آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« December 2007 | صفحه اصلی | February 2008 »


سه شنبه 9 بهمن 1386
عشق از عاشق جداست ؟

آن یکی را یار پیش خود نشاند /نامه بیرون کرد و پیش یار خواند
بیتها در نامه و مدح و ثنا /زاری و مسکینی و بس لابه‌ها
گفت معشوق این اگر بهر منست /گاه وصل این عمر ضایع کردنست
من به پیشت حاضر و تو نامه خوان /نیست این باری نشان عاشقان
گفت اینجا حاضری اما ولیک /من نمی‌یایم نصیب خویش نیک
آنچ می‌دیدم ز تو پارینه سال /نیست این دم گرچه می‌بینم وصال
من ازین چشمه زلالی خورده‌ام /دیده و دل ز آب تازه کرده‌ام
چشمه می‌بینم ولیکن آب نی /راه آبم را مگر زد ره‌زنی
گفت پس من نیستم معشوق تو /من به بلغار و مرادت در قتو
عاشقی تو بر من و بر حالتی /حالت اندر دست نبود یا فتی
پس نیم کلی مطلوب تو من /جزو مقصودم ترا اندرز من
خانه‌ی معشوقه‌ام معشوق نی /عشق بر نقدست بر صندوق نی
هست معشوق آنک او یکتو بود /مبتدا و منتهاات او بود
چون بیابی‌اش نمانی منتظر /هم هویدا او بود هم نیز سر
میر احوالست نه موقوف حال /بنده‌ی آن ماه باشد ماه و سال
چون بگوید حال را فرمان کند /چون بخواهد جسمها را جان کند
منتها نبود که موقوفست او /منتظر بنشسته باشد حال‌جو
کیمیای حال باشد دست او /دست جنباند شود مس مست او
گر بخواهد مرگ هم شیرین شود /خار و نشتر نرگس و نسرین شود
آنک او موقوف حالست آدمیست /کو بحال افزون و گاهی در کمیست
صوفی ابن الوقت باشد در منال /لیک صافی فارغست از وقت و حال
حالها موقوف عزم و رای او /زنده از نفخ مسیح‌آسای او
عاشق حالی نه عاشق بر منی /بر امید حال بر من می‌تنی
آنک یک دم کم دمی کامل بود /نیست معبود خلیل آفل بود
وانک آفل باشد و گه آن و این /نیست دلبر لا احب افلین
آنک او گاهی خوش و گه ناخوشست /یک زمانی آب و یک دم آتشست
برج مه باشد ولیکن ماه نه /نقش بت باشد ولی آگاه نه
هست صوفی صفاجو ابن وقت /وقت را همچون پدر بگرفته سخت
هست صافی غرق عشق ذوالجلال /ابن کس نه فارغ از اوقات و حال
غرقه‌ی نوری که او لم یولدست /لم یلد لم یولد آن ایزدست
رو چنین عشقی بجو گر زنده‌ای /ورنه وقت مختلف را بنده‌ای
منگر اندر نقش زشت و خوب خویش /بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش
منگر آنک تو حقیری یا ضعیف /بنگر اندر همت خود ای شریف
تو به هر حالی که باشی می‌طلب /آب می‌جو دایما ای خشک‌لب
کان لب خشکت گواهی می‌دهد /کو بخر بر سر منبع رسد
خشکی لب هست پیغامی ز آب /که بمات آرد یقین این اضطراب
کین طلب‌کاری مبارک جنبشیست /این طلب در راه حق مانع کشیست
این طلب مفتاح مطلوبات تست /این سپاه و نصرت رایات تست
این طلب همچون خروسی در صیاح /می‌زند نعره که می‌آید صباح
گرچه آلت نیستت تو می‌طلب /نیست آلت حاجت اندر راه رب
هر که را بینی طلب‌کار ای پسر /یار او شو پیش او انداز سر
کز جوار طالبان طالب شوی /وز ظلال غالبان غالب شوی
گر یکی موری سلیمانی بجست /منگر اندر جستن او سست سست
هرچه داری تو ز مال و پیشه‌ای /نه طلب بود اول و اندیشه‌ا

دفتر سوم - مثنوی معنوی



"(c) Dr. Karim Hommos
prince-k.deviantart.com"

