آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« August 2009 | صفحه اصلی | October 2009 »


چهارشنبه 1 مهر 1388
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون

من متولد دهه پنجاه هستم : انقلاب ، جنگ ، دستگیری و اعدام آدمهایی که می شناختم ، کوپن ، بمباران ، ریگان ، شوروی ، احمد شاه مسعود ، کمبود لوازم التحریر و کتاب ، کمیتهء انضباطی ، مانتوی شعبونی ، هزار دستان ،مهمانی های مخفیانه ، کمیته ، ریش ، 18 تیر ، آتش سوزی سینما آزادی ، سلطان و شبان ، سربداران ،هاچ ، نل ، پسر شجاع و همهء بی مادرهای دیگر ، ارباب حلقه ها ، پالپ فیکشن ، اوشو ، وبلاگ ، اینترنت ، دوست پسرهای تلفنی ، عروسی غیر مختلط، موزه هنرهای معاصر، یوسا ، سیلوراستاین ، بوبن ، مارکز ، ایشی گورو ، کوندرا ،قرارهای وبلاگی ، زلزله رودبار وبم ، 2 خرداد ، محسن نامجو ، آبجیز، 22 خرداد و ...را دیده ام یا تجربه کرده ام . من نمی دانم چه جورفیلم یا کتابی را بیشتردوست دارم ، نمی دانم تلخ ترین و شادترین تجربه هایم کدام ها هستند ، آدم شادی نیستم ولی بودم ، آدم فعالی نیستم ولی بودم ، متولدین دههء 60 را به سختی درک می کنم ، تکلیفم با خودم و بقیه مشخص نیست . 500 تا دوست دارم ولی نمی دانم صمیمی ترینشان کدام است ، نمی دانم با کی می توانم درد و دل کنم و راز مگو را به کی بگویم ، همهء کارها را نصفه رها می کنم ، پشتکار ندارم و مثلا اگر چند سال است که کلاس آواز می روم صرفا به خاطر علاقهء زیاد به استادم است نه یادگیری آواز ، ده تا نقاشی نصفه کاره و کتاب نیمه خوانده و فیلم نیمه دیده دارم ، دوست دارم به مهمانی بروم ولی وقتی می روم خوشحال نیستم . دوست دارم به مسافرت بروم ولی نمی دانم چطور به خودم خوش بگذرانم .
پدرم 36 سال از من بزرگتر است ، او می گوید ما یک نسل با هم اختلاف داریم ، او هم یوسا را می خواند ولی شولوخوف را بیشتر دوست دارد ، با رولان بیشتر ارتباط برقرار می کند ، کار با اینترنت را یاد نمی گیرد با اینکه شاگرد اول فوق لیسانس زمان خودش بوده و در سن 50 سالگی به جای یک دوست جوانش کنکور دانشگاه داده ، از فیلم های فانتزی خوشش نمی آید ، وسترن دوست دارد ، با جیمزباند و فیلم های کلاسیک حال می کند، روشنفکرانه ترین فیلمی که دیده آگراندیسمان بوده ، متافیزیک را مسخره می کند ، دین را مسخره می کند ، می گوید مرگ حق است ، می گوید آزادی بهایی دارد ، از نامجو خوشش می آید ولی شجریان و پریسا را ترجیح می دهد ، فقط یک بار در عمرش رای داده ، ده ها تجربهء تلخ دارد که من ندارم ولی از من شادتر است ، پدرم تکلیفش با خودش و بقیه مشخص است . می داند چه چیزی را دوست دارد و چه چیزی را دوست ندارد . می داند که زندگی کوتاه است و باید قدرش را دانست ، می داند اختلاف نسل اختلاف سلیقه و فکر می آورد . او نسل من را به رسمیت می شناسد و رابطه اش با جوانها خوب است . او در مورد فکرش و کارهایش سماجت و پشتکار دارد ، یک سری دوست صمیمی دارد که با هم مسافرت می روند و می خورند و خوش می گذرانند . دوستهایش 10 تا بیشتر نیستند ولی عمر دوستی همه شان به اندازهء سن من است . از مهمانی و دیدن آدمها لذت می برد و با هرکسی از چیزهای مشترکی که ممکن است داشته باشند صحبت می کند .
تجربه ها موجب به وجود آمدن اختلاف نسل ها هستند ، روش های زندگی و سبک های مختلف که آدمها برای گذراندن اوقاتشان دارند این اختلاف را به وجود می آورد . آدمهایی که 10 سال از من کوچکترند ، از نسل من نیستند . سرعت تغییر این نسل ها روز به روز دارد بیشتر می شود ، این تفاوت اگر قبلا نیم قرن بود حالا دارد به 5 سال هم می رسد ، دیده ام که وقتی کوچکترهای فامیل دارند راجع به مثلا هری پاتر یا لاست حرف می زنند و من اظهار نظری می کنم جوری مرا نگاه می کنند که یعنی تو را چه به این حرفها برو کون بچه تو بشور ! یا وقتی راجع به خلاف های زندگیشان و یا تجربیات و شیطنت هایشان صحبت می کنند طوری رفتار می کنند که انگار ما یک سری آدم ببوی دنیا ندیده هستیم و صاف افتادیم وسط خانه داری و شوهر داری و شوهرهایمان هم فقط بلدند پول در بیاورند و خانه و ماشین عوض کنند و هیچ کدام هم هیچ چیز نفهمیم !
نمی دانم خاصیت ما ( متولدین دههء پنجاه و بعضا چهل ) چیست که با تمام آدمهای قبل و بعد از خودش تجربیات مشترک دارد و همهء چیزهایی را که پدرها و یا کوچکترها دیده اند و چشیده اند درک کرده است . شجریان و رپ گوش می کنند ، رمانهای فانتزی نوجوانها و ادبیات کلاسیک را می خوانند ، لائیک هستند ولی دنبال متافیزیک می روند و هزار جور چیز مشترک دیگر با بقیه دارد ولی در عین حال شبیه هیچ کدام نیست .
ما شبیه موجوداتی هستیم که پرت شده اند وسط یک جور بی زمانی و مغزشان را با معجونی از طبایع مختلف ساخته اند . این زمانی که تویش پرتمان کرده اند هم انگار مال ما نیست ، نمی دانیم چکارش کنیم و کجایش را چطور پر کنیم . با همه و حتی خودمان تعارف داریم . سردرگمیم و دلخوشیمان کم است . همه کارهء هیچ کاره ایم ، ما نسل آویزانی هستیم و هیچ کجا محکممان نکرده اند ...

لیلا | 02:09 PM | چه دانم های بسیار است (11)