
روزی که فهمیدم قرار است مادر شوم ، گفتم دختر است . گفتند نه پسر است . شکم که بالا آمد پیرزنهای فامیل گفتند پسر است و همه هم پشت سر هم برایم خواب دیدند . فکر کنم تمام کار و زندگیشان را گذاشته بودند و برای من خواب می دیدند . یک عالمه باردار دیگر دور و برمان بود ولی خوابها را من و پسر فرضی ام اشغال کرده بودیم و در انحصار خودمان داشتیم . ماه سوم بودم که دکتر گفت دختر است . گفتند نه ! ماه سوم که نمی شود جنسیت تعیین کرد . خوابهای ما از سونوگرافی دقیقتر است ...
همان موقع ها دکتر گفت باید خانه نشین بشوی ! یک عمل جراحی و 6 ماه آینده را در خانه گذراندن ... برای آدمی مثل من وحشتناک ترین چیز به نظر می آمد . کتاب و سریال ( لاست ، جومونگ ، هیروز ، دسپرد هاوس وایف ....) و معاشرت با خاله ها و عموهایی که به دلیل نداشتن خاله و عموی خونی کم هم نبودند ( چون هیچ کس حاضر نبود دایی و عمه باشد ) زندگی ابلهانه ولی آرامی را برای من و دخترم فراهم کرده بود . برایش "عروسک جون " ثمین باغچه بان را می خواندم به امید اینکه وقتی آمد لالایی خوابش باشد و نمی دانستم که وقتی بیاید برایش " سر اومد زمستون " خواهم خواند و او هم همه ساعاتی را که من بیدارم بیدار می ماند و با چشمهای فوضولش همه جا را می پاید .
نشستم دعا کردم و گفتم خدایا آرامش کودکم به پدر بزرگ مادریش برود ، خوابیدنش به " پدر " و عمه اش ، دماغش هم به همان قوم پدر ! دستانش به خودم و ... بقیهء چیزهایمان هم آنقدرها زشت نبود که به هرکدام برود مهم باشد . خوابش که به من رفته ، آرامش نداشته اش هم احتمالا زاییده شرایط آخر بارداریست و خوشبختانه دستهایش شبیه من است و بینی اش شبیه سروش !این دو مورد را محض به دست آوردن دل ما رعایت کرده و ...
گفته بودم اگر بچه ام دختر شد نمی گذارم توی مدارس کوفتی این خراب شده درس بخواند و می گذارم برود دنبال هنر و الواتی ، ژست های فیلسوفانه ای که از الان می گیرد شبیه " دائی " فیلسوفش است و شبیه آرزوهای من نیست .
دکتری را انتخاب کردم که با وجود شلوغی بیش از حد مطب ، ولی در آن چند دقیقه ای که پیشش بودم آرامش و اطمینان می بخشید و امید ، 9 ماه پیش فکر می کردم که وقتی شوهر دکتر آدم س ع ی د ح ج ا ر ی ا ن باشد تاثیری در روند زندگیش ندارد ، نمی دانستم که 2 هفتهء آخر بارداریم به دعا کردن برای او خواهد گذشت ، مسلما هم به خاطر خودم و هم این زن که اینقدر نازنین است .
خواستم اولین حسی را که تجربه می کند " عشق " باشد و "دوست داشتن" ، روزهایی را که من با انزجار پای تلویزیون می نشستم تنها تنفر را می فهمید و با لگدهای خود به شکم من آن را به ما هم می فهماند .
می خواستم برایش آرامش و صلح کاملا فراهم باشد و نمی دانستم که خود من هم تشنهء اینها خواهم ماند . دوستی در شرایط خودم روزهای آخر زنگ زد و گفت : لیلا ! چه گهی خوردیم تو این شرایط ...
ولی من با خودم فکر کردم که الان بیش از هر زمان دیگری می خواهمش ، می خواهم موجودی را که با حضورش به من فهماند چه قدر زندگی غیر قابل برنامه ریزی و چقدر دنیا پیش بینی نشده است را در آغوش بگیرم ، ببویم و ببوسم و می خواهم به او عشق بدهم تا ببیند در آنسوی این تاریکیها چیست . می خواهم امید داشته باشم که او زندگی بهتری را تجربه خواهد کرد ، می خواهم خودش باشد تمام و کمال ، موجودی که برای شدنش به دنیا آمده ، می خواهم بزرگش کنم ، می خواهم بزرگم کند !
سزای چون تو گلی گرچه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
تو ای ستاره خندان کجا خبر داری ؟
ز سوز سینه و گلبانگ عاشقانه ما
در عرض چند روز همه چیز تغییر کرد ، دغدغه هایم از وضعیت اجتماعی و سیاسی و بیانیه شماره چند و الله اکبر و ...به دغدغه هایی دربارهء جیش و پی پی تبدیل شد . پیروزیها از تو دهنی خوردن فلانی و بهمانی و به رخ کشیدن شور ملت و احساس آزادگی به پیروزیهایی برای شیر خوردن کافی و رفع زردی مبدل شد . گریه هایم از بابت خشم از دروغ و تنفر از پستی و دلنگرانی برای دوستان و آشنایان به گریه هایی برای نیم ساعت خوابیدن در شب تغییر کرد و من مادر شدم ! دخترم " مانترا " به دنیا آمد .
پ.ن : مانترا : کلام ورجاوند اهورایی ، واژه مقدس و پاک