آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« March 2007 | صفحه اصلی | June 2007 »


چهارشنبه 9 خرداد 1386
دنیای بی تفاوت بی تفاوت بی تفاوت

درهای شیشه ای کنار می روند وپیرزنی که به زور راه می رود ، در حالیکه زیر بغلش را گرفته اند ، داخل می شود . چند قدم که بر می دارد به نظر می رسد که دیگر توان ندارد . با چشمانی که تجربهء درد در آن موج می زند و نگاهی خالی ، همانجا روی زمین می نشیند . زن و مرد جوانی که او را می آورند ، سعی می کنند باز هم به راه رفتن وادارش کنند ، ولی او جوری روی زمین نشسته انگار اینجا آخر دنیاست ...
اینجا یکی از بیمارستان های خصوصی تهران است ! مردم همه از کنار این جمع سه نفری رد می شوند و می روند . بعضی هم ایستاده اند و با نگاهی حاکی از تعجب به صحنه چشم دوخته اند . هیچ کس نمی پرسد که آیا این سه نفر کمک می خواهند ؟

می گویم : " گران می گیری ! کرایه اش این نیست که تو می گویی ! " می گوید : " همینست ! می خواهی از تاکسی پشت سرمان بپرس ! " می گویم : " نگه دار تا بپرسم " و او بی توجه به مسیرش ادامه می دهد . خانم کنار دستی من خیلی خوش بر و روست و ملاحت طبع بیشتری نسبت به من دارد . با کنجکاوی عشوه گرانه ای می پرسد :" مگر کرایه چقدر است ؟ " راننده هم با لحن چندش آوری پاسخ می دهد : " برای شما که اصلا قابلی ندارد ! هر چقدر دوست داشتید بدهید ! " زن با خوشحالی از این پیروزی نگاهی به من می اندازد و کرایهء حقیقی را تقدیم می کند ! ...

پشت در سی .سی . یو ایستاده ایم که زن جوانی را روی تخت روان می آورند . لولهء اکسیژن در دهانش است و به هوش نیست . مردی که به نظر می رسد شوهر اوست با گامهایی لرزان پشت سر تخت راه می آید و به مسئولین بیمارستان فحش می دهد که نیم ساعت است تخت را در طبقات می چرخانند . چهره اش در این لحظه از نظر من بیننده درمانده ترین چهره دنیا می نماید . دکتر و پرستارها با بی تفاوتی به ناسزاهای او تخت را می برند . منظرهء این صحنه تا صبح فردا جلوی چشمانم جولان می دهد ...

در یکی از میدان های بزرگ تهران ، لباس فرم پوش ها به زور دختری را سوار ماشین گشت می کنند . حالت جانوری را دارند که شکار روز خود را به چنگ آورده و از احساس سیری زبان به دندان می کشد . با نگاهی که به ماشینشان می اندازم متوجه می شوم که ظرفیت نگهداری مفسدین فی الارض و معاندین با امنیت اجتماعی شان تکمیل شده و برای همین هم دارند محل را ترک می کنند .زنان و دخترانی که در خیابان هستند ، نفس راحتی می کشند که امروزشان به خیر گذشته و بدون نگاه کردن به چشمان لرزانی که از توی ماشین گشت در حال مقایسه آن بیرونی ها و پیدا کردن دلیل جرم هستند ، می گذرند . پیاده ها خوشحالند که دیگران آن تو هستند نه آنها ...

زن می گوید : " سه تا بچهء دانشگاه آزادی دارم ، شوهرم دبیر بازنشسته است و خودم خانه دار .شوهرم هر روز از صبح تا شب شاگرد خصوصی دارد تا هزینه این سه تا را در بیاورد . " اینها را پشت در بسته ای می گوید که شوهرش را توی آن اتاق آنژیوگرافی می کنند و هزینهء آن هشتصد هزار تومان است . فکر می کنم که چند تا شاگرد و چند شب بیخوابی می تواند این خرج را جبران کند ... زن شیک پوشی که کنار دستمان است ، فکر می کند که خوش به حال این زن ! سه تا بچهء دانشگاه رو دارد در حالیکه بچه های او همه دیپلم را به زور گرفته اند ... زن فکر می کند که خدا کند شوهرش مشکل جدی نداشته باشد ...خدا کند بیشتر و سالم تر بماند و روزگار به او عمر بیشتری بدهد تا بیشتر عاشق باشند ...خدا کند درد و غمش را نبیند ...

