آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« March 2010 | صفحه اصلی | May 2010 »


شنبه 28 فروردین 1389
کبوتر جان که بالت را شکسته است ؟

شلوار چهارخانهء گل و گشاد سبز و کرم با یک تاپ سبز خانه تنم است ، می گوید : بذار عکستو بگیرم ، بزنم روی این کارتها برای یادگاری و چند تا کارت پستال نشانم می دهد که با خط دختر بچه های دبیرستانی تویش چیزهایی نوشته شده و گل و بته هم تزئینشان کرده . می گویم : لباسم خوب نیست و تازه لکه قطره آهن مانترا هم روشه ! گوش نمی دهد و دوربین را بر می دارد که مانترا با جیغ و گریه بیدارم می کند ، خدا را شکر وگرنه با همان قیافه و تیپ در تاریخ خوابها ثبت می شدم . بغلش می کنم و آرام نمی شود ، می خواهم شیرش بدهم که نمی خورد و خودش را توی بغلم پیچ و تاب می دهد ، هنوز خوابم می آید و دخترم مثل ماهی لیزی که آرام نمی گیرد تمام هشیاریم را می مکد ، معلوم نیست چشه ؟! این را پدرش می گوید که با قیافهء نگران بالای سر ما ایستاده . نه معلوم نیست چشه ...( این حالش فقط مثل خودمه )
خسته ام ...از اول سال 89 این سومین باراست که دخترک از این بیماریهای ویروسی گرفته ، رسما به خاطر کمبود خواب در مرز جنونم .
از دست مردم خسته ام که با آرامش تمام توی صورتم نگاه می کنند و می گویند : همینه دیگه بیخود که نمی گن بهشت زیر پای ...واقعا ترجیح می دهم خواب نقد رو داشته باشم تا بهشت نسیه
از دست دخترم خسته ام که هر شب با مبارزهء بی پایانی که با خوابیدن می کند ، انگار دارد نخوابیدن های مرا به رخم می کشد : ببین من با این یه وجب قدم چه سرحالم و تو چه مادر پیزوری هستی در ضمن مگه من می خواستم به این دنیای لجنتون بیام ؟
از دست شوهرم خسته ام که چند وقتتیست این حال بد من بدجور اعصابش را خرد کرده و می خواهد به انواع حیل مرا خوب کند ، یک آدم آویزان و بدون انگیزه که حضورش دیگران را خسته می کند باید سریعا خوب شود و من با سماجت می خواهم بد بمانم ، مگر آنور خط چه چیزی در انتظارم است ؟
از دست مامانم خسته ام که با محبت های زیادش به نوه و فرستادن انواع سوپ به در خانه مان بی عرضه گی ام را ثابت می کند
از دست پدرم خسته ام که مرتب می گوید : بچه همینه دیگه ، مگه خودتون چطور بزرگ شدین ؟ و من یادم می آید که وقتی بچه بودم می گفتم : من که نمی خواستم به این دنیای لجنتون بیام ...
از دست این صفحه خسته ام که هر سال این موقع موعدش سر می آید و باید تمدیدش کنم ، امسال واقعا دلم می خواست بی خیالش شوم ولی تنها جایی که هنوز من را به دنیای بیرونم وصل می کند همینجاست ، از دست خودم خسته ام که همیشه از وابستگی متنفر بودم و حالا اینقدر به این " عاقلانه " ء لعنتی وابسته ام .
از دست خودم خسته ام و احساس حماقت می کنم ، امسال موقع تولدم نه حس پیر شدن داشتم نه خوشحالی و نه افسردگی هیچ چیز خاصی نبود مثل روزهای دیگر سال ...فقط یک سری دریافتهای شهودی در مورد زندگیم آمد مثل اینکه همیشه فکر می کردم زندگی امنی خواهم داشت توهمی بیش نبوده ، اینکه فکر می کردم باید با همه صادق بود حماقتی بیش نبوده و یا اینکه فکر می کردم دوستان زیادی دارم تصوری بیش ...من از بچگی تخیلات قویی داشتم !
از دست خودم بیش تر از همه چیز خسته ام ، هیچ برنامه ریزی برای هیچ کدام از روزها و حتی ساعتهایم نمی توانم داشته باشم ، همه چیز خراب می شود ، حوصلهء هیچ چیزی را ندارم همسرم کتابی می خرد و می گوید : این از اون کتاباییه که دوست داری و من نمی خوانم ، فیلمی می گیرد و می گوید از آنهاییست که من خوشم می آید و من نمی بینم ، مست نمی شوم بالا می آورم ، به جوکها نمی خندم ، آفتابی که بغل دستیم را گرم می کند گرمم نمی کند ، همهء حرفها را نیش می شنوم ، کند شده ام ، اگر چهارتا ظرف بشورم روزم تمام شده است ، مهمان که می آید خسته ام ، مهمانی که می روم خسته ام ، خودم و آقای شوهر را شبیه آن پیرمرد و پسرک می بینم که همه اجازه دارند راجع به خرشان حرف بزنند ، خر افتاده توی رودخانه و مرده و هنوز همه دارند حرف می زنند ، قدیمها مامان می گفت : تو هاری ! هیچ کس جرئت نداره راجع بهت حرف بزنه ،دیگر هاری دوست داشتنیم را ندارم ، اهلی که سهل است پوست کنده شدم ، ضعیف شدم ، همه همه چیز می گویند و من هم هی تند تند ناراحت می شوم از دست حرفها از دست آدمها از دست خودم ...خسته ام ...

لیلا | 07:29 PM | نظرات (49)