چند نفر را دیده ایم که بعد از رسیدن به آرزو ، معشوق و معبودشان بدانند با آن چکار کنند ؟
چند نفر را می شناسیم که وصل را باور می کنند و در پی آن ادا و اصول در نمی آورند که نه ! این چیزی که ما می خواستیم نبود . گوشه ندارد ...
فکر می کنید چرا این علمای ما هی دم از عشق زمینی و آسمانی می زنند و سعی دارند توی کله ما بکنند که اینها را متمایز کنیم . باور کنید خودشان آنقدر توی دیوار خورده اند که تصمیم گرفتند بگویند عشق مخصوص معبود ازلی است و لاغیر . مگر عشق از جنس ماده است که عشق زمینی داشته باشیم ؟
چند بار عاشق شدیم ؟
چرا باید چند بار عاشق بشویم ، اگر فقط یک عشق وجود داشته باشد ؟
جملهء بسی دستمالی می گوید عشق نیست هوس است . چه فرقی می کنند ؟ مگر تا به حال عشقی تا پایان عمر به جا مانده ؟ یا اگر مانده شکلش تغییر نکرده ؟ استحاله در عشق یعنی جنسی دیگر ، چیزی دیگر ، فروشنده ای دیگر و خریداری دیگر

لیلا | 02:34 PM | خدا هم با این آدمش (18)
شنبه 22 دی 1386
جاذبه


"جمله ی ذرات عالم در نهان
با تو می گویند روزان و شبان
ماسمیعیم و بشیریم و هشیم
با شما نا محرمان ما خامشیم
چون شماسوی جمادی می روید
محرم جان جمادان می شوید "

چند وقتی ست عاشق شدی ...سکه های یی چینگ را در دستت می گردانی و می ریزی ..." عبور از آب بزرگ مفید فایده خواهد بود ..." با سر پیش می روی و دل به عاشقی می سپاری...
معشوق دل آزار قهر کرده و رفته ، تفاعلی به خواجه شیراز می زنی ..." یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ..." خوشحالی و منتظر می مانی.
معشوق چموش برگشته ولی اوضاع خوب نیست ، دلش هوای دیگری را دارد و دلت هوای دیگری ...از میان برگه های تاروت ورقی را بیرون می کشی ..." برج ! " ...زن و مردی که از برج در حال سوختن به پایین سقوط می کنند ...دل به دریا می زنی و دورهء عاشقی را خاتمه یافته اعلام می کنی .

"هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوق اش بود جویای او
تشنه می نالد که کو آب گوار
آب هم نالد که کو آن آب خوار
تشنگان گر آب جویند از جهان
آب هم جوید به عالم تشنگان"

این روزها دوباره سینماییان و نویسندگان و متفکران قانون جاذبه را کشف کرده اند و پیرامون آن جولان می دهند ، فیلم " راز " را که تا به حال چندین بار از شبکه چهار سیما پخش شده شاید دیده باشید ، نسخهء اصل آن را معلمین یوگا و مدیتیشن به شاگردان خود می دهند و کتاب جیبی آن در کتابفروشی ها پیدا می شود . چیز خوبی ست ، برای شروع مفید است ولی به دلیل اینکه هرچیزی در کشور ما کشف می شود سریعا به جای اینکه استفاده شود استعمال می شود . باید مواظب بود . حضرت مولانا تمام قوانین جاذبه و عمل و عکس العمل را به گوش نا شنوای ما سالها پیش خواند و رفت و الان متخصصین علوم متافیزیک دارند همانها را با زبان الکن خودشان به خوردمان می دهند . و خیلی از جویندگان علوم باطنی هم آنها را به عنوان حقایق دنیای غیر مادی از جان و دل می نوشند . اولا که هم قانون جاذبه و هم عمل و عکس العمل ( کارما ) قوانین کاملا مادی هستند . و هم اینکه شیخ ما خیلی صریح تر و زیباتر همه را گفته ولی ما عادت داریم همهء حرفهای خوب را از زبان غیر بشنویم و بپذیریم . دوما عصبانی نشوید اگر پای متافیزیک و اینجور چیزها وسط بیاید خودم بیشتر از همه تان یقه جر می دهم .

