
هنرجوها همه پراکنده شده بودند ، دختر و پسرهایی که با هم مراودات خاصی داشتند دور از چشم بقیه گوشه ای خلوت گیر آورده بودند ، پچ پچ می کردند و هر از مدتی خطی روی کاغذ اضافه می کردند و یا گوشه ای از طرحشان را با ذغال سیاهتر می کردند ، بعضی ها به فکر فرو می رفتند و همینطور به میزان سیاهی روی کاغذ می افزودند و گاهی فراموش می کردند که مدل طراحی شان مدتی ست محل را ترک کرده و رفته است .
چندین هفته بود که برنامه ء سه شنبه هامان که طراحی فیگور و پرتره داشتیم همین بود . همراه استاد به پارک می آمدیم و از روی مدل های زنده طرح های سریع می کشیدیم . بهد از تمام شدن ساعت کلاسمان ، کارها را روی زمین می چیدیم و به قول استاد " ژوژمان " می کردیم . استعدادم در طراحی بد نبود . همیشه همه چیز طبیعی و به قاعده در می آمد . اندازه ها درست بودند ، برخلاف بعضی از شاگردها مدل چاق و یا لاغرتر نمی شد . کتف ها و یا پاهایش لنگه به لنگه از آب در نمی آمد عقب و جلو بودن اندام را درست می کشیدم و روی هم رفته جزو شاگرد های خوب بودم . ولی هم من و هم استاد می دانستیم که یک جای کارم می لنگد . حس ها را خوب در نمی آوردم و به قول استاد حس دار بودن که بزرگترین مزیت هنر و هنرمند است را هنوز نمی دانستم . یاد گرفتنی هم نبود . خودش باید درست می شد ، که نمی شد .
پیرمرد که آمد برنامه کلاس ما هم تغییر کرد . توی پارک راه می رفت و با همه سلام و علیک و شوخی می کرد . معلوم بود قبلا هم می آمده ولی مدتی ست که پیدایش نبوده . بعدا فهمیدیم قلبش را عمل کرده و به قول خودش صفر کیلومتر شده . به ما می گفت :
- چی می کشید بچه ها ؟ مگه ما پیرمردهای بی ریخت هم نقاشی کردن داریم ؟ مدل از مافکسنی ها بهتر پیدا نکردین ؟
با عصایش به شانه دوستانش می زد و می گفت : چطوری پیرمرد ؟ تو چطوری شکمو ؟ زنت فرعون اجازه داد بیای بیرون ؟ این هفته چند تا بشقاب شکستی کچل خان ؟ ....منو نمی بینی خوشی ؟....
بعد آمد و درست روبروی من روی نیمکت نشست . من لبه جدول سیمانی نشسته بودم و وسایلم را روی چمن های پشت سرم پهن کرده بودم . همان موقع استاد با نگاهی به من فهماند که شروع کنم . با بی میلی شروع به کار کردم و هر لحظه اشتیاقی که در چشمان پیرمرد موج می زد بیشتر وادارم می کرد که ادامه بدهم . در تمام مدتی که داشتم می کشیدمش تکان نخورد ، حتی گاهی شک می کردم که پلک می زند یا نه . کاغذم را که زمین گذاشتم بدون اینکه از من چیزی بشنود ، کمی کش و قوس به بدنش داد و مدل نشستنش را تغییر داد . چند تا طرح که زدم یک ساعتی گذشته بود . گفت : خسته شدی خانوم کوچولو ؟ گفتم نه ، شما خسته شدید ممنونم . می خواهید طرحها را ببینید ؟ با دیدن طرحهایم لبخندی به صورتش نشست : منو جوونتر کشیدی دخترم . دستت درد نکنه . راست می گفت جوانتر شده بود ولی از صورت بشاشش هم خبری نبود . توی نقاشی من کمی اخمو و غمگین شده بود . در این باره اعتراضی نکرد ، برگشت سرجایش و یک مدل دیگر نشست . پرسید : می خواهی بایستم ؟ گفتم : نه شما راحت باشید و بنشینید .
از اینکه بخواهم پیرمرد بیچاره را سرپا نگه دارم ، وحشت کردم چون در طول مدتی که می کشیدمش هیچ تکانی نمی خورد و فقط با لبخند نگاهم می کرد . لبخندی که معذبم نمی کرد و برایم آشنا می نمود .
بچه ها توی پارک مدام در حال تغییر جا بودند و از آدم های مختلف طراحی می کردند . من نشسته بودم و فقط از پیرمردی طرح می کشیدم که لبخند می زد و زیر لب شعر می خواند . کم کم داشت به جمعیت اطراف این جمع دو نفره اضافه می شد ، استاد دستش را زیر چانه اش گرفته بود و متفکرانه از من به پیرمرد و از او به من نگاه می کرد ، چند نفر دیگر هم شروع به کشیدن دوست من کردند . یکی از پسرها زیر لبی گفت : انگار مجسمه است ، تکان هم نمی خورد .
پیرمرد از خود خلاقیت نشان می داد و دائم مدل را تغییر می داد ، چندین بار هم ایستاد و به عصایش تکیه زد .
