آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« October 2008 | صفحه اصلی | December 2008 »


شنبه 9 آذر 1387
...

گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

وادی دوم:عشق

کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

وادی سوم:معرفت

چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او

وادی چهارم:استغنا

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

وادی پنجم:توحید

رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

وادی ششم:حیرت

مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

وادی هفتم:فقر و فنا

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود

لیلا | 12:55 PM | ... (937)
یکشنبه 3 آذر 1387
آقای کاف می گوید : تحمل کن دختر جان !

منشی و حسابدارمان ( خانم ه ) بی خیال سنوات و حق و حقوق شده وفرار کرده و با وجود غرولندهای فراوان من و خرابکاریهای بسیار در عقد قرارداد با پیمانکارها و نامه های اشتباهی عمدی و حساب کتابهایی که فقط به نفع کارگران و بالطبع به ضرر روسا تمام می شود هنوز هم من دارم کار 3 نفر را انجام می دهم . امروز جلسه هیئت مدیره بود و هرکدام که به محل دفتر رسید چیزی از خودش در کرد که حسابی مرا عصبی کرد . یکی پرسید : خانم ه امروز نمی آید ؟ گو اینکه می داند او 2 ماه است که رفته . دیگری به میز او اشاره کرد و پرسید : جای خانم ه چه کسی آمده است ؟ خواستم بگویم : مگر شما کسی را استخدام کرده اید ؟ و دیگری گفت وای شرمنده خانم مهندس این را شما باید تایپ کنید ؟ انگار که تا حالا کی اینکار را می کرده .
آقای کاف می گوید شما خیلی کم تحملید ! خانم ه (که قبل از من مصائب شرکت روی سرش هوار می شد ) 5 سال اینجا طاقت آورد . شما اینجوری باشی نمی تونی بچه بزرگ کنی که ، برای شوهرت هم نمی تونی زن خوبی باشی . رئیسات هم همه می گن که این چقدر کم طاقت و لوس بود سریع گذاشت در رفت .
می گم آقای کاف عزیز برای چی باید تحمل کنم ؟ به چه قیمتی ؟ اینها روز به روز پر رو تر می شوند و من هم روز به روز خسته تر . بی چشم و رو هم هستند و باید یک نفر حالیشون کنه که زندگی اینجوری نیست .
آقای کاف در اون لحظات فیلسوفانه اش به سر می برد و می گوید : " اتفاقا زندگی همینجوری ست ، ابلهی در بیابان گنجی گرفت ، کیمیاگری ز گرسنگی مرد ، برو طواف دلی کن که کعبه ات سنگ است ، که کعبه را خلیل ساخت و دل را خدای خلیل " ( ما که نفهمیدیم ، حالا ربطش را خودتان پیدا کنید !!!)


