آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (3)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« October 2007 | صفحه اصلی | December 2007 »


دوشنبه 28 آبان 1386
گلنار

گلنار - گلنار -کجایی که از غمت ناله می کند عاشق وفادار
گلنار - گلنار -کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار
...

از کبابی نرسس که رد می شدی پیچ امین الدوله همهء فضای محل را از آن خود می کرد ، بویی که آدمهای عاشق را دیوانه و آنهایی را که عاشق نبودند در حال و هوای عشق رویایی شان غرق می کرد . عابران از آنجا که می گذشتند ، سر به هوا می شدند و مدام چشمشان به دنبال دیدن پریدن پرنده ای از شاخه ای ، عشاق جوانی که دست در دست راه می روند ، دخترکی که خنده های پنهانی می کند و یا شیطنت کودکی به دور از چشم مادرش بودند . آن روزها فکر می کرد که اسباب این سربه هوایی یا عاشق پیشه گی چه چیزهایی می توانند باشند : بوی عطری ، شنیدن آوازی ، چهره ء آشنایی ...
نوجوان کمرویی محسوب می شد ، با این حال از جلوی دکان اهل محل که رد می شد به همه سلام می کرد .
ماناواز الکلی بود و روی صندلی لهستانی شکسته و لقی جلوی در دکانش می نشست ، دستانش را روی شکم بزرگش صلیب می کرد و خر و پف اش هوا می رفت . وقتی مست بود ، بوی تند الکل از فاصله دو متری به مشام می رسید و بچه ها می ترسیدند از دور و بر مغازه اش رد شوند . چون یک بار یکی از آنها را که سعی کرده بود وقتی ماناواز چرت می زد کلاه گیسش را از سرش بردارد به قصد کشت زده بود .
آرشاک عطاری داشت و دو ماهی می شد مسلمان شده بود و اهل محل دیگر برای خرید عرق نعناع هم پیشش نمی رفتند . البته مسلمان های محل که تعدادشان خیلی کمتر بود بیشتر تحویلش می گرفتند و از دور جویای احوالش می شدند که چطوری علی آقا ؟! " علی " را با لحن خاصی می گفتند که ادموند زیاد خوشش نمی آمد . انگار داشتند جار می زدند که ببینید یکی از شماها به خاطر یک زن ، دینش ، مذهبش و حتی اسمش را هم عوض کرد .
آرشاک تابلوی سر در مغازهء عطاری اش را هم که با خط ارمنی رویش نوشته شده بود ، عوض کرده بود : داروهای گیاهی علی !
ادموند حتی به او هم سلام می داد . وقتی او را می دید به نوعی احساس هم دلی و درد توامان در دلش می پیچید و حالش را آشوب می کرد که دلیلش را نمی دانست .
گلنار - گلنار -دمی اولین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر
گلنار - گلنار – در آن شب تو بودی و عشق و عشرت و آرزوی بسیار
...

رازمیک نجاری داشت و عزادار دخترش بود که با ماشین تصادف کرده بود . پیرتر و مهربان تر از سایر دکاندارها بود و بعد از آن حادثه ، انگار سکوت اختیار کرده بود . می گفتند از خیر دیهء نصفهء دخترش هم گذشته و طرف را بخشیده .
امیل که دوست پدرش هم بود کتابفروشی داشت . پسر بزرگش یک روز دست دختری را گرفته بود و به خانه آورده بود و بعد هم به پدر و مادرش گفته بود که ما می خواهیم عروسی کنیم . امیل با لحنی شوخ که حکایت از رنجش یک پدر از پسر داشت این داستان را بارها و بارها برای پدر ادموند تعریف کرده بود.
پدرش کارمند شرکت مخابرات بود ، یک کارمند خوشرو و دوست داشتنی که عصبانیتش را کمتر کسی دیده بود و از وقتی ادموند به یاد داشت نه سیگار می کشید ، نه مشروب می خورد و نه به انجمن ها و گردهمایی های ارمنی ها می رفت .