ساعت کلاسمان که تمام شد . بچه ها دوره اش کردند . استاد از او تشکر کرد و به گوشه ای کشاندش . هفته بعد به پارک نیامدیم ، مدل خودش آمد . کلاسمان همان کوچه پشتی پارک بود و از این جهت پیرمرد زیاد به زحمت نمی افتاد . وارد که شد با من مثل یک دوست قدیمی سلام و علیک کرد : چطوری هستی خانوم ؟ ! تو بازاریاب من بودی ، دستت درد نکنه ! با تعجب اطرافم را نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم منظورش منم گفتم که ممنونم ولی اسمم هستی نیست . به روی خودش نیاورد و روی صندلی وسط کلاس نشست .
قرار شده بود که بچه ها هرکدام مبلغی بگذارند و روزانه به او حقوقی بدهند . پیرمرد محتاج به نظر نمی رسید ، ولی از اینکه بعد از سالها بازنشستگی شغلی پاره وقت پیدا کرده بود ، خوشحال بود . بعدها یک بار به من گفت که سرگرمی و درآمد جدیدش را مدیون منست که روز اول آنقدر خوب و جوان کشیدمش . همیشه صحبتهایش شرمنده مان می کرد . به طرز اغراق آمیزی محبت می کرد و خوش رو بود . بین ساعت های کلاس که استراحت می کردیم و چای می خوردیم ، برایمان خاطره تعریف می کرد . اسم بعضی هایمان را یادگرفته بود و برای بعضی هم خودش اسم گذاشته بود ، مرا همچنان هستی صدا می کرد و من هم بعد از مدتی دیدم چه کاری ست که هی پیرمرد را آزار بدهم و بگویم که اسمم را اشتباهی یاد گرفته است . بگذار همین جور صدایم کند . بچه ها هم روزهای دیگر و حتی وقتی پیرمرد بود هستی صدایم می کردند و می خندیدند . گاهی شعر می خواند و معلوم نمی شد که خطاب به چه کسی ست .
عیشی ست مرا با تو ؛ چونان که نیندیشی
حالی ست مرا با تو ؛ چونان که نپنداری
هیچ سوء ظنی به انسانها در نگاهش نبود و انگار آدمی بود از دوران خیلی خیلی دور و به دور از استرس های دوران ما ، تا وقتی که از زندگیش چیزی نگفته بود باورمان نمی شد که زندگیی مثل سایر مردم داشته باشد . برعکس بقیهء آدمهایی که مدل می شوند از اینکه او را بی قواره و زشت بکشند ، رنجیده نمی شد . به همه چیز لبخند می زد و بیش از حد آرام بود .
می خواست با این حقوقی که از ما می گیرد برای نوه اش دوچرخه بخرد. سه تا بچه داشت و یک نوه . می نالید که این چه رسمی ست که جوانهای این زمانه بچه دوست ندارند و کمتر بچه دار می شوند . زنش حقوق بازنشستگی هر ماهش را یکجا می گرفت و به صورت هفتگی به او پول می داد ، به قول خودش نمی گذاشت ولخرجی کند .خرج کردن برای نوه را هم اصلا لازم نمی دانست می گفت وظیفه پدر و مادر بچه است که برایش قاقالی لی بخرند و لوسش کنند ولی پیرمرد می گفت از عروسش دل خوشی ندارد و برای همین سر چیزهای دیگر خالی می کند . می گفت عروسم یک سالی ست که کمتر می گذارد بچه پیش ما بیاید چون اعتقاد دارد که مادر بزرگش حرفهای بی معنی به بچه یاد می دهد و تربیتش را خراب می کند . و پدر بزرگ هم لوسش می کند . شاید هم راست می گفت ، این را خود پیرمرد اقرار کرد . گفت که نوه اش از او دوچرخه خواسته و به کس دیگری نگفته ، لابد می داند که پدر بزرگ از هر جایی که شده برای او دوچرخه گیر می آورد ولی مامان و بابا چون می خواهند از ایران بروند وسیله جدیدی برای او و خانه شان نمی خرند .
این هم یکی دیگر از غصه های پیرمرد بود ، می خواستند تنها نوه اش را از پیشش ببرند و او را تا آخر عمر از دیدنش محروم کنند . پسرش گفته بود که ناراحت نباش پدر جان ، دعوتنامه می فرستیم و تو و مادر هم پیش ما می آیید ، ولی پیرمرد می دانست که او هم مثل آن دوتای دیگر می رود و دیگر نمی بیندشان .
می گفت از پیش ما که به خانه می رود زنش می گوید : پارک بهت ساخته ها ! لپهات گل انداخته . راست هم می گفت ، از پیدا کردن اینهمه دوست جوان و به قول خودش هنرمند خوشحال بود و به زنش هم نگفته بود که سه شنبه ها به پارک نمی رود . مانند بچه هایی که از داشتن یک راز سرپا بند نمی شوند و ذوق می کنند ، از داشتن این راز به خودش می بالید .
