آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« October 2009 | صفحه اصلی | January 2010 »


دوشنبه 30 آذر 1388
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار

وارطان سخن نگفت
چو خورشید
از تیره گی برآمد و در خون نشست و رفت ...
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت ...
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود
گل داد و
مژده داد : " زمستان شکست !" و
رفت ...

مرد آزاده زندگیش به سادگی گذشت ولی مرگ با شکوهی داشت

لیلا | 01:55 PM | کاش بهار بیاید (43)
دوشنبه 23 آذر 1388
دفاعیات

عادت ندارم از خودم دفاع کنم چون معمولا اینجا شبیه پیاده رویی است که مردم می آیند و می روند ، یکی چیزی را لگد می کند ، آن یکی از دیدن ویترینی لذت می برد و دفعهء بعد که می آید و با تغییر مواجه می شود شاکی می شود و ...
من برای خودم می نویسم و با اینکه نظر خواننده برایم خیلی مهم است اما دیدگاهم را تغییر نمی دهد ، دیدگاهی که باعث نوشتن وبلاگ است نه خلق اثر ادبی ست و نه چیز دیگری ، حتی داستانهایم را از روی وب برداشتم تا اگر روزی خواستم کاری باهاشان بکنم زیاد دستمالی نشده باشند .
بگذریم ...اتفاقات اخیرروی هر آدم سالم عقل و سالم روحی تاثیر می گذارد و من هم برخلاف نظر دوست عزیزی که مرحمت فرموده بودند و با کلمات زیبایشان ما را نواخته بودند آنقدرها ببوگلابی نیستم . من اینجا چیزی از آلام روحی و یا احساساتی که دربارهء وطنم و اوضاعش دارم و اخبار سیاسی نمی نویسم چون توی اینترنت به اندازهء کافی اطلاعات در این باره موجود هست و لزومی ندارد کسی برای کسب خبر آدرس لیلا دات کام به ذهنش خطور کند ! در حال حاضر بنده یک مادر تمام وقت هستم و از توی خانه آپدیت می کنم ، اینجا تنها جایی ست که توی این مدت مرا به دنیای بیرون وصل نگه داشته و مانع دلمردگی من بوده . خانهء ما در محدوده ایست که اینترنت پر سرعت سرویس ندارد و بنده اگر در اثر زیاده روی ناشی از احساسات توی وبلاگ ، باعث فیلتر شدنش بشوم دیگر دستم به هیچ جا بند نیست . بعد هم حضرات معترضین خودشان لابد بهتر می دانند که اینترنت فقط وبلاگ نیست و هزار جور محیط دیگر برای فعالیت وجود دارد .
احساس می کنم دارم کار بسیار بی معنی انجام می دهم که خودم را توجیه می کنم ، ولی هیچ کس در شرایط دیگری نیست شما دوست عزیز که می توانید بروید درخیابانها فریاد بزنید ویا اعتراض خودتان را به نحوی نشان بدهید ، باور کنید من تحسینتان می کنم و بدانید که از من خوشبخت ترید که باید کودکی را نگه دارم که برایم از جان عزیزتر است و عمرش به اندازهء عمر جنبشی ست که اگر روزی به ثمر برسد من افسوس خواهم خورد که دستی اینچنین در آن نداشته ام .

لیلا | 10:40 AM | نظرات (9)
جمعه 13 آذر 1388
هفته

جمعه : دخترم صدایی شبیه جوجه کلاغ عصبانی از خودش در می آورد ، بعد که نگاهش می کنی برای چند لحظه آرام می شود و نگاهت می کند ، با اینکه خیلی کار دارم تمام وقتم به این می گذرد که بیایم بالای سرش و نگاهش کنم و شکلک در بیاورم و بخندم چون سرم به خاطر صدای جوجه کلاغ عصبانی دارد می ترکد و فکر می کنم که اگر این نگاه کردنها و ساکت کردنها نبود قطعا سرم تا به حال ترکیده بود .
پنج شنبه : بالاخره موفق شدم لاک ناخنی را که هفتهء پیش به انگشتان دستم زدم پاک کنم ، پاها می ماند برای یک روز دیگر ...با مانترا عروسک بازی می کنیم ، چند دقیقه ای توی روروک می گذارمش تا بتوانم بروم دستشویی ، یکی از کارتونهای " بیبی انیشتین " رومی بینیم ولی به نظر می آید بچه ام سریال های کره ای فارسی وان را به انییشتین شدن ترجیح می دهد ، کنارش دراز می کشم تا بخوابد و خودم را به خواب می زنم ولی او مدام آواز می خواند و انگشتان کوچکش را توی گوش و دماغم فرو می کند
چهارشنبه : صبح جاروبرقی را از جایش بیرون می آورم ، تا عصر هی می روم و می آیم و با مانترا سر و کله می زنم و جارو برقی همانطور عینهو آینه دق سر جایش می ماند و لوله اش انگار دارد با آن حالت کجی که گرفته ریشخندم می کند . عصر برمی گردانمش سر جایش .
سه شنبه : سه صفحه کتاب می خوانم آن هم در حالی که کتاب را با همان دستی که سر دخترم رویش است و شیر می خورد گرفته ام و با دست دیگر ورقش می زنم ، با هر بارتورق هم شیر خوردن را ول می کند و سرش را به عقب بر می گرداند و چشمش را اطراف می چرخاند ، تا نکند اتفاقی توی خانه بیفتد و او ازش بیخبر بماند
دوشنبه : از صبح با تلفن یا مانترا حرف می زنم وقتهایی که با مانترا حرف می زنم سعی می کنم کاری کنم که شیشکی بکشد و وقتی با تلفن حرف می زنم پز هنر جدید دخترم را به مردم می دهم
یک شنبه : بعضی ها می گویند منظره شیر دادن مادر به بچه از زیباترین منظره هاست ، مانترا وقتی خیلی کلافه است و گریه می کند شیر نمی خورد ، مانترا وقتی صدای آب را می شنود آرام می شود ، وقتهایی هست که مجبورم برای اینکه دخترم آرام باشد و شیر بخورد روی کاسهء توالت فرنگی بنشینم و شیر آب دستشویی را باز بگذارم و او را شیر بدهم ، بعضی ها می گویند منظره شیر دادن مادر به بچه از زیباترین منظره هاست ...
شنبه : دخترک از وقتی غلت زدن یاد گرفته عمر من 10 سال کم شده ، چون روزی لا اقل 70 بار غلت می زند و خودش را گوشهء تخت یا یک جای دیگری در معرض خفگی قرار می دهد و من باید نجاتش دهم . امروز که به تشک نرسیده روی هوا غلت می زند و می چرخد تا من حساب کار دستم بیاید .
پ.ن. بعضی ها معتقدند اکثرمادران بعد از به دنیا آوردن بچه دچار افسردگی می شوند ، دروغ محض است چون هیچ مادری فرصت این سوسول بازی ها را پیدا نمی کند :)))))))))

لیلا | 11:44 AM | نظرات (56)