آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« October 2007 | صفحه اصلی | December 2007 »


دوشنبه 28 آبان 1386
آبی زنگاری

از کبابی نرسس که رد می شدی پیچ امین الدوله صاحب مطلق و بلامانع همهء محل بود ، عطری که آدمهای عاشق را دیوانه و آنهایی را که عاشق نبودند در حال و هوای عشق رویایی شان غرق می کرد . عابران بی رمقی که از آنجا می گذشتند ، سر به هوا می شدند و مدام چشمانشان می چرخید که تصویر دلخواهی را شکار کند . پریدن پرنده ای از شاخه ای ، عشاق جوانی که دست در دست راه می روند ، دخترکی که خنده های پنهانی می کند و یا شیطنت کودکی به دور از چشم مادرش .
آخرین باری که برای تجدید خاطراتش به سراغ محله قدیمی شان رفت به نظرش هیچ چیز و هیچ کس آشنا نیامد. به جای دیواری که پیچ امین الدوله از آن بالا رفته بود دیوار سنگی یخ و بیروحی از زمین سربرآورده بود و او مردد بود که اسباب آن همه سربه هوایی یا عاشق پیشه گی چه چیزهایی می توانست باشد ، بوی عطری آشنا که همراه نسیم ملایم می آمد و بر سر و شانه ها جا خوش می کرد، شنیدن آوازی که بدون اینکه خودش بداند کارش را می کرد و آدم را به جاهایی می برد که همیشه آرزوی رفتنش را داشت ، دیدن چهره ء آشنایی که از پس سالها دوری از پشت چهره ای دیگر و جایی دیگر خود را نمایش می داد ...به نظرش رسید که او مدتها قبل از اینکه از آن محل کوچ کرده باشد از آنجا رفته بود می دید بدون اینکه خودش بخواهد نگاه تحقیرآمیزی به همه چیز دارد.
نوجوان کمرویی محسوب می شد ، با این حال از جلوی دکان اهل محل که رد می شد سلام و علیک می کرد و گاهی هم بدون اینکه کلمه ای با کسی رد و بدل کند لبخندی می زد و به نوعی با هرکس در خور حال و حوصله اش ارتباطی برقرار می کرد .
ماناواز الکلی بود و روی صندلی لهستانی شکسته و لقی جلوی در دکانش می نشست ، دستانش را روی شکم بزرگش صلیب می کرد و خر و پف اش هوا می رفت . وقتی مست بود ، بوی تند الکل از فاصله دو متری به مشام می رسید و بچه ها می ترسیدند از دور و بر مغازه اش رد شوند . چون یک بار یکی از آنها را که سعی کرده بود وقتی ماناواز چرت می زد کلاه گیسش را از سرش بردارد به قصد کشت زده بود .
آرشاک سابقا به قول پدر " آب شنگولی " می فروخت . چند ماه دکانش را بست و معلوم نشد چطور خرجش را در می آورد و حالا دو ماهی می شد که مسلمان شده بود و اهل محل دیگر برای خرید عرق نعناع هم پیشش نمی رفتند . البته مسلمان های محل که تعدادشان خیلی کمتر بود بیشتر تحویلش می گرفتند و از دور هم جویای احوالش می شدند که چطوری علی آقا ؟! " علی " را با لحن خاصی می گفتند که ادموند زیاد خوشش نمی آمد . انگار داشتند جار می زدند که ببینید یکی از شماها به خاطر یک زن ، دینش ، مذهبش و حتی اسمش را هم عوض کرد .
آرشاک تابلوی سر در مغازه اش را هم که قبلا با خط ارمنی رویش نوشته شده بود ، عوض کرده بود : عرقیجات علی !
ادموند به او هم سلام می داد . وقتی او را می دید به نوعی احساس هم دلی و درد توامان در دلش می پیچید و حالش را آشوب می کرد که دلیلش را نمی دانست و از ماهیت آن چیزی سر در نمی آورد.
گلنار - گلنار -کجایی که از غمت ناله می کند عاشق وفادار
گلنار - گلنار -کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار

رازمیک نجاری داشت و عزادار دخترش بود که با ماشین تصادف کرده بود . پیرتر و مهربان تر از سایر دکاندارها بود و بعد از آن حادثه ، انگار سکوت اختیار کرده بود . می گفتند از خیر دیهء نصفهء دخترش هم گذشته و طرف را بخشیده .
