی در دنیا شکست سختی خورد و مورد شماتت تمام دنیا که عبارت بودن از یک مرد! قرار گرفت. آدم رو به حوا کرد و گفت: "دیدی چیکار کردی؟! لطفاً دیگه از این ایده ها نده! حالا هم برو یه چیزی درست کن بخوریم تا من ببینم چه خاکی میتونم به سرم بریزم با این گندی که تو زدی...!"
اینجوری شد که زن از یه موجود انقلابی به یه خانم خانه دار تبدیل شد و دیگه ایده نداد و دخالت نکرد و همیشه مبتلا به سردرد بود و مرد هم هر روز صبح که از خواب بیدار میشد تمام تلاششو میکرد که اون بهشت رویایی رو دوباره شبیه سازی کنه.
و دیگه نه مرد اجازه دخالت کردن زنو داد و نه زن میلی به دخالت کردن داشت و همیشه میگفت "ولش کن به دردسرش نمیارزه...!"
alimute@gmail.com
پیش از مگس | July 22, 2005 09:02 PM

*****

زن ها ...زن ها .. زن ها ...زن ها ... زن ها.... موجودات / آفریده های بسیار دوست داشتنی و عجیب ؛ با این که من یکی - دو تاشون رو طلاق دادم ، ولی هنوز فکر می کنم به شون : به یکی شون ! زن ها حرف ندارند . مردها چیزی برای کشف ، ندارند ؛ زن ها ،چرا ! هنوز به نبودن زن ها که فکر می کنم ( نه ه ه ه ه !!! ) از غصه می میرم !
http://norouzi3.blogfa.com

حسین نوروزی | July 2, 2005 02:58 AM

*****
درست شبیه درس دموکراسیمان است، و انتخابات ریاست جمهوریمان، درست است که در تاریخ به زنان جفای غریبی شده، اما گویی که اینها به جبر روزگار ژن تقویت شده ای پیدا کرده اند که زن باشند، یعنی همان زن تاریخی باشند، حال هرچه که تلاش کنند، هرچه که عدالت خواهی و تساوی را مطالبه کنند، باز می بینی یک جازی زن می شوند، زن تاریخی، من فکر می کنم این هم از آن مقولاتیست که صبر می طلبد، صبر و تمرین، از آن مقولاتیست که باید جلو پیشینه چند ده هزار ساله رشد کند...
http://35degree.blogspot.com
k1 | July 3, 2005 01:18 PM

ببینم مگه تو بچه هم بودی ؟!!
http://persianarchitect.com
jjjjj | June 10, 2005 07:18 PM
*****
بچه هم بودی، عاقل بودی؟!
http://missing-piece.blogspot.com
هما | June 10, 2005 11:11 PM
*****
اگه حرف نیچه را قبول کنیم که "موسیقی خودِ پژواکِ یافته ماست" و اگه قبول کنیم خوذِ ما یعنی همینی که هستِم و هر روز می‌بینیم و اگه قبول کنیم خودِ ما یعنی ایرانیِ دهه هشتاد, پس نباید تعجب کنیم امثال بهنام و اشکمهر و ... پژواک خودمون باشند. آدم زشت زشته آبجی تعارف هم نداره! آدم بی‌فکر هم پژواک متفکرانه نداره!
http://shayadfarda.persianblog.com
مردی... | June 11, 2005 11:14 PM
*****
من دوچرخه ای داشتم که آدم عجیبی رویش دوچرخه سواری می کرد.بعد کسی آمد و فروختش من خواب بودم.یک پسر بچه در خوابم دوچرخه ام را می خرید و من گریه نمی کردم.اما بیدار که شدم صورتم خیس بود!
http://booose.persianblog.com
dadarkk | May 26, 2005 02:50 AM

دقت کرده‌ای؟ تصور ما از خودمان، لحظاتی که به دنبال خودمان می‌گردیم، بیش‌تر شبیه کودکی‌مان است تا آن‌چه در واقع امروز هستیم. کودکی نوستالژی نیست؛ آرزویی است که می‌خواهیم به دست‌اش بیاوریم یا بسازیم‌اش، اما زمان آن گذشته است.
http://sfweblog.persianblog.com
ddaddashi | April 30, 2005 01:19 AM
*****
به جرم زندگي روحمان را كشتند و خلاقيتهامان را كور كردند...سرمو بالا گرفتم/ گفتند چقد سر به هوايي...پايين انداختم / گفتند حقارت داره....خنديدم/ گفتن جلفي...گريه كردم / گفتن بچه....هر كاري كه كرديم يه چيزي گفتن تا رسيديم به جايي كه ديديم ...مرديم...آره تو كودكيا دنبال خوده گمشده‌مون مي‌گرديم...
http://poone2.persianblog.com
ساحل | April 30, 2005 08:42 AM
*****
چشم عدالت کور است که نه مادرزاد است به نور بسيار است که در تاريکی اش دميده اند ...
http://phanteon.persianblog.com
hesam | May 1, 2005 11:34 AM

