آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« January 2009 | صفحه اصلی | March 2009 »


دوشنبه 5 اسفند 1387
گدا گرافی برنده شد !



فیلم " میلیونر زاغه نشین " فیلم خوش پرداختی بود که 8 جایزه اسکار 2009 را از آن خودش کرد . فیلم از آن دسته فیلم های سرگرم کننده ، با پایان شاد و داستان کاملا کلیشه ای ست که وقتی می بینیش دوستش داری ، آزارت نمی دهد و از نوع پایانش خوشحال می شوی . می شود عصر جمعه ای آن را در کنار خانواده و با مقدار خیلی کمی سانسور از شبکه های داخلی تماشا کرد و لذت برد .
مسئله اینست که همهء نکات مثبت فیلم هیچ کدام در حدی نبودند که اینهمه جایزه را درو کند و صرفا فیلم خوبی بود نه بیشتر و نه کمتر .
جایزه های هنر پیشه های نقش اول به " کیت وینسلت " و " شان پن " داده شد . هر دو در فیلم هایی بازی کردند که اقلیت شماری و مظلوم نمایی نوع بشر را به نمایش در آورده . یکی حامی و از ردهء همجنس گرایان است و دیگری ناخواسته و نا آگاه قربانی نسل کشی یهودیان ...
تجربه ء امسال و سالهای قبل نشان می دهد که دست اندرکاران اسکار نیز کم از ما ندارند و سلیقه و معیارهایشان بر چه اساسی ست . من اگر جای تهیه کنندگان و نویسندگان فیلمنامه ها بودم برای بردن جوایز اسکار تا به حال سیاست آنها دستم آمده بود و اگر صرفا جایزه را می خواستم می دانستم چه کار باید بکنم کافی است " آل پاچینو " که آنهمه بازی درخشان در " پدر خوانده " ، " فرانکی و جانی " ، " وکیل مدافع شیطان " ، " بعد از ظهر سگی " و ...داشته و هیچگاه جایزه ای نبرده بیاید و نقش یک کور را در یک فیلم بیمزه بازی کند . کافی ست یک معلول جسمی ، دیوانه و یا عقب مانده توی فیلم باشد .
می توانند از فرمول نژاد پرستی و اقوام مهاجر استفاده کنند . یهودیان بهترین سوژه هستند و خدا را شکر همیشه هم داغ !
و باز هم بهترین کار اینست که گدا گرافی کنند . بدبخت و بیچاره هایی را نشان دهند که مردم هالیوود به خواب هم ندیده اند . چرکی ها و کثیفی هایی را به نمایش در بیاورند که مردم خوشحال دنیا اشک به چشم بیاورند و ته دلشان خوشحال باشند که اینها که فیلم است و احتمالا سورئال و هیچ وقت ندانند که 12 میلیون کودک در هند مجبورند کار کنند ! بلکه خوشحال باشند که چند دانه از بچه های فقیر هند به هالیوود راه یافتند .