" تحمل کردن " از آن چیزهایی ست که همیشه فقدان آن توی محیط های کارم ( مخصوصا ) عیب بزرگ من محسوب می شده .از طرف پدر و مادرم هم خیلی به داشتن آن تشویق می شوم و برایم از فلانی و بهمانی مثال می آورند که آدمهای پر تحملی هستند و هزار بلایی را که بر سرشان آمده تحمل کرده اند . البته من در پاسخ نمی گویم که هرکدام از اینها کلی مرض لاعلاج عصبی دارند و دندانها و موهایشان دارد می ریزد و 20 سال از سنشان پیرتر به نظر می آیند . ولی واقعیت اینست که از نظر من صفت کاملا بد و مضری ست .
اصلا " تحمل کردن " عیب بزرگ ملی ماست . همیشه و در طول تاریخ هر کسی آمده و یک کارهایی کرده و اگر حتی در ابتدا با مخالفت هایی روبرو شده بعدها مردم گفته اند تحمل می کنیم . " این نیز بگذرد " مسلم است که همه چیز می گذرد اما با چه کیفیت و چه احساسی ؟
وقتی که هدف اصلی رسیدن به شادی و آرامش درونی ست برای چه باید مدام به خودمان زجر بدهیم و منتظر باشیم که این هم بگذرد و باز چیز دیگری پیش بیاید و آن را هم تحمل کنیم و آن هم گه گذشت روز از نو روزی از نو ! در عین اینکه صفتی است که از آن معادل صبور بودن استفاده می کنند ولی به نظر من کاملا خلاف آن است و یک چیزی ست در مایه های باسن فراخی !
کسی که همه چیز را تحمل می کند حالش را ندارد که سعی کند و موقعیت های بهتری را برای خودش فراهم کند . همینطور می نشیند و هر آواری که بر سرش خراب می شود می پذیرد به امید آنکه بالاخره ریزش فضولات تمام شود .
اینجور افراد معمولا آنقدر تحمل می کنند و تحمل می کنند که بالاخره در " بحران " کمرشان می شکند . چون ظرفیت تحملشان بر اساس یک خط افقی شکل گرفته و تحمل یک منحنی سینوسی را ندارند . بعد هم دست به دعا و زاری برمی دارند که خدایا من که اینهمه تحمل کردم این یکی دیگر چه بلایی بود که به سرم آوردی ؟!او هم در جواب می گوید من چه می دانستم گفتم هر باری را می توانی ببری خب این را هم ببر !
آدمهای امثال من هم خوب نیستند ، چون من مبارزه نمی کنم تا چیز خاصی ایجاد کنم و یا تغییری دهم بلکه اخلاقم را بر اساس همان منحنی سینوسی شکل می دهم و این باعث می شود که دور و بریها دائم سورپرایز شوند ، یک روز خانم آرام و متین و ملوسی را می بینند و فردایش یک سگ پاچه بگیر . این باعث می شود که آدمها ندانند کلا قرار است با کدام یکی طرف شوند . وقتی موضع می گیرند که اگر گازشان گرفتم با مشت توی دهنم بکوبند من در مود ملوس به سر می برم و گاهی هم می آیند که دستی به سرم بکشند و من مثل گربهء بی چشم و رویی گازشان می گیرم و پنجه می کشم .
بعضی از آدمها هم از آن دسته هستند که همه تحمل کردنشان را می بینند ولی کسی یا کسانی را در نزدیکی خودشان دارند که تمام غرولند ها و تحمل نکردن ها را بر سر او خراب می کنند و خب این عین بی مروتی است ، چون اگر قرار است تحمل نکنی توی روی خود مصائب بالا بیاور نه یک شخص بی طرف و هیچکارهء بدبخت.
آن دستهء مقبول و آدم حسابی را خیلی کم دیده ام . کسانی که آنقدر عزت نفس دارند که نه به خاطر پول و نه موقعیت چیزی را تحمل نمی کنند . آدمهایی که مبارزه می کنند تا شرایط را تغییر دهند و با چهره ای دروغین و لبخندی باسمه ای با مشکلات مواجه نمی شوند.

______________________________________________

نمونهء یک استعفانامه در شرکت ما : ( قضاوت به عهدهء خواننده است ) در ضمن نویسندهء مذکور برای سومین بار است که قهر می کند و بازمی گردد
SWScan00015.jpg

لیلا | 11:56 AM | از کدام قماشید ؟ (16)
چهارشنبه 29 آبان 1387
اندر حکایات من ، آقای "کاف " ومسئلهء درآمد زایی !