*****
نکنه تو هم گرفتار این بیماری شدی که هرچی فکر می‌کنی بازم فکر می‌کنی؟ می‌گند شفا نداره ها مواظب خودت باش/ وقتی افتادی تو جوق آب، باید پاشی بیای بیرون حتی اگه بهترین جوق دنیا باشه! (اصلا منظور تو همچین چیزی بود؟)
http://shayadfarda.persianblog.com
مردی... | April 16, 2005 11:58 PM
*****
همه چیز برمی گرده به قدرت فکر ما! وقتی توجه مون به چیزی جلب می شه بطور خودآگاه یه ناخودآگاه مدام جستجوش می کنیم. کلمه قازقالک رو تو یه جای تنگ و آروم مثل تاکسی می شنویم برامون جالبه و گوش هامون بابتش تیز می شه. وگرنه ممکنه بارها حتی جلوی ویترین یه قازقالک فروشی هم در انتظار دوست تون واستاده باشی و تو دهن هفت جد دوستت هم عنایت کرده باشی! ولی اصلا اون قازقالک های بینوا رو ندیده باشی. وقتی فالگیره به مون می گه سفری در پیش داریم، یادمون می افته که آخ که چقدر به یه سفر احتیاج داریم! و... اینطوری می شه که معمولا بساط سفر جور می شه. کافیه کمی دقیق باشیم و کمی بهتر ببینیم اون وقت خیلی چیزا دستگیرمون می شه. منم اینا را من باب نصیحت به خودم گفتم. چون بعد از 12 سال جدیدا" متوجه شدم که جلوی در پارکینگ مون یه تیر چراغ برق هست و عجیبه که تا حالا بهش نکوبیدم!
http://goushe.persianblog.com
گوشه | April 17, 2005 09:46 AM
*****
قازقالك بازي در آوردي ها باز. راس مي گن براي عروق كرونر هم خوبه. يه جفت اش رو من خريده بودم. يك جيك و جيكي مي كردن....
http://deconstruction.persianblog.com
سهيل قاسمي | April 25, 2005 09:18 AM
((نون چارکی چار عباسی ،پنیر سیری سه عباسی،
آدم مفلس رو چو من،وا می داره به رقاصی.))
(توضیح :قیمت ها مال دهه ی چهل می باشد.توضیح2:انجام هرگونه حرکات موزون موجب پی گرد قاونی است.)
مامردم زیبای ایران پراید قسطی ور می داریم بعد برای این که بتونیم قسطاشو بدیم،باهاش مسافر کشی می کنیم،ماشینی رو که صفرش لگن ئه به(. . . )می دیم بعدهم برای این که از دست خودش و قسطاشو و مسافر کشی خلاص شیم یک سال بعد زیر قیمت ردش می کنیم می ریم میشینیم تو هایدا یه ژامبون مرغ می خوریم.
13 | February 8, 2005 07:19 PM
*****
پول همیشه ماهیتی بوده که برای بشر باعث اطمینان و امنیت بشه. مردم از اونجایی که توی زندگیشون هزار جور عدم امنیت احساس می کنن دنبال چاره ای برای پر کردن این خلا می گردن که همیشه برای اون پول رو پیدا می کنن. همه از بچگی با این تربیت تاریخی بزرگ می شن که پول همه مشکلات رو حل می کنه. حتی عقده های سرکوب شده روحی و عاطفی رو. برای همین هم حاضرن که به خاطرش پا روی همه چیز بگذارن. در واقع پول مهم نیست این احساس عدم امنیت مردم و عقده های سرکوب شده اونهاس که براشون انقدر ریشه ای و مهمه و حاضرن براش هزار تا کار بکنن. اگر می بینی کسی داره با تو کار می کنه که وضع مالیش هم خوبه ولی رو به دله دزدی می آره واسه خاطر نیاز مالی نیست. به این خاطره که می خواد مشکلات روحیش رو با تعداد صفرهای حساب بانکیش بپوشونه! تکبیییر:)
http://saoshiant.persianblog.com
soroush | February 8, 2005 09:26 PM
*****
لیلا خانوم عاقلانه جمله صحیحش اینه:
Well, let's not start su..in' each other's d...ck quite yet
جمله رو تارانتینو نگفته و مستر وولف گفته. حواست به کار نیست ها. دل به کار بده. خاک بازی نکن ;)
http://brainless.persianblog.com
میمون بی مغز | October 1, 2004 12:37 PM
*****
هر که فاضل تر دور تر از مقصود. هر چند فکرش غامض تر، اين کار دل است، کار پيشاني نيست.
قصه ي آنکه گنج نامه اي يافت که به فلان دروازه بيرون روي، قبّه اي است، پشت بدان قبه کني، و روي به قبله کني، و تير بيندازي، هرجا تير بيفتد گنجي است. رفت و انداخت، چندان که عاجز شد؛ نمي يافت. و اين خبر به پادشاه رسيد. تيراندازان دورانداز، انداختند. البته اثري حاصل نشد. چون به حضرت رجوع کرد، (دقت کن! ) الهامش داد که نفرموديم که کمان را بکش، آمد تير به کمان نهاد، همانجا پيش او افتاد چون عنايت در رسيد خُطوَتانِ وَ قَد وََصَلَ. (مقالات شمس تبريزي - دکتر علي موحد) ...... اجازه مي خوام يه سوال بپرسم
......از صفحات اين گنج نامه ها که نوشته اي به يقين محل گنج را پيدا کردي؟ .... گاهي بايد براي ساده ترين ها هم به حضرت رجوع کرد، چون پاي گنج در ميان است ......
Unicorn_seeking_4_pegasus@yahoo.com
100ra | October 3, 2004 12:53 AM
*****