مرد به شیشهء ماشین که تا نیمه پایین آمده ضربه ای می زند . راننده دود سیگارش را تقریبا توی صورت او می دمد . یکی از مسافران می گوید : " اه ! چرا اینها را از توی خیابان جمع نمی کنند ؟ " دیگری می گوید که اینها همه شان یک باند اند و خودشان دست و پایشان را به این شکل در می آورند تا ترحم بر انگیز شوند ... و من فکر می کنم که وای بر من اگر این مرد حقیقت باشد !...

کودک کثیفی کنار خیابان گریه می کند . در چشمانش تنفر از این شهر و مردمانش موج می زند ...

و من فکر می کنم که بلایی که ما این روزها گرفتارش هستیم ، شبیه هیچ روزگار و مردم دیگری نیست . دوستم می گوید : " تو همهء صحنه های ناجور و آزار دهنده را می بینی و فقط ذهنت به دنبال این جور مسائل است . آنها را از یاد نمی بری چون در خیالت به آنها شاخ و برگ می دهی و مدام مرورشان می کنی . " ولی من فکر می کنم این " نا بی تفاوتی "است که هنوز کمی ( فقط کمی ) در من حضور دارد و خدا می داند که چه موقع محو و نابود می شود . فکر می کنم که عذاب الهی عصر ما اینست که روز به روز بی تفاوت تر شویم و جلوی بی تفاوتی چشمان دیگران جان بدهیم و بمیریم ...
خون شدن آبهای روان ، طوفان نوح ها و باریدن ملخ ها از آسمان شاید به مراتب بلاهای بهتری بودند . چون لا اقل مردم می فهمیدند که این عذاب الهی ست و چرا این بلا بر آنها نازل شده ولی در روزگار ما ، نه کسی می داند که دچار چه عذابی ست و نه می داند چرا ؟!...

لیلا | 09:39 PM | اینجا آخر دنیاست (214)
سه شنبه 18 اردیبهشت 1386
بعضی از همه پارادوکس های من

نامه ای به ...
سلام
روزها می گذرد و جریانات زندگی بر من و تو .
پیوسته هرکدام دنیاهایی را در اطرافمان می سازیم و خرابشان می کنیم . سپس از نو می سازیم و همیشه آرزومند و یا مطمئنیم که دیگر آخرین باری باشد که چیزی ، فکری و یا حرکتی را که خودمان بنیادش را نهادیم به دست خودمان خراب کنیم . رشد می کنیم ، بزرگ می شویم ، می شکنیم ، می میریم و سپس باز هم با پررویی هرچه تمام تر بلند می شویم ، زنده می مانیم ، چشمانمان را می بندیم و از روی هرچه ما را میرانده می گذریم .
ما را نمی توان یافت بیرون از این دو عبرت
یا ناقص الکمالیم ، یا کامل القصوریم (بیدل)
هنوز هم اعتقاد دارم که عشق یک لحظه است و نمی تواند در طی قرون و اعصار تداوم داشته باشد ولی اگر عاشقی آرزو می کنم ، عاشق بمانی و بدانی که چه نعمتی داری . هرگز به معشوق خرده مگیر چرا که او ، زیباترین دنیا را به تو ارزانی کرده و این هدیه ایست که فقط باید تو و او از حضورش در هستی با خبر باشید تا این لحظه کمی دوام بیابد . پس هرگز با عشقت ازدواج نکن . پارادوکسی که به آن معتقدم اینست : با کسی ازدواج نکن که خیلی دوستش داری ! با کسی ازدواج کن که خیلی دوستت دارد .
نفرت و کینه و اینگونه حسها را هیچگاه با خودت حمل نکن چرا که به اولین جایی که آسیب می رسانند حاملشان است . بی دشمن نمان تا معنی دوستی همیشه در یادت بماند .دشمنانت را خیلی دور نگه ندار تا همیشه کسانی باشند که اعتقادات تو را به بازی بگیرند و تو شک کنی که تو و اعتقاداتت کجای دنیا ایستاده اید . با دوستانت همیشه فاصله را حفظ کن تا دوستانت ، اعتقادات تو نشوند ، چرا که آدمی را نیارزد ...
اگر از تربیت خودت راضی نبوده ای ، هیچگاه دانه ای میفکن !
در زمین به دنبال شادمانی باش و برای هر آنکه دوستش داری نیز همین بخواه ، که در جایی زندگی می کنیم که غم ارزش است و شادی قبیح ! به کودکان و حیوانات شادی ببخش ، تا فراموشت نشود و تمرین داشته باشی و اگر شادیی را در جایی دیدی آن را بشناسی . آدم های بزرگ فراموش کارند ، هم چیزی را که به آنها ارزانی می کنی فراموش می کنند و هم با کج فهمی هایشان همه چیز را رو به نابودی می برند . ولی بچه ها ضبط امواج های کوچکی هستند که در جایی دور از انتظار مفهوم شادی و خوشبختی را نشانت می دهند تا اگر هم از یاد برده باشی ، ببینی و دوباره باورش کنی !
بدان که هرچه در حق مادر و پدرمان انجام داده ایم کم بوده و هرچه که در حق ما انجام داده اند از سرمان هم زیاد است . محبت پدر و مادر حتی اگر از نوع بی منطق ترین و به ظاهر مضرترین هم باشد ، خالص ترین و زیباترین است . حیف که همه خیلی دیر می فهمندش !
اگر خیلی دیده نشدی مهم نیست . مهم اینست که خیلی ببینی ، ولی مهم تر است که اگر برای هیچ کدام از مردمان زمین هم دیدنی نباشی ، عشق تو را ببیند و باورت کند ، پس آن را با خودت به گور نبر !
اگر می بایست تقصیری بزرگ را جبران کنی بهتر است مقصر را ادب کنی تا کینه اش را به دل بگیری . اگر می خواهی آرزو کنی بهتر است یک بار آرزو کنی و بعد رهایش کنی تا اینکه دست به دامن تمام مقدسات جهان شوی و هر روز آنها را از خودت عاصی کنی ! که مقدسات بهتر است دور از دسترس بمانند تا اینکه وارد زندگی خصوصی آدم شوند . همیشه مرزی لازم است که رنگ سیاه و سفید را بشود تشخیص داد ، وگرنه همهء خاکستری ها در مکانهای جداگانه شبیه همند .
زیاد سفر کن تا بدانی که همهء مرمان شبیه هم نیستند و زیادتر سفر کن که بدانی مردمان پیچیده نیستند اگر دوستشان داشته باشی و سخت می شوند اگر از آنها بترسی و شبیه می شوند اگر زیادتر ببینی شان و خودت از همه به همه شان شبیه تر می شوی اگر خیلی خیلی زیادتر ببینی شان .
هرچقدر می خواهی عصبانی شو ، ولی خسته نمان . خستگی می میراند ولی عصبانیت می کشد . همیشه زندگی کردن در لحظه بهتر است . برای آینده برنامه ریزی نکن و دیروز را دور بریز .
شاد باشی
دوستت دارم
لیلا

