آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« June 2006 | صفحه اصلی | August 2006 »


جمعه 6 مرداد 1385
دریاب دمی که زندگانی طی شد

نوجوان که بودم کله ام کلی باد داشت . یادم هست همان سال دیپلم به اندازهء سه تا دیپلم درس خواندم . هنر ، تجربی و ریاضی و همه اش هم فکر می کردم چقدر بد است که زندگی ظرفیت آدمی مثل مرا ندارد وگرنه من در تمامی رشته های دانشگاهی تحصیل می کردم و همهء قابلیتهایم را توی این چند صباح متبلور می کردم . البته آن موقع ها نمی دانستم که قرار است چند صباح باشد و اندیشهء جاودانگی داشتم ...
این روزهای نوجوانها را که می بینم کلی افسوس می خورم .خیلی بی انگیزه و باری به هر جهت شده اند . مد و مارک برایشان مهمترین دغدغه است . کثیف حرف می زنند . آدم ها را به هیچ جایشان حساب نمی کنند و عمیق نیستند . حتی شادی و غمشان هم عمیق نیست ...نمی دانم چه بلایی سر این نسل آمده که اینطور شده اند ولی من هر وقت که یک دانه سالم و رسیده و با استعدادشان را می بینم آن قدر ذوق می کنم که دلم می خواهد تمام حجم اعتماد به نفس دنیا را تقدیمش کنم .
الان هم به یاد این دوست وبلاگ نویس و خبرنگار افتادم( البته می دانم که من همیشه با آدم های دیگر یک تاخیر فاز کلی دارم و همه چیز بی موقع و یا دیر یادم می آید ) :
کورش ضیابری


http://www.imaneemrooz.com/
http://kouroshz.blogfa.com/

http://hamshahri.org/vijenam/A-MY-COUNTRY/1385/850226/page5.htm#top
http://www.iran-newspaper.com/1384/840522/html/iran.htm#s502425
http://baztab.com/news/22220.php
http://www.iran-newspaper.com/1384/840117/html/iran.htm#s449103

http://www.sharghnewspaper.com/850214/html/vk4.htm#s406035
http://www.sharghnewspaper.com/850216/html/vk4.htm#s406659
http://www.sharghnewspaper.com/850217/html/vk4.htm

اگر دیدید جایی نوجوانی بر درختی تکیه نکرده و دارد عین بچهء آدم زندگی می کند و شما را به یاد روزگار پرشورتان می اندازد ( قبل از اینکه جامعه آنچنان توی مغزتان بکوبد که نتوانید از جا بلند شوید ) از او غافل نشوید !

