آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« August 2008 | صفحه اصلی | October 2008 »


سه شنبه 2 مهر 1387
بازی وبلاگی : اگر نامرئی بودید چه کار می کردید ؟

فکر می کنم به طور طبیعی خیلی از ما شهامت خیلی از کارها را نداریم . رویمان نمی شود یک چیزهایی را ببینیم و از عکس العمل خودمان می ترسیم . خیلی از جاها کودکیمان بالا می زند و از ترس نگاه مردم خودداری می کنیم . خیلی وقت ها می خواهیم عشق و یا تنفرمان را ابراز کنیم و از ترس جنبهء طرف مقابل و تاثیر عکس العمل او بر روی خودمان کاری نمی کنیم . حتی این عبارت که " دوست داشتم در آن لحظه آب بشوم و بروم زیر زمین " خیلی به فکرمان خطور می کند . برای اولین بار می خواهم پیش قدم شوم و یک " بازی وبلاگی " راه بیندازم . موضوع بازی از این قرار است :
تا جایی که می توانید بگویید که" اگر نامرئی بودید چه کارهایی می کردید ؟ "
آنهایی که تا به حال نوشته اند :
سروش در لابیرنتش
کوچه بی دار و درخت
از اون بالا
تصویرها
تا بیخودی
نی زن هاملین
نوشته های مثلا جدی
دیوانه در جهان مسطح
سارا پارسی
آورا
رعنا
فنجان کوچک مهسا
روح خاموش
نارون
...

نوشتن اینکه " اگر نامرئی بودم چه کارهایی می کردم " خودش مستلزم اینست که ناشناخته باشم . ولی خب چون قرار نیست اسم ببرم می نویسم .
من به طور قطع می گویم که از 80% این نیرو برای فوضولی ، استفاده می کردم . خانهء خیلی ها می رفتم که ببینم چطور دعوا می کنند ، چطور عشق می ورزند ، چگونه به دور از انظار مردم حرف می زنند و خلاصه اینکه در خلوتشان چه شکلی اند ؟! اصلا به این نکته ای که سارا گفت فکر نکردم که اگر توی خانه خودم کسی نگرانم بشود و یا آنجایی که هستم گیر بیفتم چه می شود . راستش ترجیح می دهم خیلی تک بعدی فکر کنم و این آرزوی محال را بدون هیچ دردسر جانبی بپذیرم . می دانم که زیاد منطقی نیست ...
اگر نامرئی بودم ، فوضولی هایی را که منجر به ایجاد تنفر از مردم می شد به کل حذف می کردم و فقط جاهایی می رفتم که موجبات دوست داشتنم را بیشتر کند . همینطوری به اندازهء کافی مشکل دارم چه برسد به اینکه به احساسات ناجور آدمها راجع به خودم پی ببرم و کاری هم از دستم برنیاید . اصلا اگر نامرئی باشیم و رفت و آمدمان را کنترل نکنیم ممکن است خیلی ضربهء روحی و عاطفی شدیدی بهمان وارد شود ، پس بهتر است کنترل شده باشد تا میزان این ضربه حداقل باشد . آدمها که عادت ندارند پشت سر کسی دوستش داشته باشند معلوم نیست پشت سر من نامرئی چه ها بگذرد !!!
