آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« November 2008 | صفحه اصلی | January 2009 »


دوشنبه 9 دی 1387
باز هم می خندیم ، حتی به زندگی رفته مان !


"روزی که خرید مادر، کیف مدرسه - قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید - روی که سخت حل می شد، اصل هندسه - دبیر
همدانی، صد کاروان شهید ..."

تا چند سال پیش هر وقت مهمانی یا جمع خوانوادگی بود و چند تا آدم سن و سالدار هم توی جمع بود همه راجع به گذشته شان و اینکه چه طور بود و چه کرده اند و حالا چطور شده حرف می زدند . مقایسه می کردند . از خاطرات زندان و سیاسی بازی و حماقتها و بعضی هم عاشق شدن هایشان می گفتند ، از اینکه با چه پولی چی می شد خرید می گفتند و ...ما جوانها هم گوش می دادیم و هنوز قدری نبودیم که چیزی به این گفتگوها اضافه کنیم . خاطرهء خاصی نداشتیم که اگر هم بود عاشقی های دوران تازه بالغی بود و افسردگی ها و حس درک نشدن ها که بالطبع کسی آنها را در جمع خانواده نمی گفت . گاهی از اینکه چقدر این بزرگترها خاطرهء تکراری می گویند حرصمان می گرفت و گاهی در دلمان بهشان می خندیدیم که چقدر غر می زنند .
الان جوانها توی جمع های خودشان اگر ترقص و الکی خوشی نکنند، می نوشند و می کشند و غر می زنند و از سیاست و روابط بی ن ا م و س ی می گویند. جمع های معمولی تر راجع به کتاب و فیلم صحبت می کنند و دست آخر باز به سیاست می کشد و غر می زنند .
در جمع های خانوادگی اگر مادران گرامی اجازه و مهلت دهند بزرگترها اکثرا گوش می دهند تا جوانها حرف بزنند و به موقعش مچشان را بگیرند. حالا قضیه کمی فرق دارد : وقتی راجع به سیاست حرف می زنیم و مثلا از خ ا ت م ی بگوییم ، بزرگترها می گویند که مغز ما را شستشو داده اند و ما یک سری جوان گول خورده ایم . اگر از پول و گرانی حرف بزنیم با اینکه با ما هم عقیده اند ولی در کنارش یک جوری بهمان می فهمانند که ما بی عرضه ایم و بقیهء مردم بهتر بلدند پول در بیاورند . اگر در باب بچه داری و تربیت بچه هایمان صحبت باشد کلا ما خیلی وضعمان خراب است ، بچه های نسل ما همه لوس و ننرند ( بگذریم ازینکه تا به حال هرچه بچهء لوس دیدم یک جای کار به مادربزرگ و پدر بزرگ بر می گشته )و اصلا بلد نیستیم به تغذیه بچه ها رسیدگی کنیم و بچه های خودشان که ما باشیم چنین و چنان بوده اند . همه مان هم تنبل و بی حالیم و خودشان هم سن ما بودند چه کارها را که در طول یک روز انجام نمی دادند و چه ها که نمی کردند و کجاها که نمی رفتند و چه خوشیها که به زور برای خودشان نمی خریدند.

اینکه بعدها در جمع های خانوادگی ، ما که بزرگترهای جمع می شویم قرار است از چه بگوییم و برای بچه هایمان چه چیزهایی تعریف کنیم معلوم نیست . بگوییم چه کار کردیم ؟ فعالیتهای فرهنگی ؟ سیاسی ؟ علمی ؟ هنری ؟ دوستانمان ؟ بگوییم چطور فکر می کنیم ؟ اصلا نظرمان چیست ؟ نظر ؟ خاطرات جوانیمان که قرار است با آنها شریک شویم کدام است ؟ مثلا فرض کنیم من فرزندعقل رسی دارم که می خواهم از جوانیم برایش بگویم :

- یک دوستی داشتم خیلی با هم صمیمی بودیم همهء زندگیمان با هم می گذشت شبهای تحویل پروژه را تا صبح بیدار می ماندیم و به قول او از 12 شب به بعد کانال من عوض می شد ، ماه زده می شدم و سودا زده و دیوانه و بی ادب... تمام مسافرت های دانشگاهی را با هم می رفتیم آنقدر از این سفرها خاطره داریم . تو دانشگاه اسمشو گذاشته بودن " ...." اسم منم گذاشته بودن " ...." یک باراز صد باری که با شوهرش مشکل پیدا کرده بود یکهفته خانهء ما خوابید. آنقدر صمیمی بودیم که پدر بزرگ من هم توی مراسم عروسیش بود ....
- خب الان کجاست مامان ؟
- نمی دونم چند ساله ازش خبر ندارم !

