آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« September 2009 | صفحه اصلی | December 2009 »


سه شنبه 5 آبان 1388
خرده جنایت های کودکی

خانه پدر بزرگ توی یکی از شهرهای استان فارس بود ، درندشت با یک حوض وسیع وسط حیاط و دو باغچه بزرگ و عمیق دو طرف و در راستای حوض ، به خاطر شرایط آب و هوا سطح باغچه ها نیم متری از کف حیاط پایین تر بود و دو سمت حیاط دوخانه تابستان نشین و زمستان نشین بود که عملا ما وقتی به آنجا مسافرت می کردیم همیشه در یک سمت آن روزگار می گذراندیم و این سمت دیگر بود که جذاب و رازآلود و تاریک بود . یک در بزرگ چوبی در ارتفاع قامت من از زمین در انتهای راهرویی قرار داشت و من همیشه انتظار باز شدن این در را می کشیدم ، توی تصوراتم آن طرف در دنیای دیگری بود با موجودات دیگر ، چند بار که در باز شده بود یک عالمه ظروف مسی بزرگ دیده بودم و بعد فکر می کردم که اینها جای خواب آن موجودات است . در واقع بیشتر کودکی من به آفرینش موجوداتی گذشت که خودم از آنها می ترسیدم . توی خانه و حیاط می پلکیدم و هرروز برای خودم سرگرمی جدیدی کشف می کردم . مادرم که توی آن شهر یک سری فک و فامیل داشت که بچه های هم سن من داشتند فکر می کرد بالطبع اگر من با آنها باشم بیشتر خوشحال خواهم بود و نمی دانست وقتی آن بچه های فامیل سر ظهر توی خانه شان برای نماز به صف می شوند و من عین بز نگاهشان می کنم چه زجری می کشم و ترجیح می دهم تک و تنها توی خانه پدر بزرگ باشم .
روی دو ضلع حوض حیاط خانهء پدر بزرگ دو کلهء شیر سنگی بود که البته من تا وقتی تخت جمشید را ندیده بودم نمی دانستم اینها قرار است شیر باشند و فکر می کردم اجداد همان موجودات آنور در هستند . سر و دهان شیرها سوراخ بود و این دو سوراخ با یک فرم ال شکل به هم مرتبط بودند ، روزها که دور و بر حوض می گشتم و سنجاقک ها را با پاشیدن آب می تاراندم و دمپایی هایم را روی آب شناور می کردم یکی از کارهایم هم این بود که شلنگ آب را از توی دهان آقا شیره رد کنم و از سرش بیرون بیاورم ، آب را که باز می کردی از کلهء شیر فواره می زد و خیلی هیجان انگیز بود . بعد مادر بزرگ می آمد وضو بگیرد ، شیر آب را که باز می کرد آب می پاشید به سر و صورتش و می گفت : اه بچه جان نجسم کردی و من نمی فهمیدم چطور همان آبی که با آن وضو می گیرند می تواند نجس هم بکند . پدر بزرگ مذهبی نبود و می خندید و احتمالا از اینکه کاربردی برای آن شیرهای بی مصرف پیدا شده بود به من می بالید .
بعد مادر بزرگ که می دید من به لولیدن توی حیاط علاقه دارم یک سبد کوچک به دستم می داد و می گفت برو لیمو بچین تا برای همه شربت آبلیمو درست کنم ، برای تو یک پارچ بزرگ درست می کنم . غافل از اینکه من نه تنها به شربت آبلیمو کوچکترین علاقه ای نداشتم بلکه از درخت لیمو متنفر بودم ، درختی که پر از خارهای ریز نادیدنی بود و تن آدم را خراش می داد .
یادم هست یک بار عمدا پاهایم را با یک تکه چوب باریک که توی باغچه افتاده بود خراش دادم و مادر بزرگ که آنها را دید گفت : الهی بمیرم برای بچه ام ! نمی خواد بری لیمو بچینی ، بعد پدر بزرگ گیر داد که درخت که بالای سرت بوده چطور پاهات زخمی شده و من هم خیلی از باهوش بودن پدر بزرگ و خنگی خودم لجم گرفت .


