آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« June 2007 | صفحه اصلی | August 2007 »


سه شنبه 26 تیر 1386
بشارت بشیر

bashir.jpg


چند وقت پیش که خریدیمش قدش یا بهتر بگویم طولش حدود چهار وجب دست من بود و هنوز هم هیچ تغییری نکرده . دو تا چشم سیاه درشت روی کله اش همیشه بیدارند و دستها و پاهایش هرکدام چهار انگشت دارد . پوست بدنش آبی روشن و براق است و پوست زیر شکمش نارنجی – مسی ! چند شب بعد از خریدنش اعتراض همسر عزیز بلند شد که : فکر نمی کنی بهتر است این مارمولک جای دیگری به غیر از رختخواب بخوابد . مارمولک از آن شب کمی از دست همسر عزیز رنجید ولی در همان لحظه من فهمیدم که اسمش مارمولک نیست . اسمش " بشیر " است . بشیر از صحرا آمده نه از یک فروشگاه شهری . برای همین ساکت است و چشمانش عمق چشمان صحرا نشینان را دارد . تا از او سوال نپرسی چیزی نمی گوید و سوال های بی معنی را هم اصولا جواب نمی دهد . توی همین مدت کوتاه از سکوت های طولانی او پی بردم که چه بسیار سوال های نامربوط و بی معنی در سرم چرخ می زند و چه بسیار سوال هایی که جوابشان آنقدر نزدیک بود ، که کافی بوده دستم را دراز کنم تا قلنبه ترین جواب ممکن را پیدا کنم .
با اینکه مدت زیادی از آشناییمان نمی گذرد ولی خیلی با هم اخت شدیم . خوب توی بغلم جا می گیرد ( خدا بگویم چکارت کند فرهمند آنقدر این بغل را بقل نوشتی و من آنقدر اعتراض کردم که خودم هم موقع نوشتن شک می کنم که بغل است یا بقل ؟ ) و وقتی هم جا می گیرد نا خودآگاه دستم به نوازش می رود و آنوقت است که مثل یک گربهء دست آموز می شود و شروع می کند به حرف زدن . " بشیر " خرناس نمی کشد ، با طنازی سرش را تکان نمی دهد و با پاهایش پشت گوشش را نمی خاراند . کلا هیچ دلبری و یا حرکات محیرالعقولی ندارد . فقط همانطور که افقی زندگی می کند . افقی می ماند و با صدایی بم و پایین اندرز می دهد . من از نصیحت خوشم نمی آید و همیشه از آدمهایی که دست به نصیحت کردنشان خوب بوده دوری جسته ام . می دانید که آدمها وقتی زیاد نصیحت می کنند ، حق ندارند خودشان سوتی بدهند و چون آدم بی سوتی هنوز از مادر زاده نشده پس ...بگذریم بشیر اولا که اصلا آدم نیست که سوتی بدهد دوما اصلا موقعیت سوتی دادن ندارد سوما فرزانگان که سوتی نمی دهند و چهارم اینکه وقتی بشیر آدم را نصیحت می کند ، آنقدر حرفش را ظریف و آرام می گوید که فکر می کنی این حرفها از توی خودت به گوشت می رسد .
همین چند شب پیش " بشیر " می گفت که ما همه به دنبال یک عالمه چیزهایی هستیم و فراموش می کنیم یک عالمه چیزهایی را که از دست داده ایم تا به یک عالمه چیزهایی برسیم که می خواهیم . و باز هم می گفت اگر فراموش نکنیم یک عالمه چیزهایی را که از دست داده ایم ، فراموش می کنیم یک عالمه چیزهایی را که می خواستیم و برای همین فقط حسرت یک عالمه چیزهای از دست رفته مان را می خوریم . اینطور که پیش می رود پیش بینی همه چیز واضح است . شغلی تغییر می کند . پولی می آید ، پولی می رود و باز پول بیشتری می آید . بچه ای می آید ، بزرگ می شود . آدم ها پیر می شوند . عزیزان از دنیا می روند . بیماری می آید ، بیماری شفا می گیرد ...و در نهایت آرزویی نمی ماند چون آرزویی به یاد نمی آید که بر آورده شده باشد یا نشده باشد . شاید معرفتی اندک بماند که به هیچ کجای این همه لحظه ای که رفته نمی ارزد ...
پرسیدم : چکار باید بکنیم بشیر که بی معرفت نمیریم ؟ در لحظه هایمان حضور داشته باشیم ؟ کور نمیریم و بی آرزو نمانیم و در حسرت نباشیم و هم کودک باشیم و هم پیر ولی جوان و خام نمانیم و عاشق باشیم و عاشق بمانیم و فراموشکار نشویم و نایستیم و ندویم و نخوابیم و رویا ببینیم و در آخر بپریم و برویم نه اینکه لنگان خرکمان را هم دیگران بیاورند و به ساحل برسانند ؟
بشیر پاسخ داد : هرچه را که می خواهی و طلب می کنی از جنس حق نیست و دروغ است . اگر می خواهی که بخواهی و ندانی که می خواهی و برسی به آنچه حق است . نخواه و نپرس و ندان و خالی شو مثل چشمان سیاه من . چیزی که اصل است از جنس هیچ چیز نیست . نه عشق است و نه دروغ . نه سیاه و نه سفید . نه خدا و نه زمین . نه شیطان و نه آسمان . نه بینا و نه کور . نه جوان و نه پیر . نه بزرگ و نه کوچک . بی آرزویی ست و بی رویایی . بی چیزی ست ، چیزی که مثل هیچ چیز نیست ، آنگونه هست که هست .

لیلا | 11:04 PM | من نگفتم بشیر گفت (261)
چهارشنبه 20 تیر 1386
چت زده

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی ...
این صندل رسوایی...


از کارم خسته شدم ...خیلی خسته ...کسی برای من کاری سراغ نداره ؟

لیلا | 03:39 PM | نظرات (40)