آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« February 2009 | صفحه اصلی | April 2009 »


یکشنبه 2 فروردین 1388
تولدم ، عید شما مبارک !

IMG_4595.JPG


سی سالگی که تمام شد دیگر زیاد فرقی نمی کند که سی و چند ساله باشی . حتی حسی که در شنونده ایجاد می کند وقتی می پرسد چند سالت است و تو جواب می دهی سی و یک و یا سی و هفت فرق چندانی ندارند . نمی دانم که چرا این طوری ست و اصلا شاید فقط برای من است که همچین احساسی وجود دارد . وقتی من به دنیا آمدم پدرم سی و پنج ساله بود . مادر و پدرم هر دو به نسبت نسل خودشان دیر ازدواج کردند و بعد از آن هروقت یادم می آید وقتی تولد پدر را جشن می گرفتیم و می گیریم می گوید : " پیر شدن که تبریک ندارد ! " ناراحت می شدم که چرا خودش را پیر می داند و با وجود زودرس انبوه موهای سفید او در کودکی من چیزی به نام پیری مفهوم نداشت ولی حالا می فهمم او چه می گفت . راستش احساس پیری ندارم ولی احساس جوانی هم نمی کنم . دوست دارم این دهه هرچه سریعتر بگذرد ، فکر می کنم توی یک جور خلاء بی حس و بی زندگی گیر کرده ام و فقط دارم چکه می کنم و صدای افتادن این قطرات روی سطحی صاف و صیقلی توی گوشم زنگ می زند وقتی به چهل یا بعد آن برسم تکلیفم روشن تر است ، دیگر ایستاده ام و به روبرو نگاه می کنم .
از این سی و یک سال فقط دوتولد را خوب به یاد دارم و این هم از مزایای به دنیا آمدن در روز دوم سال است. هشت سالگی و بیست سالگی ! یکی با فامیلی که بعد از سالها حضور تشنج و اتفاقات ناگوار آن دوران و با جای خالی خیلی از عزیزان دور هم جمع می شد و دیگری با حضور دوستان دبیرستان که همه دانشجو شده بودند و احساس بزرگی می کردند . عکسی که با چند نفر آنها دارم را جایی قایم کردم که نبینمش . چشم های کسانی که از این دنیا رفته اند از توی عکسها بدجوری آدم را می پایند و انگار دارند به همه چیز زندگی ابلهانه مان پوزخند می زنند و از این میان کسانی که در اوج جوانی رفته اند نگاهشان سوراخ تر است و حالشان آرام تر ...
حس یک لباس سر چوب لباسی را دارم که تویش آدمی نیست . افسرده نیستم و برای همین نیاز به دلداری و انگیزه دادن ندارم . به پوچی هم نرسیده ام و نمی خواهم از امید چیزی بشنوم . . فقط یک لباس تو خالی ام خالی خالی بی هیچ آرزو . نمی دانم وقتی برای باقی زندگی ام چیز خاصی نمی خواهم باید چه کار بکنم . دنبال کسی یا چیزی نمی گردم و دیگر حتی خوابهایم هم جور دیگری ست . چند سال پیش دکتر همیوپات می پرسید فضای خوابهایت چطورند و من جواب می دادم : آدم های زرد مو هویجی در محیط های نا آشنا و من که همیشه دارم می گردم و می گردم و گم می شوم و باز هم می گردم ...
حالا اما همه اش ایستاده ام و سایه ای دراز روبرویم روی زمین پهن است ، سایه ای که نمی دانم متعلق به من است یا گذشته ای که قرار است روی زندگی من و آینده و فرزندانم و فرزندان آنها بیفتد و من هم جزئی از آن باشم . چیزی را نمی خواهم که به جستجویش بروم و می دانم تنها چیزی که می خواهم اینست که نمی خواهم جزئی از چیز دیگری ، سایه ای و یا روندی باشم . شاید خودخواهیم است ولی همیشه از اینکه مهره ای باشم که کار دستگاهی را راه بیندازد و یا کسی باشم که یکی از افراد گروهی ست که کاری را می کنند متنفر بودم . همیشه عاشق تنهاییم بودم و می خواستم خودم باشم حتی اگر هیچ کاری نکنم ، حتی اگر هیچ وقت دیده نشوم .
سی و یک ساله شدم . با هم بقیهء فیلم را می بینیم ...