اگر نامرئی بودم میزان شیطنتم صد برابر می شد . لپ بچه ها را نیشگون می گرفتم ، کف پایشان را قلقلک می دادم ، دم گربه ها را می کشیدم ( از گربه ها بدم میاد ) ! ...شوخی کردم ! تمام شیطنتم را به کار می بردم و با همهء آدمهای معتقد به اصول و منطق و اخلاق "بازی" می کردم . شاید آنقدر این بازی را ادامه می دادم که بقیه فکر کنند طرف شیزوفرن یا اسکیزوفرن است ، برایم اهمیتی ندارد که اینگونه اصول را به هم بریزم ، چون آدمهای این شکلی دیوانه ام می کنند .
اگر نامرئی بودم اصلا خودم را قاطی سیاست نمی کردم ، چه لزومی دارد در این عمر کوتاه آدم از توانائیش برای زیاد کردن میزان حس تنفرش استفاده کند ؟
ولی از پولدارهای عوضی می دزدیم و به بی پول ها ( اخلاق اینها زیاد مهم نیست ) می دادم . حالا طرف می خواهد خرج دوا درمان کند یا اعتیادش و یا قوت روزانه ، برای من چه فرق می کند . مهم پولی ست که خوشحالی ایجاد کند . چون پول اصولا قرار نیست خوشحالی ایجاد کند مگر برای آنها که واقعا در مضیقه اند . فکر نکنید من آدم بی عقده و اشکالی هستم ولی تجربه نشان داده که یک توانایی قویتر از نامرئی بودن دارم و آن اینست که می توانم پول را در کمترین مدتی به باد دهم . ( خدا خر را شناخت بهش شاخ نداد ) برای همین من هم اول فکر بانک زدن و اینها را کردم ولی بعدش خیلی نمی دانستم با آن پول چکار کنم برای همین پولدارهای عوضی تفریح آمیزتر و مهیج ترند برای دزدی !
اگر نامرئی بودم کاری می کردم که تمام اطرافیانم به ماوراء اطبیعه معتقد شوند ، کلک زشتی ست می دانم ولی اینکار را می کردم ، صحنه های عجیب و ماورایی درست می کردم و یک جور ماوراء الطبیعه ساختگی ابداع می کردم .
اگر نامرئی بودم " match maker " می شدم ! چون ترجمهء فارسی اش زیاد خوب نیست نمی نویسمش ولی همون می شدم ! خیلی ها را که فکر می کردم به درد هم می خورند به هم می رساندم بدون اینکه ردی از خودم بگذارم . صحنه های قلابی عاشقانه ، هدیه های دروغی و ...
فکرش را که می کنم اگر نامرئی بودم مفسد فی الارض ناجوری می شدم !