امیل کتابفروشی داشت و دوست پدر بود . پسر بزرگش یک روز دست دختری را گرفته بود و به خانه آورده بود و بعد هم به پدر و مادرش گفته بود که ما می خواهیم عروسی کنیم . امیل با لحنی شوخ ولی رنجیده این داستان را بارها و بارها برای پدر ادموند تعریف کرده بود. هر بار هم موقع تعریف آن برای اینکه فرصت کند و به خودش آرامش بدهد عینکش را از چشم بر می داشت و شیشه آن را پاک می کرد .
پدر کارمند شرکت مخابرات بود ، یک کارمند خوشرو و دوست داشتنی که عصبانیتش را کمتر کسی دیده بود و از وقتی ادموند به یاد داشت نه سیگار می کشید ، نه مشروب می خورد و نه به انجمن ها و گردهمایی های ارمنی ها می رفت .
ادموند هر روز که از سر کار بر می گردد می نشیند . آن کوچه پس کوچه ها ، آلبوم های قدیمی و قصه های محل را ردیف می کند و توی آن روزها خودش را غرق می کند و دل می دهد به خاطراتش . هربار سعی می کند برای آخر قصه هایش یک سرانجام جدید بسازد و نقاط ضعفش را با چیز جدیدی که حاصل کشف همان لحظه و یا فکر کردن های مدام آن روزش پشت میز اداره است ، پر کند .
آنها دو برادر و یک خواهر بودند ، برادرش ، رایموند ، پنج سالی از او بزرگ تر بود . قیافه و رفتارش مردانه تر از سنش به نظر می آمد و نیمی از دختران دوست و آشنا خاطرخواهش بودند . رایموند نه می خواست ازدواج کند و نه قصد داشت در ایران بماند . دوست داشت به اتحاد جماهیر شوروی و ارمنستان برود و می گفت : وطن ما آنجاست . آن روزها ارمنستان هم کمونیستی بود و حال و هوایی بهتر از ایران نداشت ولی رایموند خیال داشت برای تحصیل به آنجا برود و به عشق و علاقه اش ، موسیقی ، بپردازد . ریما خواهر کوچکشان ، هنوز به مدرسه نمی رفت ، صورت مادر را داشت و لبخندهای پدر . کمتر کسی توی محل بود که او را بشناسد و دوستش نداشته باشد . حتی پسرهای شیطان محله که همهء دختر بچه ها را اذیت می کردند همیشه او را با مهربانی نگاه می کردند و معلوم نبود به خاطر ترس از رایموند بود و یا اخلاق خوش خودش که هیچگاه آزاری به او نمی رساندند .
ادموند درسش خوب بود و پدرش اعتقاد داشت که چیزی بیش از یک کارمند ساده خواهد شد ، مادرش می گفت که او حواس پرت و گیج است و اگر همینطور ادامه دهد ، آدم مهمی نخواهد شد و برادرش اعتقاد داشت که در ایران هیچ کس هیچ چیز نمی شود . آن روزها ، روزهای درگیری و زندان و راهپیمایی در ایران بود . خصوصا بین مسلمان ها این مسئله خیلی شدیدتر بود . گاه گاهی گلنار برایش می گفت که پدرش کجاست و چه کار می کند .پدر گلنار رفته بود فلسطین و دوره های چریکی و آموزش نظامی می دید . ادموند زیاد ازاین مسائل سر در نمی آورد و نمی توانست از پدر و مادرش هم در این باره بپرسد . آنها از درگیر شدن پسرشان با این جور چیزها خوششان نمی آمد و از دوست مسلمان او ، گلنار ، هم دل خوشی نداشتند . چندین سال پیش که گلنار دختر بچهء کوچکی بود یک روز سر میز عصرانهء خانهء ادموند از مادر او پرسیده بود که : آیا این حقیقت دارد که آنها نجس هستند ؟ و مادر هم انگار دوست نداشت هیچ گاه این سوال بچگانه را فراموش کند .
سوزن گرامافون را از روی صفحه بلند می کند ، صفحه را بر می دارد و آن را فوت می کند . دقت و وسواسی که برای این یادگار قدیمی خرج می کند گاهی نگاه تحقیرآمیز دوستانی را که به دیدنش می آیند بر می انگیزد .

گلنار - گلنار -دمی اولین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر
گلنار - گلنار – در آن شب تو بودی و عشق و عشرت و آرزوی بسیار
...