آنها دو برادر بودند و یک خواهر ، برادرش ، رایموند ، پنج سالی از او بزرگ تر بود . قیافه و رفتارش مردانه تر از سنش به نظر می آمد و نیمی از دختران دوست و آشنا خاطرخواهش بودند . رایموند نه می خواست ازدواج کند و نه قصد داشت در ایران بماند . دوست داشت به اتحاد جماهیر شوروی و ارمنستان برود و می گفت : وطن ما آنجاست . آن روزها ارمنستان هم کمونیستی بود و جوی بهتر از ایران نداشت ولی رایموند خیال داشت برای تحصیل به آنجا برود و به عشق و علاقه اش ، موسیقی ، بپردازد . ریما خواهر کوچکشان ، هنوز به مدرسه نمی رفت ، صورت مادر را داشت و لبخندهای پدر . کمتر کسی توی محل بود که او را بشناسد و دوستش نداشته باشد . حتی پسرهای شیطان محله که همهء دختر بچه ها را اذیت می کردند همیشه او را با مهربانی نگاه می کردند و معلوم نیست که به خاطر ترس از رایموند بود و یا اخلاق خوش خود ریما که هیچگاه آزاری به او نمی رساندند .
ادموند درسش خوب بود و پدرش اعتقاد داشت که چیزی بیش از او که یک کارمند ساده بود خواهد شد ، مادرش می گفت که او حواس پرت و گیج است و اگر همینطور ادامه دهد ، آدم مهمی نخواهد شد و برادرش اعتقاد داشت که در ایران هیچ کس هیچ چیز نمی شود . آن روزها ، روزهای درگیری و زندان و راهپیمایی در ایران بود . خصوصا بین مسلمان ها این مسئله خیلی شدیدتر بود . گاه گاهی گلنار برایش می گفت که پدرش کجاست و چه کار می کند .پدر گلنار رفته بود فلسطین و دوره های چریکی و آموزش نظامی می دید . ادموند زیاد ازاین مسائل سر در نمی آورد و نمی توانست از پدر و مادرش هم در این باره بپرسد . آنها از درگیر شدن پسرشان با این جور چیزها خوششان نمی آمد و از دوست مسلمان او ، گلنار ، هم دل خوشی نداشتند . چندین سال پیش که گلنار دختر بچهء کوچکی بود یک روز سر میز عصرانهء خانهء ادموند از مادر او پرسیده بود که : آیا این حقیقت دارد که آنها نجس هستند ؟ و مادر انگار دوست نداشت هیچ گاه این سوال بچگانه را فراموش کند .
چه دیدی از من – حبیبم گلنار – که دادی آخر – فریبم گلنار
نیابی ای کاش – نصیب از گردون – که شد ناکامی – نصیبم گلنار

آن سالها خیلی سریع می گذشت . پسر شاهد بود که چطور پیکر نحیف و استخوانی گلنار به بدنی زنانه و زیبا تبدیل می شود ، بینی کمی عقابی که کوچک نبود ولی به صورتش می آمد . لب های گوشتی و چشم و ابروی شرقی و زیبا . ابروهای پیوسته وچشمانی سیاه که کمتر در بین هم آیینان خودش می دید و مادرش می گفت این چشم و ابروی دختران شیرازی ست . روز به روز که به تعداد کرکهای زیر چانه و پشت لب ادموند اضافه می شد ، چشمان گلنار زیباتر و عمیق تر می شد ، چشمانی وحشی با نگاهی افسار گسیخته که ادموند اولین بار با برق شیطنت بار آنها در آن شب مهمانی دل از دست داد. دستهای پسرو شانه هایش پهن تر و خشن تر می شد و شکل پیچ و خم بدن دختر کاملتر و صورتش لطیف تر ، ادموند مهربانتر می شد و رفتارش حامیانه تر و گلنار شرمگین تر و رفتارش محافظه کارانه تر . دیگر خودش را از روی تاب توی بغل او پرتاب نمی کرد ، بازی های پسرانه و خطرناک نمی کرد ، وقتی با هم راه می رفتند دست او را کمتر می گرفت و گاهی اوقات دیده بود که نوعی شرم زنانه در چشمانش بنشیند و گونه هایش گل بیاندازند . مثل روزی که زووو بازی کرده بودند و او محکم نگهش داشته بود تا نفسش تمام شود و گلنار هم قبل از اینکه نفس کم بیاورد انگار طاقت کم آورده بود و بعد هم به بهانه ای بازی را ترک کرده بود . پدر گلنار کمتر به خانه می آمد ولی مادرش همیشه می گفت از اینکه یک روز پدرش بیاید و او را در این وضعیت های ناجور همراه با پسرهای محل ببیند که دارند از سر و کول هم بالا می روند خیلی ناراحت می شود . این را خود گلنار به ادموند گفته بود و از آن به بعد دیگر کمتر با پسرها بازی می کرد . فقط با ادموند رفت و آمد می کرد ، با او به سینما می رفت ، کتابهای صمد و علی اشرف درویشیان را که پدر گلنار برایش خریده بود با هم می خواندند و گاهی هم گلنار به خانه شان می آمد تا با پدر او شطرنج بازی کند و همهء اینها مایهء مباهات پسر بود . احساس می کرد دخترک او را از بین همهء دنیا برگزیده تا با او معاشرت کند . دوست داشت از این که لایق این همراهی ست به خود ببالد . از حرفهایی که سایرپسرها و دخترهای محل از روی حسادت می زدند نمی رنجید و از گام زدن های گلنار در کنارش لذت می برد .صحبتشان به بزرگترها هم کشیده بود و با اینکه برای او مهم نبود ولی می دید که گلنار روز به روز از نگاه اهل محل آزرده تر می شود .