سلام!حافظه ضعيف ما تنها نيازمند تحريك كوچكي مانند مرگ است تا كسي را لحظه اي به ياد بياوريم!....وقتي زنده ايم ،سراسر نكبت و پستي و فساديم و وقتي مرديم الهه مهرباني و پاكي و بخشش!!در مورد موارد فمنيستي هم شما صاحب نظر تري....انشالا اگه اصفهان اومدي باهم يك ديداري هم از آرامگاه تاج مي كنيم....////اين كوزه چو من عاشق زاري..............////.....
http://yaldayetanhaee.persianblog.com
رضا | September 4, 2004 03:47 PM
*****
سالها گمان ميکردم بزرگترين رويا ساز همه ی اعصارم ... که بيش تر با رويا هايم ميزيستم تا حقايق ! هنوز هم برای ديدن رويا هايم نيازی به بستن چشمهايم ندارم . بي لحظه ای تامل رويا ها در برم ميگيرند . من از آنها هستم و آنها از من ! حالا دارم دنبال يک رويا ساز ديگر ميگردم تا جمعمان جمع شود ! اين آخرين رويايم نخواهد بود !! ميدانم ...
http://anotherone.persianblog.com
akbar | August 7, 2004 02:51 AM
*****

لیلا | 12:50 PM | These are comments (10)
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385
شدیدا نوستالژی ام می آید

