آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« October 2010 | صفحه اصلی | December 2010 »


یکشنبه 7 آذر 1389
ایمان

" شاید هم حرف درستی باشد . در مقام نویسنده و گویندهء رادیو همیشه سعی می کردم برنامه هایم جنبهء تفریحی داشته باشد و مردم را بخنداند ، اما با این جهان سخت ، با این مردمی که دل و دماغ خندیدن ندارند ، که توانایی اندیشیدن ندارند ، با این مردمی که با اشتیاق می خواهند خرناسه بکشند و چنگ و دندان نشان دهند و از هم متنفر باشند ، اجرای برنامهء تفریحی و خنداندن این مردم کار چندان آسانی نیست . این مردم خودشان می خواستند ، خودشان اراده کرده بودند حرف های مرا باور کنند !
هرچه دلتان می خواهد دم از معجزهء دلنشین ایمان بی قید و شرط بزنید ، هرچه می خواهید بگویید ، من معتقدم ظرفیت آن مطلقا هولناک و شوم است "
شب مادر/ کورت ونه گات جونیور/ ع.ا.بهرامی
پ.ن1: پاراگراف اول مرا شدیدا به یاد مهران مدیری انداخت ...مردم خودشان تصمیم گرفته اند به ساخته هایش بخندند!
پ.ن2: پاراگراف دوم حقیقتی هولناک و شوم است برای هر ملتی که می شناسم!

لیلا | 09:46 AM | نظرات (57)
شنبه 29 آبان 1389
ورشکستگی

با یکی از دوستای قدیمی حرف می زدیم و صحبت یکی دیگه پیش اومد ، از اونجایی که الان تمام مسائل کائنات رو حول محور بچه و بچه داری می بینم از دوستم پرسیدم که اون دوست دیگه بچه دار نشده و در جواب گفت که : نه بابا خیلی وقته از شوهرش جدا شده ، گفتم چرا ؟ گفت : دختره قمار می کرده ،انگار که عربی حرف بزنه نمی فهمیدم چی میگه ،هفتهء قبلش هم یکی دیگه جدا شده بود چون شوهرش خنگ بوده و جلوی مردم آبروش می رفته ، یکی دیگه هم فامیل زنه خیلی دخالت می کرده وجدا شدن ، کلا همهء دوستامون یا دارن جدا می شن یا شدن و یا می رن خارج بعدش جدا می شن ، چند تا از دوستان زیر بار اقساط مهریه ان ، زوجی هستن که مدام ما رو تو معذوریت میذارن که بگیم حق با کیه ،یکی تازه مهر اولی رو داده دومی رو هزارتا مهر می کنه ! آدمهایی که پاشون اونور می رسه تازه انگار از زیرفشار جامعه شونه خالی می کنن و می تونن به زندگی که تا به حال ساختن فکر کنن و خیلی هاشون کارشون به جدایی می کشه ، اینجا فشار و استرس اونقدر زیاده که آدمها دوست دارن دوتایی و چندتایی باهم زجر بکشن و اونور که می رن تحمل همدیگه به عنوان یکی از فشارهای ارسالی از اینجا ست ، اینجا آدمها انگار تو تاریکی و کورمال کورمال تا دستشون به یکی می خوره که چهارتا حرف شبیه اونها می زنه عاشق می شن و اونور می بینن که اوووووووووووووه چقدر حرف که اصلا طرف نمی تونه تلفظشون کنه ! اینجا طرف چون اکسیژن به مغزش نمی رسه طبعا نمی تونه فکر کنه و اونجا تو هوای باز طرفشو تازه برای اولین بار می بینه ...
یادمه دوستی داشتم که باعث شد یک بار درطول زندگیم به کسی بگم طلاق بگیره ، اوضاعش همه جوره بد بود و وقتی بهش گفتم بابا مهرتو بذار اجرا یه سرمایهء کوچیک براته بعد هم جدا شو ! گفت اونوقت طرف فکر می کنه به خاطر پولش زنش شدم!!!یکی نیست بگه خب به درک که فکر کنه ، بعد هم اون آدمی که من یادمه هیچ چیز مثبتی جز پول نداشت!
وقتی مدتی از کسی بیخبرم جرئت نمی کنم حال شوهر ( و یا زن ) اش را بپرسم ، می ترسم طلاق گرفته باشن و من ضایع بشم ، واقعیت اینه که من نه مبلغ نظام خانواده و اخلاق و اینهام و نه مثل قدیم ترها فکر می کنم طرف باید عمری بسوزه و بسازه چون طلاق بده ، طلاق اگه لازم نبود وجود نداشت پس گاهی راه حل رهاییه برای دو آدمی که همدیگر رو دوست ندارن و باعث زجر هم می شن ، ولی قضیه ای که بیشتر برای من عجیبه اینه که خیلی از دلایلی که مردم برای طلاقشون می آرن چیزهاییه که قبل از ازدواج هم میشه فهمیدشون و اینکه چی میشه که تو چشم طرف می زنن ؟چیزی که طلاق دور و بریهام برای من داره اینه که یکهو یک یا دوتا دوست خوبو از دست می دم ، خیلی از زوجها بودن که هردوشونو خیلی دوست داشتم و بعد طلاق گرفتن و جفتشون چون فکر می کردن یه مجموعه دوست برای امثال من هستن رفتن و گم و گور شدن ، برای من مثل از دست دادن یه سرمایه می مونه برای خودشون که لابد یه جور ورشکستگیه ! سرمایهء فکری و عاطفی که مدتها روش کارکردن تا بشناسنش ، بفهمنش ، دوستش بدارن ، به بوش عادت کنن ، تحملش کنن و بعد یکهو تصمیم می گیرن دیگه تحملش نکنن! انگاری کلی چیز خراب می شه و می ریزه و باید از نو یه جای دیگه بسازن.من آدم متاهلیم و برای همین خیلی از روی هوا حرف نمی زنم از آیندهءخودمم بیخبرم و می دونم ، زندگی گاهی خیلی سخت میشه ، گاهی تحمل خودت برات سخته چه برسه به یکی دیگه ، گاهی دورنمای تنهایی و آزادی و بی مسئولیتی خیلی لذیذ و قشنگه ، بعضی وقتا دلت می خواد برای خودت بری یه گوشه و تنهایی بمیری ، گاهی می خوای هیچ صداییو جز صدای نفسهای خودت نشنوی ، می خوای تا هروقت خواستی هرکاریو داری ادامه بدی و کسی نباشه که هی سک بزنه که کارهای مهمتری هم داری ، دوست داری اهمیت و اولویت کارها رو خودت مشخص کنی نه دیگری ، دوست داری با آدمهایی که خودت می خوای معاشرت کنی نه آدمهایی که جفتتون باهاشون تفاهم دارین ،دوست داری حرفهایی رو که قبول نداری تائید نکنی ، دوست داری بپری ! ولی واقعا اگر قراره توی دنیا ماهی یه چیزاییو بسازیم و هی خراب کنیم چی می شه ؟ اگر قراره دائم ورشکسته بشیم انرژی داریم هی از نو بسازیم ؟اصلا این انرژی از نو رو کی بهمون میده؟ یه آدم جدید؟اون از کجا میاره؟ بیاین به قانون بقای انرژی احترام بذاریم! بیاین یه کم سعی کنیم ! دوستامونو از هم نگیریم !دوستامونو ورشکسته نکنیم!