بود مرا در دل شب تار – آرزوی دیدار

تا به کی پریشان – تا به کی گرفتار

...
آن روز مثل همیشه نبود ، نه اینکه عروسی پسر امیل بود و همهء همسایه ها از مسلمان و ارمنی در حیاط خانه آنها جمع بودند و با هم گپ می زدند و میوه و شیرینی می خوردند . بلکه ادموند از صبح دلش آشوب بود . یک جایی توی سینه اش هی گر می گرفت و دوباره خنک می شد . نمی فهمید چه مرگش شده . احساس می کرد تب دارد ولی در عین حال کسل نبود .گلنار با مادرش آمد . مادر گلنار روسری به سر می کرد ولی آن روز محکمتر از همیشه آن را گره زده بود و حتی یک تار مویش هم پیدا نبود ، خود گلنار هم پیراهنی با آستینهای بلند و رنگ زنگاری به تن کرده بود که تلالو رنگ آن روی موهای مواج سیاهش چشمان ادموند را به خود مجذوب کرد . به محض وارد شدنشان پیش دوید تا به او بگوید که چقدر زیبا شده ، ولی با نگاه سنگین مادر گلنار مواجه شد و فقط با لبخندی سلام کرد .چشمان گلنار قرمز بود و به نظر می آمد که گریه کرده است . وقتی در گوشه ای او را تنها گیر آورد گفت که مادرش می خواسته مجبورش کند که روسری به سرش کند . برای ادموند چیز غریبی نبود که یک زن مسلمان حجاب داشته باشد ولی با شنیدن این جملات از زبان دوست کوچکش یکه خورد و انگار برای اولین بار است که او را می بیند ، با نگاهی کنجکاوانه سراپایش را برانداز کرد و فقط با صدایی که خودش هم به زور می شنید گفت : " آخه چرا ؟ " و ته دلش فکر کرد که حیف نیست آدم موها و گردن به این زیبایی را بپوشاند . زنهای همسایه با مادر گلنار کمتر صحبت می کردند و برای همین آنها خیلی زودتر از بقیه بلند شدند که بروند . دو دوست کوچک آن شب که با یکدیگر خداحافظی می کردند ، مثل دفعات قبل نبودند که محکم دست بدهند و یا به شانهء یکدیگر بزنند . ادموند احساس می کرد گلنار تاب نگاه او را ندارد و گونه هایش گل انداخته . او برای مدتی دستان گرم و لرزان دختر را در دست گرفت و به چشمان او که به درز موزائیک های حیاط دوخته شده بود ، نگریست . سایهء مژه های سیاهش بر روی گونه هایش افتاده بود و سرخی گونه ها حکایت از شرمی دخترانه داشت . گلنار خداحافظی کرد و پشت سر مادرش به راه افتاد و پسر را که در حال مزه کردن حسی جدید بود تنها گذاشت .