لیلا | 09:44 AM | نظرات (20)
پنجشنبه 22 اسفند 1387
قطعه های گمشده

توی بند س ی ا س ی به دنیا آمده بود ، یک ساله بود که دیدمش و من 5 ساله هیچی نمی گفت . گفتند : ببرش باهاش بازی کن تا احساس تنهایی نکنه ، با حس بزرگتری دستش را گرفتم و توی خانه را افتادیم به آشپزخانه که رسیدیم انگشتش را به سمت یخچال ساید بای ساید بزرگ سبز رنگ گرفت و انگار که پدیده آشنایی دیده باشد گفت : انباری ! بردمش توی حیاط و از این گل های جعفری بدبو 2 تا کندم ، یکی را به موهایم زدم و دومی را به دستش دادم که یکهو زد زیر گریه ، یادم نیست به خاطر سکوت حیاط ترسیده بود یا از گل ها خوشش نیامد ، یادم نیست چطور گریه اش بند آمد ، یادم نیست کی اسم وسایل خانه را یاد گرفت ...

من ، پانته آ ، بابک و شهرزاد و بقیه که یادم نیست اسمشان چی بود یک بازی شبیه بالا بلندی از خودمان اختراع کرده بودیم ، فقط به جای بالا رفتن از بلندی برای فرار از دست گرگ از این حلقه های هلاهوپ جا به جای حیاط گذاشته بودیم و توی آنها می رفتیم که یعنی دیگر گرگ حق نداشت ما را بگیرد ، اسباب بازی همگانی و در دسترس رنگی . دویدم و خودم را به یکیشان رساندم ، پایم رویش لیز خورد و گرگ بدجنس هم که احساس می کرد مرا پیش از ورود به حلقه گرفته ضربهء محکمی به پشتم زد ، عین یک مصلوب و با قفسهء سینه روی زمین افتادم و همه چیز سیاه شد ، یادم هست که نفسم در نمی آمد و اولین باری بود که مرگ را تجربه می کردم ولی یادم نیست بچه ها کی به سراغ مامانم رفته بودند و گفته بودن : خانم فلانی " لیلا " مرد !

آن روزها قحطی " رنگ " بود . هر چیز رنگی می توانست جذاب ترین پدیده زندگی یک بچه به حساب بیاید ، بلوز شلوارهای خانه که نخی بودند همه گیر شده بود که سر آستین ها و پاچه های آنها نواری دوخته شده بود و روی سینه اش گلدوزی آدمک های چینی بود و دگمه های فشاری داشت . خیلی دوستشان داشتم و به اجبار و فقط برای شستن از تنم بیرون می آوردمشان . اول دبستان بودم و فاصلهء خانه تا مدرسه را که 10 دقیقه ای بود صبح ها پیاده می رفتم . توی مسیر مدرسه بودم ساندویچ نان و پنیر سق می زدم و کمی دیرم شده بود ، تقریبا سر کوچه مدرسه بودم که صدای زنگ در آمد و همان موقع نگاهی به پایین و پاهایم انداختم ، شلوار خانهء عزیز و دمپایی پایم بود ، یادم نیست چطور به سمت خانه دویدم و یادم نیست کی به مدرسه رسیدم ...


13 به در بود و رفته بودیم جایی که کوهکی هم داشت ، شوهر خاله ام و چند نفر دیگر قبل از ناهار رفتند کوه نوردی ، ما در حالیکه بازی می کردیم می دیدیمشان و برایشان دست تکان می دادیم ، موقع ظهر شد و یکیشان برگشت ، گفت شوهر خاله ام کمی م س ت شده و نمی توانند از کوه پایین بیایند . یک جاهایی گیر کرده بودند و خیلی هم انگار هشیار نبودند ، یادم نیست کی پایین رسیدند ولی شب شده بود ، یادم نیست چه موقع به ما بچه ها ناهار دادند ولی یادم مانده که من همیشه از بلندی می ترسیدم ، از همان موقع که چند تا آدم بزرگ را روبرویم می دیدم که گیر کرده اند و پایین نمی آیند ، امسال که شوهر خاله ام فوت کرد یاد آن روز افتادم که خیلی برایش نگران بودم و کاری برایش از دستم بر نمی آمد ...