لیلا | 04:29 PM | نظرات (7)
پنجشنبه 24 بهمن 1387
تصویر س ک س و خشونت

قیچی بزرگ آشپزخانه رحم نمی کند و نیمی از گوشت و پوست بند انگشت اشاره ام را می کند . تا چند لحظه درک نمی کنم که باید کاری بکنم و در همان چند ثانیه قبل از اینکه خون فرصت کند و از مخفیگاهش بیرون بیاید نگاهی به داخل زخم می اندازم بافتهای روشن و منظم که به شکلی مخروطی به سمت داخل بدن خورده شده اند و... خون امان نمی دهد و دالان را پر می کند .
نمی دانم این حسی که موجب می شود توی این چیزها را نگاه کنم چیست . یک جور کنجکاوی یا مازوخیست ؟ گاهی اوضاع از این هم خشن تر می شود ، دو طرف زخم را می گیری و فشار می دهی تا خون بیشتری بیرون بزند و بعضی ها را دیده ام که مدام خون خشک شدهء روی زخم را می کنند و آن را نو می کنند .
تمایل به انجام اعمال خشونت آمیز را درک نمی کنم ولی تمایل برای دیدن صحنه های خشن چیزی است که شاید خیلی بیشتر از س ک س تصاویر متحرک ما و همه جای دنیا را پر می کند و آنها را مثلا جذاب می کند .
چیزی که مسلم است و نمی شود اسمش را سلیقه گذاشت اینست که در آدمهای مختلف و با سنین مختلف این تمایل و انگیزه متفاوت است .
چند سال پیش بود .سه نفری داشتیم فیلم " برگشت ناپذیر" را می دیدیم ، آنهایی که دیده اند می دانند که دو تا صحنهء طولانی ناجور دارد . یکی از ما سه نفر از جماعت ذکور بود و شجاع و نترس . من و دوستم هر دو سر این دو صحنه چشمانمان را گرفتیم و به پسر شجاع گفتیم که بعد از تمام شدن صحنه ها ما را خبر کند . جالب است که هر دو کمابیش از لای انگشتانمان که مثلا روی چشمها بود صحنه را می دیدیم و پسر شجاع هم خود را به لیوان چایی اش روی میز مشغول کرده بود تا له کردن صورت مردک با کپسول آتش نشانی تمام شود .
سینمای جدید نمی دانم به چه علتی هر روز حتی از میزان حتی صحنه های س ک س ی اش کم می شود و به خشونتش اضافه ! وقتی ممد آقا یواشکی از زیر دخلش یک دسته دی .وی . دی توی دستت می گذارد و تو احساس می کنی که داری هروئین یا یک همچین چیزی معامله می کنی و بعد از هر دو فیلمی که ورق می زنی سه تایش " اره2 " ، " اره 3 " و اره ..." ...اند حالت گرفته می شود . کاش لا اقل این حس خلاف خرید قاچاقت با یک چیزهای بهتری ارضا می شد . دوست داری بگویی : ممد آقا فیلم هندی ندارید ؟ شاهرخ خان ؟ آمیتا باچان ؟ ولی رویت نمی شود . ممد آقا می شناسدت و فکر می کند که تو خیلی با کلاسی ! با چند تا فیلم جدید که همه قرار است یک چیزهایی توی اسکار ببرند توی نایلون سیاه بیرون می آیی .
شب با خوشحالی می نشینید و The Reader "" را توی دستگاه می گذارید . پوستر روی فیلم س ک س ی به نظر می آید . تا نیم ساعت اول فیلم هم انگار داری " Unfaithful " یا " Notes on a Scandal " " می بینی ، چیزی ما بین انحرافات جنسی یک نوجوان و س ک س بی دلیل دو نفر که تصادفی توی خیابان همدیگر را دیده اند. بعد هم یکهوفضای فیلم به کل عوض می شود و چیز عوضی از آب در می آید . توصیف خشونتی که جنبهء تاریخی دارد و چرک و اعصاب خرد کن است . تو با هنر پیشهء فیلم همدردی می کنی ولی همه ضد اویند ...