لیلا | 11:04 AM | نظرات (21)
چهارشنبه 27 شهریور 1387
تلویزیون درد بی درمان


یادمه بچه که بودیم تلویزیون خیلی نقش مفرحی در زندگی داشت و جالب اینجاست که هیچگونه برنامه مفرحی هم نداشت . مجری ها خیلی سفت و عصا قورت داده می آمدند و به مردم "غیور" و "شهید پرور" و" سلحشور" اعلام می کردند که برنامهء بعدی چیست . بین همهء برنامه ها هم یا برق شبکه می رفت و یا فیلم پاره می شد که موجب می شد چند دقیقه ای یک تصویر گل درشت و موزیک آرامی وقت مردم را پر کند . همه چیز جدی بود و سریالهای " از سرزمین شمالی " ، " سالهای دور از خانه " و آن یکی زندگی منشوریست در حرکت دوار که سمبل بدبختی و تیره روزی ملت های دیگر بودند تفریح ما محسوب می شدند که بدانیم چقدر خوشبختیم و زندگیمان چه خوشرنگ و لعاب است .
از سالهای بعد از جنگ جملات " سبز باشید " و " آسمانی باشید " جزو رزومهء مجریان رفت . بعد هم سهراب سپهری خواندن وحافظ خواندن ...
من و پدر کارمان این بود که می نشستیم غلطهای اینها را می گرفتیم و می خندیدیم و وای بر ما که قدر ندانستیم .
موسیقی پاپ که وارد عرصه موسیقی شد همه چیز به ... رفت ! شعرهای در پیت می خواندند و شعارهای لوس و بچه گانه بلغور می کردند . صنعت سریال سازیمان که تقویت شد و بازیگران خوب و قدیمی که همه پیر شده بودند مجبور شدند نقش حاجیه خانم و حاج آقا و بی بی و عزیز خانم و پدر سالار و ...بازی کنند دیگر نور علی نور شد . هر کانالی را که باز می کردیم این خانم " ثریا قاسمی " یا سر سجاده بود یا داشت برای حاج آقایشان چایی می آورد و یا بچه هایش را نصیحت می کرد و اشک می ریخت . بعد هم یکهو همهء مردها تصمیم گرفتند که دو تا زن داشته باشند .
الان سطح توقع و فرهنگ مردم حسابی " نهادینه " شده ( نمی دانم یعنی چه همینجوری الکی چون خیلی استفاده می شود گفتم ما هم استعمال کنیم ) دو تا مجری نکبت قبل از اذان مغرب می آیند یکی شان که ابرو ورداشته و خیلی بلاست ، آن یکی هم می توانست جای بچهء نداشته من باشد ، با میهمانانشان که آدمهای سن و سال دار و معقولی هستند جوری صحبت می کنند که انگار با همکلاسیشان حرف می زنند . از همدیگر هم که تعریف می کنند عبارت های فلانی" خیلی نازه " و یا " گله " را به کار می برند . من نمی دانم از کی تا به حال فرهنگ ایرانی صفت " ناز " را برای پسرها به کار می برد؟ از چه وقت قرار شد که فاصله سنی ها برای حفظ حرمت ها نادیده گرفته شود ؟ از کی تا حالا صدای فوسه و ته حلقی " پوریا پور سرخ " س-ک-س-ی و جذاب شده و واقعا بعد از بازی توی این سریال از گلودرد جان سالم به در برده ؟ نمی دانم این آقای افخمی چه طور رویش می شود با این نورپردازیها و افکت های افتضاح مدام این بهشتش را به ما نمایش دهد و دو تا آدم بی مزه به مدت 5 دقیقه به هم زل بزنند و گردن کج کنند . استفاده از سکانس های مستراحی قرار نیست از مد بیفتد ؟ این چه جور ادبیات ملغمه ایست که در عین لمپنی ، خیلی ناز و ملوس است وقرار است مردم به آن خو کنند ؟ واقعا این خودمانی بودن و باحال بودن مجریان چندش آور و تهوع برانگیز شده . نمی دانم سازنده های ما آی کیوی چند را برای مخاطب در نظر می گیرند و اصولا خودشان چقدر شعور دارند ؟ برنامه های فرهنگی هم که الحق و والانصاف فرهنگ سازیشان در حد اعلی است . مجری و سوژه و همه انگار دارند از توی بارگاه ملکوتی نطق می کنند . هنر و ادبیات غیر دینی مفهومی ندارد . نمی دانم اقلیت های این مملکت با این جور برنامه ها چه برخوردی دارند ؟ اصلا نمی دانم تلویزیون از روی عمد همهء این کارها را می کند یا واقعا بعضی چیزها از دستشان در می رود ؟

