آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« August 2010 | صفحه اصلی | October 2010 »


سه شنبه 6 مهر 1389
همینجوری

از بچگی تا به امروز که خودم بچه دارم ، به یاد ندارم که کاری کرده باشم که مامان آن را تائید کرده باشد و ایرادی از آن نگرفته باشد ؛اگر لباسی بخرم یا بنجل است یا خیلی کوتاه و یا خیلی بلند است اگر خوشگل باشد گران خریدم . اگر برای مثلا یک عروسی بروم آرایشگاه ، می گوید خودت بهتر آرایش می کنی تا آرایشگاه ، اگر نروم می گوید دفعهء قبل بهتر بودی .همهء آشناها می گویند موی کوتاه بیشتر به من می آید مامان راه می رود توی خانه و به مانترا می گوید : مامانت موهای تو رو کوتاه نمی کنه که بیاد تو چشمات اونوقت موهای خودش رو می کنه اینقد ( و با اشاره بند انگشتش را نشان می دهد )، اگر زیاد نقاشی کنم می گوید کجا اینها را نگه میداری؟ اگر نقاشی نکنم می گوید تنبلی ! خریدن فیلم و کتاب پول دور ریختن است باید آنها را قرض گرفت ، بچه خواباندن و غذا دادنم اشتباه است ، اسباب بازی خریدنم اشتباه است ، مانترا رو هفته ای یک بار به یک هنرکده می برم تا از کلاسهایی که مخصوص همین سن است استفاده کند ، مامان مسخره ام می کند که بچه را توی ترافیک جردن می برم کلاس ! گلدانهای من در مقایسه با مال او مریضند ( مامان گلهایش را توی پاسیو با نورمستقیم نگه داری می کند و من فقط یک نور شمال کمرنگ دارم ) ، اخلاقم بد است ( خودش روزی پنج بار با من قهر می کند چون من حرفهای برخورنده می زنم ) خلاصه که مامانمه ولی هیچ کس تو زندگیم منو اندازهء اون معذب نمی کنه و باعث نمیشه دروغ بگم !
خانم جوان و خوشرویی هر از چند روز و به طور منظم می آید خانهء ما و تمیزکاری می کند ، قفسه ها را گردگیری می کند ، تی و جارو می کشد ، با مانترا هم بازی می کند و خلاصه وقتی می رود کلی حال من خوب است . یک آقای غرغرویی هم هست که مامان من کلی تلفن می زند تا پیدایش کند و بعد هم فقط چند ساعت بعد از ظهر می آید و شیشه های مامان اینها و گاهی راه پله ها را تمیز می کند و به بقیهء کارها نمی رسد و می رود .
هر وقت که این خانم از خانهء ما می رفت ، مامان زنگ می زد و می پرسید که چه کارهایی کرد ، من هم اینقدر ازش خوشم می آید که کارهایی که خودم می کردم هم جای کار او تعریف می کردم و در آخر مامان می پرسید : شیشه ها را هم شست و من می گفتم نه ! و مامان می گفت پول زیاد بهش می دی و کار چندانی نمی کنه که اینهمه لفتش می ده و بعد آن آقای غرغرو را هی توی سر من می کوبید . دیروز این خانم شیشه هایم را شست و طفلک خیلی خسته شد ، وقتی رفت مامان و بابا زنگ زدند که از راه برگشتن از پیاده روی سری به نوه شان بزنند ، مامان نشسته بود روی کاناپه ای که روشن تره و داشت شیشه ها را برانداز می کرد و با مانترا هم بازی می کرد بعد نگاهی به مبل انداخت و پرسید : ببینم مبل ها رو هم شسته ؟!!!!

لیلا | 09:55 AM | نظرات (9)
دوشنبه 5 مهر 1389


بر سر آتش تو سوختم و دوووووووووووووووووووووووود نکرد
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد

لیلا | 02:51 PM | نظرات (13)
دوشنبه 29 شهریور 1389
پیاده رو

ماشین طرف تو شکم ما بود و ما پشت چراغ قرمز ، جهتش معلوم نبود و نمی شد فهمید قصد حرکتش به کدام سمت است . آقای پدر عصبانی شد و زیر لبی شروع کرد به غر غر : نه چراغ قرمز می فهمن نه سبز ! قد گاو نمی فهمن ...مانترا عقب ماشین توی صندلیش نشسته بود و ما فکر می کردیم چرت می زند که یکهو گفت : مووووووووووووووووو...

***

دختر برادرم امسال مدرسه می رود ، توی حیاط داشته با بچه ها بازی می کرده که یکی از دخترهای دوسال بزرگتر با یک پسر پنج ساله دعوایش می شود و بعد رو می کند به دختر برادرم و می گوید : اصلا بیا بریم دخترا با دخترا بازی کنن پسرا با پسرا ! دختر برادرم با تعجب می پرسد : چرا ؟ و دخترک جواب داده : تو قرآن هم نوشته دخترا با دخترا ، پسرا با پسرا ! ( البته ما نتونستیم به بچه توضیح بدیم که تو قرآن برعکسشو نوشته )))
***

مانترا نشسته بود روی پای دایی و داشت بازی می کرد ، دایی صدایم کرد و گفت : فکر کنم دخترت نیاز به تعویض داره ! و با اشاره شلوار خودش رو که خیس شده بود به من نشون داد ، مانترا رو از بغلش گرفتم و گفتم : ا....شلوار مانترا هم خیس شده ؟
***

دخترم روی صندلی کامپیوتر دایی اش نشسته بود و داشت با ماوس ور می رفت و روی کیبورد می کوبید ، گفتم : علی زندگیتو به باد نده ؟! و زن برادر خاطرنشان کرد که بیشتر زندگی اونه تا برادرم .ما نشسته بودیم به گپ و غیبت و از خدا خواسته بچه را به امان دایی گذاشته بودیم تا زندگی یکی را به باد بدهد که صدای دایی آمد : نه مانترا نه ماوس رو نخور ! کلا هیچ موشی رو نباید خورد دایی جون !

لیلا | 11:04 AM | نظرات (6)