آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« August 2006 | صفحه اصلی | October 2006 »


دوشنبه 3 مهر 1385
هان ؟

همیشه از توضیح و تشریح چیزها ، خصوصا اگر این چیزها ، حرفهای خودم باشند متنفر بودم . آدم یک تصویری را می کشد یا آدمها و حتی خودش آن را می فهمند و یا نمی فهمند . آدم یک تئوری یا یک عقیده ای را می گوید یا قابل فهم است یا نیست ، اگر نباشد ، قابل تشریح و توضیح هم نیست . همه چیز که فیزیک و شیمی نیست که بشود فرمولهای آن را ارائه کرد و ساده سازی کرد تا هلو برو تو گلو شود . بعضی چیزها از یک لایه های خاصی از آدم در می آید و وقتی می گوییشان تازه می فهمی که عجب لایهء عجیب غریبی بوده این . چون هیچ کس نفهمیده چی گفتی وتو هم خوشحالی که یک لایه کشف کردی و می روی پی کارت . بیکار که نیستی ، بنشینی چیزی را که خودت هم همین چند لحظه پیش کشف کردی ، برای آدمها تشریح کنی . تازه شاید خودت هم هنوز ندانی چیست .
به هر حال این یکی از معضلاتی است که من به تازگی به آن پی بردم . خصوصا بین آدمهایی که خیلی به من نزدیکترند و خودم . یک آدم عاقلی بود می گفت کلا که زنها سیستم مغزشون بیشتر لایه ای و تو در توست . یعنی زنها هم مردها رو خیلی سورپرایز می کنند و هم خودشون خیلی از خودشون متعجب می شوند . من که فارغ از مسئلهء جنسیت هر لحظه خودم را شوک می کنم . می گویند برای قلب بد است ولی برای جلوگیری از روزمرگی مفید فایده است . روزی سه بار به میزان لازم مصرف کنید . اگر مرد هستید و مجرد ، پس از کمبود این سورپریزها رنج می برید ........نتیجه ------------> فورا متاهل شوید . و اگر از ازدیاد این حالات قلبتان درد می گیرد یا تغییر جنسیت دهید و یا زوجه را بکشید !

لیلا | 10:12 PM | آهان ! (9)
جمعه 31 شهریور 1385
گر من ز می مغانه مستم ، هستم

همکارم با دلسوزی می پرسد : چی شده؟ چته ؟ سر تکان می دهم که یعنی : هیچی ...هم او و هم خودم می فهمیم که دروغ می گویم ، به سمتم می آید و گوشی هدفون را از روی گوشم برمیدارد و به گوشش می گذارد تا بفهمد چه چیزی گوش می کنم . قیافه اش از تعجب کش می آید و چشمانش گرد می شوند ، حتما نمی تواند تحلیلی ارائه کند که یک آدم دمغ و پکر که او به عنوان یک آدم نیمه روشنفکر می شناسد و از صبح که سر کار آمده بغض کرده و چشمانش خیس است چطور ممکن است بنشیند و موزیک " آی خانوم کجا کجا ..." گوش کند .
نمی دانم تا به حال چند بار از خودتان متعجب شدید و یا آدمهای اطرافتان با تعجب گفته اند : وااااااااا من فکر می کردم تو اینطوری فکر کنی ، یا دوست داشته باشی یا رفتار کنی ...!
من می گویم آدمها حداقل حداقل دو بخش هستند : 1 – بخش سطحی ، که ساده است ، چیزهای بنجل دوست دارد ، حرفهای خاله زنکی می زند ، نرگس و سریال های خانواده می بیند ، ویترین مغازه های لوازم آرایش فروشی را ساعتها نگاه می کند ، آهنگ های خال تور گوش می کند ، دوست دارد کلاس رقص برود ، از زیر کار در می رود ، توی تاکسی و محافل عمومی خودش را شریک بحثهای بی سر و ته سیاسی – اجتماعی می کند ، مطابق شرایط روز با خدا می شود و کافر ، طبق مد لباس می پوشد ، کتابهای کتابخانه اش را به ترتیب قد و یا از روی رنگ می چیند ، با خانواده اش راجع به هم سن و سالهای فامیل غیبت می کند تا خودش را بهترین جلوه دهد ، نظر آدمها مخصوصا جنس مخالف برایش مهم است ، از پول خیلی خیلی خوشش می آید ، اگر جایی دعوا شد سریع خودش را می رساند تا از چند و چون ماجرا با خبر شود ، و ...2- بخش حکیم عالی قدر ، که بخش پیچیده و روشنفکر آدمهاست ، موزیک های اصیل ( یا سنتی ایرانی و یا غیر دامبولی غیر ایرانی ) گوش می کند ، همهء لباسهاو وسایلش را یا خودش از خارج می خرد و یا برایش از خارج می آورند برای همین نیازی ندارد که به فروشگاهها و پاساژها برود ، فقط به کافی شاپ می رود تا قهوه بخورد ، فیلم های غیر هالیوودی با کلاس می بیند ، می نویسد ، نقاشی می کند و هیچ کس از نقاشیهایش سر در نمی آورد ، کتابهایش روی هم تلنبار شده اند و جا ندارد که مرتب بچیندشان ، به متافیزیک علاقه دارد ، زیاد با آدمها قاطی نمی شود ، مسئولیت پذیر است ، پول برایش یک مسئلهء درجه دو یا سه است و ...
این حداقلی ست که برای یک آدم می شود در نظر گرفت ، آن آدم چون یک سری کارها را می کند ( بسته به میزان بالاتر بودن حکیم عالی قدر یا شخصیت خال تور) خودش و یا اطرافیانش فکر می کنند که روشن فکر یا خال تور است و بعد در مواقعی که جور دیگری می شود همه تعجب می کنند ، در حالیکه این یکی از لا اقل دو قسمت شخصیت او بوده است .