ادموند شاهد بود که چطور پیکر نحیف و استخوانی دوستش به بدنی زنانه و زیبا تبدیل می شود ، بینی اش کوچک نبود و کمی هم عقابی بود ولی به صورتش می آمد . لب های گوشتی و چشم و ابروی شرقی و زیبا . ابروهای پیوسته وچشمانی سیاه که کمتر در بین هم آیینان خودش می دید و مادرش می گفت این چشم و ابروی دختران شیرازی ست . روز به روز که به تعداد کرکهای زیر چانه و پشت لب ادموند اضافه می شد ، چشمان گلنار زیباتر و عمیق تر می شد ، چشمانی وحشی با نگاهی افسار گسیخته که ادموند اولین بار با برق شیطنت بار آنها در آن شب مهمانی گیج و پریشان شد . دستهای پسرو شانه هایش پهن تر و خشن تر می شد و شکل پیچ و خم بدن دختر کاملتر و صورتش لطیف تر ، ادموند مهربانتر می شد و رفتارش حامیانه تر و گلنار شرمگین تر و رفتارش محافظه کارانه تر . دیگر خودش را از روی تاب توی بغل او پرتاب نمی کرد ، بازی های پسرانه و خطرناک نمی کرد ، وقتی با هم راه می رفتند دست او را کمتر می گرفت و گاهی اوقات دیده بود که نوعی شرم زنانه در چشمانش بنشیند و گونه هایش گل بیاندازند . مثل روزی که زووو بازی کرده بودند و او محکم نگهش داشته بود تا نفسش تمام شود و گلنار هم قبل از اینکه نفس کم بیاورد انگار طاقت کم آورده بود و بعد هم به بهانه ای بازی را ترک کرده بود . پدر گلنار کمتر به خانه می آمد ولی مادرش همیشه می گفت از اینکه یک روز پدرش بیاید و او را در این وضعیت های ناجور همراه با پسرهای محل ببیند که دارند از سر و کول هم بالا می روند خیلی ناراحت می شود . این را خود گلنار به ادموند گفته بود و از آن روز به بعد دیگر کمتر با پسرها بازی می کرد . فقط با ادموند رفت و آمد می کرد ، با او به سینما می رفت ، کتابهای صمد و علی اشرف درویشیان را که پدر گلنار برایش خریده بود با هم می خواندند و گاهی هم گلنار به خانه شان می آمد تا با پدر او شطرنج بازی کند و همهء اینها مایهء مباهات پسر بود . احساس می کرد دخترک او را از بین همهء دنیا برگزیده تا با او معاشرت کند . دوست داشت از این که لایق این همراهی ست به خود ببالد . از حرفهایی که سایرپسرها و دخترهای محل از روی حسادت می زدند نمی رنجید و از گام زدن های گلنار در کنارش لذت می برد .صحبتشان به بزرگترها هم کشیده بود و با اینکه برای او مهم نبود ولی می دید که گلنار روز به روز از نگاه اهل محل آزرده تر می شود ، آدمهایی که وقتی حرف می زدند صدایشان عادی بود ولی چشمهایشان انگار داشتند به او تهمت می زدند.
برگی از صفحات آلبوم که همه شان زرد شده اند هنگام ورق زدن جدا می شود . عکس پدر است در حال تزئین درخت کوچک سال نو . تزئین تمام شده و معلوم است که پدر فقط ژست این کار را گرفته تا دوربین او را ثبت کند . همهء تکه های زندگیش دارند روز به روز از هم جدا می شوند ، خرد و پوسیده اند و به زمین می ریزد . سابقا از مسئولیتی که خودش بر شانه خودش گذاشته خوشحال بود ، حفظ تاریخ خانواده و محله ، آن را با جان و دل پذیرفته بود و گاهی هم تکه هایی از آن را جدا می کرد و توی دفترچه کوچکی می نوشت . شاید هم این خوشحالی به این دلیل بود که به تنهایی داشت خود را نیست و نابود می کرد . سیر تدریجی این نابودی را هم توی همان دفترچه کذایی ثبت می کرد تا شاید بعدها به دست آن کسی که می خواست برسد . یک جور خودکشی در راه عشق که شبیه بقیه خوکشی ها ضربتی و برای جلب توجه نبود .