راهنمایی را در مدرسه فرزانه های تهران گذراندم ، یادم هست که مثل دبیرستانی ها ، فیزیک ، شیمی ، زیست داشتیم و معلم فیزیک یکی از این سالها مان با معلم دینی مشترک بود ، سر کلاس فیزیک بودیم که من و یک همنام و چند نفر دیگر برای فرار از درس و با سوء استفاده از یکی بودن معلممان بحث را به " جبر " و " اختیار " و مسائل احمقانهء دیگر کشاندیم ، یادم نیست چه چیزهایی می پرسیدیم و یادم نیست معلم بیچاره چه جوابمان می داد ، فقط یادم هست که گریه کرد و ما بی خیال شدیم و از او هم قول گرفتیم که مسئله همانجا پیش خودمان بماند ، فردایش همه مان را دفتر خواستند و مسئله تعلیق و تعهد و اینها مطرح شد ، پدر و مادرها همه آمدند و عذرخواهی کردند ولی از خانهء ما کسی نیامد ، پدر گفته بود که هر گندی بزنم مسئولیتش پای خودم است و برای همین مسئول و خاطی شناخته شدم و برای توجیه بیشتر از طرف مدرسه بردندم پیش ح د ا د ع ا د ل !!!یادم نیست توجیه شدم یا نشدم ولی یادم ماند که فقط قول مادر پدر خودم قول است و نه هیچ آدم بزرگ دیگری ...

خانهء خاله و دختر خاله ام دو آپارتمان جداگانهء کنار هم بودند و خانهء خاله از این مهمانی های زنانه یا ختم انعام یا یک همچین چیزی بود ، من و پسرخاله ام را که آن روزها شهرهء شیطنت بود فرستادند تا از خانهء دختر خاله صندلی بیاوریم ، صندلی ها را دوتا دوتا توی آسانسور می گذاشتیم و با مشقت می آوردیم این یکی خانه ، یادم نیست چرا ما دوتا بچه را برای این کار فرستاده بودند ولی یادم هست که آخرین سری صندلی ها را می آوردیم و مهمان های خودی همه رسیده بودند و خانه شلوغ بود ، توی آسانسور بودیم که جناب پسرخاله یکهو به فکر شیرین کاری افتاد و دو دستش را محکم روی در آسانسور کوبید ، درها کنار رفتند و دیوار آجری بیرون زد و بعد هر دگمه ای را زدیم آسانسور راه نیفتاد ، یادم نیست چه کسی از ساکنان ما را پیدا کرد ولی یادم هست که خیلی اون تو ماندیم و هیچ کس از فامیل یاد ما نیفتاد ...

خانهء عمه ام درندشت بود و وقتی مهمان ها توی میهمان خانه جمع بودند کسی یاد بچه ها نمی افتاد که تمام کمد 4 در بزرگ رختخواب تشک عمه را بیرون می ریختند و بازی می کردند ، بعد هم که ما را با آن وضعیت پیدا می کردند عمه ام آنقدر صبور و آرام بود و آنقدر بچه ها را دوست داشت و یکی یکی همه چیز را جمع می کرد و سر جایش می گذاشت که ما هم اصلا تنبیه نمی شدیم تا دفعهء بعد کارمان را تکرار نکنیم . یک روز فقط من و پسر عمه بودیم و بقیه توی حیاط بودند ، گفت بیا برویم توی کمد نقش عروس داماد را بازی کنیم ، قبول کردم و با هم تشک ها را پله کردیم و توی کمد رفتیم ، به قله که رسیدیم از نیت شومش که احتمالا در حد ماچ کردن صورت اینجانب بود پی بردم ، گفتم من بروم آب بخورم و برگردم ، بیرون که آمدم در کمد را رویش قفل کردم و پیش بقیه به حیاط رفتم ، یادم نیست کی برگشتیم ولی یادم هست که پسر عمه ام را دیدم که آب دستش می دهند و صورتش از گریه خیس و کبود است ، یادم نیست برای این کارم تنبیه شدم یا نه و یادم نیست اصلا لو داد که من این بلا را سرش آوردم یا نه ...