لیلا | 05:51 PM | نظرتو بگو!می دونم خیلی از کسایی که می خونن طلاق گرفتن (8)
سه شنبه 18 آبان 1389
فید بک

violin2[1].JPG


متفاوت ترین نظرات زندگیمو دربارهء این کارم شنیدم، الان دوسش دارم ولی انگار مثلا دوستم کشیدتش و خودم باهاش غریبه شدم

لیلا | 04:18 PM | اول شما بگین ! من بعدا می گم (34)
چهارشنبه 12 آبان 1389
نوشته های زرد

لنگ ظهر و دخترک هنوز خواب است ، کلا چند شبی است که انگار سوار هواپیما شده و از آمریکا اومده و خوابش کاملا به هم ریخته ...به من می گن خب اون که می خوابه تو هم بخواب و من به کارهای عقب افتاده ام فکر می کنم واینکه وقتی بچه خوابه چه کارهایی می تونم بکنم .
بطری شیر رو از توی یخچال در می آرم و یک کاسه هم بر می دارم که کورن فلکس توش بریزم ، ملافه و لباسهایی که دیشب دخترم روشون بالا آورده توی لباسشویی اند و می رم پودر میارم تا ماشینو روشن کنم . جا پودری رو بیرون می کشم و بطری شیر رو توش سرازیر می کنم ، بعد همینجور می ایستم و نگاه می کنم به مایع سفید رنگی که توی جا پودری تکان تکان می خورد و به نظرم یک جای کار می لنگد، خاطراتم رو از روشن کردن ماشین لباسشویی مرور می کنم ...
کلی کار عقب افتاده دارم ، با دوستای مدرسه یک دورهء کتابخونی راه انداختیم و منم برای اینکه مجبور باشم بخونم خودم شدم مسئول گروه! " شب مادر" کورت ونه گات که مانترا هی نشانش می دهد و می گوید : بابا بابا ، دخترم تا وقتی بزرگ بشود نمی فهمد که من سواد خواندن و نوشتن دارم ، دانه دانه کتابهای کتابخانه متعلق به بابا است و مامان معلوم نیست توی خانه چه می کند ، بابا صاحب کمالات است و مامان صاحب " ممه "! نمی دانم ممه ما را کی قرار است لولو ببرد ؟ هی می نشینم برنامه ریزی می کنم که شیر دادن به بچه را کم کنم بعد دچار آن بی خوابی های شبانه می شود و ریده می شود به برنامهء ما
مربی " بادبادک " می گوید شیر را نگیر ازش گناه دارد ، دکتر می گوید شیر را بگیر گناه دارد ، مامانم می گوید شیر را بگیر گناه داری و ...توی کلاسش همهء بچه ها نقاشی می کنند و دستشان تا ناف توی رنگ است و مانترا توی دستشویی به شلنگ گیر داده و می خواهد آب بازی کند ، معلم که می داند من نقاشی می کنم می گوید جلوی این بچه نقاشی نکن اون فکر می کنه این پدیده تو رو از اون جدا می کنه و من می گویم من به کجام بخندم اگه برسم یا بتونم نقاشی کنم چه رسد با وجود مانترا !
بعد " یک دوست " می آید می نویسد راجع به بچه ات ننویس ، قبلا که بچه نداشتی بهتر می نوشتی ...من هم قرار است از این به بعد راجع به بچهء همسایه مان بنویسم که هر روز توی آسانسور می بینمش ، بچهء لوس و بی ادب و جالبی ست ، خوشتان خواهد آمد

لیلا | 03:05 PM | نظرات (25)