آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« July 2008 | صفحه اصلی | September 2008 »


شنبه 26 مرداد 1387
زوایای پنهان

با گروهی از خانم هایی که متوسط سنی شان 50 سال است کلاس موسیقی داریم که هفته ای یک بار و هر بار خانهء یکی از ما تشکیل می شود . یک ساعت قبل از کلاس ، یکی از همین خانم ها کلاس حافظ خوانی را اداره می کند ، غزلی از حافظ می خوانیم و شرح و بحث و تفسیر...هفتهء قبل کلاس خانهء ما بود و به خاطر شکستن پای استاد حافظ خوانی قرار بود این کلاس برگزار نشود . استاد موسیقی مان که آقایی نسبتا معروف هم هست قبل از کلاس به من زنگ زد و آدرس را با من چک کرد . بعد پرسید : " ببینم امروز کلاس حافظ ندارید ؟ " گفتم نه و دلیلش را توضیح دادم ، با خنده گفت : "خوب تو درس بده ! " گفتم : " خیلی ممنونم ، لطف دارین به من ، ولی من نه می تونم نه بلدم ! "
استاد عزیز با جدیت گفت : " آره تو حافظ تدریس نکن ! عبید زاکانی یا ایرج میرزا درس بده !!!!"


مدیر پروژه از توی اتاقش داد می زند : خانم مهندس بیاین لطفا! می روم . می گوید : می خوایم تاور بخریم . می گویم : مبارک است ! می گوید : حساب کن ببین چندتا قسمت اضافه باید بگیریم و ...فکر می کنم که چرا من باید حساب کنم . اصلا تاحالا یک تاور از نزدیک ندیدم و در ضمن این همه آدم توی کارگاه هستند و ...ولی فکرم را بلند نمی گویم . برگه های مربوط به مشخصات تاور را می گیرم و از اتاق بیرون می روم . پشت میزم که می نشینم رئیسم دوباره داد می زند : خانم یک زنگی بزن به این پدر سگ های بتنی بگو اگر امروز فلان کار را نکنند می ری پدرشونو در میاری ! می پرسم : " آقای مهندس ! من میرم پدرشونو در میارم ؟ " با خنده می گه : " آره دیگه ! پس کی بره ؟بگو بهشون میای می زنی لهشون می کنی !!!!!!!"


با دوستم راجع به مشکل او حرف می زنم . کمی نصیحت کننده شده ام و از این لحن حرف زدن خودم بدم می آید . می گوید که می فهمد من چه می گویم . چون من و او خیلی شبیه هم هستیم . حرفم یادم می رود . به میزان شباهت بین دوستم و خودم فکر می کنم که از نظر من صفر است ...


توی یک جمع دوستانه همکلاسی قدیمم را می بینم ، می پرسد:" چه کار می کنی ؟ " می گویم : " توی یک شرکت انبوه سازی کار می کنم " خیلی تعجب می کند و می گوید آخرین چیزی که ممکن است در مورد من به ذهنش می رسید این بود که همچین شغلی داشته باشم ...

خانم مسنی از دوستان رو می کند به من و می گوید که از شخصیت من خوشش می آید چون خیلی خودمم ! وقتی لبخند می زنم و یا ناراحتم واقعا همانطورم و ...فکر می کنم به لحظه های زیادی که جلوی حتی نزدیک ترین کسانم ماسک داشتم می خندیدم در حالیکه غمگین بودم و ...