***

- نقاشی رو به طور جدی سال 76 یاد گرفتم . اولین معلم زندگیم بود که دوستش داشتم .روش یادگیری ام هم شاگرد و معلمی معمول نبود یک پروژه ای گرفته بود باید در یک ماه 400 تا کار می کشید . شبها تا صبح او کار می کرد صبح می خوابید و من می رفتم خانه شان و تا شب من کار می کردم . مواقعی که هر سه ( او ، شوهرش و من ) بیدار بودیم خیلی خوش می گذشت . اولین آدم بزرگ حسابی هایی بودند که دوست داشتم بنشینم و باهاشان ساعتها حرف بزنم . توی ساعت های تنهایی ام تمام آلبوم های موزیکی که خودشان هم از وجودشان خبر نداشتند از خاک و خل بیرون می کشیدم و گوش می دادم و وقتی بیدار می شدند از اینکه چنین چیزی دارند شگفت زده می شدند . تمام خلاف های کوچک زندگیم ( پارتی های عجیب غریب و خوردن و نوشیدن و...) اولین بار با آنها بود
- الان کجا هستند ؟ لابد معلمت آدم معروفی شده ؟
- نمی دانم . خبری ندارم .
- تو چرا نقاشی نمی کنی ؟
- نمی دونم حسش نیست ...

"روزی که رفت از یاد- روزی که ماند در یاد - تا باد چنین باد داد و بیداد ، که تا باد چنین باد ..."

***

طبعا خاطرات سیاسی خانواده برای جلوگیری از گند زدن بچه توی مدرسه سانسور می شود ...

"روزی که خط کش تصویری شکست میانهء تنبیه – روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود – روز درک تضاد ، تبعیض ، تفاخر ، تمجید ..."

***

- همیشه دوست داشتم سینما بخوانم . یک بار به یک کانون فیلم نیمه زیر زمینی راه پیدا کردم ، نیمی شان سال بالایی هایم بودند و نیمی دوستانم شدند و بعد از آن تمام تفریح زندگیم همان هفته ای یکبار بود که 40 نفر جمع می شدیم ، فیلم می دیدیم و نقد می کردیم حتی شعبه هم داشتیم . خوبی اش این بود که بحث ها به همه جا می کشید و منحصر به فیلم نبود . جمع خیلی خوبی بود .
- الان با کدام یک از این 40 نفر ارتباط داری ؟
- فقط با بابات !

***


- هر سال محل کارم را عوض می کردم و با همهء همکارانم رفیق می شدم و بعد از بیرون آمدن باهاشان معاشرت می کردم .
دوستان راهنمایی ، دبیرستان ...با همه شان دوره داشتیم . بچه هایشان از تو بزرگترند ...
هر جور کلاس جادو جنبلی و هنری که فکرش را بکنی رفته ام ، ولی از هیچ کدام هیچ استفاده ای نمی کنم . با همهء شاگردها و معلم هایی که توی آن کلاسها با من بودند دوست بودم و رفت و آمد داشتیم

الان سالی یک بار ، تک و توک از بعضی ها خبر می شوم و مثلا توی خیابان یا شهر کتاب می بینمشان ...

***


مامان یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟

- نه عزیزم بگو !
- به نظر من ایراد از تو هستش تو خیلی بی معرفت و تنبلی !
- ...

***



فکر کنم ما به جای اینکه به بچه هایمان بگوییم با این بچه لات های کوچه و همسایه نگرد و فلان کار را نکن باید بگوییم : بچه جان یک وقت از پدر و مادرت یاد نگیری ها !
پ . ن .جملات داخل گیومه مربوط به آهنگ " دهه شصت " محسن نامجوست !
پ . ن 2 . من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟

لیلا | 10:51 AM | سراب بود ، سراب ناب بود (106)
دوشنبه 2 دی 1387
بنهادم به صبوری که جز این چاره ندارم

