آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« September 2008 | صفحه اصلی | November 2008 »


یکشنبه 5 آبان 1387
با بهانه بی بهانه

افرادی که بینش علمی دارند و یا خیلی واقع نگرند معمولا نظراتی در مورد ما و طرز زندگی و عادات ما می دهند که یا مطابق میل ما نیست و یا مسیری را مشخص می کنند که ما کاملا خارج از آن می رویم . نمی دانم دلیلش آن لجبازی درون آدمی ست و یا اینکه هر آدمی که در راه خوسازی و خودشناسی گام بر می دارد قرار است اینگونه چیزهایی را بیاموزد و ببیند که در خلاف جهت طبیعتش و یا خارج از آن است . شاید این همان چیزی ست که مثل یین و یانگ موجب کامل شدن روح آدمی ست . اینکه چیزی را که بالقوه داری استفاده نکنی و ضد آن را خودت در درون خودت بسازی و بپروری . سفیدی را کناری بنهی و سیاهیش را شکل دهی و ...اینکه چگونه این مسیر را می روی و این چیزها را می سازی و می بینی ، نوع نگرش تو را و شکل رفتار و سلیقه ات را نشان می دهد . البته مسئله خیلی خیلی گسترده تر از این حرفهاست . یعنی اینکه یک نفر شهرام شب پره گوش کند که حالش خوب شود دلیل این نیست که سلیقه اش خال تور است . برای همین است که قضاوت کردن اشتباه ترین کار انسانی ست . چون تو چیزی را که در درون می گذرد نمی بینی و صرفا نشانه ای کوچک تو را به نتیجه ای می رساند که می تواند احمقانه باشد .
من همه چیز می خوانم و همه چیز می بینم ، از فیلمهایی که استریپ دنس تویش اجرا می شود تا برگمان و پازولینی ، از آگهی حوادث همشهری تا گلستان از آستین تا یوسا و هر چیز که خلاصه دم دست باشد . یک نفر دیگر احساس می کند وقتش کم و عمرش کوتاه است ، پس انتخاب شده تر می خواند و می بیند . هیچکس حق ندارد ما دو نفر را مقایسه کند چرا که دین ما تفاوت دارد . کلم پلو را با همبرگر نباید مقایسه کرد . آن کسی که مقایسه می کند هم یک دید سومی دارد و می تواند بینشش را بیان کند و به دیدن ادامه دهد .ولی اگر مقایسه کند گول خورده است . فریب لحظه را خورده . کاری کرده که ممکن است خودش در نظر خودش احمق جلوه کند .

چند سالی ست که ودیک آسترولوژی( نجوم ودیک – جیوتیش ) کار می کنم ، از مطرح کردنش توی این محیط همیشه ترس داشته ام و جالب است که تقریبا فقط ازبیان همین امر هم می ترسیدم . افشاگری بود که ممکن است مورد هزار جور نقد و نظر قرارم دهد : فالگیر! خرافاتی ! احمق و ...

از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد
آن را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد

مدتی ست که چیزی اذیتم نمی کند . وقتی می بینم آدمها هزار جمله می نویسند و یکی از آنها به مذاق دیگری خوش نمی آید . وقتی می بینم یک پائولو کوئیلو و یا گلی ترقی می تواند نظری را راجع به شخصی برگرداند و وقتی می بینم سر چه جور مسائلی توی این وبلاگهای دوستان ، توی خیابان ها و خانه ها دعواهای زرگری می شود ...
" آنچه اصل است از دیده پنهان است "
گاهی توی چارت نجومی دوستی که مثلا مهندس مکانیک است می بینم که خیلی بهتر می بود اگر این آدم یک هنرمند بود و کاملا استعدادی دارد که نادیده گرفته شده . حتی به خودش هم ممکن است بگویم و با تعجبش رو به رو شوم ولی اشتباه از من است ، او دارد مسیر خودسازیش را می رود و طی می کند . چیزی را در درونش کامل می کند که نیست و حضورش کمرنگ است و چیزی که وجود دارد ، چون مالک ازلی و ابدیش است برایش ماجراجویی ایجاد نمی کند . دوستی دارم که سالهای زیادی ست ازدواج کرده و من یک بار توی چارت او طلاق دیده بودم . تا مدتها از شدت عذاب وجدان دوست نداشتم با او معاشرت کنم . یک روز تصادفی بعد از مدتها چارتش رادوباره دیدم و متوجه شدم چیزی هست که حافظ زندگیش است و احتمال این طلاق را کم می کند خب این یعنی یا من بار اول خوب ندیدم و یا قرار بوده خوب نبینم . این خود خود " جادو " ست . من در چارت دیده بودم و او در لا مکان تعیین می کرده است .اصلا ارادهء به شرط آگاهی دوستم خود به تنهایی می تواند همهء شرایط نا مناسب را لغو کند و هزار جادوی دیگر ...
از چشم خود بپرس که ما را چه می کشد؟
جانا گناه طالع و ظلم ستاره چیست ؟