این جهان کوه است و فعل ما ندا"
از نداها سوی ما آید صدا "

تا به حال چند بار شده که به کسی فکر کنید و زنگ تلفنتان را به صدا در آورد ؟ چند بار شده که موضوعی که در بیداری فکرتان را مشغول کرده و یا حواستان را به خودش واداشته در خواب هم دست از سرتان برندارد؟ تا به حال کسی را از ته دل خواسته اید که او جوابتان را نداده باشد ؟... شاید خیلی هایش را تایید کنید و برای خیلی از آنها مثال نقض بیاوریم . برای تایید قضیه جوابی نیست و موضوع به سادگی قانون جاذبه قابل درک است و البته چون کشف قانون جاذبه با سادگی درک آن نبوده کشف این قبیل چیزها هم سخت است و برای همین مردم آن را به ماوراء الطبیعه ، تله پاتی ، حس ششم و ...چیزهای سخت سخت ربط می دهند ولی در مورد نقض آن ماده گراها در صف اول و بعد معتقدین به ماوراء ماده در صفوف بعد آمادهء کوبیدن هستند . ایرادات کار کجا هستند ؟
- ما همیشه چیزی را که می خواهیم در ذهن و دلمان نمی بینیم ، بدین معنی که خود آگاه و نا خود آگاه ممکن است در خواستن با هم همسو نباشند . یکی چیزی را بخواهد و آن یکی بترسد و یا یکی بخواهد و دیگری با منعیات اخلاقی و دینی و منطقی و هر کوفت دیگری بکوبتش و یا یکی بخواهد و آن یکی نداند که می خواهد و یا بداند ولی آنقدر منفی باشد که هرچه این می ریسد آن پنبه کند ...

آب گل خواهد که در دریا رود"
گل گرفته پای او را می کشد"

مادر من شاید مرا از خودم هم بیشتر دوست بدارد و از ته قلب برایم آرزویی داشته باشد ، کلی هم دعا و نذر و نیاز و صدقه و جادو جنبل مجاز انجام دهد تا آرزویش برای دخترش برآورده شود . با خدا هم معامله می کند که ببین خدا من برای خودم که نمی خواهم برای این تخم...می خواهم ، پس خودخواهی هم نیست و دعای غیر هم باید برآورده شود . ولی برآورده که نمی شود هیچ ، چیزی که برایم پیش می آید درست نقطهء مقابل خواسته مادر عزیز است ...چرا ؟ برای اینکه من یک چیز می خواهم ، مامان جان یک چیز می خواهد ، بابا جان ...و همهء فامیل اگر باشند که دیگر ملغمهء خواهش چیز چندش آوری ست و فلک بدبخت نه می داند چه چیز باید بدهد و نه می تواند خواستهء این همه را در قالب یک " چیز " برآورده کند ، گه گیجه می گیرد و گند می زند به زندگی من بدبخت . حتی شاید ظاهر قضیه این باشد که همه یک چیز بخواهند ولی واقعیت اینست که امکان اینکه ارتعاشات خواستهء دو نفر یک جور باشد ، بسیار ناچیز است .

این بدین سو ، آن بدان سو می کشد"
هر یکی گوید منم راه رشد "

گاهی این چندین خواهی و گونه گونی خواهش فقط از خود من در می آید و من به علت تمرکز زیاد!!!آنقدر در یک لحظهء هشیار " چیز " می طلبم که فلک یک چیزی پرت می کند تو سرم و می گوید بیا برو گم شو از جلوی چشمم و تا نفهمیدی که چی می خواهی برنگرد .

از درون خویش این آوازها"
منع کن تا کشف گردد رازها"


بعضی وقتها هم این فکر ها که بعضی هایشان شکل ببعی هستند و بعضی شبیه ابر با هم قاطی می شوند و ببعی ها ابر ها را می خورند و بالعکس !

هر خیالی را خیالی می خورد "
فکر ، آن فکر دگر را می چرد "


این تعبیر خوابهای یونگی را شنیده اید ؟ آنقدر راجع به احساسات خودت نسبت به چیزهایی که در خواب دیده ای می پرسند که آخر سر خودت خواب خودت را تعبیر می کنی و می فهمی که نتیجهء لاطائلاتی بوده که به آنها اعتقاد داری و یا چرندیاتی که به آنها فکر می کنی ...

" همچو آن وقتی که خواب اندر روی
تو ز پیش خود به پیش خود شوی
بشنوی از خویش و پنداری فلان
با تو اندر خواب گفته است آن نهان

بس عجب در خواب روشن می شود
دل درون خواب روزن می شود "


حالا اینکه چطور همهء ارتعاشات و خواهش ها و خوابها و فکرها و لاطائلات را همسو کنیم ، چیزی است که من بلدش نیستم .
*همه اشعار متعلق به حضرت مولانا هستند

لیلا | 10:50 PM | تو بلدی ؟ (10)