برای بهتر شدن حالت باید بروی یک فیلم کلاسیک تکراری پیدا کنی و ببینی تا اثر قبلی پاک شود . کلاسیک ها ، وسترن ها و حتی فیلم های نو آر بی آزارند .فوقش موزیک باعث می شود کمی ضربان قلبت تند شود و همین و وقتی قرار است کسی بمیرد صاف توی قلبش شلیک می شود و می میرد . نه تو زجر کش می شوی و نه هنرپیشه . وقتی قرار است دو نفر به هم برسند و هماغوشی جلوی چشمان تو به تصویر کشیده شود تو می دانی که باید منتظر باشی و مفت و مسلم چیزی گیرت نمی آید . تمام تعقیب و گریز ها ، شک ها ، هیجانات و زیر و بم ها را تحمل کنی و در پایان به عنوان جایزه " همفری بوگارت " و " لورن باکال " همدیگر را می بوسند . تصویر سیاه می شود و فقط یک دایرهء روشن که صورت دو هنرپشه را قاب گرفته باقی می ماند و تیتراژ !خیلی خوشحالی که یک فیلم دیده ای و خیلی خوشحال تر که به چیزی که منتظرش بودی هم رسیدی در صورتیکه هیچ چیز هم نشانت نداده اند .
" قرمز " کیشلوفسکی را اولین بار با دوبله و زیر نویس فرانسوی دیدم و تقریبا هیچ چیز از آن نفهمیدم ولی تنها فیلمی شد که بعدها بارها و بارها آن را دیدم . یک جور مسکن شده برایم . هر بار حالم بد است اگر نخواهم توی حال بد خودم بمانم و آن را انگولک کنم حتما یک بار این فیلم را می بینم . اطرافیانم مسخره ام می کنند و می گویند : این همه فیلم ندیده داری چرا باز اینو می بینی ؟ ولی عاشق تعلیق فضای فیلم و پایان آن ام . وصلی که فقط توی بیننده و پیرمرد از آن با خبرید . اینبار حتی بوسه ای هم در کار نیست فقط نگاهی ست که بین دو نفر می گذرد و تمام ...
فیلم های جدید را که می بینی منتظر هیچ چیز نیستی ، داری سیب گاز می زنی و فیلم را دنبال می کنی که یکهو هنر پیشه های فیلم تصمیم می گیرند روی کابینت آشپزخانه یا هرجای سفت و سخت دیگری ع ش ق ب ا ز ی کنند و تو غافلگیر و دمغ از اینکه : اه به این انسان مدرن بی احساس ! خشونت که دیگر هیچ !
دلت خوشست که داری فیلم کمدی " Burn after reading " نگاه می کنی بعد یکهو با کلهء متلاشی شدهء " برد پیت " توی کمد مواجه می شوی یا طرف با تبر به جان آن یکی می افتد و می کشدش . خب لابد باید خندید ...
یک سری فیلم ها هم هستند که گفته اند شاهکارند و زشت است تو نبینیشان ولی از قبل می دانی که برای تحمل این شاهکار باید لیوان آب قند و پتوی نازک سفری دم دستت باشد تا به محض اینکه طرف تیزی را در آورد تو لیوان را سر بکشی و پتو را روی سرت ! چون همین جور ساده و راحت که انتقام نمی گیرند . با اینکه سالها از اختراع اسلحه گذشته ولی باید با میلهء آهنی و چاقو و تخت و کمد به جان طرف بیفتند و وقتی همه جایش قلوه کن شد و خون توی لنز دوربین پاشید و ...بعد تازه طرف فرار کند و تو منتظر بمانی که موقعیت دیگری گیر بیاید تا این انتقام لعنتی گرفته شود و صحنه های مشمئز کننده تمام شوند .
در میان این همهمهء س ک س و خشونت فقط نسل ماست که تکلیفش معلوم نیست و نمی داند چه چیز را ببیند ؟ کدام را دوست بدارد و از کدام تعریف کند ؟ چه طور به تلقی روشنفکرانهء دیگران از او بر نخورد و چه طور خودش هم لذت ببرد وگرنه بزرگترهای ما خیلی راحت انتخاب می کنند . وقتی پدر من می خواهد از ما فیلم قرض بگیرد ، اول به تصویر روی پوستر نگاه می کند . اگر کلاسیک و یا وسترن بود که همان دیدن یک نام آشنا کمک می کند و فیلم را می برد وگرنه باید یک خانم و یا آقای خوشگل در حالت های جذاب توجهش را جلب کنند که البته با این کار معمولا تیرش به هدف نمی خورد و مثل آندفعه ای که یک فیلم بیمزه از گدار برد و هرچه گفتیم که ممکن است فیلم خوبی نباشد به گوشش نرفت ، بعد هم که فیلم را پس آورد گفت که : فیلم پ و ر ن بوده ...
ولی نسل روشنفکر بیچارهء ما مجبورست هنر پیشه و تعداد جایزه هایی که فیلم قرار است ببرد و یا برده و کارگردان و نویسنده و ...را در نظر بگیرد و دست آخر هم بگوید : اه ! نیکل کیدمن از چشمم افتاد . چرا توی این فیلم بازی کرده بود ؟!