لیلا | 03:50 PM | نظرات (17)
شنبه 23 شهریور 1387
هر روز به قصه دل من گوش می کنی


فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

نمی دانم چند ساله است ، فکر کنم از من جوانتر باشد . من سنگین از یک وزن خیالی سوار ماشین هستم و توی صندلی آن فرورفته ام و اوسبک و چابک جلوی در یک تعمیرگاه در رفت و آمد است که همدیگر را می بینیم .هر روزم با او شروع می شود و اگر نبینمش انگار چیزی کم دارم . فکر کنم او هم همینطور است می نشیند جلوی در تعمیرگاه و مثل کسانی که شرطی شده اند حوالی آن ساعت به خیابان نگاه می کند تا من بیایم و بگذرم . اوائل برایش جدید بودم ، فقط نگاه می گرد و صبر می کرد من از آنجا عبور کنم ولی مدتی ست لبخند می زند ، حتی گاهی از جایش بلند می شود و از پیاده رو تا لب خیابان می آید که باعث می شود من کمی هول شوم . ولی فاصله مان آنقدر هست که چیزی نگوید ، اصلا شاید او هم حس مرا داشته باشد و دلش نخواهد چیزی بگوید ، فقط دوست دارد سوژه ای را که هر روز از آنجا می گذرد ، نگاه کند.
خیابان و مردمش را زیاد نگاه می کنم ولی اولین بار است که یک آدم گذری برایم عادت هر روزه شده . شاگرد مکانیک است و صبحها تازه مغازه شان را باز کرده که من از او می گذرم . گاهی مشغول خوردن چایی ست و گاهی با چند نفر دیگر روی سکویی نشسته و بعضی اوقات هم تنهاست. خیلی آرام است لیوان چایی اش را با صبر در دستش می چرخاند و می نوشد . خیلی آرام راه می رود و همه چیزش بیانگر صبر و حوصله ایست که من به آن غبطه می خورم . صبحها که از آنجا رد می شوم خیلی عجله دارم و هرروز هم دیرم شده ولی ماشین که از پیچ خیابان رد می شود نا خود آگاه بیصبری را کنار می گذارم و چشمانم با آرامش توی خلوتی خیابان جستجویش می کند . وقتی می بینمش نفسی به راحتی می کشم و تا وقتی از او رد نشدم ، خیلی مستقیم و بدون رودربایستی نگاهش می کنم . بعد هم حرکاتش را در آئینه ماشین دنبال می کنم که پس از رد شدن من به دنبال کارهایش می رود . نمی دانم اسم این رابطه را چه بگذارم او از من هیچ چیز نمی داند نه شغلم نه تحصیلاتم و نه حتی اینکه ازدواج کرده ام یا نه و من هم فقط می دانم که او تعمیرکار ماشین است . شاید او هم ازدواج کرده باشد شاید شاگرد مغازه نباشد وخودش صاحب تعمیرگاه باشد و خیلی شاید های دیگر ولی هیچگونه کنجکاوی ندارم که چیزی از او بدانم . آرامش نداشته ام با دیدنش کمی جبران می شود و روزم را آغاز می کنم .
امروز صبح سردرد داشتم . ماشین که وارد خیابان شد ، حواسم جمع نبود . جلوی در تعمیرگاه که رسیدم ندیدمش و ترسیدم حواسپرتی ام باعث شده باشد دیدن دوستم را از دست داده باشم .سرم را برگرداندم ، اطراف مغازه و انتهای آن چشم دواندم ولی نبود . به جای او یک نفر دیگر ایستاده بود . دستش را به دیوار تکیه داده بود و داشت تند تند حرف می زد . آدم قد بلند و تنومندی بود و شبیه بقیه مردم نا آرام و عصبی به نظر می آمد ...

لیلا | 02:52 PM | باید تغییر مسیر بدهم (8)
چهارشنبه 13 شهریور 1387
به دون شرح !!!