بود مرا در دل شب تار – آرزوی دیدار

تا به کی پریشان – تا به کی گرفتار

هفتهء بعد قرار بود همهء خانواده با هم به ارمنستان بروند ، قرار بود مدتی را آنجا بمانند و برادر بزرگتر ادموند را همانجا پانسیون کنند تا در مدرسهء موسیقی درس بخواند و بقیه برگردند ، پدر می گفت هم فال است و هم تماشا ، مادر رایموند را بیشتر از بقیهء بچه ها دوست داشت و از اینکه در آخر سفر مجبور بود عزیز دردانه اش را آنجا بگذارد و بیاید غصه می خورد . خواهر کوچکشان خوشحال بود که برای بار اول به سفری خارج از ایران می روند و ادموند دوست نداشت برود . هنوز ازشوک کشفی که در مورد خودش کرده بود ، بیرون نیامده بود و می خواست تا محکم تر شدن عقیده اش از جایش تکان نخورد . همهء لحظاتش به فکر کردن درباره این موضوع می گذشت فکر می کرد و حرفهایی را که قرار بود به دوستش بزند مرور می کرد و باز پشیمان می شد . هنوز حرفهایی را که همسایه ها راجع به آرشاک می زدند فراموش نکرده بود . از چیزی نمی ترسید ولی دوست نداشت برای رسیدن به خواسته و عشقش هم چیزی را تغییر دهد . می خواست همانطور که در تصمیمی که گرفته بود محکم بود ، به او بگوید که عاشق شده و حاضر است تا هرکجای دنیا با او برود . لازم نیست هیچ کدام مذهبشان را عوض کنند . اگر بزرگترها مخالف بودند ، می توانند با هم فرار کنند و به جایی بروند که هیچ کس نشناسدشان . در تمام طول سفر بارها و بارها همه چیز را با خود تکرار می کرد ، گاهی آنها را می نوشت و بعد پاره می کرد . اولین دیدارشان بعد از برگشتن از سفرش را هزار بار در ذهنش مجسم کرده بود و هربار نمی توانست چشمان گلنار را خوب ببیند . چشمش را می بست و تمرکز می کرد تا بتواند برق چشمان او را ببیند . ولی خاطرهء چشمها به طرز ناراحت کننده ای از یادش رفته بود . فرم چشمها را به یاد داشت ولی در هر بار که آنها را تجسم می کرد نگاه آنها تغییر کرده بود و جزئیات به طور کلی از خاطرش پاک شده بود . گاهی مثل حفره ای تو خالی و بدون احساس آنها را می دید که هیچ شباهتی به صورت وحشی و چشمان پر حرارت گلنار نداشتند . بالاخره سفر طاقت فرسایشان تمام شد و به خانه برگشتند . مادر تمام راه برگشت را گریه می کرد . پدر دلداریش می داد و می گفت : " آمریکا که نرفته همین بغل است . هروقت بخواهی می توانی ببینیش " . بعدها که شوروی از هم پاشید و ارمنستان دیگر " همین بغل " بود و حتی با اتوبوس هم می شد به آنجا رفت رایموند ، واقعا به آمریکا رفته بود و مادر را برای همیشه از دیدارش محروم کرده بود . حتی برای مرگ او هم نیامد و به تلفن و کارت تسلیتی بسنده کرد . ادموند از شوق و اظطراب بازگشت داشت دیوانه می شد . تاکسی گرفتند و به خانه برگشتند . توی فرودگاه اسباب و وسایلشان را به کلی به هم ریخته بودند و پدر استثنائا عصبانی بود . به کوچه شان که رسیدند آنجا هم حال و هوای عجیبی داشت . از جلوی خانه گلنار که می گذشتند ، شیشه های شکسته پنجره هایشان ، دل پسرک را فرو ریخت . انگار از یک بلندی به پایین پرت شده باشد . با استیصال به پدرش نگاه کرد که متفکرانه داشت به همان جهت نگاه می کرد . تا شب نگذاشتند از خانه خارج شود . شب امیل و زنش به خانه شان آمدند . زن امیل تعریف کرد که یک روز مامورها کوچه را قرق کردند و مادر گلنار را بردند . همسایه ها گفته بودند که پدر گلنار در یک درگیری مسلحانه به دنبال لو رفتن خانهء تیمی شان ، کشته شده و بعد مامورها سراغ زن و بچه اش آمدند . زنش را بردند و گلنار خانهء عمویش است ... اولین بار بود که اینجور صحبتها پیش روی او می شد ولی با اینحال نمی شنید . پدرش کشته شده بود و مادرش زندانی . ازتصور غم بزرگی که بر شانه های دوست عزیزش سنگینی می کرد شانه های ادموند لرزید و دلش فرو ریخت . به یکباره تمام کاخ آرزوهای ادموند بر سرش خراب شد . سعی کرد خیسی چشمانم را کسی نبیند و عزمش را جزم کرد که فردا برای پیدا کردن عشقش برود که اسید معده اش گلویش را سوزاند و به سمت حیاط دوید .