دیروز زنگ زدند گفتند بیا بیمارستان دست پسرت شکسته . با عجله قرص و داروهای قلبشو برداشت و رفت . کمی هم پول از تنخواه برداشت که با خودش ببرد ولی در اثر بی حواسی جا گذاشت . گفتم چرا اینقدر نگرانید آقای کاف ؟ من دو بار تا حالا دستم شکسته . چیزی نیست خوب می شه .
می دانستم این تنها پسر 20 ساله اش خیلی برایش عزیز است . همیشه به همه می گوید : 3 فروند دختر دارم و یک پسر ! می خواهد پول بازنشستگیش را بدهد برایش ماشین بگیرد چون موتور خطرناک است. حقوق خود پسرک را هم نمی گذارد توی خانه خرج کند و برایش جمع می کند . زن و دخترهایش کمی بی عقلند و بابت همین بی عقلی ، زیاد اذیتش می کنند . پسرش تنها سرمایه و امید زندگیش است و می گوید تنها کسی ست که عقلش کار می کند .
از صحبتهایی که راجع به خانه و خانواده اش می کند نیمی راجع به آینده نگری هایی ست که برای پسرش دارد .
امروز صبح که آمدم آقای کاف نیامده بود . فک و فامیلش زنگ زدند گفتند : پسرش داشته با کپسول های بزرگ گاز ، کپسول پیک نیکی را پر می کرده که منفجر شده و ...تکه های فلز ریه و طحال را پاره کرده ...
از صبح تا حالا شده ام آیینه دق شرکت . هیچ کس جرات ندارد با من حرف بزند چون اشکم می ریزد . تنها زنی هستم که بین یک عالمه پیمانکار و کارفرما و سهامدار و کارگر سیبیل کلفت می پلکم و دست به عر زدنم هم که جدیدا خیلی خوب شده و برایشان صحنهء غریبی شده ام . همه می آیند مرا دلداری می دهند انگار فامیل درجه یک من بوده و واقعا انگار فامیل من بوده . جدای تاسف برای همکارم درد بزرگ اینست که چرا مردم توی این مملکت این شکلی میمیرند ؟

آدمهایی هستند که 20 سال است منتظر مردنشان هستیم ، پیرند ، آدمهای بدی هستند ولی نمی میرند .
جوان ها ولی میمیرند و همه هم در اثر اتفاقاتی است که توی عقب مانده ترین جاهای دنیا هم دیده نمی شود . اوردوز کردن با الکل و دراگ ، تصادف های احمقانه برسر بازیهای بچه گانه ، برق گرفتگی هنگام تعمیر کولر ، ترکش خوردن از گاز پیک نیکی ، چاقو خوردن به خاطر غیرت خرکی و ...
نمی دانم چرا اینجا همه چیز این قدر ابلهانه و مبتذل است ؟ سلیقه مبتذل است . نگاه مبتذل است . معاشرت ، روابط ، عشق مبتذل است . کار کردن ، پولدار بودن ، بی پول بودن مبتذل است و مرگ هم مبتذل است !
آقای کاف دیگر سر کار برنمی گردد . زنگ زد و گفت : بهشان بگو من یک ماه دیگر می آیم حساب کتابم را می کنم و می روم ...سعی کردم دلداریش دهم چون همینطور گریه می کرد ولی نشد . سعی کردم بگویم خودت را خانه نشین نکن مرد ! کمرت می شکند ! ولی نشد .
همیشه به من می گفت : چی تند تند می نویسی ؟ می گفتم : هیچی برای دل خودم می نویسم . می گفت : آدم که برای خودش نمی نویسه . من می دونم تو سیاسی می نویسی می فرستی توی اینترنت مردم بخونن ! می خندیدم و می گفتم : نه آقای کاف سیاسی نمی نویسم . می گفت : چرا بعد می آیند کامپیوترت را از اینجا پیدا می کنند می گیرنت منو هم یه فصل کتک می زنند ...
کسی مثل او هیچ وقت هیچ چیزی از اینجا و تاسف من برای خودش نخواهد فهمید . شاید وقتی بیاید دختر بچه ء دست و پا چلفتی را ببیند که فقط زر زر گریه می کند و هیچ کاری از دستش بر نمی آید ولی ماجراهای من و آقای کاف تمام شد . دیگر دور و برم آدمی وجود ندارد که به ریش همه چیز دنیا بخندد . می دانم او دیگر نخواهد خندید ...