بیشترین چیزی که به آن اعتقاد دارم " جادو " است . جادو خود خود بی اعتقادی ست . چون امکان اینست که همه چیز آن شود که نبوده یا آن باشد که قرار است نباشد . جادو یعنی امکان تغییر ، امکان امکان نداشتن .
وقتی راجع به شخصی یا عقیده ای حکم صادر می کنیم ، وقتی چیزی را متهم می کنیم و وقنی نگرشمان را با زور و ضرب به کسی می چپانیم که نگرشی مثل ما ندارد یعنی قدرت جادوی انسان را نادیده گرفتیم . این انسان هم فرد قضاوت شونده است و هم خود ما که باور داریم اعتقادمان همین است که می گوییم . ستریات و پنهانی ها را رد می کنیم و نمی فهمیم که همه چیز می تواند در چرخشی کوچک شکلی دیگر داشته باشد . مگر من در پست قبلی ، در پاراگراف قبلی و در سطر قبلی همین بوده ام که هستم ؟ من متون آشفته و به هم ریخته می نویسم ، من منسجم فکر نمی کنم چون من الان دیگر من چند پاراگراف قبل نیست . چطور انتظار دارید من الانتان با منی که یک کتاب را دو هفته قبل خوانده یکی باشد ؟ به نظرم آدمهایی که همه چیز را خیلی سفت بیان می کنند آدمهایی هستند که خیلی به خودشان فشار می آورند . من دلم برایشان می سوزد وقتی با عصبانیت سر من داد می کشند و می گویند تو چرا اینقدر نفهمی که حرف مرا نمی فهمی و یا با هزار و صد دلیل می خواهند چیزی را به من بقبولانند که من به آن معتقد نیستم ( الان که فکر می کنم راجع بهش سابقا هم به نوعی نوشته ام ) .
همه فکر می کنند که من آدم آرام و ریلکسی هستم ولی دکتر دندانپزشک نظر دیگری دارد و می گوید دندانهایت را به هم فشار می دهی ! خب پس همه اشتباه می کنند . من دلم برای خودم می سوزد که آنقدر خواسته ام یک چیزهایی را به خودم و دیگران ثابت کنم که حالا نشانه اش اینست که دندانهایم را شبها قفل کنم و احتمالا خواب ناکامی هایم را ببینم . حالا گیریم طرف آمد و گفت گه خوردم تو درست می گفتی . اگر فردایش من طور دیگری فکر کردم بعد با آن ظرف کثافتی که نیمیش پیش خودم مانده و نیمی را دوست عزیز میل فرموده باید چکار کنم ؟ باز هم باید دندانهایم را فشار دهم که یک نفر دیگر نیاید و آنها را توی حلق خودم نریزد .
من دلم می خواهد با من هماهنگ باشم می خواهم جلوتر از منم ندوم و جلوتر از فکرم نگویم و با لحظه ام پیش بروم و به عقب بر نگردم . آن وقت می توانم بینشم را بلند داد بزنم وبگویم که من رشد کرده ام . من دلم نمی خواهد قاضی باشم ، من می خواهم بیننده باشم . من دلم می خواهد چراهایم و چگونه هایم کم شود و امیدهایم زیاد ...

ای عیان بی من مدارو ای زبان بی من مخواه
ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو

لیلا | 11:47 AM | چه دیده ای من نمی بینم ؟ (31)
یکشنبه 21 مهر 1387
"من کشک بودن را نمی خواهم "


" من توی تنهایی می دانستم در تاریکی چیزهایی هست ، مثل همین الان ، بیرون ، در باران ----چیزهایی هست ، چیزهایی شکسته است ، آدم ها و ترس و قصدهاشان هست ، شاید الان تندتر ببارد این باران ، یا ناگهان و تند واگیرد ----و من نمی دانم .
ای کاش من یا توی تاریکی را درست می دیدم ، یا اصلا خبر نداشتم که تاریکی هست ."
از روزگار رفته حکایت
ابراهیم گلستان