" شما وظیفه دارید نه تبلیغ بیخود ، بلکه آنچه هست بگید ...بی تفاوت نباشید . شما جوانها باید بدانید ما چه کردیم... " اینها را همانطور که کف سنگی را جارو می کند می گوید . همه رفته اند جلسه که در محل کارگاه تشکیل می شود فقط من و آقای کاف هستیم . بعد در راباز می کند و رو به نظافتچی راه پله بدون هیچ مقدمه ای می گوید : "شرکتی یا خودتی ؟" او هم می گوید :" نه من برای خودم کار می کنم . مشتری خودمو دارم بهم زنگ می زنن می گن میای منم یا می گم آره یا می گم نه !!!..." آقای کاف خیلی وقت است از جلوی در کنار رفته و آقای نظافتچی یکریز دارد توضیح می دهد . اصولا عادت آقای کاف است که سوال می پرسد و برای جوابش نمی ایستد انگار من فقط در جریان این عادتش هستم سوال را که می پرسد جواب نمی دهم . می رود سه دور دور شرکت می زند ، چایی برای آقای رئیس می ریزد و دستشویی می رود و بعد از نیم ساعت که دور و بر من سر و کله اش پیدا می شود . من هم بدون مقدمه جواب سوال نیم ساعت پیشش را می دهم .
منشی مان که الان قهر کرده و رفته خیلی از دستش حرص می خورد . داد می زد و می گفت : "چرا نمی مونی تا جوابتو بگیری آقای ک... ".آقای رئیس هم بدتر از او . هنوز چک را ننوشته می گوید :"آقای کاف بپر برو این چکو امضا بگیر !" او هم در را باز می کند و می گوید پریدم آقای مهندس . بعد در را می بندد و بر می گردد می رود توی دستشویی نیم ساعتی می ماند . آقای رئیس که حالا چک را نوشته هی داد می زند و صدایش می کند . من هم که اتاقم این وسط است سرسام می گیرم . می گویم :"رفته دستشویی آقای مهندس "
بعد از نیم ساعت در کمال آرامش بیرون می آید و باز می رود یک گوشه ای گم و گور می شود . آقای رئیس می گوید :" مگر نگفتم بپر برو این چکو امضا بگیر ؟" آقای کاف می گوید :"شما گفتین منم گفتم می پرم ولی کسی نه چک ( با کسر چ ) به من داد و نه چک ( با فتح چ ) "
چند روز پیش که داشتم غر می زدم که منشی نداریم گفت : " خانم مهندس ! باید یک نفر بیاد اینجا مثل خودمون !!!باشه . نه اینکه خبر بیاره و ببره و بگه این آقای ک...اینجا رو تمیز نمی کنه این خانم مهندس هم زیاد میره دستشویی !!!!"

لیلا | 03:15 PM | نظرات (12)
دوشنبه 20 آبان 1387
پیشنهاد

صورتش آنقدرها زیبا نبود که وقتی کسی ببیندش محو تماشایش بشود و یا دست و پایش را گم کند ، ولی روی هم رفته قشنگ بود و به دل می نشست ، خیلی کمتر از سنش می نمود ، مهربان بود و رفتار ظریف و آرامی داشت .اینها همه ظاهر قضیه بود ولی واقعیت این بود که به نظرم او جادویی در نگاهش داشت که مردها را به خود جذب می کرد . اگر می خواستی از روی شرح شکل و شمایل ظاهری او پی به راز و رمز جادوییش ببری امکان نداشت موفق بشوی .
قضیه شکست عاطفی من مربوط به چندین سال پیش است ، وقتی که دیدم شیطنت و زبان بازی معمول من در خصوص زنان در مورد او کاری از پیش نمی برد و خانم دکتر متاهل به زندگیش پایبند است ، برای اینکه دیگر با تصویر عذاب دهندهء وضعیتم روبه رو نشوم دندانپزشکم را عوض کردم و الان چندین سال است که ندیدمش . یادم می آید که به من می گفت کار ما دو نفر خیلی شبیه است و هر دو آرت اند ساینس کار می کنیم . آن روزها به نظرم حرف چرندی زده بود چون یک مهندس معمار حتما یک آرتیست است ولی یک دندانپزشک نه ! ولی وقتی عدم موفقیت خودم و جادوی جذابیت او را در نظر می گیرم از ته دل تایید می کنم که سایر دکترها به کنار ولی او خیلی هنرمندتر از من است .
دوست و همکار قدیمم که خبر آورد خانم دکتر از همسرش طلاق گرفته دوباره به فکر افتادم که به بهانه ای پیشش بروم ، یک روز تمام نشستم و فکر کردم ، هر از مدتی جلوی آیینه می رفتم و دهانم را باز می کردم و دندانهایم را وارسی می کردم و نتیجه این شد که نه دندان خرابی پیدا کردم و نه پرکردنی که خالی شده باشد . به خاطر مصرف سیگار و الکل هر از مدتی سعی می کردم دندانهایم را به دکترم نشان دهم و چون معمولا دکتر هم عیب و ایرادی در آنها پیدا می کرد ، تصمیم گرفتم به همین بهانه هم که شده پیش او بروم .