لیلا | 06:54 AM | نظرات (30)
یکشنبه 13 بهمن 1387
Nothing Interesting

فرض کنید به یک دلیل کاملا غیر مفرح مثل یک عمل جراحی کوچک یا یک جور بیماری یا هر چیز دیگری مدتی ست توی خانه گیر افتاده اید . سابقا هر روز از خدا می خواستید یک اتفاقی بیفتند تا چند روز سر کار نباشید و این می توانست لذت بخش ترین چیزی باشد که خواهانش بودید .
چند روز اول را خانهء مامان جانت سپری می کنی و حسابی دق بالا میاوری . از قبل با مامان بیچاره شرط کردی که حرف زدن از یک سری اشخاص و یک سری چیزها ممنوع است وگرنه می روی خانهء خودتان . مامان طفلک هم با تمام قوا جلوی خودش را می گیرد و حرفی دربارهء آن موضوعات نمی گوید ولی روز سوم پایت را می کنی توی یک کفش که باید بروم خانهء خودمان هرچه خاله و خانباجی و همه اصرار می کنند که بمان نزدیک سی سال همین جا بودی و حوصله ات سر نمی رفت حالا چرا ناز می کنی به خرجت نمی رود و می گویی می خواهم بروم نقاشی کنم و می روی . خانه که میایی دستت هم به بوم و رنگ نمی خورد .
دوست قدیمی ات و همسرش برای عیادت می آیند ، پای تلفن وقتی که صدای گرفته اش را شنیدی در جواب احوالپرسی ات گفت که یک سری درگیری داشته و بعدا برایت توضیح می دهد و تو ذهنت بلافاصله رفت به اینکه : لابد دعواشان شده و کارشان به جاهای باریک کشیده چون این معمولی ترین مشکل اطرافیانت است . وقتی کنارت نشسته و جویای حالش می شوی می گوید مادرش تومور مغزی دارد و باید صبر کنند ببینند رشد می کند یا نه ...
تلویزیون توی خانهء تان روشن نمی شد ، مگر برای دیدن فیلمی که با دستان خودتان خریده بودیدش و دوست داشتید ببینیدش . همهء این سالها ترس از این بود که ماهواره و تلویزیون به یک موجود مصرفی تبدیلتان نکند و دچار مرض ریموت کنترل که خیلی هم شایع است نشوید . بعد از این همه سال رضایت می دهی که بیایند و برایت بشقاب نصب کنند و به طمع مثلا بی . بی . سی پ ر ش ی ا در دام کا م ر ا ن و هو م ن می افتی .
یک ماهی ست دنبال یک دوست قدیمی می گردی . زنگ می زنی انجمن تصویرگران و در جوابت می گویند شماره را به اشخاص نمی دهند مگر اینکه ناشر یا یک همچین چیزی بودی با خودت فکر می کنی که دروغ که خفقان نمی آورد می گفتی از نشر چلچله یا ولوله تماس می گیرم .
خانه پر از کمپوت و آبمیوه است . از بابت این همه تنوع باید خوشحال باشی خصوصا که هله هوله خور هم هستی سابقا آب هویج- پرتقال سن ایچ را خورده بودی و دوست داشتی . مارک دیگری است بازش می کنی و یک لیوان بزرگ برای خودت می ریزی . مزهء زهرمار می دهد نه پرتقال است و نه هویج .
بعد از دو هفته خانه نشینی وقتی می فهمی که کلاس آواز همین نزدیکیها افتاده تصمیم می گیری بروی کلی ذوق زده و خوشحالی که در لحظهء آخر یادت می آید باید 4 طبقه پله بالا بروی و از خیر کلاس می گذری .
سروش می گوید کار دوستمان برای رفتن هنوز جور نشده و توی دلت برایشان خالی می شود و در عوض از یکی از دوستان خودت می شنوی که گرین کارت دوست مشترکی آماده شده و می دانی که این یعنی به زودی طلاق می گیرد .
دلت برای ... که نمی دانستی کیست و می آمد اینجا نظر می داد تنگ شده ، ماههاست که نیامده وبعد شب خواب دانشگاه را می بینی چند نفر آشنا و بقیه بی ربط . دلت می گیرد و با اینکه حاضر نیستی به عقب برگردی دلت برای جوانی پر شور و حالت تنگ می شود .
برادرت پای تز دکترا گیر کرده و برایش سنگ اندازی می کنند . بهش می گویی مثل اینکه این خانواده در زمینهء دفاع کردن از پروژه شان مشکل ژنتیکی دارند و از یادآوری روز دفاعیهء خودت دچار سردرد و تهوع می شوی .
یک سری از دخترهای دور و بر از وقتی خانه نشین شده ای سفارش چارتشان را داده اند و دنبال تاریخ ازدواج می گردند در عوض یک سری از دوستانتان که پسر هستند درگیر طلاق های کمر شکن هستند یا حل کردن موضوعات عشقی سابق و یا پیدا کردن جواب این سوال که اصلا چرا باید ازدواج کرد . تصمیم داری اینها که تکلیفشان مشخص شد ببندیشان به ناف آنها که دنبال شوهر هستند .
دیروز شروین زنگ زد و گفت اگر وقت کرد شب می آید پیشتان . گفتی تو که بدتر از من علافی چرا وقت نکنی ؟ گفت از یازده صبح تا 6 بعد از ظهر توی صف جشنواره فیلم فجر بوده تو و سروش آنقدر برایتان عجیب بود که این روزها هم کسی دنبال اینجور چیزها باشد که پا پی اش نشدید !
یکی از دوستانت زایمان کرده و حال نداری بهش زنگ بزنی . 2 تای دیگر طلاق گرفته اند و می ترسی اگر از حالشان خبر نشوی اینها هم مثل خیلی های دیگر گم بشوند و دیگر ندانی کجایند ولی باز حوصله نداری ...
گلدان کاکتوسم یکهو خشک شد و مجبور شدی بیندازیش دور . وقتی موجود زنده ای توی خانه ات می میرد ، برایش گریه می کنی
3 تا فیلم را توی 10 ساعت دیدی :
" The Curious Case Of BENJAMIN BUTTON"
" Revolutionary Road "
" The Black Baloon "


واقعا یک از یک مشعوف کننده تر و امیدوار کننده تر بودند . تازه آخری که درگیری یک خانواده را با یک پسر جوان مبتلا به یکی از این سندرم ها نشان می داد از همه شان شادتر بود . آدم دلش می خواهد برود بمیرد تازه وقتی می فهمی اولی احتمالا کاندید کلی از جوایز اسکار است به عقل خودت هم شک می کنی .

لیلا | 12:38 PM | نظرات (49)