"...از آن دبنگ دو به هم زن سالوس مغز گچ گرفته محروم تا آن ردیف مداوم عوض شونده یک مشت نورسیده نارس ، آن کال های گول خود خورده ، آن کال های کول گول خود خورده ، آی ! این سرزمین چه خواهد شد ---این سرزمین چه خواهد شد با این فساد زودرس ارزان ؟..."
مدّ و مه
ابراهیم گلستان

نوشتن در مورد بعضی آدمها و یا چیزها خیلی سخت است . نه اینکه جسارت بخواهد ویا غیر قابل تصور باشند ، مشکل اینجاست که نمی دانی راجع بهشان چه بگویی . مثل اینکه بخواهی راجع به نور و یا هوا صحبت کنی ، هی باید بگویی : " نور خوب است ، نور لازم است ، نور انرژی ست " خب که چه ؟
کاری به قدیمی ها و کلاسیک ها ندارم ولی اگر بخواهیم ایران معاصر را در نظر بگیرم که از نظر داشتن آدم حسابی ، بسیار در مضیقه است ، دوره ای که دورهء کوتوله های بی مغز است ، ایران امروزی که پر از روشنفکرنماهای بی بته است و کشوری که دارد تمام پیش بینی های ناجور چند تا آدم نابغه را به حقیقت می رساند باید راجع به بعضی ها مثل " ابراهیم گلستان " و یا " صادق هدایت " مثلا بگوییم : " ابراهیم گلستان برای ایران لازم است ، او خوب است ، او انرژی است و ..." خیلی مسخره می شود که کسی از یک چنین نابغه ای اینطور تعریف کند . به خصوص وقتی ببینیم خود گلستان راجع به دوست متفکر و نویسندهء همدوره اش ( هدایت ) گفته : " ...او آدمی بود که در دوره خودش بی نظیر بود . بی نظیری حسن او نبود ، گناه زمانه بود . حسن او در نگه داشتن خودش بود که به رنگ زمانه در نیاید . حسن او این بود که خودش را از دوره اش متفاوت کرده بود اما دوره مستقیم و بلاواسطه اش ، دوره جغرافیایی اش . چیزی که درش بی نظیر بود ، انسانیت و پاکی و درستی اش بود ..."
ابراهیم گلستان ، کشورش و مردمش را خوب می شناسد . به شرایط آنها آگاه است و برای همین می تواند در عین اینکه خود خودش است ولی مردم را خوب بنویسد . جوری که هم درد دارد ، هم تلخ است و هم انکار ناپذیر . امیدهایش واقعی ست و زخم هایش تازه و زنده ....
ما هنرمند و نویسنده کم نداریم ولی نمی دانم چرا هرچه قدر فکر می کنم که بتوانم چند نفر را نام ببرم که ما جماعت را خوب فهمیده اند این چند نفر از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کنند . گلستان ، هدایت ، حتی در بین جدیدترها ، عطاران ، ابراهیم نبوی و ...یک کمی اصغر فرهادی و گلی ترقی ( این آخریو به زور و پارتی بازی چپوندم و دلم نیومد نباشه ) . بقیه همه از توی دایره خودشان می نویسند . خودشان با خودشان دیالوگ دارند و می نویسند . خودشان با خودشان عکس می گیرند و فیلم می سازند . یا دچار سانتی مانتالیسم اند یا روشنفکری غیر ایرانی بی اصل و نصب ،یا ماوراء الطبیعه در پیت را نمایش می دهند و یا پوسته ضد روشنفکرانه با محتوای هیچ ! بقیه را هم که اصلا حیف است به حساب بیاوریم .