لیلا | 09:57 AM | نظرات (31)
شنبه 23 آذر 1387
اندر تلاشهای مذبوحانه برای هنرمند شدن

چند سالی ست ردیف آواز ایرانی کار می کنم ، البته در مورد من معنیش اینست که می روم کلاس و می آیم خانه و هیچ تمرینی هم نمی کنم . برای همین بیشتر از اینکه پیشرفت چشمگیری داشته باشم و یا استعداد خارق العاده ای دلیل اینکه اینهمه پشتکار برای رفتن به کلاسم نشان داده ام و مثل خیلی از کارهایم نیمه کاره رهایش نکرده ام اینست که شیفتهء اخلاق استادم هستم . اسمش را نمی برم چون شاید خیلی ها بشناسندش ولی دوست دارم علت این شیفتگی را بگویم :
باهوش و نکته سنج است و کمی بدبین .
سختگیر است و با اینکه سر و کارش با یک سری زن و دختر و پیرزن غرغرو و نفهم است شدیدا صبور است .
خیلی ها تا به حال قهر کرده اند و رفته اند و برای همین آنها که مانده اند اکثرا یا آدم های خیلی با جنبه ای هستند و یا آنقدر خنگند که ککشان نمی گزد .
بنا به تشخیص خودش بعضیها را بیشتر اذیت می کند که یکیشان من هستم ( سابقا گفته بودم که پیشنهاد داد من کلاس تفسیر ایرج میرزا راه بیندازم !!!و یک بار هم گفت که من بهتر است بروم نقالی کنم !!) .
ادای همه را در می آورد و آنقدر اگزجره می کند و مضحک می شود که یا طرف تا آخر جلسه از ترس صدا از حلقومش در نمی آید و یا آنقدر می خندد که استاد بهش می توپد و باز تا آخر جلسه از ترس صدا از حلقومش در نمی آید!
خانمهایی شاگردش هستند که نوه دارند و یا حتی زمانی خودشان معلم بوده اند ولی وقتی نوبتشان می شود ازترس ناخنهایشان را کف دستشان فرو می کنند و عرق می ریزند .
تمام این جذبه را بدون هیچگونه بددهنی دارد . ( چون از کلاس اساتید دیگری خبر دارم که جذبه دارند ولی با فحش خواهرو مادر )
اگر کسی جای بی ربطی سوال بپرسد و یا بلافاصله وقتی نوبتش شد نخواند و گیج بازی در آورد استاد می گوید که گند زدی به حس کلاس و همینطور بی توجه به همه و با حالت قهرنیم ساعت برای خودش ساز می زند و به کسی هم چیزی نمی گوید که برای من لحظات خیلی لذت بخشی هستند چون آدمی را می بینم که کاملا توی خودش غرق شده و ساز می زند و واقعا حس زیبایی دارد .
اصلا خودش را قاطی باند بازیها و کارهای بازاری نمی کند و ...
کلا خیلی آدم باحالی ست .


***

چند وقت پیش توی تاکسی نشسته بودم و از سر کار برمی گشتم . کمی حالم گرفته بود و توی خودم بودم . رادیوی ماشین روشن بود و یکدفعه بدون مقدمه آهنگی پخش شد از استاد عزیز من : فریاد من ، فریاد من از فراق یار است ... من که ذوق زده شده بودم و از آن روزهایی بود که به نشانه ها راحت معتقد می شدم . با صدای بلندی گفتم : اااااااا.....( با کسر الف )
بالطبع همه ء مسافران برگشتند و مرا نگاه کردند

***

هر وقت شاگرد جدیدی به کلاس می آید باید نیمهء اول کلاس را ساکت بماند و در بین دو نیمه تست بدهد . تست دادن هم به این شکل است که باید آوازی بخواند که به اندازهء کافی تحریر هم داشته باشد خلاصه که نباید تصنیف بخواند .
چند وقت پیش خانم حدودا 40 ساله ای به عنوان شاگرد جدید به کلاس آمد و طبق معمول جلسهء تست و زجر او بود و تفریح بقیه !
استاد پرسید : خب خانم فلانی ! چی قراره برای ما بخونین ؟
خانم فلانی : من یه چیزی از هایده می خونم !
استاد : هایده سبک خاصیه ؟
خانم : نه یه آهنگ از هایده می خونم !
استاد : آهان هایده شاعره ؟
و این مکالمهء مضحک همینطورچند دقیقه ای ادامه داشت تا اینکه استاد بیخیال شد و اجازه داد که خانم بخوانند .