راهنمایی مدرسه ای می رفتم که از اول راهنمایی تا آخر دبیرستان با هم بودند . خانه مان توی شهرک مسکونی در غرب تهران بود و سرویس داشتم . سال اول راننده ای داشتیم که شب کار بود و تقریبا نصف سال دیر به ما می رسید . من لرزان از سرما توی تاریکی اول صبح سر کوچه می ایستادم و بعد از نیم ساعت که از آمدن سرویس نا امید می شدم دستی تکان می دادم و دوست دیگری که سر سه کوچه پایین تر می ایستاد پیش من می آمد تا با هم به سراغ یکی از بچه های دبیرستانی برویم و جمعا تاکسی بگیریم . هیچوقت توی خانه نمی گفتم که ما اکثر روزها بدون سرویس به مدرسه می رویم چون احساس می کردم که یک جای کار تقصیر من است و پدر هم با شنیدنش فقط عصبانی می شود و به همهء دست اندرکاران مدرسه ام فحش می دهد .به مدرسه که می رسیدیم برای گرفتن پول تاکسی و شکایت به دفتر سرویس ها می رفتیم . مسئول سرویس ها آقایی بود که بچه ها می گفتند معتاد است و سیگار از گوشهء لبش نمی افتاد . رو به دختر دبیرستانی که همراه ما بود می کرد و با چشمکی می گفت : خانم ....شما باید غمض عین داشته باشید ! این جمله را هر روز تکرار می کرد و جوری هم آن را کش می داد که بیشتر شبیه غمزه عین بود . من هر روز توی تخیلاتم می دیدم که آقای مسئول سرویس رفته خواستگاری سال بالایی ما و دلم به حال بدبختی زندگی مشترکشان می سوخت .


مادرم معلم بود و آنهایی که شرایط مرا داشته اند می دانند که درس خواندن توی یک چنین محیطی سخت است . خصوصا برای من که اصولا از حفظیات فراری بودم و کرم خاصی داشتم که شبهای امتحان یک کار دیگر بکنم . کتاب رمانم را لای کتاب درسی می گذاشتم و هرکس تو می آمد تا مثلا میوه ای چیزی برایم بیاورد فکر می کرد دارم درس می خوانم .وآنقدرهم بدبین بودم که فکر می کردم رسیدگی به خوراک من در چنین شرایطی صرفا بهانه ایست برای چک کردن من . آن روزها تلویزیون فیلم تکراری زیاد می گذاشت و من که توی اتاقم مشغول خواندن داستان بودم به محض اینکه موزیک شروع فیلم را می شنیدم داد می زدم و اسم فیلم را می گفتم ، بعد برای اینکه ببینم درست حدس زدم یا نه می رفتم سروقت تلویزیون و مامان که انگار یک لحظه حضور من هم در آنجا برایش به منزله تنبلی کردن بود می گفت : مگه تو امتحان نداری ؟ و من توی اتاقم می آمدم و با احساس شجاعتی که به خاطر این تشر بهم دست داده بود تا نیمه های شب داستان می خواندم . یادم هست یکبار آنقدر برای اپونین گریه کردم که زیرچشمهایم گود افتاد و مادر دلش به حالم سوخت و گفت که زیاد درس خواندم و بهتر است بخوابم و من که می خواستم ادامهء رمانم را بخوانم با خود شیرینی گفتم : نه ! حالا یک دور دیگر هم دوره می کنم ...


ده پانزده سالی از من بزرگتر بود و اولین عشق زندگیم بود ، او بود که چهارشنبه سوری ها مرا زیر بغلش جا می داد و با هم از روی آتش می پریدیم و من توی همان حالتی که چشمهایم از هیجان و ترس گرد بود فکر می کردم بزرگ که شدم عروسی می کنیم و او را هم همانطور که بود تصور می کردم ، انگار قرار است او فریز شود و من فقط بزرگ شوم . او بود که با وجود مخالفتهای برادرم دارت ساختن با سر کبریت را یادم داد ومرا ترک دوچرخهء بزرگش نشاند . یک بار یکی از تیله هایم را با مال او عوض کردم . بعدش عذاب وجدان گرفتم و خواستم برش گردانم تا مدتها که فرصت برگرداندنش پیدا نمی شد بعد هم تیلهء او را می دانستم کدام است ولی یادم رفته بود کدام یکی تیله من است.دست آخر هم مال او را برگرداندم ولی یکی از تیله هایم کم شد ! امسال پسر نوجوان و پدرش را در عرض سه ماه به خاطر سرطان از دست داد ومن که نتوانستم چهره فریز شده اش را جایگزین ظاهر شکسته اش کنم ، هنوز حتی تسلیت هم نگفته ام ...