چه دیدی از من – حبیبم گلنار – که دادی آخر – فریبم گلنار
نیابی ای کاش – نصیب از گردون – که شد ناکامی – نصیبم گلنار

آن روز مثل همیشه نبود ، نه اینکه عروسی پسر امیل بود و همهء همسایه ها از مسلمان و ارمنی در حیاط خانه آنها جمع بودند و با هم گپ می زدند و میوه و شیرینی می خوردند . بلکه ادموند از صبح دلش آشوب بود . یک جایی توی سینه اش هی گر می گرفت و دوباره خنک می شد . نمی فهمید چه مرگش شده . احساس می کرد تب دارد ولی در عین حال کسل نبود .گلنار با مادرش آمد . مادر گلنار روسری به سر می کرد ولی آن روز محکمتر از همیشه آن را گره زده بود و حتی یک تار مویش هم پیدا نبود ، خود گلنار هم پیراهنی با آستینهای بلند و رنگ آبی زنگاری به تن کرده بود که تلالو رنگ آن روی موهای مواج سیاهش زیبا می نمود . به محض وارد شدنشان پیش دوید تا به او بگوید که چقدر زیبا شده ، ولی با نگاه سنگین مادر گلنار مواجه شد و فقط با لبخندی سلام کرد .چشمان دختر قرمز بود و به نظر می آمد که گریه کرده است . وقتی در گوشه ای او را تنها گیر آورد گفت که مادرش می خواسته مجبورش کند که روسری به سرش کند . برای ادموند چیز غریبی نبود که یک زن مسلمان حجاب داشته باشد ولی با شنیدن این جملات از زبان دوست کوچکش یکه خورد و انگار برای اولین بار است که او را می بیند ، با نگاهی کنجکاوانه سراپایش را برانداز کرد و فقط با صدایی که خودش هم به زور می شنید گفت : " آخه چرا ؟ " و ته دلش فکر کرد که حیف نیست آدم موها و گردن به این زیبایی را بپوشاند و تازه دوستش از نظر او هنوز یک دختر بچه بود . زنهای همسایه با مادر گلنار کمتر صحبت می کردند و برای همین آنها خیلی زودتر از بقیه بلند شدند که بروند . خداحافظی آن شب مثل دفعات قبل نبودد که محکم دست بدهند و یا به شانهء یکدیگر بزنند . گلنار به درز موزائیک های حیاط چشم دوخته بود و تاب نگاه او را نداشت ، گونه هایش گل انداخته و سایهء مژه های سیاهش بر روی گونه ها افتاده بود . شتاب زده خداحافظی کرد و پشت سر مادرش به راه افتاد و او را که در حال مزه کردن حسی جدید بود تنها گذاشت .
بلند شد و کتری را که داشت می سوخت دوباره پر کرد . دوستانش همیشه به طعنه می گفتند که باید برای هر مناسبتی برای ادموند یک کتری هدیه بیاورند چون او رکورد " کتری سوزانی " در دنیا را به دست آورده . اگر ریما اینجا بود این بلا به سرش نمی آمد . او آخرین نفری از خانواده بود که او را تنها گذاشت و رفت .
بود مرا در دل شب تار – آرزوی دیدار

تا به کی پریشان – تا به کی گرفتار

...
هفتهء بعد قرار بود همهء خانواده با هم به ارمنستان بروند ، قرار بود مدتی را آنجا بمانند و برادر بزرگتر ادموند را همانجا پانسیون کنند تا در مدرسهء موسیقی درس بخواند و بقیه برگردند ، یکی از آشناهای با نفوذشان این سفر را برایشان جور کرده بود و کلی هم خرج کرده بودند .پدر می گفت هم فال است و هم تماشا ، مادر رایموند را بیشتر از بقیهء بچه ها دوست داشت و از اینکه در آخر سفر مجبور بود عزیز دردانه اش را آنجا بگذارد و بیاید غصه می خورد . خواهر کوچکشان خوشحال بود که برای بار اول به سفری خارج از ایران می روند و ادموند دوست نداشت برود . هنوز ازشوک کشفی که در مورد خودش کرده بود ، بیرون نیامده بود و می خواست تا محکم تر شدن عقیده اش از جایش تکان نخورد . همهء لحظاتش به فکر کردن درباره این موضوع می گذشت فکر می کرد و حرفهایی را که قرار بود به دوستش بزند مرور می کرد و باز پشیمان می شد . هنوز حرفهایی را که همسایه ها راجع به آرشاک می زدند فراموش نکرده بود . از چیزی نمی ترسید ولی دوست نداشت برای رسیدن به خواسته اش چیزی را هم تغییر دهد . می خواست همانطور که در تصمیمی که گرفته بود محکم بود ، به او بگوید که عاشق شده و حاضر است تا هرکجای دنیا با او برود . لازم نیست هیچ کدام مذهبشان را عوض کنند . اگر بزرگترها مخالف بودند ، می توانند با هم فرار کنند و به جایی بروند که هیچ کس نشناسدشان . در تمام طول سفر بارها و بارها همه چیز را با خود تکرار می کرد ، گاهی آنها را می نوشت و بعد پاره می کرد . اولین دیدارشان بعد از برگشتن از سفرش را هزار بار در ذهنش مجسم کرده بود و هربار نمی توانست صورت گلنار را خوب ببیند و به یاد بیاورد . چشمش را می بست و تمرکز می کرد تا بتواند برق چشمان او را ببیند . ولی خاطرهء چشمها به طرز ناراحت کننده ای از یادش رفته بود . فرم چشمها را به یاد داشت ولی در هر بار که آنها را تجسم می کرد نگاه آنها تغییر کرده بود و جزئیات صورت به طور کلی از خاطرش پاک شده بود .