***

درسمان گوشهء نیشابورک بود در دستگاه نوا :

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت از ما برسان سرو و گل و ریحان را

موقع پس دادن درس شد
نفر اول : ای صبا گر به جوانان وطن بازرسی .....

استاد چیزی نگفت

نفر دوم : : ای صبا گر به جوانان وطن اااا... ببخشید چمن ....

استاد عصبانی نگاهش کرد چون اینجور مواقع اعتقاد دارد که نباید حس را فدای شعر کرد

نفر سوم : : ای صبا گر به جوانان و...چمن ... بازرسی ...

استاد : معلومه واقعا کجا داریم زندگی می کنیم . همه هم که ماشااله سیاسی !

نفر چهارم : ای چمن ....

استاد : این هم نمایندهء سانسور در کلاس !


لیلا | 02:01 PM | نظرات (43)
شنبه 16 آذر 1387
کسی می داند چرا ؟

فوق لیسانس است و شغل خوبی دارد . قیافه و هیکلش هم بد نیست ولی هر از چندی که زنگ می زند از دست خواستگاران بی شمار که بعد همه شان فراری می شوند می نالد و گله می کند . می پرسد: چه کار کنم به نظر تو؟ دختر خاله ام هم همین مشکل را داشت . فلانی .... می شناسیش که ؟ می گویم : بله ! و می دانم که مهندس است و زمانی همکار من بوده. می گوید : پدرش یک ظرف ادرارش را ریخته جلوی در خانه شان و خواستگارها که تا آن روز با روی بازمی آمدند و بعد یک مرتبه پشیمان می شدند اولینشان دخترک را گرفت . می پرسم : یعنی به تو هم گفته اند باید پدرت جلوی در خانه تان را .......؟ می گوید : نه ! به من گفته اند باید ادرار خودم را روی سرم بریزم ، قبل از حمام ......و من همچنان دارم صحنه را مجسم می کنم و اسید معده ام توی دلم بالا و پایین می رود . مجبور می شوم به بهانهء زنگ زدن موبایلم تلفن را قطع کنم . چون به علت توانایی تصویر سازی کارم دارد به جاهای بد می کشد .

***
همسایه ء طبقهء سوم توی حیاط خلوتی که پشت اتاق خواب ماست آشغال می ریزد . نه که فکر کنید فقط پوست موز و کاغذ شکلات بلکه : ته سیگار ( به اندازهء 10 پاکت در روز ) –لفاف خالی انواع و اقسام قرص های آرامبخش – لوله ( برای اسنیف کردن ) به تعداد لازم – سرنگ – پنبه و ...چند روز پیش که به آقای کاف می گفتم گفت : پس دیگه آخراشه ! ولی این آخراش نمی رسه و هر چه به این ور و آن ور و مدیر ساختمان و نگهبان و اینها گفتیم چاره نکرد . چند روز پیش توی آسانسور با یک جوانی بودم که دکمهء طبقهء سوم را زد و همان موقع حسم گفت که خودش است . تیپ داغانی داشت و سرش را از ته زده بود وبدون توجه به حضور من توی آیینه آسانسور داشت ابروهایش را با آب دهان تر می کرد ومثلا مرتبشان می کرد به طرز وحشتناکی دلم برایش سوخت و قبل از اینکه از بوی گندش خفه شوم پیاده شدم . روز بعد به مدیر ساختمان نشانی هایش را دادم و پرسیدم که آیا این همان شخص است . جناب مدیر فرمودند : خیر این یکی مریض است . دو برادر و یک خواهر دارد ، برادر ها یکیشان با دو بچه از زنش جدا شده و اینجا زندگی می کنند و هر دو برادرمعتادند . مادرشان صیغهء یک بابایی ست که این خانه را برایشان گرفته و هر آخر هفته با کیسه کیسه خرید گوشت و میوه و ... می آید ولی مادره راهش نمی دهد ، بچه ها هم اعتراض می کنند که این یارو که اینقدر به ما می رسد تو چرا تحویلش نمی گیری . هم زمان داشتم توی ذهنم سن مادر ارجمند را تخمین می زدم که می بایست 60 سالی داشته باشد و مرد صیغه ای را که کیسه به دست پشت در آپارتمان منتظر اذن دخول است !