این روزها یکی از تفریحات من اینست که هر روز با شوق و ذوق به این شمارشگر سایتم سر می زنم تا ببینم ملت با چه جستجوهایی سر از " عاقلانه " در می آورند. جدا از عبارتهای فوق با ادبانه و کاف دار گاهی می بینم که بعضی ها عجب فانتزی های مریض و ناجوری دارند و به عمه و خالهء خودشان هم رحم نمی کنند .ولی گاهی اوقات این عبارتها بسی جالب است
چند روز پیش یکی از جستجوها این بود : " چگونه از یک شخص باسواد استفاده کنیم ؟"
خیلی خوشحالم که یک " شخص باسواد " نیستم وگرنه طرف شاید به دستمال توالت احتیاج داشته باشد .
*
چند روز پیش این آقای سراج که همهء آهنگها را هم شبیه هم می خواند داشت یک چیزی توی تلویزیون می خواند . پایین صفحه نمایش هر از چند ثانیه اسم شعر ، خواننده و شاعر را می نوشت . شاعر : مولوی ! من هی گوش می دادم و دلم نمی آمد کانال را عوض کنم . سراج را دوست ندارم جز آن کارهای قدیمی اش ولی خب عاشق حضرت مولانا هستم . هرچه گوش دادم شعر آشنا نبود . آخرین بیتی که جناب سراج قرائت فرمودند تخلص " سنایی " داشت . لب و دندان سنایی ....
*
دردیالوگی از یک کتاب ( رمان عذاب وجدان – آلبا دسس پدس ) مرد مذهبی و معتقد به اصول کلیسا به زنی که لامذهب است سرکوفت می زند که خودخواه است .
زن : آیا به نظر شما خود پسندی شما بیشتر نیست که می خواهید به جای رفتن به " هیچ " پا به بهشت بگذارید ؟
*
چند شب پیش یک برنامه تلویزیونی پخش شد به اسم " شوک " راجع به مدبود و هرچه چیز عجیب و غریب که من تا به حال به چشمم ندیده بودم به اسم شهروند ایرانی به ما نشان دادو همه را هم به شیطان پرستی ربط داد . من نمی دانم اگر اینها واقعی بودند و لباس به تنشان نکرده بودند چطور گ-ش-ت ا-ر-ش-ا-د مورد مرحمت قرارشان نمی دهد ؟...بگذریم ...پسر جوانی با موهای عجیب که دو طرف سرش را هم با نقش و نگار اصلاح کرده بود گردنبند "یین – یانگ "ش را به دوربین نشان داد و گفت : این علامتیه که خلافکارهای ژاپنی روی بدنشان خالکوبی می کنند !!!!
*
رفته بودم عود بخرم . آقای مغازه دار که ظاهرش شبیه یوگی ها بود و خیلی عاقل اندر سفیه به من نگاه می کرد گفت : اگر می خواهید که فقط فضا رو خوشبو کنید از این عود اوپیوم ( همان افیون خودمان است ) ببرید ولی اگر استفادهء خاصی دارید بگید.
*
برای مراسم چهلم یکی از آشنایان رفته بودیم رستوران ، حدود 200 نفر آشنا نشسته بودیم و پشت سر هم برنامه های مختلف اجرا می شد . یکی می آمد پیانو می زد و یکی شعر می خواند و ...ساعت نزدیک 11 بود ومنتظر بودیم که شام ( به صورت سلف سرویس ) شروع شود. دختر برادرم گرسنه بود . با کلافگی پرسید : بابا پس چرا غذا سفارش نمی دیم ؟ همان موقع یک سری آدم آمدند خداحافظی کردند و رفتند . دوباره پرسید : اینا چرا می رن ؟ اگه غذا نمی خورن پس چرا اومده بودن رستوران ؟

*
سخنگوی قوه قضائیه در واکنش به اعدام افراد زیر ۱۸ سال در ایران با اعلام این‌که «اعدام با قصاص» فرق دارد گفت که «قصاص حق خصوصی افراد است، لذا تنها با گذشت اولیای دم قابل رفع است.»
به گزارش خبرگزاری دولتی ایرنا، سخنگوی قوه قضائیه در نشست هفتگی خود با خبرنگاران، همچنین در پاسخ به پرسش‌ها در مورد اعدام نوجوانان در ایران گفت: «در قوه قضائیه هیچ اعدامی نداریم، چرا که قصاص با اعدام متفاوت است.»!!!!


دارم سعی می کنم خارج شوم . دست و پاهایم هنوز آن تو مانده و بقیهء جاها بیرون رفته اند . کشش نافرمی توی بعضی از اجزای بدنم آزارم می دهد . خیلی سعی کردم بمانم ولی نمی شود .

لیلا | 12:09 PM | به یک عدد کش محکم نیاز داریم (15)