بالاخره سفر طاقت فرسایشان تمام شد و به خانه برگشتند . مادر تمام راه برگشت را گریه می کرد . پدر دلداریش می داد و می گفت : " آمریکا که نرفته همین بغل است . هروقت بخواهی می توانی ببینیش " . اتحاد جماهیر شوروی که از هم پاشید و ارمنستان دیگر واقعا " همین بغل " بود ، رایموند به آمریکا رفته بود و مادر را برای همیشه از دیدارش محروم کرده بود. حتی برای مرگ او هم نیامد و به تلفن و کارت تسلیتی بسنده کرد .
ادموند از شوق و اظطراب بازگشت داشت دیوانه می شد . تاکسی گرفتند و به خانه برگشتند . توی فرودگاه اسباب و وسایلشان را به کلی به هم ریخته بودند و پدر استثنائا عصبانی بود . به کوچه شان که رسیدند آنجا هم حال و هوای عجیبی داشت . از جلوی خانه گلنار که می گذشتند ، شیشه های شکسته پنجره هایشان ، دل پسرک را فرو ریخت . انگار از یک بلندی به پایین پرت شده باشد . با استیصال به پدرش نگاه کرد که متفکرانه داشت به همان جهت نگاه می کرد . تا شب نگذاشتند از خانه خارج شود . شب امیل و زنش به خانه شان آمدند . زن امیل تعریف کرد که یک روز مامورها کوچه را قرق کردند و مادر گلنار را بردند . همسایه ها گفته بودند که پدر گلنار در یک درگیری مسلحانه به دنبال لو رفتن خانهء تیمی شان ، کشته شده و بعد مامورها سراغ زن و بچه اش آمدند . زنش را بردند و گلنار خانهء عمویش است ... اولین بار بود که اینجور صحبتها پیش روی او می شد ولی با اینحال نمی شنید انگار کر شده بود ، تصویر پدر ، مادر و امیل در رفت و آمد بودند ولی صدایشان نمی آمد .
پدرش کشته شده بود و مادرش زندانی . ازتصور غم بزرگی که بر شانه های دوست کوچکش سنگینی می کرد شانه های ادموند لرزید و دلش فرو ریخت . به یکباره تمام آرزوها بر سرش خراب شد . سعی کرد خیسی چشمانم را کسی نبیند و عزمش را جزم کرد که فردا صبح برای پیدا کردن او برود ، اسید معده اش گلویش را سوزاند و به سمت حیاط دوید .
هیچ کس نشانی خانهء عموی گلنار را نداشت . سالها بعد به طور تصادفی از یکی از همکلاسی های سابق گلنار شنید که آنها به شیراز رفتند .
لب خود بگشا – به سخن گلنار – دل زارم را – مشکن گلنار
نشدی عاشق – ز کجا دانی – چه کشد هرشب – دل من گلنار
ادموند بعد از عروسی خواهرش ، ریما ، به شیراز آمد . آن دو نفر تنها کسانی بودند که برای هم مانده بودند . مادر و پدر چند سالی بود که آنها را ترک کرده بودند و از ، رایموند ، برادر بزرگترشان هم در حد یک غریبه خبر داشتند . با یک زن آمریکایی ازدواج کرده و به آمریکا رفته بود .
ادموند هر روز در کوچه و خیابان های شهر شیراز به دنبال گمشده اش می گردد و در بوی بهار نارنج ها بوی پیراهن آبی زنگاریی را حس می کند که صاحبش با موهای مواج تیره خرامان راه می رود و فقط عطری از او برجای می ماند.
مدتی در آئینه به چهرهء کف آلود خودش خیره می شود ، کار تراشیدن ریشش را تمام می کند ، صورتش را می شوید و به سمت جایی که صدای داریوش رفیعی از آن بلند است می رود صفحه موسیقی را بر می دارد و با دقت سرجایش توی جلد زهوار در رفته ای می گذارد بعد به سراغ کیفش می رود در را پشت سرش می بندد کلید را آرام در در می چرخاند و به سمت اداره اش می رود .