هیچ کس نشانی خانهء عموی گلنار را نداشت . سالها بعد فهمید که آنها به شیراز رفتند و بعد هم هیچگاه و هیچ کجا گلنار را ندید .
لب خود بگشا – به سخن گلنار – دل زارم را – مشکن گلنار
نشدی عاشق – ز کجا دانی – چه کشد هرشب – دل من گلنار
بیست و چند سال از آن تاریخ می گذشت ، ادموند بعد از عروسی خواهرش ، ریما ، به شیراز آمد . او تنها کسی بود که خواهرش داشت . مادر و پدر چند سالی بود که آنها را ترک کرده بودند و از ، رایموند ، برادر بزرگترشان هم در حد یک غریبه خبر داشتند . با یک آمریکایی ازدواج کرده و به آمریکا رفته بود و می دانستند که بعد از چند سال از او جدا شده و باز هم خیال ازدواج دارد . اینبار با یک ایرانی . ادموند مانند بقیه فکر نمی کرد که سن برادرش برای اینکارها زیاد است و یا اینکه زشت است که مردی با این سن به فکر ازدواج مجدد باشد . چرا که خود او هنوز هم در کوچه و خیابان های شیراز به دنبال گمشده اش بود و در عطر بهار نارنج ها بوی پیراهن زنگاری دخترانه ای را حس می کرد . هنوز در محوطهء حافظیه که می نشست چشمش به دنبال دخترکی با موهای مواج و چشمان سیاه براق بود . با اینکه می دانست سالها از زمانی که زنها با این شکل بیرون می آمدند می گذرد .
صدای داریوش رفیعی که از ضبط صوت قدیمی اش پخش می شد ، قطع می شود ، چراغ را خاموش می کند و به رختخواب می رود تا بتواند صبح زود برای رفتن به اداره بیدار شود .

*********

خانوادهء آنها را از بچگی می شناخت ، با ادموند بزرگ شده بود و تمام کودکی شان را با هم گذرانده بودند . بهترین دوستش بود و حامی اش در مقابل بچه های محل و بدیها و زشتی هایی که در حد سن و سال و زمانهء آنها می شد وجود داشته باشند . نمی گذاشت کسی چپ به او نگاه کند . آن سالهایی که پدرش نبود و خیلی قبل از اینکه به کلی او را از دست بدهد . این ادموند بود که با محبت برادرانه و با اینکه هم سن و سالش بود ، گاهی حتی پدرانه او را مورد لطفش قرار می داد .
مادرش خواسته بود که به آن محل اسباب کشی کنند . می گفت پدر که بیشتر مواقع نیست و در محلهء ارمنی نشین کمتر کسی مزاحم یک زن و دختر مسلمان می شود . می گفت برای مواقعی که پدر به خانه می آید نیز آنجا امن تر است . گلنار هم آنجا را دوست داشت . قبل از انقلاب و حتی در شلوغی های قبل از آن ، آنجا محلهء ساکت و آرامی بود . بازی هایش ، سینما رفتن ها و کتاب خواندن ها هیچ وقت به خاطر شرایط خاص زندگی او متوقف نشدند . مادر دوستش ادموند نیز با او خیلی مهربان بود . البته نوعی سرسختی در رفتارش بود که گلنار حدس می زد به این خاطر است که او از آن نوع مادرهاییست که کلا پسرهایش و خصوصا پسر بزرگش رایموند را بیشتر از دختر بچه های لوس و ننر دوست دارد .