در گفتاری از فیلم " گنجینه های گوهر " که دربارهء جواهرات سلطنتی و به خواسته محمد رضاشاه ساخته شده گلستان می گوید : " هرگز جلال و جلوه یاقوت ، با فخر و حشمت تاریخ ، بستگی نداشت . هرگز درخشش الماس ، تضمین زنده ماندن ملا نشد . این سنگها ، نشانه نعمت نبود . هر سنگ از میان این همه گوهر ، گویای صفحه ای است از سرگذشت مردم ایران ، تاریخ بی تفاخر سیصد سال در جمله های پر جلای جواهر ..."
ما ملت متظاهر و مغروری هستیم ، هی می گوئیم ما فلانیم ما بهمانیم ، ما تاریخ داشتیم ، ما باهوش بودیم وما زرتشت داشتیم ، ما تخت جمشید داشتیم ، ما داشتیم و داشتیم و همه اش داشتیم ولی حالا هیچ نداریم در میان رتبه بندی های آی کیوی کشورهای جهان ما متوسط آی کیومان 84 است ! یعنی چیزی نزدیک به منگول ! ستون های تخت جمشید همه شبانه مورد نوازش اره برقی های غول پیکر قرار گرفتند و ذره ذره از این خاک رفتند و هیچ کس هیچ نگفت ، نه گفتار نیک دیگر ارزشی دارد ، نه پندار نیکی می شنویم و نه رفتار نیکی می بینیم . درد روشنفکر زمانهء ما اینست که مردمش را حذف می کند . واقعا گلستان ها و هدایت ها چه خوب مردمشان و مردممان را شناختند . حالا هدایت که تاب این شناخت و تحمل آنها را برای بقیهء عمر نداشت و خودش را خلاص کرد ولی گلستان چه خوب نوشت که هیچ چیزاز این تفاخر تضمین زنده ماندن ملت نیست . آنهم ملتی که خودش کمر به قتل خودش و برادرش و تاریخش بسته . تاریخی که حتی نمی توان گفت کجایش تاریخ است و کجایش محض خوش آیند قدرتمندان و سانسور و چه و چه . هر وقت که آمدم کمی با این جور چیزها زندگی کنم دیدم فقط باید با آنها هم خورد و چرخید و همرنگشان شد و چیزی نگفت . این یعنی همان چیزی که از نظر کسی مثل گلستان گناه زمانه بود .
آدم می ماند چه کار کند : زندگی کند که بالطبع مجبور است رنگ بگیرد یا کناری بنشیند ، تنها بماند و خودش برای خودش یک دانه متفکر( فقط به این معنی که گاهی فکر می کند ) به هیچ درد نخور باشد ؟

" ...زمانه بد یا خوب ، ما بد جائی ایستاده ایم ، و بدتر ، اینجا بودن اینجا حالی ست مطلقا مربوط به نحوه و اندازه وجود آدمها . ما آنقدرها هم وجود نداریم . بی بته ایم . بی بته بودن ما را مظلوم کرده است . مظلومیت هرگز دلیل حقانیت نیست . حقانیت کافی برای بردن نیست . بردن یک احاطه می خواهد . باید در نفس آقا شد . باید در ذهن روشن بود . باید بود . بی بته بودن ، در واقع ، نبودن است . تا وقتی که کشک توی دکه بقالی باید در انتظار خرید و فروش خود باشی ---بی حق چون و چرا در بها و در مصرف . این از جمله قواعد بازی ست . من کشک بودن را نمی خواهم ..."
مدّ و مه
ابراهیم گلستان

" وقتی می نویسی باید آزاد باشی . باید آگاه باشی . آگاه آزاد باشی در سازندگی ، نه مقید به سبک . این سبک یا آن سبک . پیش از نوشتن باید سبک همان خود تو باشد . وقت نوشتن وقت کشف است چه در حالت جمله و چه حتی در خود چیزی که می خواهی بگویی – در قصه ای که ، در فکری که می خواهی بگویی . اما همه این حرف ها وقتی درست است که اینها برای بیان مطلبی باشد که ساخته شده آن مطلب لازم به گفته شدن باشد ...باید چیزی برای گفتن داشته باشی که به گفته شدنش بیارزد . برای چیزی داشتن باید ببینی ، بخوانی ، بشنوی ، رشد کنی ، ذهنت غنی شود تا حست غنی شود ، تا حست قبراق شود . اگر ذهنت غنی نشود چیزی نخواهد زایید . حرف هایت مال خودت نخواهد بود .حرف هایت تقلید خواهد بود . یا مستقیم و ارادی یا از سر پخمگی ."
ابراهیم گلستان- گفته ها
باید بیارزی که بنویسی و بسازی و بمانی . گاهی وقتها که چیزی می خوانم از آدمهایی که این چنین می ارزند با خودم می گویم دیگر نمی نویسم . مرا چه به نوشتن و آفریدن . حسادت نمی کنم ، حقارت می ورزم ! ولی می بینم که نا خواسته همیشه به جای اینکه برای خوب نوشتن تلاش کنم برای خوب شناختن تلاش کرده ام . اینکه مردمم را خوب ببینم ، خوب بفهممشان و لمسشان کنم . جزئی از آنها باشم . تفریحاتشان ، غر غر کردنهاشان ، غمهایشان و شادیهایشان با مال من یکی باشد و یا لا اقل درکشان کنم . خیلی سخت است که آدم قاطی جماعت باشد و خودش بماند ، رنگ نگیرد . عوام نباشد و با عوام بماند . کاری که من و امثال من نمی توانیم و هنوز نتوانسته ایم بکنیم . جایی که نتوانسته ایم باشیم .نتوانسته ایم کشک نباشیم اگر هم نبودیم جواهری دست نیافتنی و یا چینی با ارزشی شدیم که فقط در ویترین می گذارند و فرقی نمی کند با کشک در این حقیقت که باید در انتظار خرید و فروشش بماند بی هیچ حق چون و چرایی در قیمت و نحوهء مصرف ...