واقعا بقیه چقدر ما را می شناسند ؟ در این زیاد شناسی و یا کم شناسیشان خودمان چقدر نقش داریم ؟ چقدر چیزی را که به همه شناسانده ایم دوست داریم و چقدر توانایی داریم آن را تغییر دهیم .
مثلا من با اطرافیانم 80 % روراست رفتار می کنم . یعنی 10% آن را احتمالا با جنسی مثل دروغ نمایش می دهم و 10% مابقی را اصلا رفتار نمی کنم و در واقع فرار می کنم .
این من نوعی ، یک دهم زندگیم را اصلا زندگی نمی کنم . حالا یا از ترس عکس العمل های دیگران و یا از ترس خودم . یعنی می ترسم آن بخش از زندگی همه آنچه را برای خودم ریسیدم پنبه کند . چیزی که همه از من تصور می کنند به هم بریزد و یا فرم زندگیم دیگر در قالب جدید نگنجد . آن یک دهمی را هم که دروغ می گویم باز از ترس است . رودربایستی ، ترس از تغییر نظر مردم و یا شیوهء برخورد آنها و ...
تازه همهء اعداد و ارقام هم در خوشبینانه ترین حالت بود و باز شاید با درصدی از خودسانسوری و دروغ .
ولی واقعیت اینست که قانون زندگی اجتماعی حکم می کند که این ماسک ها باشد . فقط برای یک روز سعی کنیم که هرچه را از مغزمان می گذرد ، بیرون بریزیم ، بگوییم و رفتار کنیم . صد در صد یا جنگ می شود یا خیانت . دوستی ها منهدم می شود ، عشق ها خدشه دار می شوند ، رابطه هایی که ساختیم خراب می شود ، رابطه هایی که نباید می ساختیم شکل می گیرد و دنیای خودمان و اطرافیانمان به هم می ریزد .

لیلا | 10:54 AM | نظرات (13)
چهارشنبه 16 مرداد 1387
رویایم کو ؟



سنگ پر کردی تو دامن از جهان
هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان
آن خیال سیم و زر چون زر نبود
دامن صدقت درید و غم فزود

هیچ دقت کردین چقدر بیهوده ایم ؟ می بینین چه آسون می آییم و می رویم و هیچ چیزی سبک نمی کنیم و لگد می کنیم و خراب می کنیم ؟ عاشق که می شیم فقط می خواهیم یه چیزاییو ثابت کنیم که طرف بفهمه چقدر براش مایه گذاشتیم و چقدر به نفعشه که به جای ما یه بی شعور دیگه عاشقش نشده . پولدار که باشیم می خواهیم ثابت کنیم که پول داریم و مال ما از مال بقیه بیشتر و بهتره و ...خوشگل که باشیم می خواهیم ثابت کنیم که همهء چشمها تحسینمون می کنه . با فهم و کمالات که باشیم می خواهیم همه بدونن و متر کنن سوادمونو ! معروف که باشیم معروفیتمونو می کنیم تو چشم همه که چشمشون درآد !

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
"پابلو نرودا"
ترجمه احمد شاملو


در حال مردن بودم ، از دو ماه پیش تا همین دیشب داشتم می مردم ! در خانه تنها مانده بودم و تا صبح نخوابیدم . سه تا فیلم بی ربط پشت سر هم دیدم و باز هم خوابم نبرد . برای اولین بار از 3 سالگی تا الان از تنهایی ترسیدم . همه جا حضوری را حس می کردم که خالی بود و برای تمام لحظه های غمناک و بی مزه و مضحک فیلم ها هم گریه کردم . بلند بلند حرف می زدم و توی خانه راه می رفتم . احساسی داشتم شبیه اینکه دنیایی دیگر در جایی دارد متولد می شود . سرد بود چلهء تابستان زمهریر . بعد همه جا خیس شد . انگار یخهای زمین می شکستند و بالش و تخت مرا خیس می کردند . " چیزی بگو ! پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو ..." و این چیز را شاید گفت . پرسیدم : ما چرامی بینیم ؟ ما چرا می فهمیم ؟ ما چرا می پرسیم ؟
و انگار همین پرسیدن ، قسمت اضافهء ماجراست . هی هم می گوید به تو چه . ما می فهمیم آن قدر نه که بفهمیم چقدر باید بپرسیم و آنقدر نه که" به تو چه " ها سرمان بشود
جالب است که ظرفیتهایمان پر نمی شود . کش می آییم و می رویم آن دورها کز می کنیم . ولی هرچه هم پر باشیم به همان میزان خالی نمی شویم . نمی دانم این همه چیز کش آورکجایمان جا می شود ؟؟؟!!!
• " من : ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلمه یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
خرمی رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می اید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودخونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
نازی
نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم؟
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبوده پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی : در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار"

زنده ياد حسين پناهي

لیلا | 10:41 AM | ثابت می کنم ، ثابت می کنی ، ثابت می کند ، ثابت می کنیم ، ثابت می کنید ، ثابت می کنند ... (7)