آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« May 2010 | صفحه اصلی | August 2010 »


سه شنبه 8 تیر 1389
من ماهیم ،نهنگم ،عمانم آرزوست

IMG_5840.JPG

وقتی که باردار بودم و قرار بود کودکم رو به دنیا بیارم ، این نقاشی رو شروع کردم ، امروز یک سال از به دنیا آوردن دخترم می گذره و به پیشنهاد زن زمانه اینو اینجا می گذارم ، امیدوارم دنیا جای بهتری برای بچه های ما و ما باشد ...

لیلا | 10:34 AM | نظرات (14)
شنبه 29 خرداد 1389
کشوی خاطرات

یکی از سرگرمی های من و دخترم اینست که هر از مدتی می رویم سراغ یکی از کشوهای میزتوالت من که کشوی خنزرپنزرهاست ، محتویات این کشو می تواند نیم ساعتی دخترکم را سرگرم کند و من هم کنارش روی تخت دراز می کشم و دو صفحه ای کتاب می خوانم .
النگوهای چوبی بزرگ که مانترا آنها را به نوبت توی دست و پاهایش می کند و بعد برای درآوردنشان جیغ اعتراض سر می دهد و من باید کمکش کنم ، گردنبندها و مهره های چوبی و لاکی که آنها را توی دستهایش می گیرد و شروع به بال زدن می کند و هر از چندگاهی بعضیهایشان را با دندان تست می کند و اگر به دهانش مزه کند مثل بچه گربه رشتهء گردنبند را همانطور توی دهان نگه می دارد و به سراغ بقیه می رود ، انواع کش و کلیپس و گل سر که چون موهای مادر کوتاه است دخترکم بلد نیست چطور از آنها استفاده کند و فقط به هم می کوبدشان و موفق شده دوتایشان را هم به همین روش بشکند ، مچ بند چرمی مربوط به زمانی که دست من دوماهی شکسته بود و هنوز دانشجو بودم ولی هر از چندی که دست درد دارم مورد استفاده ام قرار می گیرد ، یک گردنبند تقریبا نقره مربع شکل با نگین آبی و قرمز که وقتی با بچه های دانشگاه رفته بودیم اصفهان تا خیر سرمان کسوف را تماشا کنیم خریدم و بعد که برادرم گفت شبیه اینهاست که گردن اسب می اندازند دیگر نتوانستم به گردنم بیاویزم  کلی صبر کردیم تا لحظهء کسوف برسد و بعد عینهو دیوانه ها وقتی همه داشتند با آن عینکهای مخصوص طلقی خورشید را نگاه می کردند پاچه هایمان را بالا زدیم و از اینطرف سی و سه پل رفتیم آنطرف ( البته از توی آب ) ، چندین رشته سنگهای رنگی تزئینی که خریده بودم تا با آنها گوشواره و گردنبند بسازم و طبق معمول همینطور ماندند و شدند آیینهء دق بی انگیزه گی ام ، چند تا قرص کمر ( دانه های چوبی قهوه ای رنگ که زنان باردار موقع حاملگی برای درد کمر می خوردند )که از عطاری خریده بودم و رویشان نقاشی کشیده بودم و وقتی مامان بابا خانه نبودند با دریل سوراخشان کرده بودم و با بند چرمی به گردنم می انداختم و هر کس می دیدشان با تعجب می گفت : این چیه ؟!
چند تا سنگ کج و کوله که توی یک کیف چرمی کوچک می گذاشتم و آن موقع ها که توی عوالم دیگری سیر می کردم روی چاکرای مربوطه با خودم حمل می کردم ، تاس رمل ، ساعتهای قدیمی و از کار افتاده که بیشترین تفریح دخترم هستند ، وقتی به هم می کوبدشان با خنده ای مرموز مرا نگاه می کند و پیش خودش خوشحال است که دارد یک کار ممنوعه انجام می دهد ، اگر توی این حال صدایش کنیم هول می کند و ساعت را رو به من می گیرد که یعنی بگیر ، دوست ندارم طفلکم ترسو شود ولی نمی دانم چرا هروقت دارد با وسایل ممنوعه بازی می کند ( مثل ساعت و عینک و ...) و من صدایش می کنم هول می کند و یا جسم را ول می کند و بدو بدو به سمت من می آید و یا یک خندهء الکی می کند و آن را به سمت من می گیرد .
هروقت که مانترا را بغل می کنم و توی اتاق خواب ما می رویم و این کشو باز می شود صورت دخترکم از خوشحالی می شکفد ، انگار که تمام کمد اسباب بازیهایش در برابر کشوی خنزرپنزر من بی ارزش است و او هم می تواند ببیند که پشت هرکدام از این چیزهای به ظاهر بی ارزش چه خاطراتی برای مادرش پنهان است .
یادم هست که وقتی بچه بودم یک چنین گنجینه ای توی اتاق مادرم بود ، یک قوطی فلزی مخصوص آبنبات که رویش به فرانسوی نوشته بود میوه ای و تویش پر از دکمه بود ، دکمه های رنگی فلزی ، پلاستیکی و چوبی ، دکمه های دراز و گرد و مربع ... روی زمین پهنشان می کردم و با آنها شکل می ساختم ، برایم مثل جواهرات بودند و بعضی اوقات آنها را رشته می کرم و به گردنم می انداختم و مادر غر می زد که عینهو دهاتی ها شدم ، سگک کمربند ، یک قالب گچی دندان با دو دندان متحرک که به نظرم خیلی ترسناک بود و نمی دانستم مال چه کسی ست ، زنجیر کیف که مادر آنها را جدا کرده بود کیف را بدون بند استفاده می کرد ، کرمها و لوسیونهای عجیب و غریب و بلا استفاده و ...
توی هرخانه ای یک یا چندین محل با توجه به تعداد افراد خانواده برای نگهداری خاطرات کهنه و عجیب و غریب هست که ممکن است از نظر فنگ شویی جاهای جالبی نباشند ولی برای تجدید خاطره های خاک گرفته و شیطنت های فکر بازیگوش دستمایه خوبی هستند . بچه که بودم خاطره ای در کار نبود ولی می دانستم که جادویی توی این گنجها ، توی تک تک دکمه ها و مهره ها وجود دارد ، حالا هرچه بزرگتر می شوم جادوی خاطره برایم عزیزتر می شود جادویی که زندگی را می سازد و بعدها به دخترم انتقال می یابد .

لیلا | 05:50 PM | نظرات (28)