***
خانوادهء آنها را از بچگی می شناخت ، با ادموند بزرگ شده بود و تمام کودکی شان را با هم گذرانده بودند . بهترین دوستش بود و حامی اش در مقابل بچه های محل و بدیها و زشتی هایی که در حد سن و سال و زمانهء آنها می شد وجود داشته باشند . نمی گذاشت کسی چپ به او نگاه کند . آن سالهایی که پدرش نبود و خیلی قبل از اینکه به کلی او را از دست بدهد ، او بود که با محبت برادرانه و با اینکه هم سن و سالش بود ، گاهی حتی پدرانه او را مورد لطفش قرار می داد .
مادرش خواسته بود که به آن محل اسباب کشی کنند . می گفت پدر که بیشتر مواقع نیست و در محلهء ارمنی نشین کمتر کسی مزاحم یک زن و دختر مسلمان می شود ، خودشان هم مجبور نیستند زیاد با همسایه ها معاشرت کنند و در ضمن برای مواقعی که پدر به خانه می آید نیز آنجا امن تر است . گلنار هم آنجا را دوست داشت . قبل از انقلاب و حتی در شلوغی های آن ، آنجا محلهء ساکت و آرامی بود . بازی ها ، سینما رفتن ها و کتاب خواندن هایشان هیچ وقت به خاطر شرایط خاص زندگی او متوقف نشدند . مادر دوستش ادموند نیز با او خیلی مهربان بود . البته نوعی سرسختی در رفتارش بود که گلنار حدس می زد به این خاطر است که او از آن نوع مادرهاییست که کلا پسرهایش و خصوصا پسر بزرگش رایموند را بیشتر از دختر بچه های لوس و ننر دوست دارد .
تا قبل از آن حادثه هرگز نفهمیده بود که هیچ دوستی جز او ندارد و اگر ادموند نباشد چقدر تنهاست . او با خانواده اش در سفر بود که آن اتفاق افتاد . همسر یکی از همرزمهای پدرش آمده بود ، بریدهء روزنامه ای در دست داشت و توی اتاق میهمان با مادرش حرف می زد . مادرش رنگ به صورت نداشت و مانند مجسمه ای از سنگ روبروی آن زن نشسته بود ، بعد که او رفت مادرش به اتاق گلنار آمد و گفت که باید وسایل ضروری شان را جمع کنند و به خانهء عمو بروند . همانطور که حرف می زد اشک می ریخت و این اولین بار بود که گلنار گریهء مادرش را می دید . گلنار پرسید که : " آیا پدرش مرده ؟ " و مادر با عصبانیت داد زده بود که او نباید به این شکل راجع به پدرش صحبت کند . او هیچ وقت وجود پدر را کاملا احساس نکرده بود و از اینکه از دست دادن پدرش حسی واقعی در ته دلش ایجاد نمی کرد شرمگین بود . همهء فامیل می گفتند پدر آدم بسیار خوبی بوده و اگر می دانسته که تا شعاع چند کیلومتری کسی در همسایگیشان گرسنه است ، غذایش را نمی خورده تا به آن گرسنه بدهد . هیچ گاه نمی گذاشته کسی بیشتر از یک نوع غذا در خانه ای که او میهمانش است بر سر سفره بیاورد و اگر هم اینطور می شد ، فقط از یک غذا می خورد و به بقیه لب نمی زد و از اسراف بدش می آمد . بعدها خیلی ها می گفتند که اگر این اواخر مثل خیلی ها تغییر رویه می داد ، حتما مانند خیلی از دوستان و همرزمهای قدیمی اش پست مهمی در نظام جدید می گرفت . ولی او رفت . او به دنیا و مال و زن و فرزندش خیلی وقت بود که پشت کرده بود و با وجود همهء تعاریفی که سایرین ازپدرش می کردند گلنار ته دلش از پدر عصبانی و رنجیده بود .
به خانهء عمویش رفتند و گلنار حتی فرصت نکرد با تنها دوستش خداحافظی کند . در تمام مسیر با وجود اینکه چندین ماشین و اتوبوس عوض کردند ولی مادر با نگرانی اطراف را می پایید . فردای آن روز مادر گفت که به خانه می رود و مقداری وسیله و لباس دیگر بر می دارد و بعد دیگر نیامد . با پیگیری های عمو معلوم شد که مادر بازداشت شده . گلنار در عرض دو روز هم پدر و هم مادرش را از دست داد .
به زودی با خانوادهء عمو به شیراز نقل مکان کردند . زن عمویش او را دوست داشت ولی مسلما بچه های خودش را به او ترجیح می داد و از اینکه گلنار و خانواده اش باعث شده بودند آرامش خانه شان به هم بریزد کمی ناراحت بود و گاهی با گلنار بد اخلاقی می کرد . رفتار دو گانهء زن عمو تا سالها و تا آزادی مادر از زندان ادامه داشت . گلنار سه بار در کنکور شرکت کرد و با اینکه هر بار نمرهء علمی را کسب می کرد ، قبول نشد .