تا قبل از آن حادثه هرگز نفهمیده بود که هیچ دوستی جز او ندارد و اگر ادموند نباشد چقدر تنهاست . او با خانواده اش در سفر بود که آن اتفاق افتاد . همسر یکی از همرزمهای پدرش آمده بود ، بریدهء روزنامه ای در دست داشت و توی اتاق میهمان با مادرش حرف می زد . مادرش رنگ به صورت نداشت و مانند مجسمه ای از سنگ روبروی آن زن نشسته بود ، بعد که او رفت مادرش به اتاق گلنار آمد و گفت که باید وسایل ضروری شان را جمع کنند و به خانهء عمو بروند . همانطور که حرف می زد اشک می ریخت و این اولین بار بود که گلنار گریهء مادرش را می دید . گلنار پرسید که : " آیا پدرش مرده ؟ " و مادر با عصبانیت داد زده بود که او شهید شده و او نباید به این شکل راجع به پدرش صحبت کند . او هیچ وقت وجود پدر را کاملا احساس نکرده بود و از اینکه از دست دادن پدرش حسی واقعی در ته دلش ایجاد نمی کرد شرمگین بود . همهء فامیل می گفتند پدر آدم بسیار خوبی بوده و اگر می دانسته که تا شعاع چند کیلومتری کسی در همسایگیشان گرسنه است ، غذایش را نمی خورده تا به آن گرسنه بدهد . هیچ گاه نمی گذاشته کسی بیشتر از یک نوع غذا در خانه ای که او میهمانش بود بر سر سفره بیاورد و اگر هم اینطور می شد ، فقط از یک غذا می خورد و به بقیه لب نمی زد و از اسراف بدش می آمد . بعدها خیلی ها می گفتند که اگر این اواخر مثل خیلی ها تغییر رویه می داد ، حتما پست مهمی در نظام جدید می گرفت . مانند خیلی از دوستان و همرزمهای قدیمی اش . ولی او رفت . او به دنیا و مالش و زن و فرزندش خیلی وقت بود که پشت کرده بود و با وجود همهء تعاریفی که سایرین ازپدرش می کردند گلنار ته دلش از پدر عصبانی و رنجیده بود .
به خانهء عمویش رفتند و گلنار حتی فرصت نکرد با تنها دوستش خداحافظی کند . در تمام مسیر با وجود اینکه چندین ماشین و اتوبوس عوض کردند ولی مادر با نگرانی اطراف را می پایید . فردای آن روز مادر گفت که به خانه می رود و مقداری وسیله و لباس دیگر بر می دارد و بعد دیگر نیامد . با پیگیری های عمو معلوم شد که مادر بازداشت شده . گلنار در عرض دو روز هم پدر و هم مادرش را از دست داد .
به زودی با خانوادهء عمو به شیراز نقل مکان کردند . زن عمویش او را دوست داشت ولی مسلما بچه های خودش را به او ترجیح می داد و از اینکه گلنار و خانواده اش باعث شده بودند آرامش خانه شان به هم بریزد کمی ناراحت بود و گاهی با گلنار بد اخلاقی می کرد . رفتار دو گانهء زن عمو تا سالها و تا آزادی مادر از زندان ادامه داشت . گلنار سه بار در کنکور شرکت کرد و با اینکه هر بار نمرهء علمی را کسب می کرد ، قبول نشد .
مادر که آمد ، با زن سالخورده ای مواجه شد که لااقل پانزده سال از سنش بزرگتر می نمود . هیچ علاقه ای به هیچ کس و هیچ چیز نشان نمی داد و فقط گاهی دستان گلنار را در دستانش نگاه می داشت . ابتدا با محبتی غمگین و بعد انگار که فراموش کند که دستی را در دستانش دارد که مال تنها باقیماندهء عمر اوست . نگاهش به دور دست خیره می شد و زیر لب با صدایی که حتی خودش هم نمی شنید حرف می زد .
چند سال پیش وقتی که دست رد به سینهء تمام خواستگارانش زد و به همه فهماند که قصدش ازدواج نکردن نیست ، بلکه می خواهد از اینجا برود . از کشوری که تمام عشق و علاقهء او را در خود جمع کرد و به یکباره نابودشان کرد از جایی که هم عاشقانه دوستش داشت و هم از آن متنفر بود . از جایی که بی پدر و مادرش کرده بود و بی وطنش. به توصیهء یکی از دوستانش به ترکیه رفت ، تا با استفاده از شرایطی که داشت بتواند پناهندگی آمریکا را بگیرد . روزی که از مادر و خانوادهء عمو خداحافظی می کرد ، بیشترین کسی که برایش اشک ریخت عمویش بود که لابد با خود فکر می کرد تنها یادگار برادرش را از دست می دهد . طوری او را بغل کرده بود و به خود می فشرد و بو می کرد که گلنار که در تمام این سالها یاد گرفته بود مثل سنگ بی احساس باشد . اشکش سرازیر شد .
