این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندر او حیرانیم
ميلهء بلندي را در دست گرفته و مي چرخاند ، دايره اي در هوا تصوير مي شود و ميله ناپديد مي شود . هرچه سرعت چرخش ميله سريعتر مي شود ، دايره واضح تر است و ميله محوتر ...
من روي آن دايره نشسته ام و مي نويسم ، تو روي دايره نشسته اي و مي خواني ، آن ديگري روي چرخه راه مي رود ، يكي مي دود ، آن يكي گريه مي كند واشكهايش بر خلاف انتظاري كه دارد و فكر مي كند دايره را تر مي كنند ، رو به بالا مي روند ، يكي مي خندد ، او مي رقصد ، آن دونفر دست هم را گرفته اند و مي روند ، آن دو ديگري هم با هم مي روند ولي يكي كند قدم بر مي دارد و ديگري مي دود ، يكي ازآنها از دايره به بيرون مي افتد و در دايره اي ديگر ادامه مسير مي دهد . هر يك نفر و يا چند نفر روي دايره اي هستند و تمام اين دواير روي دايره اي بزرگتر ...
هيچ كدام محور اصلي و باعث تصوير را نمي بينيم و حس نمي كنيم كه روي هيچ راه مي رويم ، گاهي يك نفر راه ديگري را سد مي كند ، خواسته يا ناخواسته ، گاهی یک نفر دایره را ترک می کند با میل خود و یا بدون رضایت . هیچ کس به میله نزدیک تر نیست ، مگر اینکه در دایره نچرخد . می توانیم خارج شویم ؟ باید بازی را بدانیم ، کسی سد راهمان نباشد و باید سد راه کسی نباشیم و نباید بترسیم .
مفاهیمی که در دور این چرخش نادیدنی با آنها در تماسیم همه شان وابسته به چیزی اند که وجود ندارد و خود ناشی از منبعی نادیدنی ست . پایمان روی هیچ چرخان است و نگاهمان ؟؟؟مفاهیم را از روی همین تصویر می بینیم و فقط روی این تصویر معنا دارند . هر لحظه خودمان را سنگین تر می کنیم و جای پایمان را روی چیزی محکم می کنیم که فقط یک عکس است و اگر چرخیدنی در کار نباشد آن هم نیست .
این ها فرهنگ لغات دایره ماست :
شادی : تجربهء یک لحظه بودن بیرون از دایره
غم : باور کردن تصویر
درد : وقتی که دایرهء ناموجود در ما فرو می رود
دروغ : دایره ای که زیر پای ماست
حقیقت : منبع اصلی
ظلم : چپاندن دایره خودمان به دیگران
آزادی : حق انتخاب برای سواکردن دایره
خیانت : سنگین تر کردن پایبست چرخش
ازدواج : پذیرفتن دایرهء دیگری به جای خودمان
عشق : وقتی که مست راه رفتن نفر جلویی یا پشت سری روی دایره خودمان و یا دایره ای دیگر می شویم
سکوت : نگاه
حسادت : جای نداشتهء دیگری را می خواهیم
برنده : چیزی را به ما می دهند که که نیست
بازنده : چیزی را از ما می گیرند که نیست
خوبی : راه را برای کسی باز کردن
بدی : راه را بر کسی بستن
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بندهء آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
می : هرکسی از ظن خود شد یار می !
تا کی غم آن خورم که دانم یا نه
این عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم برآرم یا نه
دانستن : ندیده انگاشتن دایره
ندانستن : دایره هست !
دوستی : همراهی
زشتی : دایرهء ناهموار
زیبایی : دایرهء هموار و صیقلی