فاصلهء خانهء ما تا خانه دوستم به اندازه طول یک بلوار بود و هر روز ظهر که از خواب بعد از ظهر فرار می کردم ، سوار دوچرخه ام می شدم و تا خانهء آنها رکاب می زدم تا توی حیاط خانه شان شوت یه ضرب بازی کنیم . به کوچه شان رسیده بودم که صدای موتور گازی را پشت سرم احساس کردم ، بعد هم صدا قطع شد و کسی داد زد : دختر خانم ! هنوز حتی مدرسه هم نمی رفتم برای همین به صدایی که انگار درخواست کمک داشت با غرور جواب دادم . گفت که موتورش خراب شده و باید کمکش کنم . نزدیک رفتم تا مثلا کمکش کنم که یکهو یادم آمد تا حالا داشته با موتورش پشت سرم میرانده . سوار دوچرخه ام شدم و فرار کردم . یکبار دیگر صدایم زد ، همانطور که با سرعت پا می زدم برگشتم و برای اولین بار چیزی از مردانگی را دیدم که هرگز ندیده بود . تا یک هفته تب کردم و از تصور دیدن ممنوعیات زندگی عذاب وجدان گرفته بود . به هیچکس چیزی نگفتم و همه فکر می کردند از ترس دزد مریض شده ام


4 سال از من کوچکتر بود و تا 8 سالگی با ما زندگی می کرد و مثل برادر کوچکتر من بود . من که با برادر بزرگم همین اختلاف سن را داشتم ولی هیچ وقت دعوا نمی کردیم ، عملا تمام دعواهای خواهر برادریم را با او داشته ام.. پدرم که چند سالی از ما دور بود و عموی او هم بود مایهء حسادت و دعوا بود . می ترسیدم او را بیشتر دوست داشته باشد و در عالم بچگی می ترسیدم یکبار دیگر پدرم به واسطهء پسر عمو از من گرفته شود . یک بار کار بدی در حقش کردم که یادم نیست چه بود . فقط می دانم پدر عصبانی به سراغمان آمد . دادی زد و ما هردو که تا به حال طعم کتک را نچشیده بودیم چشمهایمان را بستیم و بعد با صدایی که آمد وحشتزده نگاه کردیم . در خرد شدهء یکی از اتاقها تا مدتها یادآور جنایتهای من در حق پسرعمو بود و کسی آن را درست نمی کرد .

لیلا | 04:40 PM | نظرات (28)
شنبه 2 آبان 1388
خیانت های کوچک 2

اول که به شوهرش گفته بود مخالفت کرده بود و گفته بود شغل بی کلاسی ست . کم و کسری نداشتند و با همان شغل مهندسی پسرک زندگیشان به خوبی می گذشت ولی زن حوصله اش سر می رفت و می خواست کاری داشته باشد . جناب شوهر خیلی زود موافقت کرده بود چون هم زنش را خیلی دوست داشت و هم اینکه می دانست دخترک آنقدر هنر دارد که هرچیز در پیتی را خیلی مهم و ویژه جلوه دهد . کار زن تهیه و تدارک سفره عقد و لباس عروس بود ، مدیریت می کرد و دوروبرش همیشه پر از خیاط وگلسازو اینجورچیزها بود . یک پارچه مچاله و مقداری گل روی یک میز گرد می گذاشت و بعد دو تا جعبهء جواهر برای جای حلقه ها و همین می شد " میز نامزدی " و بابتش کلی پول از آدمهای خنگ می گرفت . چند وقتی که گذشت با آقایی سن و سال دار که توی کار تهیه و تدارک جا و مکان عروسی و شام و اینجور چیزها بود شریک شد و کلی تجارتشان بالا گرفت . شریکش یک آدم کچل عینکی بود از آنهایی که موی یک ور سرشان را روی فرق سرشان می آورند تا کچلیشان را بپوشاند ، شلوار چند پیلی می پوشید و همیشه هم کرم قهوه ای بود ، دو پسر بیست و چند ساله داشت و این دهمین شغلی بود که عوض کرده بود . روزی که شوهر فهمید زنش با این شریک بی ریخت سر و سری دارد . دختر دوهفته ای را خانهء مادرش ماند و بعد هم برگشت سر زندگی تنها چیزی که در ظاهر تغییر کرد بی کاری خانم و خانه نشین شدنش بود .