در ترکیه خود را به یو. ان معرفی کرد و منتظر شد . آنقدر او را بردند و برگرداندند که رمقی برایش نمانده بود . می گفتند وضعیت پدرش در پرونده های آنها مشکوک است و معلوم نیست جزو کدام دسته بوده و چطور کشته شده و به طرز احمقانه ای هیچ گونه مدرکی از زندانی شدن مادر نبود . اصلا اگر می توانستند کتمان می کردند که او مادری داشته و ثابت می کردند که گلنار از رحم پدر زاییده شده . خیلی های دیگر با او بودند که شرایط راحتتر و ساده تری داشتند ولی در این مدت توانستند مهاجرت بگیرند و به عنوان پناهندهء سیاسی و یا اجتماعی بروند. دیگر از وجود خدا هم نا امید شده بود . بد شانسی تا چه حد باید برای یک نفر باشد ؟
در آنجا بود که او را دید . قسمتی از خاطرهء کودکی اش که سالها بود رنگی نداشت و گم شده بود . موهای دو طرف سرش خاکستری شده بود . برایش تعریف کرد که درسش را رها کرده و تجارت می کند و الان هم برای کاری به ترکیه آمده بود . آن موقع نگفت که یکبار برای گرفتن اقامت ازدواج کرده . فقط گفت که در کالیفرنیا زندگی می کند و تنهاست . او بود که پیشنهاد تغییر دین را برای پناهنده شدن داد و پیشنهادش هم کارساز شد . در کنار همهء معضلاتی که در پرونده اش بود وقتی گفت که می خواهد با یک ارمنی ازدواج کند و مذهبش را عوض کند ، انگار به یکباره مسائل و معضلات کنار رفتند . مدت زیادی طول نکشید که رایموند کارهایش را در آمریکا درست کرد و کارهای خودش هم در سفارت روبه راه شد . به آمریکا که رفت ازدواج کرد و عکس عروسیشان را برای مادرش فرستاد . نمی دانست که مادر همسایهء قدیمی را بعد از این همه سال می شناخت یا نه. رایموند دوست داشت گلوری صدایش کند و او فکر می کرد بعد از سالها احساس آرامش خواهد کرد ولی همیشه یک جایی توی دلش خالی بود و همه جا شامه اش در جستجوی عطر بهارنارنج درخت خانهء عمو بود و چشمانش در جستجوی چهره و لبخند آشنای یک دوست . یک روز قبل از ازدواجشان از رایموند دربارهء خانواده اش پرسید و اینکه چه کار می کنند و او با بی میلی گفت که خیلی بی خبر است . احساس نزدیکی می کرد با مردی که سالها ندیده بودش . هردو بی وطن ، بی پشت ، بی خدایی که معلوم باشد کجا و چه شکلی ست . گفت که مادر و پدرش از دنیا رفته اند و خواهرش ازدواج کرده . ادموند مجرد است و کارمند ساده ای در ادارهء برق و مخابرات شهر شیراز .