طرحهایمان را که روی دیوار می زدیم تا استاد ببیندشان ، دو دستش را از پشت قلاب می کرد و پشت سر استادمان توی کلاس راه می افتاد . استاد ایراد هایی در مورد نور و سایه ، ابعاد و مقیاس کار می گفت و پیرمرد به موارد حسی ایراد می گرفت ، اینجا شبیه این پیرمرد قوزی ها شدم ، اینجا جوان شدم ...یه پرده گوشت هم آوردی روم ها ! به من هم همیشه می گفت : تو که باز هم منو اخمو و بد عنق کشیدی هستی خانوم !
سه شنبه قبل از تعطیلات نوروز که آمد مثل همیشه نبود ، آرام و قرار نداشت و دوست داشت زودتر برود ، پول دوچرخه جمع شده بود و می گفت می خواهم زنم را هم خوشحال کنم و هدیه ای هم برای او در نظر داشت . آن روز در مورد زنش بد نمی گفت و وقتی هم یکی از پسرها متلکی بارش کرد و گفت که زن ذلیل شدین آقای ...فقط چپ چپ نگاهش کرد و رویش را به سمت دیگر کرد . اولین مدلی که نشست چندین بار تکان خورد و گفت که دست و پایش خواب می رود . بچه ها غر می زدند ، و پیرمرد هم کمی معذب شده بود . دفعات بعدی آرامتر شد . استاد صندلی دیگری را نزدیکش قرار داد و پیشنهاد کرد که پیرمرد دستها و سرش را روی پشتی صندلی تکیه دهد تا راحت باشد . با این طرز نشستن صورت و چشمهایش درست روبروی من قرار گرفت ، کمی آرام شده بود ، لبخندی تحویلم داد ، چشمهایش را روی هم گذاشت و گفت : هستی جان بیا و دم سال نویی یه عیدی به من بده و منو خوش اخلاق بکش !
استاد شروع کرد به شمارش : یک ....دو ....مثل همیشه خیلی آرام و با سرعت یکنواخت تا چهل می شمرد و بعد مدل تغییر می کرد . همیشه شمارش که تمام می شد ، خیلی ها اعتراض می کردند که کارشان تمام نشده و استاد هم تذکر می داد که باید سرعتشان را بیشتر کنند . پیرمرد گاهی با دل آنها راه می آمد و مدل را تغییر نمی داد و کمی بیشتر از چهل می نشست ، گاهی هم شوخی اش می گرفت و خیلی سریع قبل از اینکه سی و نه به چهل برسد بلند می شد و توی کلاس راه می افتاد که اینجور مواقع داد بچه ها به هوا می رفت .
سی و پنج ...
سی و شش ...
استاد دارین تندتر از همیشه می شمرین ها ! یواشتر تو رو خدا !
سی و هفت ...
استاد شما که بلند می شمرین ما استرس می گیریم ! مدل هم که امروز عجله داره ...
سی و هشت ...
ا ....برعکس من اصلا صدای استاد رو نمی شنوم ، یکهو می بینم مدل عوض شده
سی و نه ...
اینقدر که احساس میکل آنژ بودن می کنی و شیفتهء نقاشیت می شی
ا ....بی مزه ...
چهل ...
بچه ها ساکت ، پنج تا کار کشیدیم ده دقیقه استراحت و چایی ...
کاغذم را از روی شاسی جدا کردم و به سمت پیرمرد رفتم ، از اینکه بقیه به او بی توجهی می کردند ناراحت شدم و نمی توانستم تحمل کنم آدمها نسبت به کسی که من اینقدر دوستش دارم بی توجه باشند . بله این کشف تازه ام بود .برای اولین بار از کار خودم راضی بودم و این حس جدید توی دلم می پیچید و بالا می آمد و انگار روی کاغذم هم نقش بسته بود ، می خواستم طرح لبخندش را نشانش دهم . چشمانش را بسته بود ولی لبخند سرجایش بود . می دانستم که حتی از پشت پلک هایش هم می بیند و حس می کند که کنارش ایستاده ام .
- پدر بزرگ پدربزرگ ...
خودم هم از اینکه به این شکل صدایش می کردم متعجب شده بودم ، تا به حال هیچ وقت صدایش نکرده بودم ، همیشه او مرا صدا می زد . بچه ها هم اکثرا به اسم فامیل صدایش می کردند . جوابم را نداد . فکر کردم خواب است . پافشاری کردم .
- پدر بزرگ ...
تکانش دادم . بله آرام خوابیده بود و دیگر هم خیال بیدار شدن نداشت ...با وحشت رو به گروه بچه ها برگشتم که بدون توجه به او مشغول خوردن و حرف زدن بودند .تنها یادگارش در دستانم مچاله شد و لبخندش از میان تودهء به هم پیچیدهء کاغذ مرا نگریست .
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندر او حیرانیم
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بندهء آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
می : هرکسی از ظن خود شد یار می !
تا کی غم آن خورم که دانم یا نه
این عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم برآرم یا نه
دانستن : ندیده انگاشتن دایره
ندانستن : دایره هست !
دوستی : همراهی
زشتی : دایرهء ناهموار
زیبایی : دایرهء هموار و صیقلی