***
دخترک گرافیست بود و شوهرش دندانپزک . هردو تازه کار بودند و چیزی از ازدواجشان نمی گذشت . پسر از خودش مطب نداشت و توی کلینیک عمومی کار می کرد . کلینیک پایین شهر بود و ارزانتر از جاهای خصوصی . دو منشی داشت که شیفتی کار می کردند و یکی از آنها از آن دخترهایی بود که تا قبل از ازدواجشان سیبیل و ابرو دارند و مقنعه چانه دار سر می کنند و مانتوهای دراز می پوشند . جوشهای دوران بلوغشان به علت عدم رعایت بهداشت و یا اعصاب خراب روی صورتشان جا انداخته و ...دخترک وقتی فهمید که شوهرش با این منشی جذاب می خوابد بیشتر از اینکه احساس کند خیانت دیده کند بهش برخورد ، پسرک انکار نکرد و در عرض چند روز طلاق گرفتند .

***
فردای روز عقد مهرش را اجرا گذاشت و شوهر را به دادگاه کشاند ، دور و بریها باورشان نمی شد ولی گفته بود عندالمطالبه است . کارشان که به طلاق کشید هر روز یک شکایت جدید جور می کرد و همیشه هم می گفت من که طلاق نمی خواهم ، حقم را می خواهم ، شوهرش می گفت چطور می توانم با همچین آدمی زیر یک سقف بروم . بعد از 4 سال عندالمطالبه وصول شد ، طلاق جاری شد و یک زندگی شروع نشده تمام شد !

***
5-6 سال که از زندگیشان می گذشت یک روز به شوهرش گفت که دوستش ندارد گفت یک نفر دیگر را دوست دارد و توی این چند سال هم با او رابطه داشته . جدا شدند و زن با عشقش ازدواج کرد . شوهر مغموم کارهایش را جمع و جور کرد تا از ایران برود و زندگی جدیدی بسازد ، کارها که ردیف شدند دخترک دوباره طلاق گرفت و برگشت تا با شوهر سابقش از ایران برود ...

***
خوشگل ترین دختر دانشگاه بود ولی حالت های پسرانه ای داشت ، برای همین هیچکس فکر نمی کرد آنقدر زود ازدواج کند . وقتی ازدواج کرد جماعت ذکور همه عذادار شدند نه فقط به این خاطر که نیمچه امیدی به وصالش داشتند بلکه به خاطر اینکه همه معتقد بودند : " سیب سرخ دم دست چلاق "
شوهر و فک و فامیلش هنوز مدل خان و خانزاده ای زندگی می کردند ، ده داشتند و زمین و نوکر و...
دختر خیلی زود فهمید که سر و گوش شوهرش بدجوری می جنبد و بازنهای درپیت دهشان رابطه دارد ولی خیلی خیلی طول کشید تا زندگی دونفره شان را خاتمه داد .