از فرزانه های تهران شوتم کردند بیرون ، خیلی ها را آن سال بیرون کردند که احتمالا در میزان باهوشیشان و مسائل دیگر شک بود و یکیشان هم دختر 8 ساله ای بود که همکلاسی ما ( سوم راهنمایی ) بود یادم نیست بقیه چه کار کردند ولی من چند تا مدرسه همان دور و بر رفتم ( مثل نرجس و ...) و ثبت نامم نکردند ، یکی می گفت کارنامهء پرورشی نداری ، یکی می گفت معدل 19 به بالا نداری و ...من هم لج کردم و گفتم دیگر مدرسه نمی روم ، مادرم صبح تا شب غصه می خورد که ببین بچه هایی که مردم راجع بهشان چطور فکر می کنند در واقع چطوری اند !!! آخرهای تابستان بود که اسمم را توی یک مدرسه پر جمعیت نوشتند ، جایی که تمام تصورات مرا از زندگی و آدمها عوض کرد ، یادم هست که یکی از همکلاسیهایمان بعد از مدتی دیگر مدرسه نیامد ، معلم ها می گفتند که از آن مدرسه رفته ولی یادم نیست که چرا ماها می دانستیم که او حامله است ! یادم نیست چه بلایی سر دخترک و بچه اش آمد ولی یادم هست که من تازه فهمیدم دنیای زنانه یعنی چه ...

اولین باری بود که ازپروژه ای پول در آوردیم ، سال اول دانشگاه بودیم و حمام قدیمی واقع در تکیه سمنان را رولووه (برداشت به قصد ترسیم یک فضا )کردیم و بعدش هم به میراث فرهنگی فروختیم ، 3 تا دختر بودیم و به علت کمبود وقت قرار شده بود مسئول حمام که حالا موزه بود روز جمعه بیاید و بی سر و صدا و بدون اینکه کسی بفهمد در را برایمان باز کند ، روز قبلش توی رستوران هتل با چند تا پسر همسن و سال رفیق شده بودیم و قرار شده بود بیایند کمکمان . صبح جمعه یادم نیست به چه دلیلی پسرها را قال گذاشتیم و خودمان رفتیم ، آقای مسئول در را به رویمان باز کرد و بعد هم از آن طرف رویمان قفل کرد و قرار شد ظهر بیاید ، همان تکیه ، ورودی مسجد هم بود و تمام خطبه های نماز جمعه را شنیدیم ، ظهر شد و آقای نگهبان نیامد ، دو دوست من سر 5 سانت قناصی ( قناسی ؟! ) فضای خزینه داد و بیداد راه انداخته بودند و من داشتم از گرسنگی می مردم ، یادم نیست که کی از آن تو بیرون آمدیم ولی یادم هست که از قال گذاشتن پسرها خیلی خوشحال شده بودیم ...

با یک سری از همکلاسیهای پسرمان برای بررسی بناهای کرمان رفته بودیم ، جاهایی که باید تحلیل می کردیم و عکس می گرفتیم مشترک نبود و آنجا هم توی کوچه و بازار همدیگر را می دیدیم یک روز یکی از پسرها پیشمان آمد و گفت یکی از بناهایشان یک حمام دایر زنانه است ، قرار شد قبل از شروع ساعت کار حمام ما برویم و برایشان عکس بگیریم . یادم نیست چرا این بنا به آنها افتاده بود ولی یادم هست وقتی در حال عکاسی بودیم زنهای تپل مپل زیادی با سر و صدا توی حمام ریختند و شروع کردند به لخت شدن ! هرچه می گفتیم صبر کنند یا لا اقل توی کادر عکس نیایند می خندیدند و گوش نمی کردند . یادم نست چقدر کارمان پیشرفت ولی یادم هست که خیس از عرق بیرون آمدیم و پسرها هم کلی دعوایمان کردند که چرا عکس های پرسوناژ دار نگرفتیم ...