مادر که آمد ، با زن سالخورده ای مواجه شد که لااقل پانزده سال از سنش بزرگتر می نمود . هیچ علاقه ای به هیچ کس و هیچ چیز نشان نمی داد و هرکجا می رفت نوعی رخوت و بی حوصلگی را هم با خود می برد ، گاهی دستان گلنار را در دستانش نگاه می داشت . ابتدا با محبتی غمگین و بعد انگار که فراموش کند که دستی را در دستانش دارد که متعلق به تنها باقیمانده و حاصل عمر اوست . نگاهش به دور دست خیره می شد و زیر لب با صدایی که حتی خودش هم نمی شنید حرف می زد .
چند سال پیش وقتی که دست رد به سینهء تمام خواستگارانش زد ، به همه فهماند که قصدش این نیست که ازدواج نکند ، بلکه می خواهد از اینجا برود . از کشوری که تمام عشق و علاقهء او را در خود جمع کرد و به یکباره نابودشان کرد از جایی که هم عاشقانه دوستش داشت و هم از آن متنفر بود . از جایی که بی پدر و مادرش کرده بود و بی وطنش. بعد از نزدیک به سی سال که از عمرش می گذشت احساس کودکی را داشت که بدون سرپرست او را در خیابان رها کرده اند و رفته اند . به توصیهء یکی از دوستانش به ترکیه رفت ، تا با استفاده از شرایطی که داشت بتواند پناهندگی آمریکا را بگیرد . روزی که از مادر و خانوادهء عمو خداحافظی می کرد ، بیشترین کسی که برایش اشک ریخت عمویش بود که لابد با خود فکر می کرد تنها یادگار برادرش را از دست می دهد . طوری او را بغل کرده بود و به خود می فشرد و بو می کرد که گلنار که در تمام این سالها یاد گرفته بود مثل سنگ بی احساس باشد . اشکش سرازیر شد .
در ترکیه خود را به یو. ان معرفی کرد و منتظر شد . آنقدر او را بردند و برگرداندند که رمقی برایش نمانده بود . می گفتند وضعیت پدرش در پرونده های آنها مشکوک است و معلوم نیست جزو کدام دسته بوده و چطور کشته شده و به طرز احمقانه ای هیچ گونه مدرکی از زندانی شدن مادر نبود . اصلا اگر می توانستند کتمان می کردند که او مادری داشته و ثابت می کردند که گلنار از رحم پدر زاییده شده . خیلی های دیگر با او بودند که شرایط راحتتر و ساده تری داشتند ولی در این مدت توانستند مهاجرت بگیرند و به عنوان پناهندهء سیاسی و یا اجتماعی بروند.
در آنجا بود که او را دید . موهای دو طرف سرش خاکستری شده بود . برایش تعریف کرد که درسش را رها کرده و تجارت می کند و الان هم برای کاری به ترکیه آمده بود . رایموند بود که پیشنهاد تغییر دین را برای پناهنده شدن مطرح کرد و با تغییر مذهب یکباره همه درها باز شد .
قبل از اینکه کارهای مربوط به ازدواجشان را سر و سامان بدهند گفت که سابقا یکبار برای گرفتن اقامت ازدواج کرده و در حال حاضر در کالیفرنیا زندگی می کند و تنهاست . گلنار از او شنید که ادموند مجرد است و کارمند ادارهء برق و مخابرات شهر شیراز .
حالت کسی را داشت که در بین جمعیتی که همه کشته شده اند با وجود جراحات زیادی که برداشته نجات یافته و زنده مانده است نمی دانست باید برای مردن بقیه سوگوار باشد و یا زنده بودن خودش .احساس نزدیکی زیادی می کرد با مردی که سالها ندیده بودش . هردو بی وطن ، بی پشت ، بی خدایی که معلوم باشد کجا و چه شکلی ست .