***
تلفن مدتی ست زنگ نخورده ، با اینکه قلبت برایش می تپد توی دلت چند فحش آبدارنثارش می کنی و خودت را لعنت می کنی که منتظرش نشستی . وقتی که بالاخره تماس می گیرد یادت می رود که تصمیم داشتی به نشانهء قهر تلفن را جواب ندهی دلت طاقت نمی آورد و گوشی را بیتابانه برمی داری ...
هرچندباری که توی زندگی دلت لرزیده باشد و گرفتار یکی از آن حسهای ناب عاشقانه شده باشی ، لابد فکر کرده ای که این ناب ترین است ، این شخص کامل ترین است ، او جورترین تکهء پازل گمشدهء من است .
انتظار کشیدی ، نگران بودی ، مرارت کشیدی و ...اگر به عشقت رسیده باشی و روزمرگی زندگی هردوتان را بلعیده باشد ، همهء اینها را فراموش کرده ای و حالا فقط سیرفرسایشی زندگی را می بینی .
گاهی فکر کردی که اشتباه کردی ، بعضی اوقات هردویتان بزرگ شدید و تغییر کردید ولی در جهات مختلف برای همین دیگر آن نیستید که بودید . بعضی وقتها چیزی که جذبتان کرده بود و اخلاقی که عاشق شدنی بود دیگر یا عاشق شدنی نیست یا کمرنگ شده ، گاهی اوقات خسته اید و خستگی از زندگی شامل خستگی از زوجتان هم می شود ، انتظارهایتان برآورده نمی شود چرا که دیگر هیچکدام در تب و تاب بیشتر دوست داشته شدن و عاشق تر بودن نیستید . بعضی ها محافظه کارتر و پایبندتر به اخلاقند برای همین سعی می کنند وضع موجود را حفظ کنند و بعضی ها امیدوارترند و جسورتر و هنوز حاضر نیستند آن لحظات ناب را فراموش کنند همچنان می گردند و جستجو می کنند و گاهی هم با یک نگاه گرفتار می شوند . آن تپیدن ها و لرزیدن ها و انتظارها همیشه جذابند و آن حس ناب همیشه گمشده ایست که مانند شبهی که هیچوقت هم دیده نشده وهمه فقط تغریفش را شنیده اند جستجو کردنی . موهومی که هرکس به شکلی تعریفش می کند و معلوم نیست چه شکلی و چه طعمی ست اگر وجود داشته باشد...

لیلا | 05:16 PM | ادامه ندارد (8)
یکشنبه 12 مهر 1388
خیانت های کوچک

توی مهمانی بودیم و به ظاهر خیلی شلوغ بود و کسی با کسی کاری نداشت ، ولی من زیر چشمی او را می پاییدم و می خواستم ببینم بعد از اینهمه سال که ندیدمش چه تغییری کرده ، هر بار توی جمعیت از کنارش رد می شدم یا نا خود آگاه کنار دستش قرار می گرفتم سعی می کردم نگاهش نکنم و چشمم توی چشمش نیفتد . از بچگی می شناختمش و روزگاری دوستش داشتم . خواستم جوری که آقای شوهر بویی نبرد نظرش را راجع به او بدانم که کلی نا امید شدم و حرص خوردم ، با خودم فکر کردم شاید چیزی حدس زده و می خواهد حال مرا بگیرد و یا از روی حسادت از طرف بد می گوید ، ولی به روی خودم نیاوردم و با سماجت هی بحث را به او می کشاندم و اگر یکی از مهمانها بحثمان را قطع نمی کرد کم کم داشتم گند می زدم


***

واضح بود که دارد با شوهرم لاس می زند ، به شوهر دوستم نگاه می کنم تا ببینم او هم متوجه قضیه هست یا نه ؟! دستش را توی کاسهء آجیلش کرده و احتمالا دنبال پسته می گردد و حواسش به چیزی نیست . باز هم به آن دو نگاه می کنم ، بفهمی نفهمی بدم نمی آید که دوستم مغز شوهرم را بخورد . با اینکه دختر خوشگلی لا اقل از نظر آقایون به حساب می آید ولی خیلی اعصاب آدم را تحریک می کند ، همه چیز را با هیجانی چندین برابر هیجان معمول موضوع تعریف می کند و اصرار دارد که به چشمان طرف مقابل زل بزند .خود من وقتی طرف صحبتش هستم احساس می کنم چشمانم چپ شده و سرم داغ می کند . باز هم به آقای شوهر نگاه می کنم و درونم چیزی از جنس خود نمایی و غرور به جوشش در می آید . انگار می خواهم به خودم و او ثابت کنم که ببین : هرکس از من خوشگلتر است ولی در عوض غیر قابل تحمل است . خستگی و کلافگی را که در صورتش می بینم بازی را تمام می کنم و وسط صحبتشان می پرم : " کسی چایی می خواد ؟ "


