آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« December 2009 | صفحه اصلی | February 2010 »


چهارشنبه 16 دی 1388
سمپاد

کارتون " هورتون " را دیده اید ، اولین بار که بعد از سالها کلی یاد مدرسهء کوفتی عزیزمان افتادم وقتی بود که آن را دیدم...

دنیای خیلی خیلی کوچکی ست ، ولی وقتی توی آن باشی فکر می کنی که جهان به دو بخش کلی تقسیم می شود آن تو و بیرون آن !
وقتی بیرون از آن باشی یا کلا از آن تو بیخبری و یا به عنوان یک چیز خیلی خیلی کوچک فقط می شناسیش . دنیای خیلی خیلی کوچک " سمپاد " خواص خیلی خیلی زیادی دارد . سمپاد سازمان ملی پرورش ان و دیوونه نیست ، سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان است . آخر دورهء ابتدایی امتحانی می گیرند و بچه ها را بر اساس میزان "هوش " جدا می کنند ، حالا چطور توی شهری مثلا به بزرگی تهران 100 تا باهوش پیدا می کنند خدا می داند ؟ ...
خیلی از پدر و مادرها را می شناسم که نمی گذارند بچه هایشان به این مدارس بروند چون اعتقاد دارند که توی این مدارس بچه ها درس نمی خوانند . من هم اگر تا آن روز که دخترم بخواهد به مدرسه برود این سازمان سرجایش باشد نمی گذارم برود ولی دلیلم این نیست که درس نمی خواند بلکه اینست که فارغ التحصیلان این مدارس همه " یک جوری " می شوند . هرچه گشتم برای این " یک جوری " لغت مناسبی پیدا نکردم ، شاید به جایش بتوان گفت : فریک ! یا اجق وجق ! ولی همان یک جوری بهتر است .
راستش من از کسانی هستم که روزگاری توی این دنیای کوچک بودم ولی هیچ وقت از آن فارغ التحصیل نشدم ، چون یکمرتبه فهمدیدند که من و یک سری دیگر نه از نظر هوشی لیاقت این نشان " یک جوری " را داریم و نه رفتاری !
من با اینکه بچه ها با توانایی ها و استعدادهای یکسان در یک محیط آموزش ببینند مشکلی ندارم ولی با اینکه یک عدهء قلیلی دائم فکر کنند که با دیگران فرق دارند مشکل دارم . اینکه بچه در سن 12 سالگی قورباغهء بدبخت را تشریح کند قطعا او را به این باور می رساند که آدم قسی القلب ولی ویژه و مهمی ست . اینکه فکر کند کتابهای آموزش و پرورش کوفتی مان ارزش خواندن ندارند مهم نیست ولی اینکه فکر کند کسانی که توی مدارس دیگر مجبورند آنها را بخوانند احمقند ، فاجعه است . فارغ التحصیلان این مدارس به طور خود آگاه توی محیط دانشگاه هم می گردند و یکدیگر را پیدا می کنند ، دختر های " فرزانگانی " برای دوستی به غیر از پسرهای "علامه حلی " رضایت نمی دادند و حتی ازدواج های ناجور و ندرتا جوری را بین این دو گروه سراغ دارم . مساله " آی . کیو " که این روزها دیگر در برابر " ای . کیو " و هزار جور مرض دیگر اصلا اهمیتی ندارد بزرگترین دغدغه و نقطه ضعف پرورش یافته های این مدارس است .
خود من چون بلافاصله بعد از اخراج به لات خانه ترین مدرسهء شهر رفتم کمی کنترل شده و جهش یافته هستم وگرنه در دوران نوجوانی که دخترها با دیدن پسرهای خوشگل و خوش تیپ آب از لب و لوچه شان راه می افتاد من با شنیدن اسم المپیادی ها و این جور چیزها دلم می تپید .
یادم هست یک بار دورهء بچه های فرزانگان را رفتم و آدمهایی را دیدم که ده سال بود ندیده بودم ولی هیچ کدام هیچ عکس العمل خاصی نشان نداد و چون جمعیت دکترها خیلی بیشتر بود تمام مدت دوره به اسم لاتین بردن از بیماریها و درمانهایی گذشت که بچهء برادر یا خواهر یکی داشت ...در حالیکه اگر یک همچین جمعی از آن بیرونی ها مرا می دید قطعا با جیغ و داد جملاتی مثل خوشگل ، زشت ، چاق و یا لاغر شدی ! را روی سرت هوار می کردند ولی در جمع باهوش ها انگار تنها چیزی که اهمیت ندارد این چیزهاست .
دوستانی که از این دوران دارم و یا آدمهایی که مربوط به این دوران هستند و می شناسمشان و با ردیاب خاص سمپادی پیدایشان کرده ام خیلی برایم عزیز هستند نه به این خاطر که فکر کنم باهوشند بلکه چون قوی ترین و پررنگ ترین خاطراتم را با آنها دارم . یکی شان همکلاسی دانشگاهم بود و همیشه هر وقت کسی مرا با او می دید می پرسید : " لیلا این امیر که خیلی دری وری می گه تو چطور می فهمی چی میگه ؟" ( ببخشید امیرجان اگه اینو خوندی :) ) و من در جواب می گفتم : " آخه ما هم مدرسه ای بودیم ! " یکیشان با کانون فیلمش 2 سال از بهترین سالهای زندگیم را رقم زد ، یکی پدر هله هوله ایران بود و هرجا چیپس و پفک می دیدی یادش می افتادی ، یکی به خاطر اینکه دوبار شیمی درمانی را طاقت آورد و الان زندگی عادی می کند صبر را یادم داد و ...
چیزهای ناجور هم زیاد است ، شاید چون آدمهایی هستند که فکر می کنند خیلی خاصند و در مقابل زندگی عادی که دردها و ناراحتیهایش بر سر همه یکجور می ریزد تاب نمی آورند و یا شاید جوری بارشان آورده اند که دیگر با هیچ کس و هیچ چیز راضی نمی شوند برای همین هم خود کشی ، قاچاق دارو و این آخری ها هم تحت پ ی گ ر د به خاطر ح ک م ا ر ت د ا د از ناراحت کننده ترین چیزهایی بود که برای آشنایان فارغ التحصیل " سمپاد " شنیدم .
چند وقت پیش از برادرم که خودش یکی از مجربین ( دانش آموخته و معلم ) آنجاست پرسیدم : " شنیدم قراره سمپاد منحل بشه ؟" برق خوشحالی در چشمانش موج زد و گفت :" امیدوارم ! "

لیلا | 08:22 PM | ... (16)