لیلا | 10:35 PM | نظرات (16)
پنجشنبه 17 آبان 1386
DoG eAt DoG
شاید مربوط به ماه بشود ،شاید هم دغل کاریهای آن سیارهء آتماکاراکا ، به هر حال لابد در هر آدمی دلیلی دارد . بعضی ها هم که خیلی زود بزرگ می شوند ، فانتزی های رفتاری به نظرشان جلف و بچه گانه می نماید . ولی برای آنهایی که هیچ وقت بزرگ نمی شوند حتی اگر وردی آفریده شود که همانطور که می گفت سسمی بازشو و کار هم می کرد . بگوید : بزرگ شو ! آدم شو ! فهیم شو ! ...بعید است آنجا کار کند. آنهایی که ذاتا...شعر ربا هستند قابل درک تراند تا آنها که همیشه به نظر می آید با آدمهای متشخصی معاشرت می کنند و به چیزهای خیلی مهمی معتقدند که معلوم نیست چه هستند . آدم های تعطیل و دیوانه که خیلی متنوع تر از عقلا هستند بیشتر می توانند خوشحال ، متعجب و یا شوک زده کنند و آدم هایی که همیشه درسی برای دادن داشته باشند و یا حکیمانه حرف زدن را دوست داشته باشند ؛ مغز آدم را خط می اندازند . آنهایی که دوست دارند همیشه تحلیلشان کنند و سخت باشند و لذت کشف قطره چکانی را به آدمهای دیگر بچشانند حال آدم را به هم می زنند. حد وسط پدیدهء مزخرفی است . اکستریم باش تا کامروا شوی و اگر هم کامروا نشدی لا اقل وجود داشته باشی . آنها که معتدلند محو و خاموشند . چیزی به نام تعادل وجود ندارد . تعادلی که هرروز تغییر می کند ابلهانه است و فقط تعادل جانورهاست که مثل قبل می ماند . چیزکیک خوردنی محافظه کارانه و چاپلوسانه ایست چون تکلیف آدم را معلوم نمی کند که این بالاخره شیرین است یا شور. خوردنیهای با طعم توت فرنگی احمقانه است چون اگر قرار بود عطرها خوردنی باشند خب بودند . آدمهای با طعم توت فرنگی هم غیر قابل تحملند . دخترهای خوشگل و خوش آب و رنگی که قرار است به زور روشنفکر هم باشند ، پسرهای خوش لباس و خوش قیافه ای که ماشین های مدل به مدل عوض می کنند و راجع به سیاست های اقتصادی کشور صحبت می کنند . مانکن های زیبایی که ادعا می کنند روحیهء درویشی دارند و سرتاپایشان می تواند 1000 تا درویش را لباس بپوشاند و ... . بعضی ها هم قرار است مزه قهوه تلخ داشته باشند و مزه شان که می کنی اولش قهوه ای قهوه اند و آخرهایش قهوه ای قهوه ای ! اینها کسانی هستند که مدام پند می دهند ، بهتر بود اینجور می کردی و یا کاش فلان جور می شدی و من اگر جای تو بودم این کار را می کردم ولی تو که نمی توانی عمرا جای من باشی و کاش کمی عاقلتر بودی و کاش اینقدر بچه نبودی و ...حوصله آدم را سر می برند .آدم باید در همه مسائل اعم از جنسی و غیر جنسی استریت باشد . حرفهای مستقیم را بفهمد. لایه های پنهانی روان مردم جالب است که تماشایشان کنی نه که بخواهند به این وسیله با آدم ارتباط برقرار کنند . نفهم بودن ! جملات سخت و پیچیده و دو مفهومی و با حجاب را قاعدتا نباید فهمید . وگرنه حق داری برداشت خودت را از آنها داشته باشی و قضاوت کنی ،گو اینکه معمولا هم قاضی نباشی. کلا شاید حس و حالش را نداشته باشی که کشف و شهود کنی یا به روش آزمون و خطا قدرت مردم شناسی خودت را محک بزنی . ترجیح می دهی طرف خودش را اکسپوز کند و با اینکه آدم کم طاقتی هستی برای این مورد صبر می کنی . ولی خودت حق داری واضح نباشی ، نه که کرم داشته باشی نه دست خودت نیست همیشه چیزهایی که نمی گویی و برای شنونده پوشیده می ماند برای خودت هم پنهان است . برای حظ بردن از لذتهای پنهان بازیهای رفتاری معیاری وجود ندارد . هر آدمی گونه ای کرم به خصوص در درونش وول می زند ، پس حق نداری کرم های آدمها را محکوم کنی . ولی حق داری همانطور که ممکن است سگ خانگی خانوادهء پتی بل حالت را به هم می زند کرم درون خانگی یک آدم دیگر هم حالت را به هم بزند . اگر عادت کنی که این تهوع را بالا نیاوری ، لبخند زورکی برای همیشه روی لبت می ماند و حتی آنجایی که باید بزنی دماغ طرف را له کنی ، لبخند می زنی . اینجوری :)
لیلا | 12:29 PM | من جام جمم ، ولی چو بشکستم هیچ (9)