***

راننده تاکسی پیرمردی ست که زیر لب آوازی نا مفهوم می خواند . از این کلاههای فرانسوی سرش گذاشته و کمی مشنگ می نماید . خانمی که صندلی جلو نشسته می گوید میدان سلماس پیاده می شود . راننده ضلع شمالی میدان ، روبروی تقاطع و دقیقا وسط خیابان می ایستد و می گوید : بفرماااااااااا! خانم با تعجب می پرسد : همین وسط پیاده شوم ؟ پیرمرد جواب می دهد : نترس جانم من اینجااااااام !

***

حزب مشارکت ایران اسلامی، سید محمد خاتمی را به عنوان نامزد این حزب در انتخابات آینده ریاست جمهوری ایران معرفی کرد.
به گزارش تارنمای نوروز، کنگره یازدهم جبهه مشارکت با اکثریت قاطع آراء خود از سید محمد خاتمی دعوت کرد تا نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده را بپذیرد.
این خبر را شمس‌الدین وهابی رئیس دفتر دائمی انتخابات جبهه مشارکت در سخنرانی خود جهت تشریح برنامه‌های انتخاباتی حزب برای اعضای کنگره اعلام کرد.
همچنین به گزارش خبرگزاری کار ایران (ایلنا)، محسن میردامادی دبیرکل جبهه مشارکت ایران اسلامی در این مورد تصریح کرد: ما دیگر منتظر اعلام خاتمی نمی‌‏مانیم و از نظر ما خاتمی وارد صحنه انتخابات شده‌است و باید ستادهای انتخاباتی خود را فعال کنیم.
وی ادامه داد: خواهش من از دوستان این است که در همه استان‌‏ها ستادهای خود را فعال کنند و البته در غالب ستادهای ائتلاف هم فعالیت خواهیم کرد.
محسن میردامادی که در مراسم اختتامیه یازدهمین کنگره جبهه مشارکت سخن می گفت،مشکل فرهنگي در پذيرش تحزب را يکي ازموانع فعاليت‌‏هاي حزبي در ایران دانست و در این زمینه اظهار داشت: «در همه گروه‌‏هاي سياسي معمولاً افراد ترجيح مي‌‏دهند که بگويند ما حزبي نيستيم در حالي که شما در کشورهاي توسعه يافته چنين مشکلي را نمي‌‏بينيد ولي در کشور ما عده‌‏اي حزبي بودن را کسر شان خود مي‌‏دادند.»
***
کمی عصبی ام . از کوچهء شرکت بیرون می آیم و به محض ورود به خیابان تقریبا پای یک نفر را که وسط پیاده رو ایستاده لگد می کنم . ا م ی ن ح ی ا ی ی است و دارد با موبایل حرف می زند . اینجا بورس لوازم یدکی ، لوکس و اسپرت برای ماشین هاست . او هم منتظر است تا ترتیب ماشینش را بدهند . پیاده خیابان سورنا را بالا می آیم تا به میدان تختی برسم . پایم توی قیر تازه گیر می کند . مشغول پاک کردن کفشم با لبهء جدول خیابانم که صدایی توجهم را بر می گرداند . جوان خوش بر و رویی است ولی نگاهش به هیچ جای خاصی نیست . یک بند داد می زند و این جمله را تکرار می کند : " آی ام گویینگ تو فاک یو ! " نزدیک خانه رسیده ام . یک کافی شاپ نزدیکمان است که همه کار می کند جز کافی شاپ گری ! پیپ ، فندک ، عروسک ، شکلات و ماگ می فروشد . همیشه برای خوب کردن روحیه ام برای خودم کادو می خرم . لیوان بزرگی را که عکس شخصیت های ماداگاسکار رویش است قیمت می کنم ، 25 هزار تومان .
( برای رفع شبهات پدید آمده بعد از نوشتن متن لازم به توضیح است که اینجانب لیوان 25 هزار تومنی را خریداری ننموده ام ! )

خوشحال و خندان به سمت خانه می روم ، 2 تا لیوان قرمز بزرگ خریده ام خیلی ساده اند روی یکی عکس چه گواراست و دیگری آرم پلی بوی !
***
راستی کسی می داند چرا در شهر ح ک و م ت ن ظ ا م ی شده ؟

لیلا | 10:19 AM | راستی کسی می داند چرا ؟ (198)