جوابیه و غرنامه ای برای من و الباقی ...

لیلا | 11:27 AM | پرت و پلا می طلبد (6)
یکشنبه 14 مهر 1387
اندر ستایش تصویر !

awc-red1.jpg

صحنه ای از یک فیلم می بینیم ، دختری گریه می کند ، اشک ما هم می ریزد .حتی موضوع می تواند غیر جدی تر از این حرفها باشد ، یک کارتون ، یک عکس و ...یک چیز خیلی معمولی . از دیدن تصویر تا شکل گیری یک واقعهء مفصل در مغز ما پروسه ای طی می شود که ما را وا می دارد بخندیم ، گریه کنیم ، عصبانی شویم و... ممکن است هزار جور نوحه و ناله بشنویم ولی گریه مان در نیاید ، اما آقایان و علماء این شغل می دانند چه کنند . به صحرای کربلا که می زنند تصویرهای بچهء بی مادر و تن بی سر و ... را که شرح می دهند اشک ملت سرازیر می شود . هرچه مداح قدرت تصویرگری اش بیشتر باشد در شغلش موفق تر است . ذهن ما تصویرساز است ، البته می دانم که کم و زیاد دارد( مثلا خود من در این مورد خیلی افراط می کنم . کم مانده برای فحش هایی هم که می شنوم شکل و شمایل درست کنم . خیلی ها وقتی با من صحبت می کنند فکر می کنند که توی باقالی ها سیر می کنم که البته به نوعی همینطور هم هست . هرچه طرف می گوید از یک ورودی می آید و سریال رنگی اش آنلاین در کلهء اینجانب ساخته می شود )
برای تمام شخصیتها و مکانهایی که در کتابها می خوانیم یک تصویر داریم . برای همین هم هست که اکثرا از فیلم هایی که از روی آثار ادبی ساخته می شود آنقدرها لذت نمی بریم . چون با تصویر ذهنی که ما سابقا برای خودمان ساختیم فرق می کنند . وقتی با زن ، شوهر و یا مادر پدرمان دعوایمان می شود بلافاصله تصویرهای مربوط به واقعه مشابه قبلی را مررور می کنیم و معمولا همین باعث می شود قضیه شدت بگیرد . وقتی بی انصافی و یا بی معرفتی از کسی می بینیم ، شمایل خودمان را در آخرین فداکاری و یا دست و دلبازی قبلی مجسم می کنیم و بیشتر دردمان می آید . وقتی عاشق می شویم ،خودمان را درشیرین ترین لحظهء عشق به یاد ماندنی گذشته در نظر می گیریم و دلمان به تپیدن می افتد .چیزهایی را که به دست نیاورده ایم هر بار با شکلی تازه تر و خوش آب و رنگ تر برای خودمان مجسم می کنیم و برای همین حسرتشان را می خوریم.
رنگ و لعاب تصویر ها هم مهم است فیلم های سیاه و سفید کلاسیک را به دلایلی جز تصویرشان می بینیم . اگر یک نقاشی قشنگ ببینیم احساس می کنیم خالقش زیباست . اگر سیاه و چرک باشد دلمان برای نقاشش می سوزد . اگر والس شوپن گوش کنیم ممکن است تصویر زن و مرد رقصنده را هم توی ذهنمان ببینیم که با توجه به حس و حالمان در لحظه رنگ متفاوتی به خود می گیرند .
به نظرمن آدمهایی که تصویرها را دوست دارند و در شکل دادن به آنها تلاش می کنند تصویرها هم دوستشان دارند و به کمکشان می آیند ، بالفرض حافظهء تصویریشان قوی می شود ، سینما را بیشتر درک می کنند ، عکس العمل های چهره شان بهتر و قوی تر است چون تاثیر آن را بر طرف مقابل می دانند ، زیبا هستند چرا که خود را موظف می دانند تصویر خوبی برای انظار بینندگان باشند، رویاهایشان رنگی تر و زیباتر است چون آنها را نقاشی می کنند و ...

لیلا | 03:02 PM | نظرات (13)