لیلا | 06:02 PM | خیلی حوصلهء لیلای عاقلانه را ندارم (485)
جمعه 24 شهریور 1385
همه مان داریم حیف می شویم ، به مولا!

صندلی عقب نشستم وفقط یک مسافر دیگر جلو سوار است . پشت چراغ قرمز که می رسیم مرد میانسالی که لباس ماموران شهرداری به تن دارد از روی سکوی ما بین خیابان پایین می آید با آرامشی که در آدمهای امروز عجیب به نظر می رسد به راننده لبخندی می زند و شروع به حرف زدن می کند . لال است و ما نمی فهمیم چه می گوید . راننده با استیصال رو به من برمی گردد و می پرسد که این چه می گوید ؟ رو به مرد لال فقط لبخندی می زنم . به نظرم در همین حد دوستی می خواهد . چراغ سبز می شود و از دوست لالم می گذریم . راننده رو به کنار دستیش با لبخند مضحکی می گوید : باور کن سرکار بودیم و طرف اصلا لال نبود ...

یک روز دیگر ، یک ماشین دیگر ، آمبولانسی پشت سر ما بوق می زند و تاکسی که من در آن هستم به آمبولانس راه نمی دهد . اعتراض می کنم و می گوید که اینها را خوب می شناسد ، فقط برای اینکه راه بگیرند وانمود می کنند که مریض می برند ولی دروغ می گویند ...

می گویند یکی از آقایون از سریال نرگس تعریف کرده و گفته درد جامعهء ما را خوب نشان می دهد ... ظهرها سر ساعت نهار توی شرکت همه برای هم نرگس تعریف می کنند و آن را نقد می کنند ...یک بار با یکی از دوستان تصمیم داشتیم گاف های سریال نرگس را بشماریم ولی وقت نداشتیم که همهء قسمتهای آن را ببینیم ...

امروز سر یک کلاس بحث دربارهء بلند مرتبگی یافتن زن و مرد و اینکه کدام به طبیعت آفرینش نزدیکترند و ...بود . یکی از خانمها که اتفاقا با شوهرش توی کلاس شرکت می کند . ناگهان گفت که بله بله اتفاقا دیروزتلویزیون یک فیلم خارجی نشان داد ( که من کشف کردم منظوربرنده جایزه اسکار امسال بوده ) ولی مرد ایرانی توی فیلم خیلی بد اخلاق بود و مرد بودایی خیلی خوش اخلاق بود به هر حال تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ...بعد از اظهارات این خانم من کلا نفهمیدم که چی به چی ربط داشت و چون ایشان جای مادر من بودند خیلی نمی توانستم چیزی بگویم ولی کسانی که فیلم " برخورد " را دیده اند ، می فهمند که اگر کسی بتواند از این فیلم فقط همین نتیجه را بگیرد آن هم در یک چنین بحثی ...

چند روز پیش توی اتوبان ماشین عروسی را دیدم که جزء تزیینش پنج کیلو موز روی شیشهء عقب ، یکی یکدانه آناناس روی دستگیره های در و دو آناناس روی کاپوت جلو بود ...

لیلا | 07:41 PM | کلا به نظرتان امیدی هست که ما خوب بشویم (421)