***

نزدیک به 9 ساعت است که بچه بیدار است ، یک کتاب لالایی را با آهنگ ها و مدل های مختلف برایش خوانده ام ، 4 بار پوشکش را عوض کرده ام که 2 بار آن مجبور به تعویض لباس هم بودم ، نمایش عروسکی اجرا کردم ، زانوهایم درد می کند ، دلم برای پدر بچه تنگ شده ولی در عین حال از دستش عصبانیم ، مهم نیست که سر کار است تا خرجمان را در بیاورد . مهم اینست که در حال حاضر نیست که کمی مراقب بچه باشد و من خسته ام و دلم کمی تنهایی و استراحت می خواهد ، دو تا 10 دقیقه عین پیرمردها چرت زده و من از هول و هیجان اینکه از این 10 دقیقه ام چطور استفاده کنم بیدارش کرده ام . تلفنم زنگ می زند ، یکی از آشنایان قدیمی ست ، پسری که هیچوقت با او رابطهء عاطفی نداشتم و صرفا یک دوست است ، به خودم که می آیم می بینم خیلی مثل یک دوست معمولی با او حرف نمی زنم و کمی پایم را از گلیمم بیرون گذاشته ام و اگر کسی گوش می داد ممکن بود فکر کند چیزی از قدیم بین ما بوده: دارم باهاش درد و دل می کنم وخودم را برایش لوس کرده ام و بعدا که در حالتی غیر از این خستگی باشم ، ممکن است پشیمان شوم .


***

خیلی از این دوستم پیش آقای شوهر تعریف کرده بودم و حالا که قرار بود ببیندش لابد کلی کنجکاو بود ، وقتی لباس می پوشید و اصلاح می کرد و ادکلن می زد ، نگاهش می کردم . نمی دانم چرا احساس کردم کمی زیادی دارد به خودش می رسد ولی ترجیح دادم مثل این زنهای شکاک که به همه چیز پیله می کنند برخورد نکنم و عادی باشم .
دوستم که آمد از همان دم درتوی ذوق آقای شوهر خورد ، این را کاملا می شد توی صورتش تشخیص داد ، حس عجیبی داشتم معجونی از حسادت و عصبانیت . نمی دانم برای چه باید دلش را به کسی غیر از من خوش می کرد که حالا بخواهد توی ذوقش بخورد ؟!
بعد از رفتن دوستم سعی کردم کمی سین جیمش کنم و نظرش را بدانم که احساس کردم دارد چپ چپ نگاهم می کند و شبیه همانهایی می شوم که نمی خواهم . با اینکه معمولا بعد از مهمانی های کوچک یک غیبت خانوادگی راه می اندازیم و مردم را تحلیل می کنیم این بار بی خیال شدیم ...


***

بچه روی پایم خواب است و نمی توانم تکان بخورم ، آنقدر بد خواب است که می ترسم کمی جابه جا شوم و کتابم را که فقط نیم متر آن طرف تر است بردارم و بخوانم ، تنها وسیله ای که دم دست است گوشی موبایل است . آن را بر می دارم و سعی می کنم خودم را سرگرم کنم . دفترچهء تلفنش را به ترتیب حروف نگاه می کنم ...باید به فلانی زنگ بزنم ، چند روز پیش برایم پیغام گذاشته بود ، این یکی سه شنبه از ایران می رود و هنوز خداحافظی نکرده ام ، این یک هفته است دستش شکسته و هنوز حالش را نپرسیده ام ...هیچ وقت شماره های خیلی قدیمی را هم پاک نمی کنم و برای همین در طی مکاشفات سردرگمم به اسمی می رسم که ممکن بود روزی بینمان اتفاقاتی می افتاد و بعد من با کس دیگری ازدواج کردم و او هم هنوز مشغول ازدواج کردن است ! سعی می کنم تصور کنم که اگر الان زن او بودم زندگیم چه شکلی بود ؟ کجا بودم ؟ بچه داشتم ؟ اصلا شاید ازدواج نکرده بودم و با او یا هرکس دیگری دوست بودم .صدای سرفهء بچه توجهم را جلب می کند و احساس می کنم گونه هایم گل انداخته و سرم گرم شده ، همان چند لحظه باعث شد احساس آزادی غریبی بکنم و حتی تصور اینکه اگر مجرد بودم حالا چه کار می کردم موجب شد فکر کنم دارم مرتکب خیانتی می شوم .


پ.ن : همه چیز تلفیقی از واقعیت و حس داستان پردازی بنده و صرفا مقدمه ای برای متن بعدی ست !!! (!!)

لیلا | 04:42 PM | ادامه دارد ... (14)