دقیقا صد و پنجاه روزه بودم که دوستم به دنیا آمد ، فکر کنم من از آن شکل قرمز و چروکی که بچه های نوزاد دارند در آمده بودم که او وارد وضعیت قرمز شد ! ما طبقهء دوم شرقی آپارتمان هشت واحدیمان بودیم و آنها در طبقهء چهارم غربی زندگی می کردند .
تا چندین سال همدیگر را نمی شناختیم و احتمالا وقتی در بغل مامان هایمان بودیم و از راه پله ها پایین می رفتیم همدیگر را دیده بودیم . شاید هم مامان هایمان چند بار سر صحبت را باز کرده بودند و راجع به اینکه کی چقدر غذا می خورد و چه جور می خوابد و چند کیلو است با هم حرف زده بودند ...
به هر حال تا قبل از اینکه خانوادهء ما درگیر یک سری اوضاع اجتماعی – سیاسی شود و در آپارتمان بچه معروف شویم ، خیلی به چشم نمی آمدیم . ولی بعد چون آن موقع همهء مردم با شعور بودند و نمی دانم چه شد که نسل بچه های همان مردم این شدند که الان در خیابانها می بینیم ، همهء همسایه ها توجه خاصی به ما می کردند ، و من و دوستم هم در همین گیر و دار با هم دوست شدیم .احتمالا مامانش این عمل خیر را شروع کرده بود .
به هر حال یادم می آید اولین چیزی که توجهم را جلب کرد رنگ پوست دوستم بود که به وضوح چند والور از من روشن تر بود و من در مقابلش احساس سیاه بودن می کردم . بعد ها این حس کاملا از بین رفت چون که می دیدم او همیشه دامن به پا می کند و جورابهای سفید و روشن می پوشد ، موهای صافش را یک وری شانه می کند و با یک سنجاق سر عروسکی یا گلدار آنها را به شکلی کاملا دخترانه در می آورد ولی من همیشه به خاطر لخت بودن پاهایم موقع دوچرخه سواری ، اطراف قوزک پایم رد روغنی زنجیر چرخ بود ، سر زانو و آرنج ام همیشه زخمی بود ، شلوارک می پوشیدم و موهایم اغلب کوتاه بودند ...خلاصه آنقدر تفاوت فاحش بود که دیگر کاملا احساس می کردم از دو جهان متفاوت آمدیم .من همیشه هپره مپره بودم و او از اول هم خانم بود !
او از خاله بازی خوشش می آمد و من از دکتر بازی !!!! او اجازه نداشت توی کوچه دوچرخه سواری کند و من همیشه به دنبال دوستهای برادرم توی خیابان دوچرخه سواری می کردم . آرام بود و زود لپ هایش گل می انداخت و من بد اخلاق بودم و لجباز . محبتش را کاملا ابراز می کرد و همیشه موقح بازی یا وقتی مادرهایمان ما را به پارک نزدیک محل می بردند دست مرا می گرفت و من همیشه از این کار بدم می آمد و فکر می کردم که خب من که دوستش دارم و او هم مرا دوست دارد ولی چه نیازی هست که بقیه هم این را ببینند . یادم می آید چقدر از این چرخ و فلک هایی سوار شدیم که آقاهه با دست آن را می چرخاند و هر دویمان عاشق این بازی بودیم و وقتی می چرخیدیم برای هم دست تکان می دادیم . یادم هست یک بار آنچنان دستش را گاز گرفتم که جایش تا مدتها ماند ، واقعا نمی دانم چطور دلم آمد دست این چینی نازک زیبا را گاز بگیرم . هیچ وقت با هم قهر نکردیم حتی بعد از آن گاز ! ولی تا دلتان بخواهد بر ضد بقیهء بچه های آپارتمان توطئه می کردیم . مادرهای هردومان معلم بودند و مدرسه که می رفتیم موقع امتحانات به او خیلی سخت گرفته می شد و من طبق معمول آزاد و رها بودم و به همین خاطر بود که مادرم هیچ وقت نمی دانست من چه می کنم و کی امتحان دارم . شاید از همان موقع ها بود که او قید و بندهایی برای زندگیش ساخت و من همینطور دیمی و یلخی و با خیالپردازی های بیش از حد زندگیم را گذراندم . از همان موقع چند تا دوست خیالی و غیر ارگانیک برای خودم داشتم تا موقع امتحانات بقیه بچه ها که نمی توانم با آنها بازی کنم با این دوستانم سر و کله بزنم ، سرم همیشه کمی بالای ابرها بود و این دوستم تنها دوست واقعی زمینی ام بود . به غیر از سالهای دبستان سال اول و دوم دبیرستان را هم با هم بودیم ، بعدها او با وجود ذوق هنری زیادی که داشت مهندس برق شد و من هنوز معلوم نبود چه کاره ام ، معمار، نقاش ، موزیسین ، ...؟او هنر را برای اوقات فراغتش گذاشت و من هنر را برای همه جا و هیچ جای زندگیم . حتی شکل و شمایلش هم زیاد فرقی نکرد و من هر سال یک شکل و قیافه شدم . دوستی می گفت آدمهایی که با بچه گیشان خیلی فرق ظاهری ندارند یعنی خیلی تغییر نکردند و راست هم می گفت : دوست من حالا چینی نازک زیبایی است که فقط بزرگ شده ! و من همیشه برایش دعا کرده ام که زوجی که پیدا می کند کسی باشد که این چینی نازک را نشکند و از او مراقبت کند . در طی این سالها با هم اشک ریختیم ، بی هم اشک ریختیم ! عاشق شدیم ! فارغ شدیم ! درد کشیدیم !از دست دادیم ! شاد شدیم و ...
هردویمان ناخواسته و به زور بزرگ شدیم و امشب عروسی اوست و بعد هم از ایران می رود. از صبح تا حالا همه اش در گذشته سیر می کنم و دلم بدجوری گرفته ...از معدود زمانهایی است که اصلا نمی توانم توی زمان حال باشم و برای همین هم خوشحال نیستم ، ناراحت هم نیستم ولی حس عجیبی است که دلم را می فشارد . حس تمام شدن روزهایی که رفته و هیچ وقت به این وضوح رفتنشان را ندیده بودم . حس بزرگ شدن زوری . حس نوستالژی ...
" پانته آ " ی عزیزم ! از ته دل برایت آرزوی خوشبختی می کنم ! همیشه شاد باشی !

لیلا | 02:15 PM | حالا که اوضاع جوره شما هم نوستالژیتان بیاید ! (11)
سه شنبه 12 اردیبهشت 1385
.


چون رشته گسست مي توان بست

لکن گرهيش در ميان هست

لیلا | 01:09 PM | تو فاتح شدي ! خود را به ثبت رساندي (12)