***

منشی اسمم را صدا می زند و وارد اتاق خانم دکتر می شوم ، احساس می کنم درجه حرارت بدنم زیاد شده و یک چیزهایی توی دلم در حال جوشیدن است ، معده ام صدا می کند و هیجان دارم .
پس از رد و بدل کردن جملاتی که معمولا در چنین مواردی افراد به هم می گویند روی صندلی می نشینم. فکر نمی کنم ظاهرم چیز خاصی نشان داده باشد ولی نگاهم که می کند پیداست که یا او هم از دیدن دوبارهء من هول شده و یا در من واکنشی می بیند که بلافاصله ، برای اینکه بتواند خود را آرام کند عینکش را بر می دارد و شیشهء آن را پاک می کند .

صورتش تغییر زیادی نکرده است و حتی به نظر شاداب تر می نماید البته چند چین نازک کنار چشمهایش افتاده است که به نوعی شیرینی خاصی هم به او می بخشد ، آن هم فقط وقتی پیدا است که از روی صندلیش خم می شود تا دهان آدم را نگاه کند. مانند سابق وقتی عینکش را پایین می آورد و نوک بینی اش می گذارد و با آن نگاه عجیبش بر اندازم می کند دست و پایم را گم می کنم .
مدتهاست که روزها را فقط با کار سر می کنم و حتی فرصت این را ندارم که یک رابطهء جدید را شروع کنم و برای همین است که همانند پسران تازه بالغ از اینکه زنی اینقدر فاصله اش با من کم است دست و پایم را گم می کنم و بوی عطرش که به مشامم می خورد حالم را دگرگون می کند .
با لبهء آیینه اش به یکی از دندانهای انتهایی ام می زند و می پرسد درد می کند ؟ دهانم باز است برای همین با پلک زدن و تکان دادن سر به او می فهمانم که فقط کمی درد می کند . به دستیارش دستور می دهد که یک عکس از دندان من بگیرد و خودش توی این مدت ازدر انتهایی اتاق بیرون می رود .
عکس را که می بیند می گوید بهتر است دندان عقلم را بکشم ، ریشه هایش از درون پوسیده اند وفاسد شده اند برای همین زیاد درد احساس نمی کنم . رضایت می دهم و دست به کار می شود . امیدوارم همینطور با عجله نخواهد کارم را تمام کند و به هوای مریض بعدی مرا از مطبش بیرون کند .دوست دارم بعد از اتمام کار کمی با او صحبت کنم و مثل قدیم راجع به خودمان و زندگیمان حرف بزنیم . شاید هم فرصتی پیش بیاید و در همین دیدار پیشنهادم را مطرح بکنم ...درد امانم را می برد و خیالاتم را به هم می ریزد . از ته حلقم صدایی در می آورم که بداند چقدر درد دارم . می گوید که بی حس کرده ولی چون دندان خیلی به حلق نزدیک است نمی تواند بیشتر از این آمپول بی حسی بزند و به کارش ادامه می دهد و در حین کار مدام می گوید که دهانت را بیشتر باز کن . دستش را تا مچ توی حلقم احساس می کنم و از ساییده شدن دستکشهای نازک پلاستیکی اش به دندانهای جلویی ام چندشم می شود . احساس می کنم نفسم بالا نمی آید و دستهای خانم دکتر تمام حفرهء دهانم را پر کرده . بوی دستکشها و بوی عطر او ملغمه ای شده که حالم را بد می کند . بار دیگر با عصبانیت می گوید که دهانم را باز کنم و من صدایی ناشی از بیچارگی از حلقم در می آورم .


ناخنهایم را در کف دستم فرومی کنم تا احساس درد بر تهوع چیره شود . چشمانم را می بندم و سعی می کنم به موضوع دیگری فکر کنم . از من می پرسد که نور اذیتم می کند ؟ چشمانم را باز می کنم و می بینم که همینطور که لبخند می زند دندان مفلوکم را هم به من نشان می دهد .
دوباره چشمانم را می بندم و فکر می کنم که این لبخند و توجه او علامت دیگری ست برای اینکه من باید پیشنهادم را مطرح کنم .اعتماد به نفسم بار دیگر بازگشته است و جمله بندی هایم را در ذهن مرور می کنم...
تا به خودم بیایم بالاتنه ام تکان شدیدی می خورد و با اینکه سعی می کنم جلوی آن را بگیرم ولی با شدت بالا می آورم. ناهار به همراه بچه های شرکت دیزی خورده بودیم .

لیلا | 03:01 PM | :)))) (10)