به سر مناره اشتر، رود و فغان بر آرد
که نهان شدستم اینجا ، مکنیدم آشکارا

لیلا | 02:42 PM | یادم نیست (17)
دوشنبه 12 اسفند 1387
دفترچه ممنوع و بازی وبلاگی

همیشه حسها و افکار پنهانی درون ما وجود دارد که از بازگو کردنشان و یا حتی داشتنشان نزد خودمان احساس گناه می کنیم و یا شرم داریم که آنها را برای کسی بگوییم . زوایای پنهانی از شخصیت و روحیه مان که دوست نداریم کسی به آنها دست پیدا کند و آشکار کردن آنها ممکن است ما را شخصیتی بیمار ، دیوانه و یا ترسناک جلوه دهد . کسی که اخلاقیات و یا حتی وجدان برایش هیچگونه اهمیتی ندارد و نزدیک ترین کسانش ممکن است با پی بردن به پنهانیات او ، از دستش فرار کنند .
دانستن این افکار برای خود من جذاب ترین قسمت " کشف خود " است . حتی خوابهایی که ناشی از اینگونه حسهای مخفی هستند گاهی برای خودم هم عجیبند و غیر قابل کشف . گاهی چیزهایی از گذشته به دستم می افتد که کاملا شگفت زده ام می کند : یک یادداشت کوچک که نمی دانم چرا نوشتمش ، جمله ای توی یک کتاب که زیرش خط کشیده ام و لابد در آن زمان با آن همذات پنداری کرده ام و یا دیدن کسی که راجع بهش حسهای عجیبی داشته ام و حالا همه شان دگر گون شده اند . همیشه دوست داشتم دفترچه ای داشته باشم و اینجور چیزها را که همیشه هم در حال تغییرند تویش ثبت کنم ولی از اینکه روزی کسی آن را بخواند وحشت زده می شوم . دیدن این گوشه های تاریک همهء آدمها برایم جذاب است و با اینکه پیش آمده که کسانی در لحظاتی که خیلی صمیمیت وحشتناکی را حس می کردند و چیزهایی را با من در میان گذاشته اند که کاملا آزارم داده ولی باز هم ترجیحم به دانستن این افکار و کشف کنج های مخفی خودم و آدمهای دور و برم است .

***

چند شب پیش خیلی سردرگم داشتم کتابخانه ام را زیر و رو می کردم و به امید پیدا کردن کتابی بودم که برایم جذاب باشد و کمی هم سرگرم کننده که دست آخر هم دست از پا کوتاهتر روی مبل ولو شدم و شروع به حلاجی کردم . کمی پا را از حدم فراتر گذاشتم و با خودم فکر کردم که الان دوست دارم چه چیزی بخوانم ؟ شاید حتی اگر آن " دفترچهء ممنوع " حاصل از افکار خودم را می داشتم خیلی برایم جالب می بود که بخوانمش ولی چنین چیزی نداشتم و بعد فکر کردم که جذاب ترین کتابی که دوست دارم بخوانم کتابی است ( شاید کمی جادویی و محال ) که من ، آدمهای دور و برم و کسانی که می شناسمشان ، شخصیت های معروف هنری ، سیاسی و فرهنگی و خلاصه تمام کسانی که به نوعی برایم اهمیت دارند افکار،
احساسات و روحیات پنهانی و گناهکارانه و مخفیمان را توی آن نوشته باشیم .

بازی وبلاگی : جذاب ترین کتابی که دوست دارید بخوانید راجع به چیست ؟

پیرو قانون این بازی ها از چند نفر دعوت می کنم ولی هرکس بنویسد برایم خیلی ارزشمند است و به نظرم چیز خوبی از آب در بیاید
سروش در لابیرنتش
کوچه بی دار و درخت
از اون بالا
تصویرها
تا بیخودی
نی زن هاملین
نوشته های مثلا جدی
دوروغ
دیوانه در جهان مسطح
سارا پارسی
آورا
رعنا
فنجان کوچک مهسا
سایه روشن
آسمون ریسمون

لیلا | 12:05 PM | مست پنهانی کنید (13)