لیلا | 09:15 PM | نظرات (55)
پنجشنبه 22 تیر 1385
کلکسيونر يا مايه دار

بچه که بودم آدمها را راحت دسته بندی می کردم و از روی همین دسته بندی هم ارتباطاتم را پایه گذاری می کردم .بچه های صاف و روراستی که هر چیزی داشتند در طبق اخلاص می گذاشتند ، بهترین نوع دوست بودند . بچه های کلکسیونر که اسباب بازی هایشان ، دانسته هایشان و حتی احساساتشان را جمع می کردند و به کسی نشان نمی دادند که بدترین نوع بودند و بچه هایی که هر حرف بدی بهشان می زدی می گفتند خودتی و هر چیز خوبی را می گفتند خودمم ! اینها نوع بی آزار ولی بی مزه ای برای دوست شدن بودند.
بزرگتر که شدم انواع آدمها زیادتر شدند ولی باز هم می شد در همان دسته بندی قدیمی قرارشان داد . آدمهای صاف و روراست . آدمهای کلکسیونر و آدمهایی که دائم منم منم می زنند و یا عیب و ایرادهای آدمهای دیگر را به رخشان می کشند .
کلکسیونر ها و آدمهایی که به جمع کردن و احتکار چیزها علاقه دارند خودشان به چند دسته تقسیم می شوند : 1-آدمهایی که اشیائ زینتی و چیزهای زیبا را جمع می کنند مثل : پروانه های خشک شده ، وسایل عتیقه و چیزهای صرفا خوشگل و بی ارزش .2- آدمهایی که چیزهای با ارزش جمع می کنند که باز هم دو نوعند : آدمهایی که جنس با ارزش جمع می کنند مثل : سکه ، تمبر ، پول ، ماشین ، فرش و ...آدمهایی که دانش جمع می کنند ، شعر حفظ می کنند ، اطلاعات عمومی زیاد و به درد نخور دارند مثل اینکه فلان پادشاه فلان کشور چقدر ثروت داشته و کشورش چقدر جمعیت داشته و خلاصه هر چیزی را می دانند که نمی دانی چرا باید بدانند و دانستنش به چه دردی می خورد . آدمهایی که دانش جمع می کنند تا چند سال پیش فقط از همین نوع بودند . ولی چند وقتی است که علوم خفیه ، دانش های متافیزیکی و ماورایی هم به این گونه علوم و علاقمندی های آدم های کلکسیونر اضافه شدند .
معرفت انباشته تنها به درد آشپزی می خورد چرا اگر قرار بود همه چیز را همه بدانند و از آن استفاده کنند دنیا با این همه آدم بدخواهی که داشت تا به حال ترکیده بود . و این که اینگونه افراد آنقدر به آگاهی هایشان متکی و متعصب می شوند که چشمشان به روی بزرگترین و قدرتمندترین عامل انسانی یعنی عشق بسته می ماند .تعصب تنها راه نجات انسان از تردیدها و شک هایی ست که همواره در کار بر انگیختن روح انسانند . و همیشه اینگونه افراد مدعی به خاطر فراموشی دانسته های پیشینیان و یا بدعت گذاری های عجیب و غریب ، همان مدعیان باقی می مانند که نه هر که سر بتراشد قلندری داند .
خدا می داند که ما هنر مندان عرصهء زندگی هستیم . روزی چکشی به دستمان می دهند تا از سنگ تندیسی بیرون کشیم و روزی مداد و قلم مو می دهند تا بر بوم طرحی بزنیم. بیهوده است که چکش را بر بوم بزنیم و مداد را بر تندیس .
در این دسته بندی کلان ، آدمهای نوع سوم آنهایی هستند که به جای " من نه منم ، نه من منم " می گویند : " منم منم " ! این نوع آدمها با چند تا هدیهء کوچک که خدا به آنها بخشیده ، آنقدر سرشان گرم می شود که خدا هم می گوید اینها که به همین راضی اند بگذار تا آخر عمر به همین ها دل خوش کنند و عمر و وقت بگذرانند . اینگونه آدمها فکر می کنند تمام قله های دانش و آگاهی را در نوردیده اند غافل از اینکه : هر که را اسرار عشق آموختند / مهر کردند و دهانش دوختند ...
برای هر چیزی زمانی وجود دارد و زمانی که هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشیم همه چیز را به دست می آوریم . پس بسیار مهم است که بگذاریم بعضی چیزها بروند ، رهایشان کنیم ، آزادشان کنیم ، خالی شویم . منتظر نباشیم چیزی را به ما برگردانند . منتظر نباشیم از ما تقدیر و تشکر کنند ، نبوغمان را کشف کنند ، عشقمان را درک کنند . درها را باز کنیم و غبار بتکانیم ! دیگر آن کسی نباشیم که بودیم و کسی بشویم که هستیم . آموخته ها و اندیشه ها و آگاهی ها و مایملکمان را همه جا با خود نکشانیم ! به خدا که سنگینند و آنجا که لازم باشد رهایشان کنیم آنقدر دلبسته شان شده ایم که دیگر رها کردنشان غیر ممکن است . آگاهی قرار است تغییر بدهد و تغییر کند . آگاهی کوله پشتی سفرمان نیست .
گفت که سرمست نه ای / رو که از این دست نه ای / رفتم و سرمست شدم / وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای / در طرب آغشته نه ای / پیش رخ زنده کنش ، کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی / مست خیالی و شکی / گول شدم هول شدم / وز همه بر کنده شدم
گفت که تو شمع شدی / قبلهء این جمع شدی / شمع نیم ، جمع نیم / دود پراکنده شدم
گفت که با بال و پری / من پر و بالت ندهم / در هوس بال و پرش ، بی پر و پرکنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک / کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
مرده بدم / زنده شدم / گریه بدم / خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

لیلا | 07:06 PM | رو که ازين دست نئي (59)
دوشنبه 19 تیر 1385

براي محافظت از گلهء گوسفند ها بايد گرگ را گرفت و براي گرفتن گرگ بايد يک گرگ استخدام کرد

لیلا | 11:04 PM | حالا شير و روباه هم قبوله (161)