لیلا | 10:35 PM | ترک‌بک (0) | نظرات (51)
پنجشنبه 17 آبان 1386
DoG eAt DoG
شاید مربوط به ماه بشود ،شاید هم دغل کاریهای آن سیارهء آتماکاراکا ، به هر حال لابد در هر آدمی دلیلی دارد . بعضی ها هم که خیلی زود بزرگ می شوند ، فانتزی های رفتاری به نظرشان جلف و بچه گانه می نماید . ولی برای آنهایی که هیچ وقت بزرگ نمی شوند حتی اگر وردی آفریده شود که همانطور که می گفت سسمی بازشو و کار هم می کرد . بگوید : بزرگ شو ! آدم شو ! فهیم شو ! ...بعید است آنجا کار کند. آنهایی که ذاتا...شعر ربا هستند قابل درک تراند تا آنها که همیشه به نظر می آید با آدمهای متشخصی معاشرت می کنند و به چیزهای خیلی مهمی معتقدند که معلوم نیست چه هستند . آدم های تعطیل و دیوانه که خیلی متنوع تر از عقلا هستند بیشتر می توانند خوشحال ، متعجب و یا شوک زده کنند و آدم هایی که همیشه درسی برای دادن داشته باشند و یا حکیمانه حرف زدن را دوست داشته باشند ؛ مغز آدم را خط می اندازند . آنهایی که دوست دارند همیشه تحلیلشان کنند و سخت باشند و لذت کشف قطره چکانی را به آدمهای دیگر بچشانند حال آدم را به هم می زنند. حد وسط پدیدهء مزخرفی است . اکستریم باش تا کامروا شوی و اگر هم کامروا نشدی لا اقل وجود داشته باشی . آنها که معتدلند محو و خاموشند . چیزی به نام تعادل وجود ندارد . تعادلی که هرروز تغییر می کند ابلهانه است و فقط تعادل جانورهاست که مثل قبل می ماند . چیزکیک خوردنی محافظه کارانه و چاپلوسانه ایست چون تکلیف آدم را معلوم نمی کند که این بالاخره شیرین است یا شور. خوردنیهای با طعم توت فرنگی احمقانه است چون اگر قرار بود عطرها خوردنی باشند خب بودند . آدمهای با طعم توت فرنگی هم غیر قابل تحملند . دخترهای خوشگل و خوش آب و رنگی که قرار است به زور روشنفکر هم باشند ، پسرهای خوش لباس و خوش قیافه ای که ماشین های مدل به مدل عوض می کنند و راجع به سیاست های اقتصادی کشور صحبت می کنند . مانکن های زیبایی که ادعا می کنند روحیهء درویشی دارند و سرتاپایشان می تواند 1000 تا درویش را لباس بپوشاند و ... . بعضی ها هم قرار است مزه قهوه تلخ داشته باشند و مزه شان که می کنی اولش قهوه ای قهوه اند و آخرهایش قهوه ای قهوه ای ! اینها کسانی هستند که مدام پند می دهند ، بهتر بود اینجور می کردی و یا کاش فلان جور می شدی و من اگر جای تو بودم این کار را می کردم ولی تو که نمی توانی عمرا جای من باشی و کاش کمی عاقلتر بودی و کاش اینقدر بچه نبودی و ...حوصله آدم را سر می برند .آدم باید در همه مسائل اعم از جنسی و غیر جنسی استریت باشد . حرفهای مستقیم را بفهمد. لایه های پنهانی روان مردم جالب است که تماشایشان کنی نه که بخواهند به این وسیله با آدم ارتباط برقرار کنند . نفهم بودن ! جملات سخت و پیچیده و دو مفهومی و با حجاب را قاعدتا نباید فهمید . وگرنه حق داری برداشت خودت را از آنها داشته باشی و قضاوت کنی ،گو اینکه معمولا هم قاضی نباشی. کلا شاید حس و حالش را نداشته باشی که کشف و شهود کنی یا به روش آزمون و خطا قدرت مردم شناسی خودت را محک بزنی . ترجیح می دهی طرف خودش را اکسپوز کند و با اینکه آدم کم طاقتی هستی برای این مورد صبر می کنی . ولی خودت حق داری واضح نباشی ، نه که کرم داشته باشی نه دست خودت نیست همیشه چیزهایی که نمی گویی و برای شنونده پوشیده می ماند برای خودت هم پنهان است . برای حظ بردن از لذتهای پنهان بازیهای رفتاری معیاری وجود ندارد . هر آدمی گونه ای کرم به خصوص در درونش وول می زند ، پس حق نداری کرم های آدمها را محکوم کنی . ولی حق داری همانطور که ممکن است سگ خانگی خانوادهء پتی بل حالت را به هم می زند کرم درون خانگی یک آدم دیگر هم حالت را به هم بزند . اگر عادت کنی که این تهوع را بالا نیاوری ، لبخند زورکی برای همیشه روی لبت می ماند و حتی آنجایی که باید بزنی دماغ طرف را له کنی ، لبخند می زنی . اینجوری :)
لیلا | 12:29 PM | ترک‌بک (0) | من جام جمم ، ولی چو بشکستم هیچ (17)