لیلا | 11:42 PM | هرچه بر باد می رود برگی ست (49)
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386
باران لحظه است ، قدرش بدانیم !

تقریبا همه مان از راه رفتن زیر باران لذت می بریم و اگر دغدغه هایی مثل خراب شدن ژل مو، ریختن ریمل روی لپ، خیس شدن کاغذ و جزوه ، سرماخوردگی و ...اجازه بدهد دوست داریم فارغ از همه چیز زیر ریزش باران بمانیم و احساس کنیم که با زمین و آسمان و درخت و سبزه یکی هستیم .
لذت فراوانی که این عمل به ما می دهد چیزی ست میان حس رهایی، آرامش ، عشق و دهش ! برای همینست که هروقت بارانی ست ، هوا دو نفره می شود و عشاق زیر باران بودن را دوست دارند . چون تمام این حس یکپارچگی با هستی چند برابر می شود و لذتی صد چندان ...
و چون باران تمام می شود خیسی می ماند و غم فقدان رحمت و از دست رفتن یکی شدن با هستی ...
عشق ایستادن زیر باران است . پس لحظه است . می بارد و می دهد و تو را با کائنات یکی می کند و بعد می رود تا مزه مزه اش کنی و تا وقتی از اثر این باران خشک نشدی یادت بماند که آن لحظه چه بوده و بالاترین هدیه هستی به تو بوده است .
آنها که گاهی از عشق های پیشینشان احساس ندامت می کنند یا به کسی که روزی و یا شاید فقط لحظه ای عاشقانه دوستش داشته اند می گویند : " دوستت ندارم " ، بعد از بارش باران فقط چاله های گل آلود و کناره های کثیف خیابان را می بینند ، آنها که منت عشقشان را بر سر محبوب می نهند ، چتری به پهنای آسمان روی سر می گیرند تا مبادا قطره ای خدای نا کرده بر سرشان ببارد ، آنها که می ترسند بگویند :" دوستت دارم "، از پشت شیشه ها به باران نگاه می کنند و با حسرت مردمی را می نگرند که در این سهم شریکند ...

یارم به یکتا پیرهن خوابیده زیر نسترن / ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من / ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند....

لیلا | 10:31 PM | وای از روزی که آفتاب از تابیدن نایستد (7)